بسمربالعشق..!♡
قسمتاول:
از همین اولین باری که دیدمش؛ مهرش به دلم نشست..
او با همه فرق داشت.اصلا مثل زمینیها نبود!
انگار خدا اورا فرشتهای بیبال آفریده و به زمین فرستاده بود تا رسم زندگی را به امثال ما بیاموزد..
میدیدم میشنیدم و میفهمیدم که او آسمانیست..
اویی که عاشق بود، عاشق خدا و امامزمانش..
اویی که نجابت و چشم پاکیاش زبانزد بود..
اویی که همیشه در همه کار های جهادی، اولین نفر پیشقدم میشد..
اویی که عاشق گمنامی بود(:
با چشمانم تکاتک صحنههای بودنش را ضبط کردهام!
از همان روز اول..
روزی که در هیئت دانشگاه دیدمش..
در حالی که همراه با رفقایش بنر فاطمیه را نصب میکردند.رفقایش شوخی میکردند و میخندیدند و او هر ازگاهی لبخندزیبایی میزد..
دلم برای لبخندهایش رفت!
برای کسی که حتی اسمش را نمیدانستم..
از همان روز بیتاب دیدنش بودم..
دیگر ایام فاطمیه را با شوق بیشتری به هیئت میآمدم..
گاهی اوقات که او را از دور میدیدم و ضربانم روی هزار میرفت..
فاطمیه هم خیلی زود گذشت و رفت؛
و من دیگر بهانهای برای دیدنش نداشتم..
تا اینکه گفتند از طرف دانشگاه قرار است راهیان نور ببرند..دل را به دریا زده و اسمم نوشتم.
روز حرکت بااینکه چادر سرکردن برایم سخت بود اما
با ذوق و شوق برسرم گذاشتم..
وقتی همه بر سر جایمان نشستیم، آن مرد آسمانی آمد و خودش را به عنوان مسئول اتوبوس معرفی کرد..
امیرمهدیعلوی!
نفسهایم را به زور کنترل کرده و سرم را به شیشه تکیه دادم، درحالی که تمام حواسم به چند صندلی جلوتر بود که امیرمهدی همراه کمک راننده نشسته بود..
بعد از پیاده شدن و مستقر شدن در آسایشگاه، قرارشد اول به طلائیه برویم..
طلائیه حال و هوای خاصی داشت..
بوی خوبی ازآنجا به مشام میرسید و وجودمو در بر میگرفت..
مسخشده سرجایم نشستم و شروع به درد و دل کردم.
اشکهایم نیز راه خودشان را پیدا کرده بودند و آرام آرام میباریدند..
جایی که من ایستاده بودم کمی دورتر از بقیه بود..
کم کم صدای ناله ی ضعیفی به گوشم رسید..
کسی با بغض و ناله مدام چند نفر را صدامیزد و از جاماندن شکایت میکرد:
مرتضی.حسین!
اینه رسمش؟رسم رفاقت ما این بود؟
که شما برید و جامانده داستانتون من بشم؟
منی که از بچگی با شما بزرگ شدم..
چی کار کردید که از من جلو زدید؟
چی شد که عمه زینب اینقدر قشنگ خریدتون؟
علی.مهدیار!
مگه قرار نبود باهم بریم؟
مگه قرار نبود تا تهش با هم باشیم؟
پس چرا من جاموندم؟ فقط من اضافی بودم؟
این رسمش نبود رفقا..!
باشه..خوش باشید با امامحسین..
خوش باشید.. فقط دست مارم بگیرید!
صداش و کمی بلند کرد:
خدایا.. دیگه طاقت این قفس و ندارم..
منم بخر و ببر..
و بعد صدای هقهقش بلند شد!
دوستداشتم بدانم اون مرد ناشناس کیه؟!
بعد چند دقیقه صدای گریه قطع شد و سکوت آن محوطه را فرا گرفت..
تا چند روز بعد، امیرمهدی را زیاد ندیدم..
و من در هر منطقهای که میرفتیم از شهدا میخواستم که هوای دل و دوستداشتنم را داشته باشند..
شب آخر دلم بدجور گرفته بود؛
از آسایشگاه خارج شدم و توی محوطه سنگرها رفتم..
توی یکی از سنگرها بازم صدای همون ناله ی آشنا به گوشم رسید..
چفیه سبزی رو سرش انداخته بود و شانههایش میلرزید..
به نالههایسوزناکش گوش دادم و همراهش اشک ریختم؛
ناگهان صدای گوشی که مداحی منم بایدبرم بود، بلند شد..
با عجله از سنگر خارج شد که از نیمرخش امیرمهدی را دیدم.. با دیدن چشمان مشکی و رگه های قرمز دورش که ناشی از گریه بود بند دلم پاره شد..
اما او مرا ندید و رفت..!
داحل سنگر شدم..تسبیح سبز خوشرنگی که نگین عقیق زیبایی از ریشه هایش آویزان بود، روی خاک بود.. جای امیرمهدی نشستم، تسبیح را به قلبم چسبانده و بو کردم..
با آن تسبیح از سنگر خارج شدم..
آم را دور مچم بستم تا با دیدنش یاد امیرمهدی بیفتم..
بعد شام دوباره نزدیک آن سنگر رفتم امیر مهدی را همراه پسر دیگری دیدم که کلافه زمین را نگاه میکرد..
+ابوالفضل! اون تسبیح یادگاری حسین بود..
تبرک حرم بیبی بود. نیستش!
حالا چی کار کنم؟فردا هم میخوایم بریم!
_توکل کن به خدا.. فعلا بریم.
+برو من میام.
به تسبیح دور مچم نگاه کردم.
دلم برایش سوخت و قصد پس دادنش را کردم اما با خودم گفتم: اگه این یادگاری دوستشه.این تسبیح هم برای من یادگاری از امیرمهدیه..
و بعد نگاهی به سمت امیرمهدی راهم را سمت آسایشگاه کج کردم!
#حریم_عشق🌕
#کپی_ممنوع!
حق الناس:)
سوته دلان🌻
بسمربالعشق..!♡ قسمتاول: از همین اولین باری که دیدمش؛ مهرش به دلم نشست.. او با همه فرق داشت.اصل
بسمربالعشق..!♡
قسمتدوم:
نزدیک سالتحویل بود و عازم شلمچه شدیم تا از آنجا راهی بشیم..
روی خاک شلمچه نشسته و گوش به راوی سپرده بودیم تا برامون روایت عشق و بگه..
از شهدایی که عاشق شدند و در راه عشق، از جان و مال و خانواده و جوانیشان گذشتند..
همانهایی که دنیا را دیدند اما دل بریدند.. چشم به روی خوشی های دنیا بستند.. و از مهمترین چیزهایشان گذشتند!
همانهایی که باطن دنیا را دیدند و فهمیدند دنیا بازی دوروزهایست که سرانجام به پایان خواهد رسید..
و برنده ی این بازی، کسی است که گرفتار عشقاو شود و راه و رسم عاشقی را به درستی بهجا آورد. پس خوشا به حال ایشان!
از خودم خجالت کشیدم که به خاطر عشق زمینی، عشق حقیقی و آسمانیام را به فراموشی سپردم..
همانجا در محضر خدا و شهدا با خودم عهد بستم که از این عشق زمینی فاصله گرفته و برای وصال عشق آسمانیام تلاش کنم.. تا در آخر خداوند آنچه که برایم خیر است را مقدر سازد..
پس از بازگشت، درمیان جدال عقل و قلبم، دو درسی که با امیرمهدی همکلاس بودم را حذف کردم..
هرجا که اورا میدیدم راهم را کج میکردم و حتی دیگر هیئت دانشگاه هم نمیرفتم..
درحالی که وسایلم و جمع میکردم، خانم محمدی به سمتم اومد:سلام فاطمهجان!
+سلام خانم محمدی!
_برات یه زحمت داشتم..یه سری پرونده و لیست هستن باید به رئیس بسیج برادران تحویل بدی.. میتونی کمکم کنی؟
+چشم باکمال میل! الان آوردینشون؟
_نه تو دفتره.. شرمنده ها، کلاس دارم وگرنه خودم میرفتم!
+دشمنتون شرمنده. میشه الان پرونده و لیستهارو بدین؟
_آره بیا بریم..
بعد دادن پرونده ها به سمت دفتر بسیج برادران رفتم.
لای در کمی باز بود و صدای شوخی و خنده تا بیرون میومد..
تقهای به در زدم که صداها قطع شد..
با صدای بفرمایید امیرمهدی عزا گرفتم..
خودم را جمع و جور کردم، نفس عمیقی کشیدم و وارد شدم.
+سلام
_سلام. بفرمایید در خدمتم؟
+این پرونده ها و لیست هارو خانم محمدی دادن تا به دست شما برسونم!
آنهارا روی میز گذاشتم که در همین حین تسبیح دور مچ دستم نمایان شد.
حس کردم نگاه امیرمهدی روی تسبیح خشک شده..
سریع بااجازه ای گفتم و از اتاق خارج شدم.
به سمت خروجی دانشگاه میرفتم که صدای امیرمهدی متوقفم کرد: خانم پارسا؟
+بله؟
_ببخشید من یه سوال داشتم!
+بفرمایید!
_این تسبیح دور مچتون برای خودتونه؟ آخه خیلی شبیه تسبیح منه!
+راستش نه.. مطمئنید تسبیح خودتونه؟
_بله.. یعنی نگین عقیقی که به ریشه های انگشتر وصلهو میشناسم! یادگاری رفیق شهیدمه!
سرد گفتم: معذرت میخوام. نمیدونستم برای شماست!
با اکراه تسبیح را از دور مچم باز کرده و به سمتش گرفتم:
+حلالکنید.. اینم تسبیحتون!
_ممنون. یاعلی.. حتی نگذاشت جوابش را بدهم و سریع رفت.
توی دلم گفتم:علی پشت و پناهت!
و روی صندلی محوطه نشستم...
مات و مبهوت به امیرمهدی و دختر کنارش نگاه میکردم..
مادر دستم و کشید و گفت:به چی زل زدی ببین این پیرهنه قشنگه؟
ولی تمام حواس من پی امیرمهدی و آن دختر بود..
حس میکردم جایی حولی سمت چپ سینهام دارد فشرده میشود..
تا آخر خرید دیگر نفهمیدم مامان چه کرد و چه خرید؟
فقط و فقط آن صحنه از جلوی چشمانم عبور میکرد و من هربار له شدن قلب و احساساتم رو میدیدم..
از آن روز مثل یک مرده متحرک شده بودم.. فقط گاهی غذا میخوردم و میخوابیدم..
خودم را توی خونه حبس کرده بودم و تنها دانشگاه میرفتم.. هرچه سعی میکردم فراموشش کنم نشد و هنوز جایش در قلبم بود ..
درحالی که روی تخت دراز کشیده بودم، از روی نکات مهم کتاب جزوهبرداری میکردم..
با صدازدن های مدام مادر به پایین رفتم.
+جانم مامان؟
_بیا اینجا بشین کارت دارم.
+چشم، الان.
چایی ریختم و روی صندلی نشستم.
+بفرما، گوشم با شماست مادرجان.
_مادر یکی از همدانشگاهیهات زنگ زده بود. پسرش ازت خوشش اومده. میخوان بیان خواستگاریت. منم گفتم اول نظر تورو بپرسم بعدخبرمیدم! بگم بیان؟
یاد امیرمهدی افتادم؛ کاش میشد..
#حریم_عشق
#کپی_ممنوع
#حق_الناس
╔═══•••|🌕|•••═══╗
@Sooteh_delan
╚═══•••|🌕|•••═══╝
سوته دلان🌻
بسمربالعشق..!♡ قسمتدوم: نزدیک سالتحویل بود و عازم شلمچه شدیم تا از آنجا راهی بشیم.. روی خاک شلم
ادامه:
بیحوصله سری تکان دادم
+نه. اگه میشه زنگ بزن بگو نمیشه بیان. میدونی که قصد ازدواج ندارم!
_اینطور که مادرش میگفت پسرخوبی به نظر میاد. حالا بزار بیان شاید ازش خوشت اومد.
دلم برای لحن خواهش مانندش سوخت..
کلافه گفتم:باشه. اما اگه خوشم نیومد جوابم منفیهها!
پشیمونم و بوسید.
_باشه قربونت برم. کی بشه که من عروسی تورو ببینم؟!
لبخندتلخی به ذوق و شوقش زدم و شروع به خوردن چایم کردم..
_پسرش دو سال از تو بزرگتره.میگفت رئیس بسیج برادران دانشگاهتونه، اسمش سید امیرمهدی علویه..!
با شنیدن اسمش چایی تو گلوم پرید..
مامان چندبار محکم به پشتم زد.
با دستم اشاره کردم بسه و با چشمای پر اشک بهش نگاه کردم..
_راستی این پسر رو میشناسی؟
آروم گفتم:آره. میشناسم!
و توی دلم ادامه دادم:تموم زندگیمه..
مادر سری به علامت باشه تکون داد و دیگه چیزی نگفت..
کاش ادامه میداد.!
تا دوساعت بعد مدام مادر و میپاییدم که کی زنگ میزنه؟!
اما انگار نه انگار!
با خونسردی تمام به کارهای روزمرش میرسید..
آخرش دیگه طاقت نیاوردم:مامان؟
_جان؟
+میگم.. احیانا قصد نداری زنگ بزنی؟
_تو که جوابت منفی بود. دیگه چه فرقی داره!
+حالا شایدم بله دادمها..
با ابروهای بالارفته نگاهم کرد. زیرلب گفت:ورپریده!
حیارو خورده دو وجب آبم روش..
یاعلی گویان به سمت تلفن رفت.
شماره گرفت. من هم منتظر و بلاتکلیف به او و تلفن خیره شدم. باشنیدن صدای مادر که گفت:سلام خانم علوی..
خیالم راحت شد و بالا رفتم..
یه لحظه یادم اومد:اون که نامزد داشت؟!
شانهای بالا دادم:شاید یکی دیگه بوده.. بیخیال!
و بعد یکماه راحت خوابیدم..
#حریم_عشق
#کپی_ممنوع
#حق_الناس
╔═══•••|🌕|•••═══╗
@Sooteh_delan
╚═══•••|🌕|•••═══╝
سوته دلان🌻
ادامه: بیحوصله سری تکان دادم +نه. اگه میشه زنگ بزن بگو نمیشه بیان. میدونی که قصد ازدواج ندارم! _ای
بسمربالعشق..!♡
قسمت سوم:
از صبح تا به حال از استرس آرام و قرار نداشتم. به پیشنهاد مادر نماز توسل به حضرت زهرا خواندم که آرامش وجودم رو در بر گرفت..
لباسهام رو مرتب کرده و چادر رنگیم رو روی سرم تنظیم کردم..
با صدای زنگ و صدا زدن های بابا به پایین رفتم.
جلوی در، بعدازمادر و پدرم ایستادم.
آقایی با چهره ی دلنشین وارد شد..
بعد ازاو خانمی چادری که با نگاه به صورتش فهمیدم چشمان امیرمهدی به او رفته..
سپس همان دختر چادری که آن روز با امیرمهدی در بازار بود.. خودش را محیا سادات، خواهر امیرمهدی معرفی کرد..
در آخر هم امیرمهدی با کت و شلوار برازندهای وارد شد..
بعد از سلام و احوالپرسی با مادر و پدرم دستهگل را به سمتم گرفت..
_سلام!
+سلام خوش اومدین..
_ممنون!
زیرلب خواهش میکنمی گفتم و توی آشپزخونه رفتم..
چایی هارا ریختم و منتظر نشستم.
با صدازدن بابا چایی را برداشتم و داخل پذیرایی شدم.
هرکس با تعریف چایی را برمیداشت و من از خجالت سرخ میشدم..
رو به روی امیرمهدی خم شدم و تعارف کردم..
اصلا متوجه نشد!
به تسبیحش زل زده بود و ذکر میگفت..
محیاسادات که کنارش نشسته بود آرام به بازویش زد:
داداش! بنده خدا منتظرهها.!
به خود آمد، سریع چایی برداشت و تشکر کرد..
تنها جای خالی مبل تکی کنار محیاسادات بود.
همانجا نشستم..
محیاسادات دختر خونگرمی بود و سریع باب گفتگو را باز کرد و باهم گرم صحبت شدیم..
نگاهی به جمع کردم. همه مشغول صحبت بودند و فقط امیرمهدی گوشهای تنها نشسته و ذکر میگفت..
محیا نگاهم را دنبال کرد و بعد خندید:
اونو ولش کن؛ خودمونو بچسب!
از دهانم پرید:آخه گناه داره!
یه ابرویش را بالا داد و عجــب کشیدهای گفت..
خجالتزده لبخندزدم..
_الان درستش میکنم!
سرفه ای کرد که جمع ساکت شده و نگاهها به سمتش برگشت..
_میگم، احیانا قصد ندارید برید سر اصل مطلب؟!
وقت برای این حرفها زیاده..
حاجآقا سرفهای کرد و گفت:درسته!
و ادامه دادند..
بحث سر مهریه بود..
_نظر خودت چیه دخترم؟
+راستش، من میخوام مهریهمو به خاطر خانمفاطمهالزهرا ببخشم و فقط از ایشون یک سفر کربلا میخوام!
همه در سکوت به من نگاه کردند..
_من هم به عنوان هدیه یک ویلا توی شمال و 313تا سکه به ایشون میدم!
+اما..
_این فقط یه هدیه است دخترم!
ممنونی زمزمه کردم و خود را مشغول پوست کندن میوه کردم..
بابا رو به من کرد و گفت:
دخترم، آقا امیرمهدی رو راهنمایی کن..
+چشم..
بلندشدم و به سمت بالارفتم. امیرمهدی هم دنبالم میاومد..
در اتاق را باز کردم:بفرمایید!
_خانم ها مقدمترن!
بیحرف داخل شدم و روی تخت نشستم.
امیرمهدی هم روی صندلی مقابلم نشست..
_خب اگر سوالی دارید.. یا شروط خاصی مورد نظرتونه بفرمایید..
+خب، من... الان چیزی یادم نمیاد.. میشه اول شما بگید؟!
_ بله..
راستش، من دنبال کارهای سوریه و مدافعحرم شدن هستم و انشاءالله تا یکی دوماه آینده عازم میشم..
راستش، من نمیخواستم ازدواج کنم و به کسی دل ببندم اما مهرشما به دلم افتاد و این شد که الان اینجاییم!
من دنبال همسری هستم که مانع راهم نشه و همپا و هممسیر با من حرکت کنه..
به عبارتی بال پرواز و تکاملم بشه!
تو این راه بتونم بهش تکیه کنم..
شما میتونید؟ مشکلی ندارید؟
+بله.. مشکلی نیست؛ باعث افتخار هم هست که تو این راه قدم هرچند کوچکی بردارم..
_دوم اینکه من از شما یه زندگی امامزمانی میخوام..
یعنی اینکه تمام تکتک لحظات زندگیمون، بالبخند و رضایت آقاصاحب الزمان همراه باشه!
میخوام امامزمان از هردوی ما راضی باشه..🙂🌗
اینم میتونید؟!
+بله.. هدف من از زندگی فقط لبخند و رضایت حضرت بوده و هست! انشاءالله از ما راضی باشن..
انشاءاللهی زیرلب گفت و ادامه داد:
حالاشما شروطتونو بفرمایید..
+من فقط از شما میخوام حرام تو زندگی نیارید
و صداقت داشته باشید..دیگه همین!
_همین؟
+بله..
_پس اگر حرف دیگهای نمونده بریم؟!
+بفرمایید.
قبل خارج شدن از اتاق گفت:راستی.. اتاق زیبایی دارید!
+لطف دارید..
وقتی پایین اومدیم نگاه همه به سمت ما برگشت..
سرم را پایین انداخته و جوابم را اعلام کردم..
همه صلوات فرستادند..
محیا بلند شد..
_پس بخورید این شیرینی رو که خوردن داره!
و شروع کرد به تعارف شیرینی..
حاجخانم انگشتر عقیق زیبایی به عنوان نشون دستم کرد.
با لبخند تشکر کردم..
خانواده امیرمهدی بلند شدند و قصد رفتن کردند..
هرچه بابا اصرار به موندن برای شام کرد، آنها نپذیرفتند و رفتند..
#حریم_عشق
#حق_الناس
#کپی_ممنوع
سوته دلان🌻
بسمربالعشق..!♡ قسمت سوم: از صبح تا به حال از استرس آرام و قرار نداشتم. به پیشنهاد مادر نماز توسل
ادامه:
صبح با صدازدن های مامان بلندشدم..
سریع حاضر شده و پس از خداحافظی بیرون رفتم..
توی ماشین نشستم و سلام کردم:
_سلام.. احوال شما؟
+ممنون. خوبم!
به شوخی گفت: منم خوبم. ممنون از احوالپرسیتون!
سر به زیر انداختم :ببخشید..
_خداببخشه!
+راه نمیافتید؟
_نه تا وقتی شما امر کنید!
+خب.. بریم؟!
_ به روی چشــم..
دیگر حرفی زده نشد تا رسیدیم..
آزمایش دادیم و قرار شد با پارتیبازی بعداز ظهر تحویلمون بدهند..
امیرمهدی منو توی ماشین نشوند و با دوتا معجون برگشت..
یکیاش را سمت من گرفت و گفت:بفرمایید. نوشجان!
تشکر کردم و مشغول شدم..
بعد مرا به خانه رساند و رفت..
بعدازظهر امیرمهدی به خونه زنگ زد جواب مثبت آزمایش را اعلام کرد و گفت:مریمخانم(مادر امیرمهدی) مارا برای شام به خانهشان دعوت کرده تا ضمن دورهم بودن درمورد عقد صحبت کنند..
هنگامی که بابا از سرکار برگشت، حاضر شدیم و رفتیم..
بعد از سرو شام حاجآقا رو به بابا کرد و گفت:
بهتره امیرمهدی و فاطمهجان محرم بشن تا کاراشون سریعتر پیش بره.. و تا هفته ی بعد عقد کنن..
امتحاناتشون نزدیکه و بهتره زودتر سر و سامون بگیرند تا به درساشون هم لطمهای نخوره..!
بابا سری به علامت تایید تکون داد.
_و بعد نظرتون چیه بعد از عقد، خانوادگی بریم مشهد؟!
همه موافقت خودشون رو اعلام کردند..
با اشاره ی بابا بلندشدم و روی مبل دونفره با فاصله از امیرمهدی نشستم..
حاجآقا خطبه محرمیت را خواند و با گفتن'قبلت' به امیرمهدی محرم شدم..
_امیر! دست فاطمه رو بگیر..
مبهوت به محیا نگاه کردم که چشمکی زد و رفت.
با گرمای دست امیرمهدی روی دستم به سمتش برگشتم..
برای اولین بار به صورتم نگاه کرد.
چشمان مشکیاش ستاره باران شده بود..
لبخندی زدم و به جمع گوش سپردم.
تاآخر شب امیرمهدی نگذاشت از کنارش جم بخورم و قبل از خداحافظی برای خرید فردا ساعت مقرر کردیم..
یک هفته به سرعت گذشت و همراه محیا و امیرمهدی تمام خرید های عقد را انجام داده بودیم..
و برای فردا ساعت5عصر قرار محضر گذاشته بودیم!
شبهنگام، به این فکر کردم که چگونه کارها به این سرعت پیش رفت و این کار کسی نمیتوانست باشد جز خدا..
به اینکه اگر خدا چیزی را بخواهد هیچچیز نمیتواند جلودارش باشد..
از ته دل خداروشکر کردم و چشمانم را بستم..
#حریم_عشق
#حق_الناس
#کپی_ممنوع
╔═══•••|🌕|•••═══╗
@Sooteh_delan
╚═══•••|🌕|•••═══╝
سوته دلان🌻
ادامه: صبح با صدازدن های مامان بلندشدم.. سریع حاضر شده و پس از خداحافظی بیرون رفتم.. توی ماشین نشستم
بسمربالعشق..!♡
قسمتچهارم:
نگاهی به آینه وسط سفره کردم..
فقط من بودم و امیرمهدی که اون هم بالبخندبه من نگاه میکرد..
قرآن را جلوی پایم باز کرد.. سوره نور بود..
شروع به خواندن کردم و در دلم برای خوشبختی و عاقبت بخیریمون دعا کردم..
امیرمهدی دم گوشم گفت:برای شهادت منم دعا کن!
سخت بود اما به هرجان کندنی بود از خدا خواستم تااورا با آرزویش برساند..
با صدای کسیکه میگفت:عروس خانم زیرلفظی میخواد، امیرمهدی جعبه مخمل قرمزی از جیبش درآورد و روی میز گذاشت..
_برای بار آخر میپرسم..عروسخانم وکیلم؟!
+بسماللهالرحمنالرحیم
با کسب اجازه از امام زمانم، حضرت فاطمه الزهرا، رهبرعزیزم و پدر و مادرم بله!
صدای صلوات و هلهله در محضر پیچید.
امیرمهدی هم بله را داد؛
و همه برای عرض تبریک جلو آمدند و هدیههایشان را نیز دادند..
از محضر خارج شدیم و به سمت رستوران رفتیم..
بعد از صرف شام، در خانه حاجبابا مراسم مولودیخانی بود..
در اتاق امیرمهدی جانماز پهن کرده و به او اقتدا کردم..
اولین نماز دونفرهمون!
مراسم تا ساعت12 به طول انجامید و
آخرشب هردو خانواده از هم خداحافظی کردیم تا برای سفرمشهد آماده بشیم..
قراربود قبلش همراه امیرمهدی به دانشگاه رفته و مرخصی بگیریم...
بعد انجام کارها به اصرار من امیرمهدی در ماشین ما نشست و تا خود مشهد غرق صحبت بودیم..
بلاخره ساعت 11 رسیدیم و بعد از پیدا کردن هتل.. قرار شد برای نماز صبح به حرم برویم..
اتاق من و امیرمهدی باهم بود.
دوتا تخت جداگانه گذاشته بودند..
تا امیرمهدی داخل شود،منتظر نشستم.
پنجره را کنار زدم و به گنبد زیبای امام رضا چشم دوختم.
با صدای در به خود آمدم..
_هنوز نخوابیدی؟
+نه! خوابم نمیبره..
اخم بامزه ای کرد:
_عه.. نداشتیمها اتفاقا هم خوابت میاد هم خستهای.. بخواب! اگرهم راحت نیستی که من برم پایین..
+نه خوبه!
_خیلی خب..!
به سمتم اومد چادر و روسری ام را در آورد و به جالباسی آویخت..
کشمویم را باز کرد، که موهای بلندم دورم ریخته شد..
مرا روی تخت نشاند..
دستی نوازشوار روی گونهام کشید و گفت:بخواب.. شب بخیر عزیزم..
و به سمت تخت خودش رفت و خوابید..
بلندشدم و پتو را رویش کشیدم..
روی تختم دراز کشیدم و درحالی که به امیرمهدی نگاه میکردم، خوابم برد.
صبح با صدای زنگ گوشی بلند شدم..
تخت امیرمهدی خالی بود..
همون موقع درحالی که آستینهایش را پایین میداد از در وارد شد..
مرا که دید گفت:فاطمهجان! میخوایم بریم حرم نماز.. اگه میای حاضرشو که بریم..
چشمی گفتم و بلند شدم.
نماز رو که خوندیم رفتم و پیش امیرمهدی نشستم
زیارت امینالله را میخواند..
بعد از اتمام آن زیارتعاشورا را باز کرد و شروع به خواندن کرد..سرم را روی شانهاش گذاشتم.. اواسط زیارتعاشورا شروع کرد به خوندن روضه ی مقتل و حضرت زینب..
اشک هایم روی پیرهنش میچکید..
بعد از سجده ی آخر، اشکهاش رو پاک کرد و سرش را به سمتم چرخاند..
چند دقیقه به همون حالت نگاهم کرد:
_چرا گریه میکنی عزیزدلم؟
+یه ذره دلم گرفته!
_لابد از اینکه من رو بهت انداختن ناراحتی؟!
میخوای برم؟!
اخمی کردم و به بازویش کوبیدم:
+دیوونه!
خندید و چشمکی نثارم کرد:
_اگه گفتی دیوونه ی کی؟
+دیوونه ی عمه ی سادات!
لبخند محوی زد..
اشکهام رو پاک کرد و گفت:
برو زیارت کن، دو ساعت دیگه همینجا..
بینیام را کشید و قبل از اینکه اعتراض کنم رفت..
یک دلسیر زیارت کردم و بعد سمت محل قرارمون رفتم..
از پشت به امیرمهدی نزدیک شدم..
شانههایش میلرزید و باز هم از جاماندن گله داشت..
دستم رو روی شونهاش گذاشتم:
+شاید خدا میخواد تورو یه جور قشنگتر بخره..
ناشکری نکن عزیز!
زمزمه کرد: کاش همینجوری باشه که تو میگی!
دلم از تصور نبودش لرزید..
با لبخند بلند شد و گفت:زیارت قبول بانو! بریم؟
+همچنین آقا.. بریم!
باهم به بازار رفتیم تاخرید کنیم..
همینطور که قدم میزدیم،
جلوی یک مغازه انگشتر فروشی ایستاد.
+چی شد؟
_نظرت چیه انگشتر ست عقیق بگیریم؟
و با دستش دو پشت میز را نشان داد..
دوتا انگشتر ست نقره عقیق بود که خیلی زیبا بود.
+قشنگه!
امیرمهدی رو به فروشنده کرد و گفت که روی آن دو 'یاعلی' و 'یازهرا' را بنویسند..
وقتی حاضر شد یکیشان را دستش کرد و دیگری را برداشت و به سمتم آمد
انگشتر'یازهرا' را دستم کرد..
_چقدر به دستت میاد..
لبخندی زدم و تشکر کردم..
بعد از حساب کردنش بیروناومدیم و به ادامه خریدمون رسیدیم..
#حریم_عشق
#حق_الناس
#کپی_ممنوع
سوته دلان🌻
بسمربالعشق..!♡ قسمتچهارم: نگاهی به آینه وسط سفره کردم.. فقط من بودم و امیرمهدی که اون هم بالبخن
ادامه:
چندروزی که مشهد بودیم خیلی خوش گذشت و من تازه امیرمهدی را شناختم..
امیرمهدی که زمین تا آسمان با امیرمهدی دانشگاه فرق داشت ..
از آنچه فکر میکردم خیلی بهتر بود، حسابی وابستهاش شده بودم. و این مرا میترساند..
از روزی که دیگر نداشته باشمش میترسیدم!
و خوب بودنش بر این ترسم دامن میزد..
چون او اینقدر خوب بود که مطمئناً به چشم خدا میآمد و آخر راهش به شهادت ختم میشد!
و من از بیاو بودن، سخت میترسیدم..
تادو سه ماه بعد همهچی خوب بود و امیرمهدی حرفی از سوریه و اعزام به میان نیاورد..
و من فکر میکردم او بیخیال شده!
تااون روز..
امیرمهدی اومد دنبالم تا بریم بیرون..
در ماشین رو برام باز کرد تا بشینم
+سلام آقا..!
_سلام عزیزم.. خوبی؟
+خوبم تو خوبی؟
چشمکی حوالهام کرد:
_تو خوب باشی منم خوبم خانمی!
+خداروشکر که خوبی..
دستم را گرفت و روی دنده گذاشت..
_خب، اجازه میدید حرکت کنم؟
+بله؛ بفرماییدآقا..
بعد چند دقیقه پرسیدم:
+کجا میریم؟
_پاتوق همیشگی..
اوهومی گفتم و سکوت کردم.
جلوی کافیشاپ نگه داشت و پیاده شدیم..
وقتی نشستیم و سفارش دادیم، دستانش را درهم گره کرد و گفت:
_فاطمهجان.. باید درمورد یه موضوعی باهات حرف بزنم!
+بفرما..
حسخوبی نداشتم و دلشوره به جانم افتاده بود..
تا خواست حرف بزند گارسون آمد و شیرموز هارا روی میز گذاشت و رفت..
شروع به هم زدن کرد و چیزی نگفت..
+جون به لب شدم امیرمهدی.. میشه حرفت رو بزنی؟!
اشارهای به شیرموز دست نخوردم کرد:
_اول اینو بخور بعد حرف میزنیم خانمی!
به زور چشمی گفتم و شروع به خوردن کردم اما تمام حواسم پیش امیرمهدی بود که سرش را پایین انداخته بود با تمام خونسردی میخورد..
بالاخره سرش را بلند کرد و گفت:
یادته موقع صحبتهای خواستگاری یه چیزایی در مورد اعزام و اینها گفته بودم..
+آ.. آره!
و توی دلم از خدا خواستم چیزی فکر میکردم نباشه!
اما...
_راستش نوبت منم رسیده و قراره بهزودی عازم سوریه بشم..
به زور لبخندی زدم و درحالی که گلوم رو بغض گرفته بود گفتم: مبارکه.. بلاخره به اونچه آرزوت بود، رسیدی!
دوباره سرش را پایین انداخت..
+چرا نگاهت رو ازم دریغ میکنی؟
_شرمندتم!
+دشمنت شرمنده باشه..
حالا.. کی میخوای بری؟!
آرام گفت:
_هفت روز دیگه! یعنی23شهریور..
+خوبه..
حالا میخوای چی کار کنی؟
به خانوادت گفتی؟
مشکلی ندارن؟
_نه ولی..
قبلا که بهشون گفتم..
گفتن اگه... اگه تو مشکلی نداشته باشی اوناهم راضیاند!
+باشه.. میخوای امشب بگیم بهشون؟!
_اگه حالت خوب نیست..
بااینکه اصلا خوب نبودم با تحکم گفتم:
+من خوبم امیرمهدی.. بریم خونه شما؟!
نگران نگاهم کرد:
_قبلش بریم یه جایی؟!
+بریم..
بلندشدم.
اشاره ای به میز کرد:
_نخوردی که!
+میل ندارم..
_اما..
+بریم؟!
باشهای گفت و بلندشد..
مسیر را شناختم.. داشت به کهف الشهدا میرفت..
مسیر راکمی پیاده رفتیم..
از بالا به شهر نگاه کردم..
امیرمهدی مرا روی سنگی نشاند و دم گوشم گفت:
خودت و خالی کن فاطمه!
و دورشد تا راحت گریه کنم..
اشکهایم باریدن گرفت
حسابی گله کردم و سبک شدم..
لبخندی برای حفظ ظاهر زدم و سمت امیرمهدی که به ماشین تکیه داده بود، رفتم..
_آروم شدی؟!
+آره!
توی ماشین نشستم و راه خونهشون رو در پیش گرفت..
#حریم_عشق
#حق_الناس
#کپی_ممنوع
سوته دلان🌻
ادامه: چندروزی که مشهد بودیم خیلی خوش گذشت و من تازه امیرمهدی را شناختم.. امیرمهدی که زمین تا آسمان
بسمربالعشق..!♡
قسمتپنجم:
بعد از سلام و احوالپرسی روی مبل نشستیم؛
اول هم دست پدر و مادرش رابوسیدیم..
همانموقع، محیا چاییهارا آورد و خواست دوباره به آشپزخانه برود که امیرمهدی گفت:بشین.. باید یه موضوعی رو بهتون بگم!
وقتی همه نشستند، امیرمهدی سرش را بالا گرفت و گفت:
راستش.. من یه سالی هست که دنبال کارهای سوریهام هستم و خب همین چندوقت که بهتون گفتم، شما گفتید اگه فاطمه راضی باشه، مشکلی ندارید..
و من.. هفته ی دیگه عازم سوریه هستم!
همه بهتزده نگاهش کردند..
_فاطمهجان.. تو راضی دخترم؟
سرم را پایین انداختم و گفتم:بله، حاجبابا..
حاجبابا با بغضی که در صدایش مشهود بود گفت:
حالا که خانومت راضیه ماهم حرفی نداریم!
مریمخانم بلندشد و گفت:
چی چی و حرفی نداریم؟
از من میخوای بزارم جگرگوشهام بره زیر آتیش؟
من نمیتونم..
اگه بلایی سرش بیاد چی؟
من طاقت دوری پسرمو ندارم..
اصلا چراتو؟ بقیه دارن میرن..
امیرمهدی اگه بری من.. من ازت راضی نیستم!
امیرمهدی سرش را پایین انداخت:
مامان!
اگه اون دنیا حضرت زهرا جلوت و گرفت و گفت
چرا وقتی پسرت خواست از حریم دخترم دفاع کنه
نگذاشتی.. چی میخوای بگی؟
حرم عمه زینب در خطره.. حرم ناموسم درخطره!
غیرتم بهم اجازه نمیده بشینم تو خونه و تماشا کنم که اون از خدا بیخبرها نزدیک حریم ناموسم بشن..!
اگه من نرم هزاران امیرمهدی و هزاران محیا بیگناه کشته میشن.. اوناهم پدر و مادر دارن اونا هم بچه همون پدر و مادرن... مگه اونا بچههاشون و دوست ندارن؟ مگه اونا آدم نیستن..
مامان!
این همه مدافع حرم داشتیم که فدای بیبی زینب شدن اوناهم خانواده داشتن!🙂
اگه هرکس بگه چرا من؟ چرا بقیه نرن؟
و بشینه تو خونه که حرم و ناموسمون به تاراج میره..
جلوی پای مادرش زانو زد و گفت:
مامان تورو به جدت بزار برم!
مامان الان مثل عاشوراست..
صدای هل من ینصرنی حسین و زینب بلنده!
اگه من نرم..
من و شماهم میشیم مثل کوفیای بی وفا..
اونوقت اون دنیا با چه رویی جلوشون سر بلند کنیم؟!
و سکوت کرد..
مامانمریم نگاهی به امیرمهدی کرد:
باشه..برو راضیم به رضای خدا..
و اشکی از گوشه چشمش چکید..
امیرمهدی با اشکش را پاک کرد و پیشانیاش را بوسید!
نوبت خواهرش، محیابود..
گوشه ی مبل در خود جمع شده و اشک میریخت..
کنارش نشست سرش را در آغوش گرفت
و دم گوشش شروع کرد به حرف زدن..
تا بالاخره محیا هم آرام شد و لبخند زد..
شام همانجا ماندیم..
در طول سرو شام، همه سکوت کرده بودند و تنها صدای برخورد قاشق چنگالها بههم میآمد، سکوت را میشکست..!
بعد از جمع کردن سفره، خداحافظی کردیم..
دقایقی بیشتر تو بغل مادرش ماند؛
و بعد به سمتم اومد و آروم گفت:بریم..
وقتی رسیدیم، خم شد و دستهگل دیگه رو برداشت..
زنگ در را فشرد و سپس وارد شدیم..
خم شدیم و دست پدر و مادرم را بوسیدیم..
امیرمهدی از پدر و مادرم خواهش کرد تا بنشینند..
دوباره همان مقدمهچینی و همان حرفها..
وقتی پدر و مادرم دیدند من راضی هستم، دیگر حرفی نزدند..
به سمت اتاقم رفتیم،
دشکهارو پهن کرده و دراز کشیدیم..
سرم را روی بازویش گذاشتم و به سمتش چرخیدم:
+امیرمهدی؟
_جاندلم؟
+برام قرآن میخونی؟
_چشم.. شما جون بخواه!
شروع کرد به خواندن و نوازش موهام. چشمهایم را بستم و به صدای امیرمهدی گوش سپردم تا خوابم برد..
چشمهام رو که باز کردم امیرمهدی را ندیدم..
داخل اتاق چشم گرداندم..
گوشهای به نماز ایستاده بود..
تا آخر نماز نگاهش کردم.
بعد از نماز به ذکر گفتن مشغول شد:
_چرا اینجوری نگاه میکنی؟
+عه.. از پشتتم چشم داری؟
_شاید..
+عجب..اذان رو دادن؟
_نه خانومی.. شماهم بلندشو الانهاس که اذون رو بدن!
+آها..قبولباشه
_قبول حق انشاءالله.
وضو گرفتم و به امیرمهدی اقتدا کردم..
شاید این نماز جزو آخرین نمازهایی باشه که میتونم باهاش بخونم..
یک هفتهای که به تاریخ اعزامش ماندهبود، به سرعت برق و باد گذشت!
انگار ثانیهها بامن لج کرده بودند که زودتر از همیشه بگذرند و حسرت این لحظات را به دلم بگذارند..
و امروز، روز رفتناو؛ و دلکندنمن بود..!
از دیروز درگیر رفتن به خونه ی اقوام و حلالیت گرفتن بود،برای همین کم دیدهبودمش!
امشب را خونه ی حاجبابا مانده بودم..
بعد از شام بالا رفتیم..
کنار امیرمهدی دراز کشیدم..
خودم را به خواب زدم تا او بخوابد..
بالاخره چشمانش را بست..
به صورتش نگاه کردم و اشک ریختم..
#حریم_عشق
#حق_الناس
#کپی_ممنوع
سوته دلان🌻
بسمربالعشق..!♡ قسمتپنجم: بعد از سلام و احوالپرسی روی مبل نشستیم؛ اول هم دست پدر و مادرش رابوسید
ادامه:
هرچندلحظه اشکهایم را پاک میکردم تا صورتش راببینم..
_چرا نمیخوابی؟ چرا این اشکارو میریزی؟
+دلم از همین الان واست تنگ شده!
چشمانش را باز کرد..
چشمان او هم لبریز از اشک بود..
_چارهای نیست.. اگه ما نریم ممکنه یه روزی همین اوضاع سر ایران و ناموسمون بیاد.. تو که اینو نمیخوای؟
سرم را به علامت نه تکون دادم.💔
اشکهام رو پاک کرد و با صدای لرزونی گفت:
_این اشکارو نریزفاطمه.. دم رفتن، دلم رو خون نکن!
+دست خودم نیست..
_اینقدر بهش فکر نکن.. به این فکر کن که الان من کنارتم!
+باشه..
اینقدر به چشمانهم زل زدیم تا صدای اذان بلند شد.
لبخندی زد:پاشو قشنگم.. خدا داره صدامون میزنه!
برای آخرین بار بهش اقتدا کردم..
تو طول نماز فقط گریه کردم..
بلد از نماز امیرمهدی مکثی کرد و من رو تو آغوشش کشید.. بعد شروع کرد به خوندن روضه ی وداع حضرت زینب و امامحسین..
توی بغلش آروم هقهق میکردم .. اینقدر خوند و سرم رو نوازش کرد که خوابم برد..
چشمانم رو که باز کردم امیرمهدی رو دیدم که به صورتم زل زده و دستم رو گرفته:
هول زده پرسیدم:ساعت چنده؟
_نُه!
+چرا بیدارم نکردی؟
_مثل فرشته ها خوابیده بودی دلم نیومد، فقط یه دلسیر نگاهت کردم!
+پس من چی؟
سکوت کرد..
+چرا حاضر نشدی؟
بازهم سکوت کرد..
+ساکت رو بستی؟
آروم گفت:نه!
ساکش که گوشه اتاق بود را برداشتم
لباسهایش را چیدم.. حوله و مسواک و لوازم بهداشتی را گذاشتم..
بستههای خوراکی که با خودم آورده بودم را هم گذاشتم..
و زیپ ساکش را کشیدم..
لباس رزمش را برداشتم و سمتش رفتم:
+بپوشش!
_اگه..
+هیس.. فقط بپوش!
روی تخت نشستم و نگاهش کردم..
بعد دو دقیقه بلندشدم..
دکه های آخر لباسش را بستم و با شانه موهایش را مدلی که دوست داشا، مدل دادم..
سربند کلنا عباسک یا زینب را به سرش بستم..
و در آخر ساکش را به دستش دادم..
در تمام به زحمت خودم را نگهداشتهبودم تا اشک نریزم..
روبهرویش ایستادم..
بیحرف هم را نگاه کردیم
پیشانیام را بوسید و مرا در آغوشش کشید..
پنچ دقیقه در بغلش ماندم و بعد
رفتیم پایین تا از بقیه هم خداحافظی کند!
همه پایین منتظر بودند و سعی میکردند جلوی گریهشان را بگیرند..
امیرمهدی تک به تک بغل همه رفت..
در آخر به سمت من اومد و من رو بغل کرد.
+امیرمهدی؟
_جانم؟
+قول میدی برگردی؟
_قول میدم!
زیر لب گفتم:آره.. من که میدونم تو موندنی نیستی.💔
نگاه عجیبی به من انداخت!
گونهام را بوسید و فاصله گرفت..
از زیر قرآن رد شد و بدون نگاه به عقب به سمت در رفت..!
_خداحافظ همگی.. حلالکنید!
مامانمریم کاسه آب را دستم داد..
بیرون رفتم که صدای حرکت ماشین در گوشم پیچید..
تا خواستم آب بریزم، کاسه از دستم افتاد و شکست..
نگاهم به آبی که روی زمین جاری شده بود افتاد و دیگر نفهمیدم چی شد!
از آن روز چشم به زنگ بودم که امیرمهدی زنگ بزند..
وقتی که زنگ میزد انگار دنیا را به من داده باشند،
به سمت تلفن پرواز میکردم و بااو حرف میزدم..
هر روز راس ساعت4 زنگ میزد!
روزبیست و ششم زنگ زد و قول داد که تا پسفردا برگردد..
از شوق سر از پا نمیشناختم و مدام برای پس فردا لحظه شماری میکردم..
اما فردای اون روز دلشوره لحظه به لحظه همراهم بود و هرکار میکردم دلم آرام نمیشد!
آنروز، روز عاشورا بود..
با مامان پشت دستهها راه میرفتیم..
اشک میریختم و از خدا میخواستم امیرمهدیام را سالم برگرداند..
هرچه منتظر ماندم زنگ نزد و این به نگرانیم دامن میزد؛
بابا بعداز ظهر که برگشت خیلی به هم ریخته بود و هرچه میگفتیم که شده جواب نمیداد..
با خودم میگفتم:نکند برای امیرمهدی اتفاقی افتاده باشه؟!
خدانکنهای میگفتم و خودم را دلخوش به قولش میکردم.. میدانستم که اگر سرش برود،قولش نمیرود..
اما بعد از شام بابا گفت حاضربشیم تا به خونه حاجبابا برویم..
متعجب از این رفتنبیموقع حاضر شدیم..
وقتی داخل شدیم دیدم حال حاجبابا هم مثل باباست..
دلم بدجور شور میزد.
روی مبل نشستیم..
کسی چیزی نگفت تااینکه چند دقیقه بعد آیفون به صدا درآمد..
حاجبابا در را باز کرد..
با دیدن دو نفر که لباس نظامی تنشان بود، دلم یکباره ریخت و با خود گفتم:فاطمه! امیرمهدیت رفت..
آنچند نفر با تعارف حاجبابا روی مبل نشستند..
محیاسادات چایی را تعارف کرد و نشست.
یکی از آقایون که مسنتر بود، شروع به صحبت کرد:
_غرض از مزاحمت این بود که میخواستیم به اطلاعتون برسونم آقا امیرمهدی مجروح شدن و الان تو بیمارستان دمشقه.. انشاءالله فردا میارنش!
#حریم_عشق
#حق_الناس
#کپی_ممنوع
سوته دلان🌻
ادامه: هرچندلحظه اشکهایم را پاک میکردم تا صورتش راببینم.. _چرا نمیخوابی؟ چرا این اشکارو میریزی؟
ادامه:
مامان مریم شروع کرد به گریه کردن..
محیاسادات هم از آنها درمورد امیرمهدی پرسید..
اما من..
احساس میکردم دیگر امیرمهدی ندارم!
دیده بودم برای اطلاع خبر شهادت به خانواده اول میگویند مجروح شده و آرام آرام خبر شهادتش را میرسانند..
اگر مجروح شده بود که نیاز نبود این دو نفر به اینجا بیایند.. تازه! امروز هم بامن تماس نگرفته بود..
آن دو نفر عزم رفتن کردند و من با اصرار برای بدرقهشان رفتم..
دم در جلویشان را گرفتم:
+ببخشید.. شما مطمئنید امیرمهدی مجروح شده؟
_بله خانم..نگران نباشید، گفتم که فردا ایشون رو میارند!
+اما.. من که میدونم امیرمهدی شهید شده!
من.. من آمادگی خبر شهادتش رو دارم..
و قطره اشکی از چشمم چکید
سرشان را پایین انداخته و سکوت کردند
+امیرمهدی شهید شده.. درسته؟
_تسلیت میگم..
+شهادت تسلیت گفتن نداره؛ بااجازه!
بابا کمی آنطرف ایستاده بود و آرام اشک میریخت.
توی بغلش رفتم و شروع به گریه کردم..
+بابا.. دیدی امیرمهدیم رفت؟
دیدی تموم زندگیم رفت؟
دیدی تنها شدم؟
دیگه امیرمهدی ندارم!
دیدی ارباب چه قشنگ خریدش؟
روز عاشورا تو دمشق پیش بیبی..
دیدی امیرمهدیم اینقدر خوب بود که اینقدر قشنگ خریدنش؟
هقهق میکردم و اسم امیرمهدی رو صدا میزدم..
باباهم سکوت کرده و گذاشت سبک بشم..
بعد یه مدت از بابا جدا شدم و اشکهام رو پاک کردم..
یاد روزایی افتادم که امیرمهدی به شوخی یا جدی میگفت:
_فاطمه..اگه من شهید شدم گریه نکنیا..
محکم باش مثل حضرت زینب..
یاد حضرت کن و از ایشون کمک بخواه..
اشمهایم رو پاک کردم و به حضرت زینب توسل کردم!
آرامش عجیبی گرفتم..
بلندشدیم و داخل رفتیم.
مامان مریم رو آروم کردیم و قرار شد فردا ظهر برای دیدن امیرمهدی برویم..
تا صبح خوابم نبرد و به زندگی پیشرویم بدون امیرمهدی فکر کردم..
نزدیک اذانصبح، بلندشدم و همانجایی که امیرمهدی همیشه آنجا نماز میخواند قامت به نمازشب بستم..
با آرامش وصفناپذیری ذکر گفتم و دوباره از حضرت زینب طلب صبر کردم..
#حریم_عشق
#حق_الناس
#کپی_ممنوع
╔═══•••|🌕|•••═══╗
@Sooteh_delan
╚═══•••|🌕|•••═══╝
سوته دلان🌻
ادامه: مامان مریم شروع کرد به گریه کردن.. محیاسادات هم از آنها درمورد امیرمهدی پرسید.. اما من.. احسا
بسمربالعشق..!♡
قسمتششم:
صبح با صدایی از خواب بلند شدم:
_فاطمهجان.. چرا اینجا خوابیدی عزیزم؟
با فکر اینکه امیرمهدیه، سریع چشمانم را باز کردم که بابا رادیدم.. یادم اومد دیگه امیرمهدی نیست!
آهی کشیدم و سلام کردم
_سلام به روی ماهنشستت.. حاضرشو میخوایم بریم دیدن امیرمهدی..منتظرمونه..
لبخندتلخی زدم و با گفتن یاعلی بلندشدم..
وضو گرفتم و به احترام شهادت امیرمهدی مانتو و روسری سورمهای تیره پوشیدم و چادرم را سرم کردم..
نگاهم از آینه به امیرمهدی افتاد:
_میدونستی با چادر مثل فرشتهها میشی؟!
چشمکی زد و خندید..
با برگشتنم دیگر امیرمهدی نبود!
+خودت هم نباشی؛ خاطراتت همیشه باهامه..
با مامان و بابا سوار ماشین شده و به سمت معراجالشهدا به راه افتادیم..
بارون نمنم میزد و روی شیشه را بخار گرفته بود..
شعری که امیرمهدی خیلی دوست داشت را روی شیشه نوشتم:
گفتم کجا؟ گفتا به خون!
گفتم چه وقت؟ گفتا کنون!
گفتم سبب؟ گفتا جنون!
گفتم نرو.. خندید و رفت!
چشمانم را بستم و سرم را به شیشه تکیه دادم..
تصویر امیرمهدی مقابلم نقش بست..
دلم برای خندههایش پرکشید..
با ایستادن ماشین، چشمانم را باز کردم..
_علی.. چرا اینجا وایستادی؟
بابا سرش را پایین انداخت:
_میخواستم بگم که.. امیرمهدی.. شهیدشده!
مامان بهتزده بابا را نگاه کرد و بعد شروع به گریه کرد..
باباهمانطور که اشک میریخت سعی در آرام کردن مامان داشت..
امیرمهدی برای پدر و مادرم حکم پسرشان را پیدا کرده بود و حق داشتند برایش اینگونه اشک بریزند.. اما:
یاد حرف امیرمهدی افتادم:
شهید گریهکن نمیخواد، رهرو میخواد!
+امیرمهدی منتظره.. بریم؟!
بیحرف پیاده شدند..
با پرس و جو تابوت امیرمهدی را پیدا کردیم..
حاجبابا، مامان مریم، و محیا سادات نشسته بودند بالای سرش و گریه میکردند..
مامان و بابا جلو رفتند. من هم عقب ایستادم تا دورش خلوت شود و راحت با او خلوت کنم!
پس از مدتی تک به تک بلند شدند و رفتند تا با او وداع کنم..
کنارش زانو زدم..
سربند یازهرا به سرش بسته بود..
تبسم قشنگی روی لبش بود، حتما مهدیفاطمه به استقبالش آمده بود که اینچنین لبخندمیزد..
باریکه خونی از کنار پیشانیاش جاری شده بود و تهریشش را خضاب کرده بود..
گونه چپش کبود شده بود و دیگر از ماهگرفتگی پیشانیاش اثری نبود..
پهلویش تیر خورده و از خون سرخ بود..
+سلام عزیزدلم، خوبی؟
نمیخوای بلندشی و مثل همیشه به استقبال فاطمت بیای؟نمیخوای نگام کنی؟
نمیخوای از اون خندههای قشنگت رونمایی کنی؟
دستانیخزدهاش را گرفتم و بوسیدم..
+سردت نیست؟زخمات اذیتت نمیکنه؟
شهادت برات سخت نبود؟
موهای روی پیشانیاش را کنار زدم و پیشانیاش را بوسیدم..
موهایش را نوازش کردم
+ممنون که سر قولت وایستادی و برگشتی..
میدونم که عاشق گمنامی بودی..
همیشه میگفتی:آرزوم اینه که مثل مادرم، حضرت زهرا شهید بشم و مثل ایشون مزار نداشته باشم!
مثل مادرت شهید شدی ولی..
معذرت میخوام که به خاطر من قید آرزوت رو زدی..
+میدونی که چقدر دوستت دارم!
میدونم که صدامو داری و نگاهم میکنی!
بهم بگو فاطمه بدون تو چجوری طاقت بیاره؟
دیگه کی آرومش کنه؟ سرش رو روی شونههای کی بزاره؟
کی مثل تو بلد بود و میدونست چهجور آرومش کنه؟
با صدای قرآنخوندن کی بخوابه؟
باصدای روضه ی کی گریه کنه؟
با خودت نگفتی اصلا بعد تو چجوری زندگی کنه؟
نگفتی فاطمه بعدتو تنهاتر از همیشه میشه؟
نگفتی فاطمه بدون نفسش چجوری زنده بمونه؟
نگفتی بعدتو، کی اشکهاش رو پاک کنه و پای درد و دلاش بشینه؟
نگفتی بعد تو میمیره؟!
و قطره اشکی از گوشه چشمم چکید..
+راستی.. شهادتت مبارک امیرمهدیمن!
دیدی بالاخره بال پروازت رو باز کردی و پر کشیدی؟
دیدی بالاخره خدا عاشقت شد و تورو خرید؟
دیدی چقدر قشنگ خریدت؟
تو روز عاشورا حوالی دمشق، زیر سایه بیبی زینب..
مثل حضرت زهرا با پهلوی تیره خورده!
دیدی توهم رفتی و فاطمه جامانده ی داستان شد؟
یادته چقدر گله میکردی از رفقات که رفتند و تو جاموندی؟
حالا من گله دارم که چرا جاموندم از تو؟
حالا من جاموندم! از تو.. از نوای هل من ینصرنی امام حسین..!
سرم را روی سینهاش گذاشتم..
#حریم_عشق
#حق_الناس
#کپی_ممنوع
سوته دلان🌻
بسمربالعشق..!♡ قسمتششم: صبح با صدایی از خواب بلند شدم: _فاطمهجان.. چرا اینجا خوابیدی عزیزم؟ با
ادامه:
+تازه دنیا با تو برام معنی جدیدی پیدا کرده بود..
یه کم برای رفتن زود نبود؟
یه کم ثانیه ها بیرحم نبودن و زود نگذشتن؟
یه کم فرصت باهم بودنمون، زود به اتمام نرسید؟
هنوز خیلی جاهارو باهم نرفتیم ها!
هنوز خیلی جاها باهم خاطره نساختیم ها!
هنوز درست حسابی نگاهت نکردم ها!
هنوز تورو بلد نشدم ها!
حواست هست؛
برای بیتو شدنم یکم زودبودها!
سرم را بلند کردم:
+من هنوز زندگی بدون تورو بلد نیستم!
هنوز نفس کشیدن بدون تورو بلد نیستم!
دستش رو روی قلبم گذاشتم:
+اینو میبینی؟ بدون تو تپیدن بلدنیست!
بلندشو... هنوز خیلی چیزهارو یادم ندادی..
+تو نور زندگیم بودی.. بهم بگو حالا بدون نور ماه وجودت، باآسمون تاریک قلبم چیکار کنم؟
از تصور بیتو بودن میترسم..
تو که من رو تنها نمیذاری، مگه نه؟!
به صورتش که زیباتر از همیشه بود، نگاه کردم و
زیرلب زمزمه کردم:
+مواظب خودت باش.. عشق آسمونی من!
بدون حرف دیگری با قدمهایی که انگار به آنها وزنه وصل کرده بودند،حرکت کردم..
صدای امیرمهدی در گوشم پیچید:
_هرجا تنهاتر از همیشه شدی، کم آوردی، خسته شدی، ناامیدشدی، مشکلات زمینگیرت کرد، کسی رو نداشتی و جایی موندی... فقط کافیه بگی:یاحســین!
تا امامحسین بیاد و دستگیرت بشه..
آرام زیرلب ذکر:'یاحسین'را سر گرفتم..
ظهر، وسایل امیرمهدی را تحویلمون دادند:تسبیح شاه مقصود سبزش که از خونش به قرمزی میزد..
جانماز جیبی.. دفترچهای کوچک.. انگشترعقیق یاعلی..
حلقه ازدواج.. سربند کلنا عباسک یا زینب.. و چفیه سبزمشکیاش..!
حاجبابا همه ی وسایلش را به عنوان یادگاری به من داد..
امیرمهدی در تابوتی پیچیده شده در پرچم ایران، باعزت و افتخار روی دست مردم بالا میرفت و مردم بانوای 'یاحسینشهید' همراهیاش میکردند..
وقتی تابوت روی زمین گذاشتهشد؛جلو رفتیم.
مردم بااحترام راه را برایمان باز میکردند..
بالای سر امیر مهدی نشستیم.
روی تابوت عکسزیبایی از او به چشم میخورد
همان عکسی که گفت:این رو ویژه برای بعد شهادتم انداختم.. باهمان تبسم زیبا و همیشگیاش!
طبق وصیتش، قبرش را سیاهپوش کرده و سربند کلنا عباسک یا زینب را به سرش بسته بودند..
برای بار آخر نگاه عمیقی به صورتش انداختم تا برای همیشه در یادم بماند..
وقتی رویش خاک ریختند و سنگ آخر را چیدند..
انگار تکه ای از وجودم، زیر خاک جاماند!
چشمانم سیاهی رفت و دیگر نفهمیدم چه شد..
چادرم را روی سرم مرتب کردم. تسبیح امیرمهدی را دور مچم پیچیدم و به سمت خروجی رفتم.
_کجا میری تو این هوا دختر؟ بازم بهشت زهرا؟
+آره
مامان نگاه غمگینی بهم کرد و خداحافظی زمزمه کرد..
سرِراه دسته گل رز و گلاب گرفتم.
وقتی به مزارش رسیدم اول احترام نظامی گذاشتم.
مزارش را با گلاب شستم..
به تبسم عکسش روی مزار نگاه کردم و لبخندزدم..
دور عکسش را با گل رز قرمز به شکل قلب چیدم؛
و شروع به صحبت با او کردم..
میدانستم صدایم را میشنود و جواب میدهد!
میدانستم نگاهی که همواره همراهم است، متعلق به اوست..
من بدون امیرمهدی زندگی کردن را بلد نبودم و حالا که خودش نبود با خاطراتش زندگی میکردم!
خاطراتی که بدون او سر میشد و بارها و بارها بدون او مرورشدند.. آه از این خاطرات که بیصدا انسان را درهم میشکستند.. خاطراتی که بدون صاحبشان حضور دارند و لحظات مارا میسازند..
و خاطرات بدونتو یعنی مرگقلبمن جانا.!
چرا که من بیتو وجود ندارم!(:
چه میبینند در چشم تو چشمانم نمیدانم
شرار آن چشمها کی ریخت در جانم، نمیدانم
تو رفتی بر سر پیمان و ما ماندیم جا مانده
بگو سر میشود یک روز پیمانم، نمیدانم
#حریم_عشق
#حق_الناس
#کپی_ممنوع
╔═══•••|🌕|•••═══╗
@Sooteh_delan
╚═══•••|🌕|•••═══╝