eitaa logo
[𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲|سِلنِـہ‌]
85 دنبال‌کننده
22 عکس
3 ویدیو
2 فایل
سلنه/ 𝘚𝘦𝘭𝘦𝘯𝘦 الهه‌ی ماه🌙 {رمانی عاشقانه امنیتی در دل کودتای دی‌ماه🎀🤍} ناشناس برای نظراتتون✨💌 https://6w9.ir/Harf_11166740
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از تبادلات‌دلا
سلام‌‌وقتون‌بخیر؛ بنده‌ادمین‌تب‌هستم،باسابقه‌بیش‌از‌سه‌سال‌ اد‌تب‌بودن‌در‌پیام‌رسان‌‌ایتا‌و‌روبیکا💙✨! قصد‌،دارم‌روش‌متفاوت‌وجدیدی‌رو‌برای‌ بالا‌رفتن‌امار‌چنل‌ هاتون‌انجامیدم،بدون‌هیچ‌هزینه‌وحقوقی🙂🫂.. امار‌مهم‌نیست🌊🌚. تبادلات‌گسترده‌دلا🐬☄️؛ https://eitaa.com/joinchat/1286669822C6020566cd7
هدایت شده از تبادلات‌دلا
تبلیغات‌ تضمینی‌ فقط با زیر 100 تومن؟ مگه میشه؟😳 ممبری کمتر از هزار تومن؟؟؟؟؟ https://eitaa.com/joinchat/1286669822C6020566cd7 کجا دیدی 100 جـذب رو با ممبری زیر هزار تومن بده جز تبادلات گسترده دلا؟😌🤌🏻✨
هفته‌ ای‌ خدا تومن پول تراپی مشاوره تحصیلی میدی دختر جان؟🫠🤍 بیا رایگان توی‌ جلسات و آموزش‌هامون شرکت کن و پادکست هامون گوش کن🤏🏻.. https://eitaa.com/joinchat/3675718019Caa53ec7934 مشاوره های خانم‌دکترضیایی و همکاران شون اونقدر درجه یک که بهترین رتبه هارو آوردن توی کنکور بچه‌هایی که توی دوره هاشون شرکت کرده بودند🤌🏻! https://eitaa.com/joinchat/3675718019Caa53ec7934 جلسات روان‌کاوی رایگان هم دارن روزهایی🌚✨.. جوین شو که از دست ندی جناب/بانو🌸🌱. https://eitaa.com/joinchat/3675718019Caa53ec7934
- قلبی که برای هم‌خون می‌تپد- کاش آن سوال را هرگز نمی پرسیدم، کاش درمورد وضعیت برادرم هیچ وقت کنجکاو نمی‌شدم که با آن جواب بین دوراهی سنگینی قرار بگیرم. باید سرافکنده باشم بابت داشتن برادری این چنین؟! یا حتی نگران حال و احوال‌اش باشم؟! نفس ام سنگین می‌شود، قفسه سینه‌ام سخت بالا و پایین می‌شود و گره چادر از دست‌ام رها می‌شود. انگار دستان‌ام قوت نگهداشتن آن پارچه‌ی سبک را ندارند! به دهان جانشین فرمانده پایگاه که گویا مامور پرونده آوا هم هست نگاه می‌کنم، اما از آن جمله به بعد اصلا نمی‌فهمم چه می‌گوید. پلک‌هایم به اراده‌ی من باز و بسته نمی‌شود، نفس ام سنگین شده آنقدر سنگین که انگار روی شش هایم وزنه‌های چندین کیلویی گذاشته اند. نمی‌دانم چرا پلک‌هایم لحظه‌ای بسته می‌شود و بعد به سختی باز می‌شود، انگار چشم‌هایم از شرم و خجالت داشتن این برادر طاقت باز بودن ندارد. آب دهانم را قورت می‌دهم، آمده بودم تا کاری برایشان انجام دهم اما با وضعیتی که دارند هرچقدر از آن‌ها فاصله بگیرم بهتر است. طوری که آن بسیجی می‌گوید، اصلا نمی‌شود برای آن ها کاری کرد و فقط باید دست به دعا باشیم. چادر رها شده را جمع می‌کنم و سعی می‌کنم نگهش دارم، از روی صندلی بلند می‌شوم که پیش پایم برمی‌خیزد. - خب الان مشکلتون حل شده که می‌خواید برید؟! سری با تردید تکان می‌دهم، اصلا مشکل به دستان من حل نمی‌شود که بخواهم برای آن تلاشی بکنم. نمی‌دانم باید چه بگویم، به سمت در قدمی برمی‌دارم اما سرگیجه فرصت برداشتن قدم دوم را نمی‌دهد و چشمان‌ام سیاهی می‌رود. صدای بسیجی که با نام خانوادگی ام خطاب‌ام می‌کند در سرم اکو می‌شود، دست به دیوار گرفته روی زمین میوفتم که بسیجی از اتاق بیرون می‌رود و انگار از خانم‌های همکارشان صدا می‌زند. پاسخی دریافت نمی‌کند که مقابلم زانو می‌زند و مدام جویای حالم می‌شود، نمی‌دانم این ضعف و سرگیجه از کجا به جانم افتاد اما هرچه هست بخاطر آبرویی است که به دست خواهر و برادرم به حراج گذاشته شده است. چند خانمی برای کمک می‌آیند، دست‌هایم را می‌گیرند و از زمین جدایم می‌کنند، روی صندلی می‌نشانندم و با آب قند و باز کردن گیره روسری ام می‌خواهند کمی حالم را بهتر کنند. اما قلبی که سوخته، سری که پایین افتاده است، ننگی که بر قلب خانواده نشسته است را چه چیزی می‌تواند برطرف کند؟! حالا می‌فهمم مادر چرا آنگونه ضعف داشت، انگار می‌دانستند چه شده، می‌دانستند وضعیت چطور پیش رفته که حالشان آنقدر بد بود و پدر نگران بود. شیرینی آب قند جای بهتر کردن حالم، دلم را بهم می‌ریزد و بدتر می‌شوم. روسری باز شده و شبیه حائلی قرار گرفته که نتوانم سمت چپ‌ام را ببینم، اما می‌دانم آن بسیجی ایستاده و مدام به خانم‌ها توصیه می‌کند که چه کاری انجام دهند. آخر دست یکی از خانم‌ها روی پیشانی‌ام می‌نشیند و می‌گوید: - فشارش افتاده، باید بهش سرم بزنن. نه! سرگیجه و ضعف من حتی برای فشار نیست، فشاری نیوفتاده آبروی ما بر زمین افتاده است. مانع‌شان می‌شوم و می‌گویم: - لازم نیست، باید برم پیش مادرم! گیره را زیر روسری می‌زنم و رو به بسیجی می‌گویم: - میشه واسم یه ماشین بگیرید، باید برم بیمارستان! سری تکان می‌دهد و فعل فور از اتاق بیرون می‌رود، نمی‌دانم میانه راه چه می‌شود که برمی‌گردد و می‌گوید: - خودم می‌رسونمتون، باید پدرتون رو ببینم! ترس این‌که به پدرم بگویند وضعیت آراد چگونه است باعث می‌شود روی پا بایستم و چادرم را سر کنم. - نه لازم نیست به پدرم بگید چی شده! حالشون خوب نیست، خودم بعدا بهشون میگم. سری به تایید تکان می‌دهد و بعد می‌گوید: - متاسفم اما باید خبر داشته باشن. این را می‌گوید و می‌رود، خانم ها کمک می‌کنند از اتاق خارج شوم.
خیابان ها امشب آرام گرفته اند انگار، دیگر بگیر و ببندی نیست و تردد آزاد شده است. باید برای این آرامشی که شهر را دربر گرفته واقعا شکرگزاری کرد! ماشین با یک راننده و آن مرد بسیجی و من راهی بیمارستان می‌شود، در راه هزار و یک بار واکنش پدر را تصور می‌کنم، وقتی بفهمد چه بلایی سر آراد آمده چطور باید کمر صاف کند؟! نفس‌های کوتاه‌ام، دلهره‌ام را بیشتر می‌کند، شاید اگر این آسمان کمی می‌بارید سنگینی قلب من کم‌تر می‌شد اما هوا سرد و خشک است! بعضی از ایست‌های بازرسی فرمان توقف می‌دهند، برای به وجود نیامدن شورش های مجدد مجبور به تشکیل ایست بازرسی شده اند. راننده با نشان دادن کارت شناسایی خودش و همراه‌اش راه را باز می‌کند و به کم کم به بیمارستان نزدیک می‌شود. نزدیک شدن به بیمارستان دلهره و ترس مرا بیشتر می‌کند، نگرانی خواهر و برادر‌م کم بوده است حالا باید دلشوره واکنش پدر و مادر را هم داشته باشم. همراه آن بسیجی از ماشین پیاده می‌شویم، چند قدمی از من جلوتر راه می‌رود. پاهای من یاری نمی‌کنند و به اجبار از حیاط تا جلوی آسانسور آن‌ها را بر زمین می‌کشم، لکه ننگی که بر این خانواده افتاده تا ابد العمر قرار است دلیل تیکه ها و کنایه‌های خانواده پدری ام باشد. شاید اگر سخت گیری های خانواده بیشتر بود، این دو نفر در این دام گرفتار نمی‌شدند. با آسانسور به طبقه‌ای که آوا در آن بستری است می‌رویم، به محض رسیدن به طبقه انگار قلب‌ام را میان مشت‌ام گرفته ام. تمام بخش شده است انعکاس ضربان قلب من و خدا خدا می‌کنم فقط آن بسیجی سر گفتن وضعیت برادرم کمی ملایمت به خرج بدهد. با سرباز جلوی در صحبت می‌کند و بعد نگاهی به من می‌کند، با چند قدم فاصله ایستاده ام، سری تکان می‌دهد و اشاره می‌کند که داخل بروم. در را آرام باز می‌کنم و با بیرون دادن نفس‌ام، آهسته سلام می‌کنم. مادر کنار تخت آوا نشسته و پدر بازهم کنار پنجره ایستاده است، آن تخت خالی صبح ام انگار حالا پر شده است. هر بیمار یک همراه دارد اما کنار خواهر من هم مادرم مانده و هم پدرم، انگار هیچ کدام طاقت رفتن نداشته اند. جلو می‌روم و کنار تخت آوا می‌ایستم، آن بسیجی پشت سرم داخل می‌آید و چشم‌های نیمه باز آوا که به قامت او می‌خورد انگار به کالبد بی‌جان او جان دوباره داده اند. چشم‌هایش کامل باز می‌شود و در عنبیه‌هایش به وضوح برق ذوق و شوق را می‌بینم! ماسک تنفسی را آرام پایین می‌آورد، آن بسیجی جلو آمده و سلام می‌کند که آوا بعداز یک روز که با ما فقط با ناله صحبت کرده است اسم اورا واضح و کامل می‌گوید. - یاسین... انگار برای ادامه صحبت اش نفس کم می‌آورد، مادر ماسک را باز روی دهان اش می‌گذارد. برمی‌گردم تا انعکاس این نگاه خواهرم را در چشم‌های آن بسیجی که حالا فهمیده ام اسم‌اش یاسین است ببینم اما، آن چیزی که باید نمی‌بینم. احساس خواهر من با نگاه سرد و خشک او مواجه می‌شود، نمی‌دانم پای شغل‌اش بگذارم یا چی... درخواست صحبت با پدر می‌دهد و لحظه‌ای بعد همراه هم از اتاق بیرون می‌روند، آرام روی تخت آوا می‌نشینم و دست‌اش را می‌گیرم.
- شانه‌های یک پدر- پدر بودن حکایت عجیبی شده است! یک پدر از ارج و قرب الهی که شامل حال فرزندش شده، سرافراز می‌شود و دیگیری از به دام افتادن و تاوان دادن فرزندش شانه‌هایش می‌شکند. وقتی شنید که پسرش در هنگام دستگیری قصد داشته است خودش را مستقیم راهی جهنم کند، غرور پدرانه در چشم‌هایش شکست! به سختی روی صندلی‌ها نشست و به دیوار روبه رو خیره شد، نه حرفی زد و یا نه حتی اعتراضی، انگار لب‌هایش با کار پسرش بهم دوخته شده بود. آرام کنارش لبه‌ی صندلی نشستم، دست روی شانه‌اش گذاشته‌ام و فشار خفیفی دادم. - نگران نباشید، فعلا حالش خوبه بهتر که بشه به بازداشتگاه منتقلش می‌کنن. سرش را آرام می‌چرخاند و می‌گوید: - بعد هم عاقبتش به اوین می‌رسه، درسته؟! جواب سوال‌اش در خود سوال نهادینه است، می‌داند که پسرش به اوین می‌رسد اما درمورد دخترش هنوز مطمئن نیست که می‌پرسد: - آوا چی؟! اونم می‌برن اوین؟! سری به طرفین تکان می‌دهم. - نمی‌دونم، هنوز هیچ چیزی درمورد دخترتون مشخص نیست، جرمش هنوز محرز نشده تا خوب شدنشون و بازجویی باید صبر کنیم. دست‌اش را روی زانویم می‌گذارد و ضربه‌ای آرام می‌زند، عینک‌اش را برمی‌دارد و خیسی چشمان‌اش را با پشت دست پاک می‌کند. نمی‌خواهد اشک پدرانه اش را کسی ببیند و این حالش را خوب می‌فهمم، تجربه ای مثل او در مقابل فرزند نداشته‌ام اما آن روز بعداز شهادت امیرعلی من هم دلم نمی‌خواست کسی اشک هایم را ببیند. نفس ام را بیرون می‌دهم، از روی صندلی بلند می‌شود و به سمت در می‌رود، جلوی در که می‌ایستد نگاهی به من می‌کند و می‌گوید: - الان به آوا باید چی بگم؟! روی پا می‌ایستم. - لازم نیست شما چیزی بهشون بگید، به محض این‌که حالشون بهتر بشه ما خودمون می‌دونیم چی‌کار باید انجام بدیم. سری تکان می‌دهد، می‌خواهد وارد اتاق شود که در اتاق کنار باز می‌شود و زنی پریشان احوال بیرون می‌آید. همان‌طور که داد و بیداد می‌کند از اتاق خارج می‌شود و توجه همه‌ی مارا سمت خودش می‌کشد. اما او وقتی چشم‌اش به ما میوفتد، انگار که دشمن اش را دیده است، چشمان‌اش بیشتر غرق در خون می‌شود و صدایش بالاتر می‌رود. - بچه مو انداختید رو تخت بیمارستان، بچه مو ناقص کردین حالا وایسادید این‌جا، ای لعنت به خودتون و نظام مسخره تون! الهی مادر برات بمیره پسرم. جمله آخر را وقتی به دیوار تکیه داده و روی پایش می‌کوبد می‌گوید، این خانواده ها چرا نمی‌خواهند خطای فرزندشان را بپذیرند؟! هزار و یک بار هشدار داده ایم. وقتی افاقه نمی‌کند، وقتی جلوی فرزندشان را نمی‌گیرند پس عاقبت همین می‌شود. پرستارها وقتی صدای زن را می‌شنوند برای آرام کردن‌اش سراغش می‌روند، اما او حتی از بیمارستان و کادر درمان هم انگار شاکی است! پرستارها نزدیک اش که می‌شوند آن‌ها را هول می‌دهد، مقایسه خانواده آوا و آراد با این خانم آیا درست است؟! چرا خانواده آوا این‌طور سرو صدا نکردند؟! آن صبر و حوصله ای که نه فقط مادر حتی پدرش به خرج داده است عجیب به نظر می‌آید.
اینم دوپارت بخاطر درخواست های زیادتون🤏🌝🌚
گوشیم زنگ میخوره برای اینکه جواب بدم به انتهای راهرو سالن میرم . تلفنم که تموم میشه برمیگردم توی راهرو میبینمش که به دیوار تکیه زده و با اون نگاه هیزش بهم زل زده به سمت راهرو میرم که خارج بشم که دستم و میکشه و صورتشو نزدیک صورتم میاره و پچ میزنه : تو آخرش مال خودمی. اگه الان وسط عملیات نبودیم فکش رو میاوردم پایین اما این عملیات به همین وابسته اس دستم رو از توی دست داریوش بیرون میکشم و به سمت سالن پا تند میکنم. بعد از تموم شدن اون مهمونی لعنتی سوار ماشین میشم و نگاهم به چشمای به خون نشسته طاها میوفته که به جلو زل زده با سرعت خیلی زیاد رانندگی میکنه.همین که میرسیم پیاده میشه و دستم رو خیلی محکم میکشه و به سمت خونه میبره. درو باز میکنه و من هل میده تو درو قفل میکنه و به سمتم میاد. ته دلم خالی میشه. محکم میکوبونتم به دیوار که از شدت درد صورتم جمع میشه. صورتشو نزدیک صورتم میاره و میگه:......❤️‍🩹 🫀 https://eitaa.com/joinchat/297797006C2b6d3ba4de
به خاطر پدرم مجبور شدم به عنوان نفوذی وارد شرکتش بشم،نفرتم ازش انقدری بود که با یه پرونده سازی نابودشون کنم اما نفهمیدم کی این نفرت تبدیل شد به عشقی پر از کینه❤️‍🩹 https://eitaa.com/joinchat/297797006C2b6d3ba4de