آوای قلم
از همون اولِ زندگی که تازه به دنیا اومدهبودیم؛ با دانستههایی از قبل که خدا مربیاش بود؛ شروع به گریه کردیم و انگاری اولین قدمِ زندگیرو با قاطعیت برداشتیم...
بعد از اون نگاهمون به حرکات و کلماتِ مامان و بابا بود و به نوعی از همون بچگی شدیم تنها شاگردِ مکتبِخانواده...
کم کم مدرسه رفتن رو آغاز کردیم...
از پیشدبستانی تا دبیرستان، سر کلاسِ معلم و دبیرهای متفاوتی نشستیم و بی شک از هرکدومشون یه دیدگاهی از زندگی رو یاد گرفتیم...
گاهی اوقات هم میشد که در حین طیِ کردن مسیرِ زندگیمون، به آدمهای فهیم و بادرکی برخورد میکردیم که اگرچه معلم نبودند ولی با محبت و مهربونیشون درسهایِ زیادی رو بر دفترِ جانمون رقم میزدند...
و حالا این ماییم و یک عالمه مهربونی و محبت که قابل جبران نیست و نخواهدبود... :)
پ.ن: روزِ معلم خدمتِ تکتکِ کسانی که دانش،رفتار و گفتارشون آموزشدهندهی تمامیِ صفاتِ خوب است؛ مبارک.... :)🌱
آوای قلم
خیلی تردید داشتم که امشب رو توصیف کنم یا نه...
بگم از اون لحظهی نابِ شنیدنِ تبریکِ روز معلم از طرفِ بچههایِ گروهِ سرودم...
یا تعریف کنم لحظهی دیدنِ دستهگل و ماگِ بامزه و سوغاتیای از مشهد رو ...
ولی در آخر با خودم به توافق رسیدم که حیفه همچین عکس و حالِ خوبی، داخلِ کانالم به یادگار نمونه...
پ.ن:
امشب از اون شبهایی بود که مطمئنم هیچموقع فراموشم نمیشه...
آوای قلم
خیلی تردید داشتم که امشب رو توصیف کنم یا نه... بگم از اون لحظهی نابِ شنیدنِ تبریکِ روز معلم از طرف
عزیزای دلِ سراج المنیر که بعضیاز شماها داخل کانالِ بنده عضو هستید...
میخوام بدونید حضورِ شما در زندگیِ من موهبتی بوده و هست از جانب خدا.
همینکه هستید در کنارِ من...
همینکه با لبخند و مهربونیتون یه عالمه حالِ خوب به من میدید؛ خودش یه دنیا هدیهاست...
از تکتکتون بابتِ قلبِ مهربانتون عمیقا سپاسگزارم... :)
درضمن راضی به زحمتتون نیستم...
شما به موفقیتها و افتخارات بالا برسید؛ من قول میدم برا تکتکتون بسی زیاد ذوقکنم... :)
پایندهباشید و مانا 🌱
آوای قلم
امروز بعد از مدتها برگشتم به آغوشِ گرمِ مجریگری...
میکروفن رو دوباره محکم داخل دستام گرفتم و با متنهایی که خودم نویسندهشونبودم؛ اجرا رو شروع کردم...
با یهعالمه لبخند و استواری دربارهی ایران گفتم...
بعد از اجرایِ تئاترِ صدایِمانده در میناب، زمانیکه چشمها بارانی بودند؛ از معلمانِ شهیده در شجرهطیبه گفتم...
همهی انرژیام رو گذاشتم تا خوباز آب در بیاد و خداروشکر تجدیدِ دیدارِ خوبی شد...
آوای قلم
سوارِ اتوبوس شدیم و حرکت کردیم به سمتِ محلِ اجرا...
بچهها رو دونه دونه سر و سامون دادم و برا اینکه سالم بودنشون رو نشون بدم؛ یه عکس ازشون گرفتم و ارسال کردم داخل گروهشون...
ایستادم روبه روی دربِ دوم اتوبوس و دستمو گرفتم به میلههای زرد رنگش...
خیلی یهویی لبخند زدم...
آخه پرت شدم به آبانِ ۱۴۰۴ و مسافرت همدان؛ اوضاعی داشتیم سرِ سوار شدنِ اتوبوس و جا نداشتن برا نشستن...
همیشه از بلاتکلیف بودن بدم میومد
و الآن دقیقا در همین دورانِ پر از بلاتکلیفیِ زندگیمم :)
#کنکوریِبلاتکلیف
آوای قلم
همیشه از بلاتکلیف بودن بدم میومد و الآن دقیقا در همین دورانِ پر از بلاتکلیفیِ زندگیمم :) #کنکوریِب
خب حالا که بلاتکلیفیم؛ یه فتحِ اماراتمون نشه؟!