هدایت شده از شَحـاتُ العِراق||شَمـسُ القُراء
جدیدمنتشرشده،استادحسنین حسینیه عقیل اهواز🖤
「➜ @hamed_alhilou |🤍
هدایت شده از شَحـاتُ العِراق||شَمـسُ القُراء
10.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
جدیدمنتشرشده،استادحسنین اهواز🖤
「➜ @hamed_alhilou |🤍
هدایت شده از شَحـاتُ العِراق||شَمـسُ القُراء
جدیدمنتشرشده،استادحسنین✨
「➜ @hamed_alhilou |🤍
[بسمربشهداوصدیقین]
داستانهاییازدلتاریخرشادتها،جانفشانیها،وقدرتنماییهایپسرانودخترانسیدعلیخامنهای✨🇮🇷
رمان "زمستان خونین"
فصل اول، کودتای دی ماه.
ژانر: عاشقانه، اجتماعی، سیاسی
رمان فرمانده ایرانی و دختر اسرائیلی و اینجا بخونید🦋✨
https://eitaa.com/Sselenne
نظراتتون👇
https://6w9.ir/Harf_11173826
سلنه/ 𝘚𝘦𝘭𝘦𝘯𝘦
الههی ماه🌙✨
خستهام مثل همان دختر سلطنتطلب
که شده عاشق فرماندهٔ گردان بسیج😮💨
اگه رمانش رو میخوای بخونی بزن رو لینک👇
https://eitaa.com/joinchat/1098646271C2d1d20106e
#زمستان_خونین
🇮🇷 "با یاد و خاطره شهدای کودتای دیماه و شهدای جنگ رمضان اللخصوص امام شهید"
"بسمالقاسمالجبارین"
بوی باروت، نه فقط مشامم، که تار و پود وجودم را سوزانده است. هر نفس، خفهکننده است؛ هر نگاه، در غبار غلیظی از خاکستر فرو رفته.
این دود، نه دودِ آتش، که دودِ دودمانِ بر باد رفته است. اعتراض، جرقهای بود در دل تاریکی، اما حالا شعلهای سرکش شده که مرا در کام این باتلاقِ فروزان بلعیده است.
دست و پا زدن در این مردابِ خفقانآور، دیگر نه فریادِ بقاست، که آخرین تلاش برای نیافتادن در ورطهی عمیقتر است.
میان آنانی که شمشیر میکشند تا زندگیها را خاموش کنند، و آنانی که سپر میگیرند تا حتی یک جانِ دیگر قربانی نشود، تفاوت، زخمی است که بر دل مینشیند.
همان زخمی که کودکی بیگناه، سرش و کلاهش بر هم دوخته شد، و قاتلش، با لبخندی تلخ، راهی بازپرسی شد؛ بازپرسیای که شاید همانند این باتلاق، تنها نمایشی از عدالت بود.
این چه باتلاق هولناکی است که خودمان ساختهایم؟ این چه هیولایی است که مرا، که ما را، بیخبر به درون میکشد و در عمقِ بیتفاوتی غرق میکند؟
اما در میان این خاکسترِ سرد و بویِ مرگبارِ باروت، کورسویی از امید میدرخشد. معجزهای در لباسِ انسانی که جایِ کشتن، برای نفس کشیدنِ بیشتر میجنگد."
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
#زمستان_خونین
#پلات_یکم
(سرفصل اول: صفهای روغن)
- خانه -
از این شانه به آن شانه میشوم، خنکای بالشت را دوست دارم وقتی در میان خواب طرفی از صورتام با آن مماس میشود.
انگار ازین شانه به آن شانه شدن، بین خواب و بیداریام وقفه انداخته که ناخواسته صدای مادر را میشنوم.
طبق معمول بر سر پدر داد و فریاد میکند و نوسان صدایش نشان میدهد، درحال رفت و آمد است.
پلکهایم را فشار میدهم شاید بازهم خواب بر من حاکم شود اما صدای تلویزیون و گوینده اش خواب را از سرم میپراند.
مجری اینترنشنال است که از صفهای شلوغ برای خرید روغن گزارشی میدهد.
میگوید روغن میخواهد گران شود و مردم با ته ماندهی پولهای حسابشان که شاید به یک یا دو روغن برسد صفهارا شلوغ کرده اند.
ایران است دیگر، با این حکومت مردم جای زندگی کردن، جای گذراندن عمر خود با حال خوب، فقط سعی میکنند چند سالی یا شاید هم چند ماهی بیشتر زنده بمانند.
پتو را کنار میزنم، موهای آشفتهام را کنار میدهم و از روی تخت بلند میشوم.
سردی سرامیکهای اتاق را که حس میکنم، تنم کمی مور مور میشود، از اتاق به میان راهرو میآیم و مادر را دست به کمر زده مقابل تلویزیون میبینم.
پدر مثل همیشه دنیا برایش بیارزش است، پای روی پای انداخته و غرق تماشای صفحهی موبایلاش شده و همین مادر را بیشتر حرصی میکند.
از زمینی که توسط مادر ضرب گرفته شده مشخص است که عصبانی است، مانند یک انبار باروت فقط نیازمند یک کبریت است تا آتش بگیرد و همه چیز را بسوزاند.
خانه در سکوت اهالی اش فرو رفته و فقط گویندهی اخبار است که سخن میگوید، با همان چشمان خوابآلود تنها چیزی که توجهم را جلب میکند لباس یقه هفت گوینده است که رنگ آبی آسمانی دارد.
راستی، موهایش را چقدر خوب فرم داده و آرایش صورتاش چقدر قشنگ است.
زندگی را اینها میکنند که میلیارد دلاری در حساب هایشان پول است و آن سر دنیا کیفاش را میکنند.
البته که با همهی این پولها، انسانهای شریفی هستند که بازهم به یاد مردم اسیر و زندانی ایراناند و بازهم برایشان توییت میزنند و در سازمان ملل ازشان دفاع میکنند.
نفسام را آه مانند بیرون میدهم، به سمت سرویس میروم و خواب را با پاشیدن جرعهای آب به صورتم از سر میپرانم.
در آینه به صورتم نگاهی میکنم، دیشب آنقدر خسته از آن مهمانی آمدم که حتی آرایشم را پاک نکرده بودم به خواب رفتم.
حالا ریمیل زیر چشمانم ریخته و رژ اطراف لبهایم را سرخ کرده، مادر مرا با این چهره ببیند باید نماز وحشت بخواند.
مجدد با آب صورتم را میشورم و تلاش میکنم آثار آرایش دیشب پاک شود و پس از تلاشهای بسیار آثار رژ از بین میرود و سیاهی زیر چشمانم کمرنگ میشود.
در سرویس را که باز میکنم بیرون بروم، مادر مقابلم سبز میشود.
همانطور که آستین مانتویش را میپوشد با صدای عصبانی و خشن دارش میگوید:
- آوا بپوش بریم تا صفا شلوغ نشدن.
این را میگوید و به سمت در میرود، پدر را راضی نکرده همراهی اش کند حالا به اجبار مرا میخواهد ببرد.
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲