#زمستان_خونین
🇮🇷 "با یاد و خاطره شهدای کودتای دیماه و شهدای جنگ رمضان اللخصوص امام شهید"
"بسمالقاسمالجبارین"
بوی باروت، نه فقط مشامم، که تار و پود وجودم را سوزانده است. هر نفس، خفهکننده است؛ هر نگاه، در غبار غلیظی از خاکستر فرو رفته.
این دود، نه دودِ آتش، که دودِ دودمانِ بر باد رفته است. اعتراض، جرقهای بود در دل تاریکی، اما حالا شعلهای سرکش شده که مرا در کام این باتلاقِ فروزان بلعیده است.
دست و پا زدن در این مردابِ خفقانآور، دیگر نه فریادِ بقاست، که آخرین تلاش برای نیافتادن در ورطهی عمیقتر است.
میان آنانی که شمشیر میکشند تا زندگیها را خاموش کنند، و آنانی که سپر میگیرند تا حتی یک جانِ دیگر قربانی نشود، تفاوت، زخمی است که بر دل مینشیند.
همان زخمی که کودکی بیگناه، سرش و کلاهش بر هم دوخته شد، و قاتلش، با لبخندی تلخ، راهی بازپرسی شد؛ بازپرسیای که شاید همانند این باتلاق، تنها نمایشی از عدالت بود.
این چه باتلاق هولناکی است که خودمان ساختهایم؟ این چه هیولایی است که مرا، که ما را، بیخبر به درون میکشد و در عمقِ بیتفاوتی غرق میکند؟
اما در میان این خاکسترِ سرد و بویِ مرگبارِ باروت، کورسویی از امید میدرخشد. معجزهای در لباسِ انسانی که جایِ کشتن، برای نفس کشیدنِ بیشتر میجنگد."
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
#زمستان_خونین
#پلات_یکم
(سرفصل اول: صفهای روغن)
- خانه -
از این شانه به آن شانه میشوم، خنکای بالشت را دوست دارم وقتی در میان خواب طرفی از صورتام با آن مماس میشود.
انگار ازین شانه به آن شانه شدن، بین خواب و بیداریام وقفه انداخته که ناخواسته صدای مادر را میشنوم.
طبق معمول بر سر پدر داد و فریاد میکند و نوسان صدایش نشان میدهد، درحال رفت و آمد است.
پلکهایم را فشار میدهم شاید بازهم خواب بر من حاکم شود اما صدای تلویزیون و گوینده اش خواب را از سرم میپراند.
مجری اینترنشنال است که از صفهای شلوغ برای خرید روغن گزارشی میدهد.
میگوید روغن میخواهد گران شود و مردم با ته ماندهی پولهای حسابشان که شاید به یک یا دو روغن برسد صفهارا شلوغ کرده اند.
ایران است دیگر، با این حکومت مردم جای زندگی کردن، جای گذراندن عمر خود با حال خوب، فقط سعی میکنند چند سالی یا شاید هم چند ماهی بیشتر زنده بمانند.
پتو را کنار میزنم، موهای آشفتهام را کنار میدهم و از روی تخت بلند میشوم.
سردی سرامیکهای اتاق را که حس میکنم، تنم کمی مور مور میشود، از اتاق به میان راهرو میآیم و مادر را دست به کمر زده مقابل تلویزیون میبینم.
پدر مثل همیشه دنیا برایش بیارزش است، پای روی پای انداخته و غرق تماشای صفحهی موبایلاش شده و همین مادر را بیشتر حرصی میکند.
از زمینی که توسط مادر ضرب گرفته شده مشخص است که عصبانی است، مانند یک انبار باروت فقط نیازمند یک کبریت است تا آتش بگیرد و همه چیز را بسوزاند.
خانه در سکوت اهالی اش فرو رفته و فقط گویندهی اخبار است که سخن میگوید، با همان چشمان خوابآلود تنها چیزی که توجهم را جلب میکند لباس یقه هفت گوینده است که رنگ آبی آسمانی دارد.
راستی، موهایش را چقدر خوب فرم داده و آرایش صورتاش چقدر قشنگ است.
زندگی را اینها میکنند که میلیارد دلاری در حساب هایشان پول است و آن سر دنیا کیفاش را میکنند.
البته که با همهی این پولها، انسانهای شریفی هستند که بازهم به یاد مردم اسیر و زندانی ایراناند و بازهم برایشان توییت میزنند و در سازمان ملل ازشان دفاع میکنند.
نفسام را آه مانند بیرون میدهم، به سمت سرویس میروم و خواب را با پاشیدن جرعهای آب به صورتم از سر میپرانم.
در آینه به صورتم نگاهی میکنم، دیشب آنقدر خسته از آن مهمانی آمدم که حتی آرایشم را پاک نکرده بودم به خواب رفتم.
حالا ریمیل زیر چشمانم ریخته و رژ اطراف لبهایم را سرخ کرده، مادر مرا با این چهره ببیند باید نماز وحشت بخواند.
مجدد با آب صورتم را میشورم و تلاش میکنم آثار آرایش دیشب پاک شود و پس از تلاشهای بسیار آثار رژ از بین میرود و سیاهی زیر چشمانم کمرنگ میشود.
در سرویس را که باز میکنم بیرون بروم، مادر مقابلم سبز میشود.
همانطور که آستین مانتویش را میپوشد با صدای عصبانی و خشن دارش میگوید:
- آوا بپوش بریم تا صفا شلوغ نشدن.
این را میگوید و به سمت در میرود، پدر را راضی نکرده همراهی اش کند حالا به اجبار مرا میخواهد ببرد.
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
#زمستان_خونین
#پلات_دوم
با کمال آرامش شونه را میان موهایم میکشم و سعی میکنم گرههای مخفی اش را پاک کنم.
طوری رفتار میکنم انگار نه انگار مادر دقایقی قبل خواستار همراهی از من شد و حالا من ایستاده ام مقابل آینه و موهایم را شانه میزنم.
کارم با موهایم که تمام میشود، شانهی و پراز مو را روی میز پرت میکنم و با کشی که دور مچم قرار دارد موهایم را میبندم.
ذهنم درگیر مادر و اخبارهای این روزها است که موهایم را محکم میکشم و در سرم درد شدیدی احساس میکنم.
آخ ریزی میگویم، کش را درمیاورم و به آزاد بودن موهایم رضایت میدهم.
خودمان که آزاد نشدهایم، حداقل حق آزادی را ازین موهای زیبا نگیرم!
به آشپزخانه پا میگذارم، پدر آنقدر حواسش پرت گوشی شده که صبح بخیر ام راهم جواب نمیدهد.
البته که شاید برای او ساعت یازده ظهر صبح تلقی نمیشود!
استکان مخصوص خودم را برمیدارم، به نقش شیروخورشید زیبایش نگاه میکنم و از چای پراش میکنم.
میخواهم روی صندلی بنشینم که مادر در نیمه باز را با شدت باز میکند و صدای فریاد اش خانه را میلرزاند.
- آوا ذلیل مرده نگفتم بیا پایین بریم صف روغن؟! داری چه غلطی میکنی؟!
از شدت عصبانیت صورت سفید اش سرخ شده، شال زرشکی روی شانه هایش افتاده و موهای مش کرده اش مشخص شده است.
دستانم را حالت تسلیم بالا میبرم و میگویم:
- ماکه چهل هفت ساله توی صفیم همش، حداقل بزار این چایی و بخورم میام.
چشم غرهای به من میرود و راهی اتاقم میشود، از صدای غرغر های زیر زبانی اش میشود فهمید از بازار شامی که ساختهام رضایت کامل دارد!
این آرامش در وجود من به پدرم رفته و مادر را عصبانی میکند.
از اتاق بیرون میاید، مانتو و شالم را سمت من پرت میکند و میگوید:
- زود بپوش بریم! نشو لنگهی بابات و فامیلاش.
این حرف مادر موجب میشود پدرم کمی سرش را بالا بیاورد، زیر چشمی نگاهی به مادر بکند و وقتی سرخی گونههای مادر را میبیند سرش را در کام خودش فرو ببرد.
میداند اگر حرفی بزند در خانه جنگ جهانی سوم شروع میشود و قطعا آتش این جنگ اول دامان خانوادهی خودش را میگیرد.
مادر بازهم بیرون میرود، بیخیال خوردن چای و بیسکویت تلخی که روی میز بوده است میشوم.
مانتو را تن میکنم، شال را نمادین روی شانههایم میندازم که اگر لازم شد آن را سر کنم و گوشی و عینکام را برمیدارم و از خانه بیرون میروم.
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
#زمستان_خونین
#پلات_سوم
- پایگاه بسیج - پانزدهم دی ماه
خودکار را در میان انگشتانم به حرکت درمیاورم، صدای مردم ازین همه گرانی بلند شده و ترس من از آن است که پیشبینی رهبری محقق شود.
خیلی زودتراز این ها رهبر گفته بود گرانی ها و اختلافات داخلی موجب شورش میشود اما مسئولین توجهی نکرده بودند.
حالا که خبر اعتراض کاسبان، بسته شدن مغازه هایشان به گوش میرسد میتوان آن را شروع یک شورش دانست.
از همین فیلمهایی که بیرون میآید میشود فهمید که چقدر در تلاش هستند از همین اعتراضات کاسبان آبی گل آلود درست کنند و خودشان مشغول ماهی گیری شوند.
هرچقدر به شورای امنیت درمورد این اتفاقات گزارش میدهیم، هرچقدر به مجلس نامه میفرستیم انگار اصلا به گوششان نمیرسد و نمیبینند که چه اتفاقی درحال رخ دادن است.
مردم مارا جدای از خودشان میبینند، فکر میکنند آنقدر جمع کردهایم، آنقدر خوردهایم که همسان حکمای فربهی دشمن شده ایم.
اما واقعیت از حقوقهای عقب افتاده و حسابهای خالی ما خبر میدهد، از جوانانی که دفاع از کشور را انتخاب کرده اند اما در این راه نمیتوانند نیمهی دینشان را کامل کنند.
چراکه میترسند فردای آن روز سرشان شرمنده مقابل همسر و خانوادههایشان پایین بیوفتد.
دیدن این چیزها و بعد هم قضاوتها و توصیفات دشمن اصلا کار ساده ای نیست، حداقل برای من که این جوانان را جز خانوادهی خودم میبینم ساده نیست.
صدای ضربه زدن به در و اجازه خواستن عرفان، از فکر بیرونم میکشد.
سرش را آرام داخل میآورد و با تکان دادن سر من کامل داخل میآید.
مردد است انگار برای چیزی که میخواهد بگوید، نمایشگر در دستش اش را نگاه میکند و کمی لباناش را بر هم میفشارد تا ببیند میتواند آن چیزی که ذهناش را مشوش کرده بگوید، یانه.
از روی صندلی بلند میشوم و سمتاش میروم، حرکت من را که میبیند لبخندی محو میزند.
به صندلیهای مقابل هم گذاشته شده اشاره میکنم و میگویم:
- چه اتفاقی افتاده که انقدر ذهنت بهم ریخته، نمیتونی حرفت رو بزنی؟!
روی صندلی مینشیند و نمایشگر را مقابلم قرار میدهد.
- خودت ببین توی کشور چهخبره! لیدر هاشون دختران.
نمایشگر را از دستاش میگیرم و فیلمی که باز کرده را شروع میکنم.
همان فیلمی است که امروز صبح خودم دیده ام، بازاریانی که در پی اعتراض به گرانی مغازههایشان را بسته اند و دختری که آنان را تشویق به شورش میکند.
نمایشگر را روی میز میگذارم، پای روی پای میاندازم و میگویم:
- این فیلم رو صبح خودم دیدم، الان دیگه حسابی دست به دست شده و توی کل کشور که نه دنیا چرخیده.
آرام زمین را ضرب میگیرد و میگوید:
- خب چیکار کنیم؟! میترسم دیر بجنبیم نشه جلوش رو گرفت.
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
#زمستان_خونین
#پلات_چهارم
کاش میشد من هم مثل عرفان احساسات درونیام را، راحت تر بروز بدهم اما سالهاست در این حرفه یاد گرفته ام همه چیز را در نگاه اول به آخر نرسانم.
به پشتی صندلی که روکش های پلاستیکی و به ظاهر چرمی دارد تکیه میزنم، اضطراب عرفان را خوب درک میکنم اما جواب سوال اش را نمیدانم.
تا همینجا هم تلاشهای زیادی انجام شده تا جلوی این اعتراضات گرفته شود، میدانم همه از آن میترسند که ماجرای گرانی بنزین تکرار شود و کنترل همه چیز از دست برود.
اما نمیشود بیگدار به آب زد، ما هنوز از نقشههای اصلی و قضیهای که پشت این اعتراضات پنهان شده به طور دقیق خبر نداریم.
همه چیز درحد یک اعتراض است و یک حدس و گمان برای ما!
صدای در اینبار هم توجه من و هم عرفان را جلب میکند، سید مهدی اجازه میخواهد داخل شود و با پلک زدن من اجازه میگیرد و داخل میآید.
عرفان انگار پردهای که از نگرانی هایش کنار برده بود را دوباره میاندازد که به شوخی میگوید:
- چه برایمان آوردهای سید مهدی؟!
سید مهدی مثل همیشه لبخندی محجوب میزند، به جمع دونفرهی ما علاوه میشود و کاغذهای در دستاش را نشانم میدهد.
- خبرهای خوبی نیاوردم متاسفانه!
نگاهی به کاغذها میکنم، پرینت هایی از چتهای گروههای معاند است، همانهایی که دنبال گل آلود کردن این آب هستند.
رنگ نگرانی بازهم در نگاه عرفان پاشیده میشود و مضطرب چت هارا میخواند.
هرکدام ورقی از آن صحبت هارا میخوانیم و در ذهنمان آن را تجزیه و تحلیل میکنیم.
نمیدانم چرا هیچکدام جرعت بیان افکارمان را نداریم، میترسیم حدسیات و حرفهایمان شروع یک پرونده در همین راستا شود.
پرینت هارا روی میز میگذارم که عرفان سریع آنها را برمیدارد و میخواند، انگار چیزهایی که در دست من بوده نگران کننده تر برایش است که لب به سخن باز میکند.
- دیدی یاسین! اینا فقط یه اعتراض عادی نیست!
سیدمهدی ادامهی حرفاش را میگیرد و میگوید:
- متاسفانه آره، یاسین این فقط یک اعتراضات عادی نیست. دنبال اینن ازش اغتشاش درست کنن و اگه مدیریت نشه معلوم نیست به کجا کشیده بشه.
نفسام را بیرون میدهم، از روی صندلی بلند میشوم و رو به سیدمهدی میکنم:
- یه پرینت از تمام این حسابهای کاربری، صحبتها میخوام! فکر کنم مستقیم باید سراغ وزارت اطلاعات برم.
سری تکان میدهد و کاغذهایش را جمع میکند، از اتاق بیرون میرود، کت چرمیام را برمیدارم رو به عرفان میگویم:
- این بحران و شاید بشه حداقل با قطعی اینترنت محدود کرد، میرم شاید بشه از وزارت اطلاعات واسش حکم بگیرم.
سرش را تکان میدهد و پشت سرم راه میافتد؛
او به سمت اتاق عملیاتی و کارهای خودش میرود و من هم به سمت حیاط میآیم تا زودتر روانهی وزارتخانه بشوم.
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
انقلابیبودن ؛
بهچفیهانداختنُمزارشهدارفتننیست!
بهخستهشدنُ،هرلحظهبیداربودنه!
بهدغدغهمندبودنهシ☝️🏻. .
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
#زمستان_خونین
#پلات_پنجم
-صف روغن-
سرما به تمام تنم نفوذ کرده و مادر هیچ جوره رضایت نمیدهد که از این صف چند متری رها شوم، میگویم من بروم خودت بمان پدر را راهی میکنم اما باز هم راضی نمیشود.
دستانم را جلوی دهانم میگیرم و ها میکنم، با آنکه پافر را روی مانتوی کوتاهم پوشیده ام، اما بازهم از شدت سرما تمام تنم میلرزد.
سرما و یخ زدگی ام انگار فرد پشت سری را وادار به صحبت کردن میکند، خانمی است چادری با صورتی که از سرما سرخ شده و حالا به من توصیه میکند.
- دخترجون، اگه اون شال و سرت کنی کمتر سردت میشه!
منطقاش حالم را بهم میزند، از کی تاحالا یک پارچهی نازک میتواند جلوی سرما را بگیرد؟! الحق که این افراد مغزهایشان را اجاره داده اند.
پوزخندی حواله اش میکنم، اصلا لیاقت آنکه با او بحث کنم را هم ندارد و پس راه خودم را میروم.
بالاخره توزیع روغن شروع میشود، با ارائه کارت ملی نفری یک روغن به هرکسی میدهند و شعارشان این است که این روغن ها با قیمتهای قدیم اند!
معلوم نیست چقدر قرار است افزایش قیمت باشد که چوب حراج به اینها زده اند.
توزیع که شروع میشود، مردم شبیه قحطی زده ها به جان هم میافتند.
بر سر جای در صف دعواست و فحش است که میانشان رد و بدل میشود.
زن و مرد صفشان جداست اما باهم درگیر میشوند و انتظاماتی که برای صف گذاشته اند جدایشان میکند.
نوبت ما که میرسد، با بیمیلی روغن را میگیرم، هزینه اش را حساب میکنم و کودکانه پشت سر مادر راه میوفتم.
مادر شبیه فاتحانی است که انگار یک انبار پراز روغن را به او داده اند، همهاش دوتا روغن است و شاید تا سر ماه بعد به اتمام برسد.
با مادر سوار ماشین میشویم، با ذوق به روغن هایش نگاه میکند و همانطور که استارت میزند میگوید:
- خب حالا بریم سراغ مرغ!
چشمانم گشاد میشود، از صبح تاحالا مرا صف روغن آورده حالا نوبت آن است برای مرغ علافم کند.
نفس ام را حرصی بیرون میدهم ومیگویم:
- ناموسا اگه من دیگه صفی بیام؛ من رو بزار خونه هرجا دلت خواست برو.
چشم غرهای حواله ام میکند و میگوید:
- میخوای بری خونه چیکار؟! توکه کلا علافی، حداقل برای یه کار مفید علاف بشو! اینارو هم همشو خودت میخوری.
آنچنان قاطع میگوید که جز غرهای زیر چیز دیگری نمیتوانم بگویم، سرم را سمت پنجره میچرخانم و آخرین بهانهام را که در دستم مانده میگیرم.
- گرسنهمه، صبحانه که نذاشتی بخورم حداقل واسم یه ناهار بگیر!
میدان را دور میزند و میگوید:
- کوفت بخوری، یه ذره پول دارم میخوام مرغ بگیرم رفتیم خونه نیمرو بخور.
مجددا نفسام را حرصیوار بیرون میدهم، این هم وضعیت زندگی ماست و پدر و مادری که معلوم نیست چطور زندگی میکنند اصلا.
بعداز ساعت ها ازین صف به آن صف رفتن و روی پای ایستادن بالاخره رضایت میدهد که به خانه برویم، دلم میخواست حالا بوی قرمه سبزی لذیذ به استقبالمان بیاید اما تنها بویی که از خانهی ما مدتهاست نیامده همین است.
وارد که میشوی، چیزی جز سردی خانه و خانواده نصیب آن نمیشود، البته فقط در یک صورت این خانه گرم است و آن هم حضور پسر خانه است که مدتی است نمیدانیم کجاست!
وارد اتاقم میشوم، لباس هایمرا روی صندلی پرت میکنم و به تخت عزیزم پناه میبرم، پاهایم از شدت ایستادن زیاد گز گز میکند و فقط کمی خوابیدن میتواند آرامش کند.
چشمهایم ناخداگاه گرم میشود و به خواب میروم، خوابی عمیق که انگار سالیان است که نخوابیده ام.
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
#زمستان_خونین
#پلات_ششم
رشتهی خواب من با سرو صداهای مادر بازهم از هم گسسته میشود، پلکهایم را جدا میکنم که با صفحه روشن گوشی ام مواجه میشوم.
حالت سکوت بوده که تا به الان صدایش از خواب بیدارم نکرده، دستم را سمتش میبرم و از روی پاتختی برش میدارم.
سی و یک بار تماس از طرف روزبه! از دیشب قبل آنکه بخوابم خبری از او نبود و حالا تماس گرفته است، آنهم اینگونه مکرر، حتما خبری شده است.
حوصله آنکه به او زنگ بزنم و شبیه یک بازجو بپرسد چه کرده ام و چه شده را ندارم، گوشی را سمت پاتختی برمیگردانم که گوشی در دستم میلرزد.
چیزی در ته دلم میگوید حتما خبر فوری و مهمی شده که پشت سر هم تماس میگیرد.
روی تخت مینشینم و با تاخیر تماس را وصل میکنم، گوشی را سمت گوشم میبرم که صدایش از پشت گوشی در سرم میپیچد.
مثل همیشه همان صدای بم که گاها حالم را بهم میزند.
- آوا امشب خبراییه!
کلافه میگویم:
- اولا سلام، دوما چخبره؟! احیانا نباید وقتی زنگ میزنی اول حالم رو بپرسی؟!
نفسش را بیرون میدهد و صدایش به گوشم میرسد.
- از حال تو مهمتر اتفاق افتاده، چشمات رو باز کن! مگه نمی خواستی آزاد بشی؟! وقتشه!
وقت آزادی؟! روزبه توهم زده است یا باز هم بر اثر مصرف چیزهای بیکیفیت به این حالت افتاده؟!
حرفاش را جدی نمیگیرم و با خنده میگویم:
- آره حتما، با وجود این گشت ارشاد ها ما آزاد هم هستیم مگه نمیبینی؟!
انگار حرف من بیشتر عصبانی اش میکند که صدایش را بلند میکند:
- دیوونه گشت ارشاد چیه، شاهزاده فراخوان داده برای امشب! برای اعتراض و به آتیش کشیدن خیابونا. نمیزاریم حتی یک نفرشون زنده بمونن.
حالا که بحث آنقدر جدی است، پس من هم جدی میشوم و میپرسم:
- واضح بگو ببینم چخبره، فراخوان برای چی؟!
انگار از این جدی شدن من خوشش میآید که میگوید:
- ساعت هشت امشب، توی مسیرهایی که واست میفرستم قراره اجتماع داشته باشیم حتما بیا. فراخوان مستقیم از طرف شاهزاده است خیلی شلوغ میشه.
درضمن یه سری هم به اینترنشنال بزنی بد نیست.
جملهی آخرش را با کنایه میگوید، کنایهای که انگار من سالهاست از اتفاقات عقب مانده ام.
تماس را قطع میکند و من هم گوشی را روی پاتختی میاندازم.
نگاهم را تا ساعت روی دیوار میکشم، دوساعتی تا فراخوانی که داده شده فرصت هست و من حتی نمیدانم دقیق چه خبر شده است.
پس باید قبل از رفتن حتما با بچهها هماهنگ شوم اما در این میان صدای معدهام و بهانهای که میگیرد وادارم میکند به سمت آشپزخانه راهی شوم.
کمی از اب پرتقال باقی مانده در یخچال را با بیسکویت برمیدارم و به اتاق باز میگردم، خانه مثل همیشه در سکوتی وهم انگیز فرو رفته است و هیچکس این سکوت را نمیشکند.
روی تخت مینشینم، موهایم مزاحم های همیشگی ای هستند که در هر حالتی وارد دهنم میشوند و دست و پایم را میبندند.
پس اول آنهارا میبندم و تکهای از بیسکویت را در دهانم میگذارم، گوشی را روشن میکنم ویپیان را وصل میکنم و وارد تلگرام میشوم.
از دیشب که آنلاین نشده ام تا به حالا از هر گروه هزارتا هزارتا پیام آمده است، میان این همه پیام سردرگم هر گروه را باز میکنم و پیامهایشان را نصفه میخوانم.
ته آن چیزی که میفهمم همان است که روزبه در تماساش گفت و بعداز کمی کند و کاو آماده این فراخوان شاهنشانی میشوم!
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
#زمستان_خونین
#پلات_هفتم
- پایگاه بسیج -
صدای گوینده بر روی نورونهای مغز من رژه میرود، شبیه سوزنی که برای به حس درآمدن در گوشت فرو میکنند، کلمات اش در جانم فرو میرود.
هشدار این اتفاقات را ما در روزها و هفتههای گذشته داده بودیم، اما هیچ گوشی بدهکار حرفهای ما نبود.
انگار که اصلا نه میدیدند، نه میشنیدند که چه اتفاقی درحال رخ دادن است و باید از آن جلوگیری کنند.
حالا فرمان پهلوی را به گوش مردم ایران میرسانند تا با آنها همکاری کنند و خیابان ها شلوغ بشوند.
تنها نگرانی من و بچهها دقیقا همین اتفاق بوده است که درحال رخ دادن است.
نمیخواهم دیگر صدایش را بشنوم، تلویزیون را خاموش میکنم و اتاق در سکوت فرو میرود.
دستان عرفان میلرزد، نگاه سید مهدی نگران است، علی مضطرب است و خانم رضایی نمیداند چطور عرق سرد روی پیشانی اش را مخفی کند.
خوب میدانم باید بچهها را فرماندهی کنم، حالا که این اتفاق افتاده است، حالا که قرار است خیابان هارا به آشوب بکشند ما نیتشان را در همین مرحله خفه میکنیم.
نمیگذاریم به خواسته شان برسند و بتوانند آنچه در افکار پلیدشان میگذرد انجام شود.
از روی صندلی بلند میشوم و میگویم:
- نگران نباشید، آماده باش صدرصدی برای نیروها بزنید. سپاه و نیروی انتظامی هم هستن انشالله اجازه نمیدیم اتفاقی بیوفته.
صدای لرزان خانم رضایی با نهایت توانشان به گوشم میرسد؛
- مردم عاقل ان، نمیان توی خیابون درسته؟!
منتظر تایید من است، این سوال انگار ته استرس و اضطرابشان است و اگر من پاسخ قاطع بدم آنها آرام میشوند.
اما نه، نمیتوانم پاسخ قاطع بدهم چون این روزها زیاد دیده ام که چگونه برای این شورشهای خیابانی برنامه ریزی کرده اند.
نفس عمیقی میکشم، دستانم را درهم گره میزنم و میگویم:
- نگران نباشید خانم رضایی، ما سخت تراز اینهارو پشت سر گذاشتیم.
انشالله به لطف خدا و به همت بچهها این هم میگذره. فقط حواستون باشه، گروههای معاند چندین روز و هفته است که برای این شورش برنامه ریزی کردن.
ممکنه گروهک های تروریستیشون توی کشور فعال شده باشن.
عرفان میان حرفم میپرد و میگوید:
- پس چرا هیچکس واسه دستگیری این گروهک ها اقدامی نکرده؟! بعید میدونم از چشم اطلاعات دور مونده باشن ها!
سری تکان میدهم و میگویم:
- دشمنت رو ضعیف فرض نکن عرفان، بعداز جنگ حواس ها خیلی پرت جاسوسا شده ولی من ترسم از سازماندهی همین بچههای ایرانیه!
نگاه همگی رنگ سوال میگیرد که با صدایی رسا تر میگویم:
- دشمن سریع حمله نمیکنه، اول دام پهن میکنه و توی این شرایط اقتصادی متاسفانه گویا توی دامش صید های زیادی داشته.
منظورم را خوب متوجه میشوند، حالا وقت توضیح های اضافی نیست باید برای دفاع اینبار به خیابان ها بروند.
هرکدام را برای بخشی از شهر با تعدادی از نیرو اعزام میکنم، نکتهای که نگرانم میکند این است که برای ما حق تیر نیامده است!
یعنی نمیتوانیم تیراندازی بکنیم و نیروهایمان تعداد خیلی کمیشان حتی مسلح هستند.
با آیتالکرسی راهیشان میکنم و با باقیماندهی افراد خودم هم راهی خیابان ها میشوم.
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
#زمستان_خونین
#پلات_هشتم
به مقامات مسئول اطلاع رسانی کرده ایم، گفتهایم هرچقدر زودتر اینترنت را قطع کنند از فشار بر روی نیروهای مسلح و بسیج کاسته اند.
اما تاحالا هیچ اقدامی نکرده اند و هیچکدام از پلتفرم ها قطع نشده اند!
نگران آرام قدم برمیدارم، هرچقدر ساعت به هشت شب نزدیک میشود انگار رفت و آمد در خیابان بیشتر شده و نگاه من نگران تر میشود.
سردی هوا سیلی بر صورتم میزند، انگار میخواهد بگوید به خودم بیایم و به همه چیز مشکوک تراز قبل نگاه کنم.
نمیشود کسی را بدون تقصیر دستگیر کرد، پس نمیتوانم به این دختران و پسرانی که چندتا چندتا کنار هم ایستاده اند فعل حال کاری داشته باشم.
نیروهای بسیج درکنار نیروهای انتظامی و سپاه که با لباس شخصی در خیابان استقرار دارند، آماده اند تا در صورت کوچکترین حرکتی همهی سناریوهایشان را با شکست مواجه کنند.
سلاحشان مگر چه میتواند باشد؟! تهش چوب و سنگ است که ما از آن هراسی نداریم.
دست چپم را بالا میآورم، پوستم از سرما سرخ شده و عقربهی سرخ ثانیههای آخر را میگذراند تا به ساعت هشت برسد.
بیاختیار به سمت حرم علی بن موسی رضا(ع) میچرخم، سالهای سال است که ما این ساعات را به او سلام داده ایم و طلب مساعدت کرده ایم.
حالا هم خودش میتواند دستی از غیب به کمکمان برساند.
دقایقی از ساعت هشت میگذرد، هنوز اتفاقی نیوفتاده و عبور و مرور به سادگی درحال انجام است.
نگرانی من فروکش که نکرده است، بیشتر هم شده، قدمهایی آرام در پیاده رو برمیدارم که متوجه جمع شدن یک سری نوجوان و جوان در نزدیکی میدان میشوم.
دستهای مشت شده شان بالا میرود برای شعار دادن، اگر فقط کار با شعار دادن تمام شود و خشونتی به کار نبرند ماهم کاری با آنها نداریم، میگذاریم شعارشان را بدهند و بعد هم بروند.
اما فقط خداکند به همین شعارها ختم شود.
چیزی در دلم میگوید، این همه برنامه ریزی نکرده اند که حالا با شعار به خیابان بیایند و بعد هم بروند، باید هوشیار تر بود.
تعدادشان دقیقه به دقیقه بیشتر میشود، چهرههایشان قابل شناسایی نیست و رخت و لباسهایشان اصلا انگار برای این محله نیست!
نفس حبس شده ام را با یاعلی بیرون میدهم، صدای بیسیمهایمان بسته است که نکند جلب توجه کند و باعث لو رفتن ما شود.
شعارهایشان به گرانی هاست، به اتفاقات و دیگر دارد از خط خودش خارج میشود وقتی که مرگ بر دیکتاتور میگویند!
گروهی به میان جمعیت میروم، باید برای شناسایی در دلشان حضور داشته باشم که متوجه صدای نازک دختری میشوم.
- بسیجی، بسیجی!
نگاهم را سمت جایی که اشاره میکند میچرخانم، بچههای من هستند که مورد توجهشان قرار گرفته اند.
از کجا متوجه بسیجی شدن آنها شده اند؟!
ترس مانند ماری دور گلویم میپیچد و نفسام را به شمارش میاندازد، بچهها به سمت کوچه میدوند و گروهی از معترضان به دنبالشان میدوند.
درحال دویدن که هستند، از زیر لباسهایشان کم کم سلاحهای سردی میبینم که جانم را به لبم میرساند.
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
#زمستان_خونین
#پلات_نهم
- میان همهمه -
قرار مگر فقط به شعار دادن نبود؟! گفتند خیابان را شلوغ کنیم، بر ضد نظام و رهبر و ارگان هایش فحش و شعار میدهیم و تمام میشود.
حالا چرا با دیدن بسیجی ها و لباس شخصی ها اینگونه هار شده اند؟!
جمعیت مرا به دنبال خود میکشد، هرچقدر ممانعت میکنم از رفتن انگار از وسط کسی هست که دستم را میکشد و به دنبالشان راهی میشوم.
یکی از بسیجیهایی که گریخته بود، به کوچهای بنبست میرسد! بخت یارش نبوده که حالا نه راه پس دارد نه راه پیش.
دختر و پسر با خندههایی ترسناک سمتش میروند، دلم از این همه وقاحت بهم میپیچد و دستانم به لرزه میافتد!
من آدم کش نیستم! ما آزادی میخواهیم اما نه به قیمت جان انسانها، حالا او چه بسیجی چه پهلوی باشد عزیز دل یک مادر است.
نمیتوانم همراه این قاتلین شوم، باید ازین جا بروم. چشمهای من طاقت دیدن خون این جوانک را ندارد.
آرام قدم به عقب برمیدارم، صداهای ترسناک پسران جای آن بسیجی مرا میترساند!
سمتاش حمله ور میشوند و در در ثانیهای انگار خوناش شبیه جوی آب بر زمین جاری میشود، تنها چیزی که میبینم و قدم به عقب برمیدارم، دستان مسلحی است که بالا میرود و بر جسم او پایین میآید.
دیگر آنقدر روحم را به شیاطین نفروخته ام که برای کشته شدن یک انسان خوشحالی کنم و شبیه این دختران کل بکشم!
دستان سردم را جلوی دهانم میگذارم، تا نفس کشیدنم توجهشان را جلب نکند، میترسم روزبه ببیند عقب میروم و بخواهد جلویم بکشد.
از کنار دیوار سرد و سنگی آرام آرام به سر کوچه میروم و وقتی احساس میکنم که به سر کوچه رسیدهام، به چیزی سخت و محکم برخورد میکنم.
تصور آنکه پشت سرم روزبه یا یکی از همین افراد جانی ایستاده باشد، خون را در رگهایم منجمد میکند.
نفسام سخت بالا میآید و سرم به سختی میچرخد تا ببینم چه کسی پشت سرم ایستاده است.
نگاهم جز سیاهی لباساش چیزی نمیبیند، بیشتر که نگاه میکنم لباساش کلاه دارد و از بچهها شنیده ام به اینان یگان ویژه میگویند!
خون در پوستم میدود، نمیدانم شاید اینهاهم با این هیبت دست کمی از آن قاتلین ته کوچه نداشته باشند و من میان راه پس و پیش گیر افتادهام.
شاید آماده اند آن بسیجی را ببرند، ولی وقتی من را اینگونه میبیند قطعا از خونم نمیگذرد و من راهم همراه خودش میکند.
چندتایی دیگر ازشان به ته کوچه میروند اما این یک نفر بر سر جایش شبیه مجسمه ایستاده است، انگار منتظر واکنشی از من است و تنها واکنش منِ بیدفاع فقط قطرهای اشک است که روی گونهام میچکد.
انگار همین اشک کار را درمیآورد که راه را باز کرده و میگذارد که بگریزم، دو پای دارم، با ته مانده جانم دوپای دیگر جمع میکنم و از آن کوچهی نفرین شده میگریزم.
به کجا؟! نمیدانم! فقط در عرض و طول خیابانی که به آتش کشیده شده است میدوم، در هر گوشهای از خیابان صدای نالهای میآید، صدای جیغ و صدای هلهلهای میآید.
من تنها تحمل آنکه برگردم و ببینم چه اتفاقی افتاده را هم ندارم و فقط میدوم.
به میدان که میرسم، دیگر خبری از آن جمعیت جمع شده نیست! دیگر حتی خبری از نیروهای بسیج و سپاه هم نیست.
میدان خلوت شده و شاید بتوانم به سادگی راه به خانه باز کنم، قدمهایم را آهسته تر برمیدارم که ناگهان دستی از عقب مرا میکشد و بر آسفالت میاندازد.
- کجا داری میری؟! مگه برای آزادی نیومدی؟! پس چرا داری فرار میکنی؟!
صدایش مانند سوزن در پوستم فرو میرود، دستاش را دور گردم میاندازد و سرم را بالا میآورد، مماس صورتاش قرار میدهد.
دهناش را که باز میکند از بوی بدش حالم بد میشود، هنوز بوی خون آن بسیجی از مشامم خالی نشده که بوی زهرماریای که روزبه خورده دلم را پیچ میدهد.
نمیفهمم باز چه کلماتی را بر سرم آوار میکند فقط ارادهی معدهام را از دست میدهم و هرچه در معدهام هست را بالا میآورم.
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲