eitaa logo
سوته دلان🌻
2.5هزار دنبال‌کننده
7.5هزار عکس
4.4هزار ویدیو
52 فایل
🌻کپی از پست های کانال،برای کانالهاتون مشکل شرعی داره وممنوع🚫 کپی شخصی بلامانع است😊 🌻 گپ گشنه دلان https://eitaa.com/joinchat/2690384031C1b966e056d 🌻 لینک ناشناس کانال https://abzarek.ir/service-p/msg/143841 🌻آیدی مدیر کانال @Hivaa376
مشاهده در ایتا
دانلود
خب. خوشحال میشم بگردی دنبال ادمایی که واقعا مذهبین. تا ببینی خشک مقدش نیستن اگر دختر هستی ایدیم میزارم بیا پیویم. تاباچندنفر اشنات میکنم تاببینی مذهبی واقعی کیه واگرخاستی باهم دوست میشیم خیلیا اینجا مذهبین واقعیش!
بریم برای پارت امشب.. من کم کم بایدبرم
سوته دلان🌻
ادامه: بی‌حوصله سری تکان دادم +نه. اگه میشه زنگ بزن بگو نمیشه بیان. می‌دونی که قصد ازدواج ندارم! _ای
بسم‌رب‌العشق..!♡ قسمت سوم: از صبح تا به حال از استرس آرام و قرار نداشتم. به پیشنهاد مادر نماز توسل به حضرت زهرا خواندم که آرامش وجودم رو در بر گرفت.. لباس‌هام رو مرتب کرده و چادر رنگیم رو روی سرم تنظیم کردم.. با صدای زنگ و صدا زدن های بابا به پایین رفتم. جلوی در، بعدازمادر و پدرم ایستادم. آقایی با چهره ی دلنشین وارد شد.. بعد ازاو خانمی چادری که با نگاه به صورتش فهمیدم چشمان امیرمهدی به او رفته.. سپس همان دختر چادری که آن روز با امیرمهدی در بازار بود.. خودش را محیا سادات، خواهر امیرمهدی معرفی کرد.. در آخر هم امیرمهدی با کت و شلوار برازنده‌ای وارد شد.. بعد از سلام و احوالپرسی با مادر و پدرم دسته‌گل را به سمتم گرفت.. _سلام! +سلام خوش اومدین.. _ممنون! زیر‌لب خواهش می‌کنمی گفتم و توی آشپزخونه رفتم.. چایی هارا ریختم و منتظر نشستم. با صدازدن بابا چایی را برداشتم و داخل پذیرایی شدم. هرکس با تعریف چایی را برمی‌داشت و من از خجالت سرخ می‌شدم.. رو به روی امیرمهدی خم شدم و تعارف کردم.. اصلا متوجه نشد! به تسبیحش زل زده بود و ذکر می‌گفت.. محیاسادات که کنارش نشسته بود آرام به بازویش زد: داداش! بنده خدا منتظره‌ها.! به خود آمد، سریع چایی برداشت و تشکر کرد.. تنها جای خالی مبل تکی کنار محیاسادات بود. همان‌جا نشستم.. محیاسادات دختر خونگرمی بود و سریع باب گفتگو را باز کرد و باهم گرم صحبت شدیم.. نگاهی به جمع کردم. همه مشغول صحبت بودند و فقط امیرمهدی گوشه‌ای تنها نشسته و ذکر می‌گفت.. محیا نگاهم را دنبال کرد و بعد خندید: اونو ولش کن؛ خودمونو بچسب! از دهانم پرید:آخه گناه داره! یه ابرویش را بالا داد و عجــب کشیده‌ای گفت.. خجالت‌زده لبخندزدم.. _الان درستش می‌کنم! سرفه ای کرد که جمع ساکت شده و نگاه‌ها به سمتش برگشت.. _میگم، احیانا قصد ندارید برید سر اصل مطلب؟! وقت برای این حرف‌ها زیاده.. حاج‌آقا سرفه‌ای کرد و گفت:درسته! و ادامه دادند.. بحث سر مهریه بود.. _نظر خودت چیه دخترم؟ +راستش، من می‌خوام مهریه‌مو به خاطر خانم‌فاطمه‌الزهرا ببخشم و فقط از ایشون یک سفر کربلا می‌خوام! همه در سکوت به من نگاه کردند.. _من هم به عنوان هدیه یک ویلا توی شمال و 313تا سکه به ایشون می‌دم! +اما.. _این فقط یه هدیه است دخترم! ممنونی زمزمه کردم و خود را مشغول پوست کندن میوه کردم.. بابا رو به من کرد و گفت: دخترم، آقا امیرمهدی ‌رو راهنمایی کن.. +چشم.. بلندشدم و به سمت بالارفتم. امیرمهدی هم دنبالم می‌اومد.. در اتاق را باز کردم:بفرمایید! _خانم ها مقدم‌ترن! بی‌حرف داخل شدم و روی تخت نشستم. امیرمهدی هم روی صندلی مقابلم نشست.. _خب اگر سوالی دارید.. یا شروط خاصی مورد نظرتونه بفرمایید.. +خب، من... الان چیزی یادم نمیاد.. میشه اول شما بگید؟! _ بله.. راستش، من دنبال کارهای سوریه و مدافع‌حرم شدن هستم و ان‌شاءالله تا یکی دوماه آینده عازم می‌شم.. راستش، من نمی‌خواستم ازدواج کنم و به کسی دل ببندم اما مهرشما به دلم افتاد و این شد که الان اینجاییم! من دنبال همسری هستم که مانع راهم نشه و هم‌پا و هم‌مسیر با من حرکت کنه.. به عبارتی بال پرواز و تکاملم بشه! تو این راه بتونم بهش تکیه کنم.. شما می‌تونید؟ مشکلی ندارید؟ +بله.. مشکلی نیست؛ باعث افتخار هم هست که تو این راه قدم هرچند کوچکی بردارم.. _دوم اینکه من از شما یه زندگی امام‌زمانی می‌خوام.. یعنی اینکه تمام تک‌تک لحظات زندگیمون، بالبخند و رضایت آقاصاحب الزمان همراه باشه! می‌خوام امام‌زمان از هردوی ما راضی باشه..🙂🌗 اینم می‌تونید؟! +بله.. هدف من از زندگی فقط لبخند و رضایت حضرت بوده و هست! ان‌شاءالله از ما راضی باشن.. ان‌شاءاللهی زیرلب گفت و ادامه داد: حالاشما شروطتون‌و بفرمایید.. +من فقط از شما می‌خوام حرام تو زندگی نیارید و صداقت داشته باشید..دیگه همین! _همین؟ +بله.. _پس اگر حرف دیگه‌ای نمونده بریم؟! +بفرمایید. قبل خارج شدن از اتاق گفت:راستی.. اتاق زیبایی دارید! +لطف دارید.. وقتی پایین اومدیم نگاه همه به سمت ما برگشت.. سرم را پایین انداخته و جوابم را اعلام کردم.. همه صلوات فرستادند.. محیا بلند شد.. _پس بخورید این شیرینی رو که خوردن داره! و شروع کرد به تعارف شیرینی.. حاج‌خانم انگشتر عقیق زیبایی به عنوان نشون دستم کرد. با لبخند تشکر کردم.. خانواده امیرمهدی بلند شدند و قصد رفتن کردند.. هرچه بابا اصرار به موندن برای شام کرد، آنها نپذیرفتند و رفتند.. ‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‍‎‎‌‌‎‌‌‍‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
سوته دلان🌻
بسم‌رب‌العشق..!♡ قسمت سوم: از صبح تا به حال از استرس آرام و قرار نداشتم. به پیشنهاد مادر نماز توسل
ادامه: صبح با صدازدن های مامان بلندشدم.. سریع حاضر شده و پس از خداحافظی بیرون رفتم.. توی ماشین نشستم و سلام کردم: _سلام.. احوال شما؟ +ممنون. خوبم! به شوخی گفت: منم خوبم. ممنون از احوال‌پرسیتون! سر به زیر انداختم :ببخشید.. _خداببخشه! +راه نمی‌افتید؟ _نه تا وقتی شما امر کنید! +خب.. بریم؟! _ به روی چشــم.. دیگر حرفی زده نشد تا رسیدیم.. آزمایش دادیم و قرار شد با پارتی‌بازی بعداز ظهر تحویلمون بدهند.. امیرمهدی من‌و توی ماشین نشوند و با دوتا معجون برگشت.. یکی‌اش را سمت من گرفت و گفت:بفرمایید. نوش‌جان! تشکر کردم و مشغول شدم.. بعد مرا به خانه رساند و رفت.. بعدازظهر امیرمهدی به خونه زنگ زد جواب مثبت آزمایش را اعلام کرد و گفت:مریم‌خانم(مادر امیرمهدی) مارا برای شام به خانه‌شان دعوت کرده تا ضمن دورهم بودن درمورد عقد صحبت کنند.. هنگامی که بابا از سرکار برگشت، حاضر شدیم و رفتیم.. بعد از سرو شام حاج‌آقا رو به بابا کرد و گفت: بهتره امیرمهدی و فاطمه‌جان محرم بشن تا کاراشون سریع‌تر پیش بره.. و تا هفته ی بعد عقد کنن.. امتحاناتشون نزدیکه و بهتره زودتر سر و سامون بگیرند تا به درساشون هم لطمه‌ای نخوره..! بابا سری به علامت تایید تکون داد. _و بعد نظرتون چیه بعد از عقد، خانوادگی بریم مشهد؟! همه موافقت خودشون رو اعلام کردند.. با اشاره ی بابا بلندشدم و روی مبل دونفره با فاصله از امیرمهدی نشستم.. حاج‌آقا خطبه محرمیت را خواند و با گفتن'قبلت' به امیرمهدی محرم شدم.. _امیر! دست فاطمه رو بگیر.. مبهوت به محیا نگاه کردم که چشمکی زد و رفت. با گرمای دست امیرمهدی روی دستم به سمتش برگشتم.. برای اولین بار به صورتم نگاه کرد. چشمان مشکی‌اش ستاره باران شده بود.. لبخندی زدم و به جمع گوش سپردم. تاآخر شب امیرمهدی نگذاشت از کنارش جم بخورم و قبل از خداحافظی برای خرید فردا ساعت مقرر کردیم.. یک هفته به سرعت گذشت و همراه محیا و امیرمهدی تمام خرید های عقد را انجام داده بودیم.. و برای فردا ساعت5عصر قرار محضر گذاشته بودیم! شب‌هنگام، به این فکر کردم که چگونه کارها به این سرعت پیش رفت و این کار کسی نمی‌توانست باشد جز خدا.. به اینکه اگر خدا چیزی را بخواهد هیچ‌چیز نمی‌تواند جلودارش باشد.. از ته دل خداروشکر کردم و چشمانم را بستم.. ‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‍‎‎‌‌‎‌‌‍‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‍‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‍‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‌‌‌‎╔═══•••|🌕|•••═══╗ @Sooteh_delan ╚═══•••|🌕|•••═══╝
چرانشه. نمونه بارزش حاج قاسم هست درموردشون تحقیق کن خیلی از شخصیت هایی که واقعا مرد بودن وپرچم مذهبشون بالابردن شهید چمران خیلیا همونایی ک میگین ماورایی هستن اگرمیشه ایدیتونو بزارید واسه یکی از دوستام میفرستم برادرشون بهتون پیام بدن تاشبهه هاتون حل شه.
سوته دلان🌻
چرانشه. نمونه بارزش حاج قاسم هست درموردشون تحقیق کن خیلی از شخصیت هایی که واقعا مرد بودن وپرچم مذهبش
. عباس دانشگر حمید سیاهکالی حداقل کسایی خودم راجبشون خوندم خیلیاا هستن ولی این دوتا رو بهتون پیشنهاد میکنم زندگینامشونم میفرستم کانال بخونید
اگرممکنه فردا پاسخ این سوالتون رو بدم؟ چون نت ندارم الان بعدهم ایدی اون اقارم میزارم بهشون پیام بدید جهت رفع شبهه بیشتر اگرادمین ها دوست داشتن میتونن پاسخ سوالشون بدن نتونستن فردت میام
پس چک کنید کانالو..
سوته دلان🌻
اگرممکنه فردا پاسخ این سوالتون رو بدم؟ چون نت ندارم الان بعدهم ایدی اون اقارم میزارم بهشون پیام بدی
. چند لحظه صبر کنید من جوابی رو که خودم چندوقت پیش از یکی گرفتمو براتون بفرستم شاید قانع شدید میدونم که راضیه جوابشو در جوابتون بدم👇
سوته دلان🌻
اگرممکنه فردا پاسخ این سوالتون رو بدم؟ چون نت ندارم الان بعدهم ایدی اون اقارم میزارم بهشون پیام بدی
🌗 آبجی خداشاهده بچه هامون برای اینکه مبادا به نیتِ اصلیشون خدشه وارد شه، حتی همون مبلغِ ناچیزِ حق ماموریت رو هم نمیگیرن! حقوقِ عادیِ ما ها اینقدر کمه که یکی از بچه ها که خرج خونشون رو میده هر ماه کم میاره! هزار جور قرض و بدهی گردنشه اما دم نمیزنه! با این حال، همون هم حق ماموریت نمیگیره! طرف ده پونزه سال سابقه داره هنوز خونه‌ش اجازه‌ایه! ماشینش هر دو هفته که کار میکنه، یه ماه تو تعمیرگاهه! بچه‌ش میخواد زن بگیره، از هزار نفر پول قرض کرده که بتونه یه عروسی آبرومند دست و پا کنه! بعد میگن پول گرفتن! اصلا اگر پول گرفته بودیم که نیاورون و سعادت آباد و جماران و ... چمیدونم، همه مناطق بالا شهرِ تهران غرقِ پاسدارا بود! میدونی تصور من هم قبلا این بود که پاسدار ها حقوق خوبی می‌گیرن. پولی که حقشونه! چه بسا اگر هر کدوم از این مدعیانِ حق رو یک روز، فقط یک روز بشونیم جای یک پاسدار و بخوایم تا کار اون ها رو انجام بده، شب، حقوقی خیلی بیشتر از حد تصور من طلب کنه! امن ترین کشور جهان بودن و موندن، کار ساده ای نیست! جون و خون میطلبه! و اصلا مگه غرامتِ جون و خونِ آدم، با مالِ دنیا قابل ارزش گذاریه؟ این حقوق، نه برابر با حق پاسدار ها، که جایِ تشکره! اما حالا ..🚶‍♂ حقوقِ کم و جان کفِ دست گرفتن!🙂💔 "🌕"
حاج امیر کرمانشاهی.mp3
3.2M
💔 من سر قرارم...🙂 ‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‍‎‎‌‌‎‌‌‍‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‍‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‍‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‌‌‌‎╔═══•••|🌕|•••═══╗ @Sooteh_delan ╚═══•••|🌕|•••═══╝