لبخندی میزنم و پا تند میکنم به سمتش...
از چندسال پیش نامش با عنوانِ استاد در مغزم حک شد و از آن پس هرموقع قسمتمان میشد زیارتِ امامزادههای یزد؛ سر زدن به آرامگاهِ استاد از قلم نمیافتاد...
حق شاگرد و استادی را خوب میدانستم و رعایتش میکردم..
امروز هم از همان روزهایی بود که سر زدن به استاد از قلم نیفتاد...
به آرامگاهش که رسیدم فهمیدم استادمان مهمان دارد عجب مهمانی...
مهمانی که آمده بود تا سیلِ صلوات، خیر و برکت را برای استاد بیاورد...
آخر هرکس که برای شهید صلوات یا فاتحهای میفرستاد؛ استاد من را هم از قلم نمیانداخت و همین خوشحالم میکرد...
جمعه ۱۴۰۴/۵/۳
امامزاده جعفر یزد
آوای قلم
بعد از یک هفته ننوشتن و روایت نکردن؛ دوست داشتم اولین متنی که مینویسم،
حلالم کنید؛ من عازمِ بهشتِ روی زمینم
باشد!..
میخواستم بنویسم که دغدغهی خریدِ کوله پشتی و چفیهی رنگی، من را در خود غرق کرد و من جا ماندم از پیام گذاشتن داخلِ کانالم...
بنویسم که روایت خواهم کرد از سفری که تجربهی اولِ من نام میگیرد..
قول دهم که طعمِ چای عراقی و شربتِ لیمو عمانی را روایت میکنم..
دوست داشتم بنویسم که پیدا میکنم، آن گوشهی دنجِ مخصوصِ خودم در کربلا را...
ولی حال...!
باید روایت کنم این نرفتن و جاماندن را...:)
آوای قلم
نخ های سبز رنگ را دونه دونه با دقت کنار هم میگذارم تا به ترکیب رنگی خوبی برسم...
قرار بود تمام آن نخ ها دست به دست هم بدهند و آیهای را بنویسند که بسی زیباست و آرامش دهنده... :)
به هرکجای کار که میرسیدم بدو بدو به سمت خانواده میرفتم و تا فریادِ آفرین و احسنتشان به آسمان نمیرفت؛ ول کنشان نبودم...
میخواستم ذوقی که دارم را به تک تکشان حالی کنم و ذوق آنها را هم شاهد باشم...
شنیده بودم هنگام دوخت و دوز، وارد خلسه ای خواهی شد که فقط خودت هستی و سوزن در دستت؛ تلاش میکنی تا دنیایی بسازی با رنگ های مورد علاقهات...
سوزن را که نخ کرده و غرق در دوختن میشدم؛ معنای خلسه و تنها بودن بدون هیچ فکر و خیالی را؛ درک میکردم...
حقیقتا همانجا بود که فهمیدم هنر جادویی است عجیب و ماندنی... :)
کامل شدنِ طرح هم که برای خودش حس و حالی داشت...
حسی درست شبیهِ حسِ
یک کشاورز به هنگامِ برداشتِ محصولش
یک نقاش به هنگامِ کامل شدنِ نقاشیاش
یک نویسنده به هنگامِ چاپ شدنِ کتابش
@Soundandwriting
آوای قلم
و اما درسِ امشب: حواسمون به کلماتی که برای صحبت کردن و ارسال پیام استفاده میکنیم باشه...! یادمون ن
درسِ امشب:
دعا کنیم که صلاحِ خدا، خواستههامون باشه...
وقتی خدا یه چیزی رو برامون بخواد؛ زمین و زمان رو کنار هم میچینه تا اون اتفاق بیفته... :)
آوای قلم
ناله کنان، تنِ خسته و کوفتهام را میکشانم به سمت یکی از موکب های عراقی...
مردی درشت هیکل با یک مشت سبیلِ بالای لبش؛ دستهی کتریِ زردِ سوخته را میگیرد و استکانهای باریکِ دسته دار را پر میکند از چای سیاهِ عراقی؛ از آنهایی که اگر در مسیر اربعین نخوری؛ معنای واقعیِ چایی را نمیفهمی...
آن حجم از گرما که صاف میخورَد وسطِ سرم؛ باعث نمیشود بیخیالِ چایی خوردن شوم..
اصلا یکی از دلخوشی هایِ منِ یزدیِ چایی خور، همین چایِ سیاهِ عراقی است در وسطِ این تابستانِ خرماپزان..
چایی خوردنم که تمام میشود؛ باز مجبور میکنم این تنِ خسته را که جانِ مادرش راه رود و آخ هم نگوید..
بچههای کوچکِ عراقی را که میبینم؛ عمدا از کنارشان میگذرم تا عطر های کوچکِ در دستشان را به دست و چادرم بزنند و مَنی تبرک شده مسیر را بگذراند...
در تمامِ مسیر هم که من هستم و آن گوشیِ در دستم؛ آخر عهد کردهام تا میتوانم فیلم و عکس جمع کنم؛ تا به هنگامِ برگشتن و برای رفع دلتنگی؛ یادگاریای از آن بهشت و مسیرش داشته باشم...
به بینالحرمینِ بهشت که میرسم؛ همه را گم کرده، خودم را در وسطِ آن همهمه و شلوغی،پیدا میکنم...
میان یک عالمه زائر از سرتاسرِ جهان، من آن وسط خیره به منجیِ زندگیام، گذرِ زمان را احساس نمیکنم...
دستِ راستم را به روی قلبم میگذارم تا از شدتِ ذوق بیرون نپرد و تنِ خستهام را اینجا رها نکند...
هردو لبم به هم برخورد میکند و اصواتی شبیه به حقا که بهشت است، تولید میکنند...
صورتم خیسِ خیس است؛
گویا چشمانم چندثانیه یک بار مردمکام را شست و شو میدهند تا باور کنم که من خواب نیستم و اینجا عینِ بیداریاست...
پ.ن: آرزوهایِ یک جامانده...
@Soundandwriting
#اربعین