هدایت شده از اطلاع رسانی گسترده حرفهای
546.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📣خانما گران نخرید حراج پارچه زدیم📣
اینجا پارچه باکیفیت #زیر150 😱
پارچه مجلسی بخر زیر #200 😍😍
وارد بشی چندتا چندتا میخری😍
فروش زیر قیمت بازار
#تضمینی پارچه بخر
#بخر _ ببر _ بدوز👗
#ارسال_به_سراسر_کشور
https://eitaa.com/joinchat/3921215587Ced9a78972f
حراجی اینسری روازدست ندین😍
هدایت شده از از تبلیغات سوتی کده آنلاین 🧡 خاطرات زیبا
پارچه های باکیفیت و ارزان
پارچه ارزون تومنی اینجاست 👇👇
👌مهمتر از همه خودم فروشگاهشون رفتم خرید کردم و مشتریشونم
✅پس مورد تایید است👇👇
https://eitaa.com/joinchat/3921215587Ced9a78972f
راستی سبد خریدم دارن😍😍
سوتی لند🤣🤪
آتوسا -به موقعش اونجا هم میریم ، من الان تنها چیزی که از خدا میخوام اینه که زودتر بتونی راه بری
آتوسا
اتنا برای جلسه اولیا مربیان سوفیا رفته بود مدرسه و من خونه تنها بودم ، همون لحظه زنگ ایفون به صدا در اومد ، از روی مبل بلند شدم و از دیدن چهره کیارش پشت در خونه جا خوردم ، هیچ وقت به این زودیا بر نمیگشت
دکمه در و زدم و کیارش وارد ساختمون شد ، احساسبدی به این مرد داشتم نگاهاش روی خودم برام جالب نبود ، لبخندش همراه نگاه های خیرش وقتی اتفاق میفتاد که اتنا حضور نداشت ، و برعکس وقتی اتنا بود حتی سعی میکرد با من هم کلام نشه یا اگر حرفی زده میشد خیلی حد خودش و میدونست.
با صدای زنگ ورودی خونه به خودم اومدم و در و باز کردم ، با همون لبخند احمقانش وارد خونه شد
-به به سلام اتوسا خانم ، میبینم که حالت بهتره خداروشکر
+سلام ، بله ممنونم
-تا کی میخوای اینجوری احساس غریبگی کنی با ما اخه؟ تا الان هیچی یادت نیوده؟
+نه
رفتم روی مبل نشستم و خودم رو با کتابی که از دیروز سر راه با اتنا خریده بودم سرگرم کردم ، رفت داخل اشپز خونه و چند دقیقه بعد با دوتا شربت وارد سالن شد و اومد روی مبل رو به رو من نشست .
زیر لب تشکری کردم و خودم رو مشغول به خوندن کتاب نشون دادم ، جمله هارو نگاه میکردم اما هیچی ازش نمیفهمیدم ، تموم تمرکزم و از دست داده بودم
-چه کتابی داری میخونی؟
+صد سال تنهایی
-نویسندش کیه اون وقت؟
+گابریل گارسیا مارکز
ادامه دارد
هدایت شده از از تبلیغات سوتی کده آنلاین 🧡 خاطرات زیبا
71.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔥 #فوری! خطر از بیخ گوشمان رد شد🚨
خبری جدید و عجیب در خصوص فتنه اخیر👇👇
🟥 https://eitaa.com/joinchat/442368876C40dee6d889
سوتی لند🤣🤪
آتوسا اتنا برای جلسه اولیا مربیان سوفیا رفته بود مدرسه و من خونه تنها بودم ، همون لحظه زنگ ایفون ب
آتوسا
چند دقیقه به سکوت گذشت که بالاخره صبرش تموم شد و گفت:
-میشه یه لحظه اون کتاب و بزاری کنار ؟
+برای چی ؟
-خواهش میکنم ، میخوام باهات صحبت کنم
با کلافگی کتاب و بستم و دست به سینه زل زدم بهش
+خب بفرمایید؟
-تو چرا با من اینجوری رفتار میکنی؟ من بدی ای بهت کردم؟
دیگه اعصابم و حسابی خورد کرده بود ، وقتی دیدم خودش انقدر رک داره صحبت میکنه منم تصمیم گرفتم هرچی که تو دلم بود رو مستقیم به خودش بگم
+چون که مدل نگاه کردنت اذیتم میکنه ، چون رفتارت وقتی اتنا هست با زمانی که نیست فرق میکنه
چون حس بدی بهت دارم ، یه چیزی این وسط هست که نمیدونم چیه اما منو اذیت میکنه
از این همه رک بودنم انگار شوکه شد و با چشم های متعجب داشت نگاهم میکرد
-ببخشید اگه باعث اذیتت شدم ، از عمد نبوده
از این به بعد سعی میکنم بیشتر روی رفتارم دقت داشته باشم
بعد از اینکه حرفاش تموم شد سوییچ رو از روی میز برداشت و از در خونه رفت بیرون
یه لحظه احساس عذاب وجدان شدیدی بهم دست داده
نکنه من زیاده روی کرده بودم !
پوف نمیدونم
اما باید یه فکری برای خودم میکردم ، دلم نمیخواست بیشتر از مزاحمشون بشم ، اینطوری که اتنا میگفت سهم ارث من که داخل حسابم بود حدود 10 ، 11 میلیاردی میشد .
ادامه دارد....
هدایت شده از اطلاع رسانی گسترده حرفهای
7.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❌اکسپلور اینستا اومد ایتا😃
+اینستاگردیت تعطیل شده زیاد میای ایتا؟
_آره، خیلی
خب پس وقتتو تلف نکن، یه کانال معروف توی ایتا بهت معرفی میکنم
کانال طعم زندگی
بیش از ۱۳۰ هزار بانو عضون🥰👇
جایگزینخوبیهبرای اِکسپِلورگردی✋🏻😂
از نوع محتوای سالم😌✅
https://eitaa.com/joinchat/2226520107C68d3bdd90e
.
هدایت شده از از تبلیغات سوتی کده آنلاین 🧡 خاطرات زیبا
❌خونه تکونی تو ماه رمضون😫
اونم با بچه کوچیک😱بیخود عزا نگیر بابا😉 مامان مریم تو کانالش تمام فوت و فن خونه تکونی رو بهت میگه
بدو که تو کانالش قرار بزودی ۱۴۰ هزارنفری باهم شروع کنیم😍
پویش خونه تکونی عید قبل از روزه داری😅
https://eitaa.com/joinchat/2226520107C68d3bdd90e
بیا اینجا👆 تا قبل از ماه مبارک کارای عیدتو به بهترین وجه تموم کن و خلاص🥰
سوتی لند🤣🤪
آتوسا چند دقیقه به سکوت گذشت که بالاخره صبرش تموم شد و گفت: -میشه یه لحظه اون کتاب و بزاری ک
آتوسا
من فراموشی گرفته بودم اما به هر حال زنده بودم و مجبور به ادامه این زندگی ...
باید هر چی زودتر خودم و جمع و جور میکردم.
تصمیم گرفتم تا برگشتن بقیه ناهار درست کنم ، نمیدونم قبلا دست پختم خوب بوده یا نه ، اما الان دلم میخواست امتحان کنم .
تصمیم گرفتم باقالی پلو با مرغ درست کنم ، شروع به اشپزی کردم و هرجا که لنگ میموندم از تو اینترنت نگاه میکردم .
احساس خوبی از این کار داشتم ،یعنی امکان داشته تو گذشته هم از اشپز کردن خوشم میومده؟
بعد از تموم شد کار های برنج و مرغ ، تصمیم گرفتم ماست خیار و سالاد کاهو هم درست کنم ، همینطوری مشغول بودم و برای خودم موزیک بی کلام گوش میدادم که زنگ در خونه به صدا در اومد .
از چشمی در نگاه کردم و با دیدن کیانوش چشمام گرد شد ، تو این مدت حتی یک بار هم نشده بود که پاش و داخل این خونه بزاره
در و باز کردم و با دیدن من لبخند مهربونی زد
-سلام اتوسا خانم ، میشه بیام داخل؟
+سلام کیانوش جان ، بله حتما بفرمایید داخل
از جلوی در کنار رفتم و کیانوش وارد خونه شد و روی مبل جلوی تی وی نشست
+چایی بیارم یا شربت ؟
-زحمت نکش ، چیزی نمیخورم
+نه اینطوری نمیشه که ، صبر کن من الان میام
رفتم داخل اشپز خونه و مشغول درست کردن شربت البالو شدم که کیانوش وارد اشپز خونه شد
-زن داداش میگم
ادامه دارد
سوتی لند🤣🤪
آتوسا من فراموشی گرفته بودم اما به هر حال زنده بودم و مجبور به ادامه این زندگی ... باید هر چی ز
آتوسا
با چشم های گرد شده نگاهش کردم که خندید و گفت:
-ببخشید قاطی کردم
از شنیدن این جمله یه لحظه احساس خاصی بهم دست داد و تصویر نا مفهومی توی ذهنم نقش بست
حس سرگیجه شدیدی بهم دست داد و نتونستم وزنم رو تحمل کنم و روی صندلی میز غذا خوری نشستم .
کیانوش با نگرانی اومد سمتم
-چیشد اتوسا خانم ؟ حالتون خوبه؟
لبخند زورکی زدم و با بی حالی گفتم:
+چیزی نیست خوبم ، یه لحظه انگار یه چیزی یادم اومد
-واقعاااا ؟ چی یادتون اومد ؟
+در واقع هیچی ، تصویر محوی تو سرم نقش بست که نمیدونم از چی سرچشمه میگرفت
-این نشونه خیلی خوبیه ، یعنی ذهن شما داره اماده میشه برای یاد اوری گذشتتون
+نمیدونم چی بگم واقعا ، من که کم کم دارم نا امید میشم
هر روز دارم بی حال تر و بی جون تر از قبل میشم
تا کیانوش خواست حرفی بزنه ، صدای نگران و عصبی اتنا از پشت سرمون بلند شد
-کیانوش تو اینجا چیکاااار میکنی؟
با چشم های متعجب برگشتم سمت اتنا ، اما کیانوش برعکس من اصلا تعجب نکرد و با پوزخند خاصی نگاهی به اتنا انداخت و بدون هیچ حرفی بلند شد و از خونه رفت بیرون.
+برای چی اینجوری باهاش رفتار میکنی ؟
-تو نمیدونی این چه ادمیه با همین سن کمش
+چه ادمیه ؟ چیکار کرده مگه؟
کلافی شالش و از سرش برداشت و گفت:
ادامه دارد
هدایت شده از از تبلیغات سوتی کده آنلاین 🧡 خاطرات زیبا
.
🌺 این یه حراجی بی نظیره 🌺
خشکبار مصطفی، بزرگترین فروشگاه اینترنتی آجیل، خشکبار و سوغات طبیعی و ارگانیک
✅ تضمین کیفیت و ضمانت مرجوع ✅
✅ متنوع ترین محصولات
🍀 کاملا طبیعی و ارگانیک
😍 خرده فروشی به قیمت عمده و تناژ
⏱️ ارسال سریع به سراسر کشور
👮 احراز هویت شده در ایتا
نوروز امسال هم مثل سال های گذشته با ما باشین
👇👇👇👇👇
https://eitaa.com/joinchat/3047162061C4526dc4fe5
.