eitaa logo
[𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲|سِلنِـہ‌]
1.7هزار دنبال‌کننده
4.1هزار عکس
3.4هزار ویدیو
27 فایل
﷽ سلنه/ 𝘚𝘦𝘭𝘦𝘯𝘦 الهه‌ی ماه🌙 {رمانی عاشقانه امنیتی در دل کودتای دی‌ماه🎀🤍} ناشناس برای نظراتتون✨💌 https://6w9.ir/Harf_11173826
مشاهده در ایتا
دانلود
رشته‌ی خواب من با سرو صداهای مادر بازهم از هم گسسته می‌شود، پلک‌هایم را جدا می‌کنم که با صفحه روشن گوشی ام مواجه می‌شوم. حالت سکوت بوده که تا به الان صدایش از خواب بیدارم نکرده، دستم را سمتش می‌برم و از روی پاتختی برش می‌دارم. سی و یک بار تماس از طرف روزبه! از دیشب قبل آنکه بخوابم خبری از او نبود و حالا تماس گرفته است، آن‌هم این‌گونه مکرر، حتما خبری شده است. حوصله آن‌که به او زنگ بزنم و شبیه یک بازجو بپرسد چه کرده ام و چه شده را ندارم، گوشی را سمت پاتختی برمی‌گردانم که گوشی در دستم می‌لرزد. چیزی در ته دلم می‌گوید حتما خبر فوری و مهمی شده که پشت سر هم تماس می‌گیرد. روی تخت می‌نشینم و با تاخیر تماس را وصل می‌کنم، گوشی را سمت گوشم می‌برم که صدایش از پشت گوشی در سرم می‌پیچد. مثل همیشه همان صدای بم که گاها حالم را بهم می‌زند. - آوا امشب خبراییه! کلافه می‌گویم: - اولا سلام، دوما چخبره؟! احیانا نباید وقتی زنگ می‌زنی اول حالم رو بپرسی؟! نفسش را بیرون می‌دهد و صدایش به گوشم می‌رسد. - از حال تو مهم‌تر اتفاق افتاده، چشمات رو باز کن! مگه نمی خواستی آزاد بشی؟! وقتشه! وقت آزادی؟! روزبه توهم زده است یا باز هم بر اثر مصرف چیزهای بی‌کیفیت به این حالت افتاده؟! حرف‌اش را جدی نمی‌گیرم و با خنده می‌گویم: - آره حتما، با وجود این گشت ارشاد ها ما آزاد هم هستیم مگه نمی‌بینی؟! انگار حرف من بیشتر عصبانی اش می‌کند که صدایش را بلند می‌کند: - دیوونه گشت ارشاد چیه، شاه‌زاده فراخوان داده برای امشب! برای اعتراض و به آتیش کشیدن خیابونا. نمیزاریم حتی یک نفرشون زنده بمونن. حالا که بحث آن‌قدر جدی است، پس من هم جدی می‌شوم و می‌پرسم: - واضح بگو ببینم چخبره، فراخوان برای چی؟! انگار از این جدی شدن من خوشش می‌آید که می‌گوید: - ساعت هشت امشب، توی مسیرهایی که واست می‌فرستم قراره اجتماع داشته باشیم حتما بیا. فراخوان مستقیم از طرف شاهزاده است خیلی شلوغ میشه. درضمن یه سری هم به اینترنشنال بزنی بد نیست. جمله‌ی آخرش را با کنایه می‌گوید، کنایه‌ای که انگار من سال‌هاست از اتفاقات عقب مانده ام. تماس را قطع می‌کند و من هم گوشی را روی پاتختی می‌اندازم. نگاهم را تا ساعت روی دیوار می‌کشم، دوساعتی تا فراخوانی که داده شده فرصت هست و من حتی نمی‌دانم دقیق چه خبر شده است. پس باید قبل از رفتن حتما با بچه‌ها هماهنگ شوم اما در این میان صدای معده‌ام و بهانه‌ای که می‌گیرد وادارم می‌کند به سمت آشپزخانه راهی شوم. کمی از اب پرتقال باقی مانده در یخچال را با بیسکویت برمیدارم و به اتاق باز می‌گردم، خانه مثل همیشه در سکوتی وهم انگیز فرو رفته است و هیچ‌کس این سکوت را نمی‌شکند. روی تخت می‌نشینم، موهایم مزاحم های همیشگی ای هستند که در هر حالتی وارد دهنم می‌شوند و دست و پایم را می‌بندند. پس اول آن‌هارا می‌بندم و تکه‌ای از بیسکویت را در دهانم می‌گذارم، گوشی را روشن می‌کنم وی‌پی‌ان را وصل می‌کنم و وارد تلگرام می‌شوم. از دیشب که آنلاین نشده ام تا به حالا از هر گروه هزارتا هزارتا پیام آمده است، میان این همه پیام سردرگم هر گروه را باز می‌کنم و پیام‌هایشان را نصفه می‌خوانم. ته آن چیزی که می‌فهمم همان است که روزبه در تماس‌اش گفت و بعداز کمی کند و کاو آماده این فراخوان شاهنشانی می‌شوم! 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
- پایگاه بسیج - صدای گوینده بر روی نورون‌های مغز‌ من رژه می‌رود، شبیه سوزنی که برای به حس درآمدن در گوشت فرو می‌کنند، کلمات اش در جانم فرو می‌رود. هشدار این اتفاقات را ما در روزها و هفته‌های گذشته داده بودیم، اما هیچ گوشی بدهکار حرف‌های ما نبود‌. انگار که اصلا نه می‌دیدند، نه می‌شنیدند که چه اتفاقی درحال رخ دادن است و باید از آن جلوگیری کنند. حالا فرمان پهلوی را به گوش مردم ایران می‌رسانند تا با آن‌ها همکاری‌ کنند و خیابان ها شلوغ بشوند. تنها نگرانی من و بچه‌ها دقیقا همین اتفاق بوده است که درحال رخ دادن است. نمیخواهم دیگر صدایش را بشنوم، تلویزیون را خاموش می‌کنم و اتاق در سکوت فرو می‌رود. دستان عرفان می‌لرزد، نگاه سید مهدی نگران است، علی مضطرب است و خانم رضایی نمی‌داند چطور عرق سرد روی پیشانی اش را مخفی کند. خوب می‌دانم باید بچه‌ها را فرماندهی کنم، حالا که این اتفاق افتاده است، حالا که قرار است خیابان هارا به آشوب بکشند ما نیتشان را در همین مرحله خفه می‌کنیم. نمی‌گذاریم به خواسته شان برسند و بتوانند آن‌چه در افکار پلیدشان می‌گذرد انجام شود. از روی صندلی بلند می‌شوم و می‌گویم: - نگران نباشید، آماده باش صدرصدی برای نیروها بزنید. سپاه و نیروی انتظامی هم هستن انشالله اجازه نمی‌دیم اتفاقی بیوفته. صدای لرزان خانم رضایی با نهایت توانشان به گوشم می‌رسد؛ - مردم عاقل ان، نمیان توی خیابون درسته؟! منتظر تایید من است، این سوال انگار ته استرس و اضطرابشان است و اگر من پاسخ قاطع بدم آن‌ها آرام می‌شوند. اما نه، نمی‌توانم پاسخ قاطع بدهم چون این روزها زیاد دیده ام که چگونه برای این شورش‌های خیابانی برنامه ریزی کرده اند. نفس عمیقی می‌کشم، دستانم را درهم گره می‌زنم و می‌گویم: - نگران نباشید خانم رضایی، ما سخت تراز این‌هارو پشت سر گذاشتیم. انشالله به لطف خدا و به همت بچه‌ها این هم می‌گذره. فقط حواستون باشه، گروه‌های معاند چندین روز و هفته است که برای این شورش برنامه ریزی کردن. ممکنه گروهک های تروریستی‌شون توی کشور فعال شده باشن. عرفان میان حرفم می‌پرد و می‌گوید: - پس چرا هیچ‌کس واسه دستگیری این گروهک ها اقدامی نکرده؟! بعید میدونم از چشم اطلاعات دور مونده باشن ها! سری تکان می‌دهم و می‌گویم: - دشمنت رو ضعیف فرض نکن عرفان، بعداز جنگ حواس ها خیلی پرت جاسوسا شده ولی من ترسم از سازماندهی همین بچه‌های ایرانیه! نگاه همگی رنگ سوال می‌گیرد که با صدایی رسا تر می‌گویم: - دشمن سریع حمله نمی‌کنه، اول دام پهن می‌کنه و توی این شرایط اقتصادی متاسفانه گویا توی دامش صید های زیادی داشته. منظورم را خوب متوجه می‌شوند، حالا وقت توضیح های اضافی نیست باید برای دفاع این‌بار به خیابان ها بروند. هرکدام را برای بخشی از شهر با تعدادی از نیرو اعزام می‌کنم، نکته‌ای که نگرانم می‌کند این است که برای ما حق تیر نیامده است! یعنی نمی‌توانیم تیراندازی بکنیم و نیروهایمان تعداد خیلی کمیشان حتی مسلح هستند. با آیت‌الکرسی راهی‌شان می‌کنم و با باقی‌مانده‌ی افراد خودم هم راهی خیابان ها می‌شوم. 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
به مقامات مسئول اطلاع رسانی کرده ایم، گفته‌ایم هرچقدر زودتر اینترنت را قطع کنند از فشار بر روی نیروهای مسلح و بسیج کاسته اند. اما تاحالا هیچ اقدامی نکرده اند و هیچ‌کدام از پلتفرم ها قطع نشده اند! نگران آرام قدم برمی‌دارم، هرچقدر ساعت به هشت شب نزدیک می‌شود انگار رفت و آمد در خیابان بیشتر شده و نگاه من نگران تر می‌شود. سردی هوا سیلی بر صورتم می‌زند، انگار می‌خواهد بگوید به خودم بیایم و به همه چیز مشکوک تراز قبل نگاه کنم. نمی‌شود کسی را بدون تقصیر دستگیر کرد، پس نمی‌توانم به این دختران و پسرانی که چندتا چندتا کنار هم ایستاده اند فعل حال کاری داشته باشم. نیروهای بسیج درکنار نیروهای انتظامی و سپاه که با لباس شخصی در خیابان استقرار دارند، آماده اند تا در صورت کوچک‌ترین حرکتی همه‌ی سناریوهایشان را با شکست مواجه کنند. سلاحشان مگر چه می‌تواند باشد؟! تهش چوب و سنگ است که ما از آن هراسی نداریم. دست چپم را بالا می‌آورم، پوستم از سرما سرخ شده و عقربه‌ی سرخ ثانیه‌های آخر را می‌گذراند تا به ساعت هشت برسد. بی‌اختیار به سمت حرم علی بن موسی رضا(ع) می‌چرخم، سال‌های سال است که ما این ساعات را به او سلام داده ایم و طلب مساعدت کرده ایم. حالا هم خودش می‌تواند دستی از غیب به کمکمان برساند. دقایقی از ساعت هشت می‌گذرد، هنوز اتفاقی نیوفتاده و عبور و مرور به سادگی درحال انجام است. نگرانی من فروکش که نکرده است، بیشتر هم شده، قدم‌هایی آرام در پیاده رو برمی‌دارم که متوجه جمع شدن یک سری نوجوان و جوان در نزدیکی میدان می‌شوم. دست‌های مشت شده شان بالا می‌رود برای شعار دادن، اگر فقط کار با شعار دادن تمام شود و خشونتی به کار نبرند ماهم کاری با آن‌ها نداریم، می‌گذاریم شعارشان را بدهند و بعد هم بروند. اما فقط خداکند به همین شعارها ختم شود. چیزی در دلم می‌گوید، این همه برنامه ریزی نکرده اند که حالا با شعار به خیابان بیایند و بعد هم بروند، باید هوشیار تر بود. تعدادشان دقیقه به دقیقه بیشتر می‌شود، چهره‌هایشان قابل شناسایی نیست و رخت و لباس‌هایشان اصلا انگار برای این محله نیست! نفس حبس شده ام را با یاعلی بیرون می‌دهم، صدای بیسیم‌هایمان بسته است که نکند جلب توجه کند و باعث لو رفتن ما شود. شعارهایشان به گرانی هاست، به اتفاقات و دیگر دارد از خط خودش خارج می‌شود وقتی که مرگ بر دیکتاتور می‌گویند! گروهی به میان جمعیت می‌روم، باید برای شناسایی در دلشان حضور داشته باشم که متوجه صدای نازک دختری می‌شوم. - بسیجی، بسیجی! نگاهم را سمت جایی که اشاره می‌کند می‌چرخانم، بچه‌های من هستند که مورد توجهشان قرار گرفته اند. از کجا متوجه بسیجی شدن آن‌ها شده اند؟! ترس مانند ماری دور گلویم می‌پیچد و نفس‌ام را به شمارش می‌اندازد، بچه‌ها به سمت کوچه می‌دوند و گروهی از معترضان به دنبالشان می‌دوند. درحال دویدن که هستند، از زیر لباس‌هایشان کم کم سلاح‌های سردی می‌بینم که جانم را به لبم می‌رساند. 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
قسم به آن حجت بی مثال، اشهد می‌خوانم که علی آقای آقاهاست! 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
- میان همهمه - قرار مگر فقط به شعار دادن نبود؟! گفتند خیابان را شلوغ کنیم، بر ضد نظام و رهبر و ارگان هایش فحش و شعار می‌دهیم و تمام می‌شود. حالا چرا با دیدن بسیجی ها و لباس شخصی ها این‌گونه هار شده اند؟! جمعیت مرا به دنبال خود می‌کشد، هرچقدر ممانعت می‌کنم از رفتن انگار از وسط کسی هست که دستم را می‌کشد و به دنبالشان راهی می‌شوم. یکی از بسیجی‌هایی که گریخته بود، به کوچه‌ای بن‌بست می‌رسد! بخت یارش نبوده که حالا نه راه پس دارد نه راه پیش. دختر و پسر با خنده‌هایی ترسناک سمتش می‌روند، دلم از این همه وقاحت بهم می‌پیچد و دستانم به لرزه می‌افتد! من آدم کش نیستم! ما آزادی می‌خواهیم اما نه به قیمت جان انسان‌ها، حالا او چه بسیجی چه پهلوی باشد عزیز دل یک مادر است. نمی‌توانم همراه این قاتلین شوم، باید ازین جا بروم. چشم‌های من طاقت دیدن خون این جوانک را ندارد. آرام قدم به عقب برمی‌دارم، صداهای ترسناک پسران جای آن بسیجی مرا می‌ترساند! سمت‌اش حمله ور می‌شوند و در در ثانیه‌ای انگار خون‌اش شبیه جوی آب بر زمین جاری می‌شود، تنها چیزی که می‌بینم و قدم به عقب برمی‌دارم، دستان مسلحی است که بالا می‌رود و بر جسم او پایین می‌آید. دیگر آنقدر روحم را به شیاطین نفروخته ام که برای کشته شدن یک انسان خوشحالی کنم و شبیه این دختران کل بکشم! دستان سردم را جلوی دهانم می‌گذارم، تا نفس کشیدنم توجهشان را جلب نکند، می‌ترسم روزبه ببیند عقب می‌روم و بخواهد جلویم بکشد. از کنار دیوار سرد و سنگی آرام آرام به سر کوچه می‌روم و وقتی احساس می‌کنم که به سر کوچه رسیده‌ام، به چیزی سخت و محکم برخورد می‌کنم. تصور آنکه پشت سرم روزبه یا یکی از همین افراد جانی ایستاده باشد، خون را در رگ‌هایم منجمد می‌کند. نفس‌ام سخت بالا می‌آید و سرم به سختی می‌چرخد تا ببینم چه کسی پشت سرم ایستاده است. نگاهم جز سیاهی لباس‌اش چیزی نمی‌بیند، بیشتر که نگاه می‌کنم لباس‌اش کلاه دارد و از بچه‌ها شنیده ام به اینان یگان ویژه می‌گویند! خون در پوستم می‌دود، نمی‌دانم شاید این‌هاهم با این هیبت دست کمی از آن قاتلین ته کوچه نداشته باشند و من میان راه پس و پیش گیر افتاده‌ام. شاید آماده اند آن بسیجی را ببرند، ولی وقتی من را این‌گونه می‌بیند قطعا از خونم نمی‌گذرد و من راهم همراه خودش می‌کند. چندتایی دیگر ازشان به ته کوچه می‌روند اما این یک نفر بر سر جایش شبیه مجسمه ایستاده است، انگار منتظر واکنشی از من است و تنها واکنش منِ بی‌دفاع فقط قطره‌ای اشک است که روی گونه‌ام می‌چکد. انگار همین اشک کار را درمی‌آورد که راه را باز کرده و می‌گذارد که بگریزم، دو پای دارم، با ته مانده جانم دوپای دیگر جمع می‌کنم و از آن کوچه‌ی نفرین شده می‌گریزم. به کجا؟! نمی‌دانم! فقط در عرض و طول خیابانی که به آتش کشیده شده است می‌دوم، در هر گوشه‌ای از خیابان صدای ناله‌ای می‌آید، صدای جیغ و صدای هلهله‌ای می‌آید. من تنها تحمل آن‌که برگردم و ببینم چه اتفاقی افتاده را هم ندارم و فقط می‌دوم. به میدان که می‌رسم، دیگر خبری از آن جمعیت جمع شده نیست! دیگر حتی خبری از نیروهای بسیج و سپاه هم نیست. میدان خلوت شده و شاید بتوانم به سادگی راه به خانه باز کنم، قدم‌هایم را آهسته تر برمیدارم که ناگهان دستی از عقب مرا می‌کشد و بر آسفالت می‌اندازد. - کجا داری میری؟! مگه برای آزادی نیومدی؟! پس چرا داری فرار می‌کنی؟! صدایش مانند سوزن در پوستم فرو می‌رود، دست‌اش را دور گردم می‌اندازد و سرم را بالا می‌آورد، مماس صورت‌اش قرار می‌دهد. دهن‌اش را که باز می‌کند از بوی بدش حالم بد می‌شود، هنوز بوی خون آن بسیجی از مشامم خالی نشده که بوی زهرماری‌ای که روزبه خورده دلم را پیچ می‌دهد. نمی‌فهمم باز چه کلماتی را بر سرم آوار می‌کند فقط اراده‌ی معده‌ام را از دست می‌دهم و هرچه در معده‌ام هست را بالا می‌آورم. 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
دست و صورت‌اش که کثیف می‌شود، گردنم را رها می‌کند و باحالت چندش واری سعی می‌کند صورت‌اش را تمیز کند. تقصیر خودش بود که دهان اش این‌گونه بوی بد می‌داد و حال من را بهم زد. انگار خودش متوجه حال دگرگون من می‌شود که فریاد می‌زند: - برو خونه، فقط برو خونه تا من بعدا به حسابت برسم! نمی‌دانم چگونه از دست یگان ویژه گریخته و حالا بر سر من آوار شده است، اما معطل نمی‌کنم، کوله‌ام را برمی‌دارم و کلاه هودی‌ام را بر سرم می‌کشم و به سمت خیابان اصلی می‌روم شاید ماشینی باشد که مرا به خانه برساند. به خیال این‌که دیگر قرار نیست با کسی مواجه شوم و راه برایم هموار است قدم برمیدارم تا بر سر خیابان می‌رسم، خیابانی که منتهی می‌شود به کوچه‌ای بزرگ و پراز درخت و خانه. کوچه‌ای که صداهای عجیب و غریب کم از آن نمی‌آید، حس سرکش دخترانه‌ام پیشروی می‌کند. هرچند می‌دانم دخالت در این کوچه می‌تواند به قیمت جانم تمام شود اما حریف حس کنجکاوی ام نمی‌شوم و قدمی به سمت آن برمی‌دارم. در تاریکی کوچه انگار دختری را غریب گیر آورده اند، از تصور آن‌چه برایش رخ می‌دهد تمام وجودم می‌سوزد! در این سرمای دی‌ماه احساس می‌کنم بر زیر پوستم آتشی روشن شده و شعله‌اش سلول به سلول تنم را می‌سوزاند. چگونه می‌توانند این‌طور رفتار کنند! جرم آن دختر چیست؟! جواب سوالم انگار در میان کوچه خودنمایی می‌کند، چادر سیاهی که بر زمین افتاده و صاحب‌اش از نظاره خارج است و مشخص نیست چه بر سرش می‌آورند. صدای گریه‌هایش که قطع می‌شود، افراد که هم دختر هستند و هم پسر کمی عقب‌تر می‌آیند، انگار کارشان با او تمام شده است. می‌خواهند از کوچه خارج شوند که ناگاه به خود می‌آیم، من وسط این کوچه‌ی تاریک میان این خون‌خوران چه می‌کنم؟! از شدت ترس چشمانم دو دو می‌زند، نبضم کند می‌شود و دلم بهم می‌پیچد. معجزه‌ای انگار رخ می‌دهد که درخانه‌ی پشت سرم، که چراغ‌های داخل اش خاموش است باز می‌شود و من بدون تعلل قدمی به داخل می‌روم و در را می‌بندم. نمیدانم شاید خدا به جوانی‌ام رحم کرده، شاید هم به آن‌که در قتل آن بسیجی دخالت نکرده‌ام جوابی فرستاده است. پشت در می‌ایستم و آرام حیاط داخل را نگاه می‌کنم، مشخص است این خانه مدت‌هاست که خالیست و کسی دران سکونت ندارد. این را از حیاط پراز برگ و شیشه‌های شکسته اش فهمیدم. صدای آن گروه کم کم نزدیک می‌شود، خنده‌هایشان اصلا حالت عادی ندارد که ذهنم به سمت بوی بد دهان روزبه می‌رود. انگار هیچ‌کدامشان اصلا حال خوبی ندارند! کم‌کم از کوچه خارج می‌شوند و دل من به پیش آن دختری که مظلومانه اسیر دست کثیفشان شده بود مانده است، چیزی در ته دلم وسوسه‌ام می‌کند به کمک‌اش بروم و چیز دیگری مانع ام می‌شود. 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
حس اولی درونم بر دومی غلبه می‌کند، احساس مسئولیت می‌کنم نسبت به آن دختر و آرام در خانه را باز می‌کنم. جسم‌اش هنوز کنار آن دیوار افتاده و در نور کمی که کوچه را روشن کرده، مشخص نیست چه بلایی بر سرش آمده است. سر و ته کوچه را خوب نگاه می‌کنم، اگر حضور یک نفر از آن ها هنوز در این کوچه باشد بیرون رفتن هم برای هردویمان بد است. وقتی از امن بودن و نبودن آن‌ها مطمئن می‌شوم، قدم‌هایی کوتاه به سمت‌اش برمی‌دارم. انتظار عریان دیدن تن‌اش را دارم انگار که با دستانی لرزان آهسته چادرش را برمی‌دارم که در زیر آن توجهم سمت کیف‌اش جلب می‌شود. شاید بشود با گوشی یا حتی اطلاعاتی که در کیف‌اش است خانواده اش را پیدا کرد اما مهم‌تراز آن این است که بفهمم آن دختر زنده است یانه! چادر را برمی‌دارم و قدم‌هایم را بلندتر می‌کنم، به آن دختر که می‌رسم انگار تمام ترس‌هایم را مقابلم گذاشته اند! لباس‌هایش در تنش تکه تکه شده و از هر زخم خونی می‌جوشد، یعنی خانواده اش هنگام خروج از خانه فکر می‌کردند اینگونه برگردد؟ اصلا نمی‌دانم چرا من دارم به این چیزها فکر می‌کنم، اصلا چرا من در این راه قدم گذاشته‌ام! آرام روی دوزانو می‌نشینم، کارهایم دست خودم نیست و به فرمان شخص دیگری انجام می‌شود، مشخص نیست آن شخص کیست اماره یا لوامه ولی هرکدام که هست خیر این دختر را می‌خواهد. از صورت‌اش چیزی مشخص نیست، هرچه هست با خون مزین شده و چشم‌هایش بسته است! در صدای هیاهوی خیابان گوشم را نزدیک اش می‌برم، شاید صدای نفس‌هایش را بشنوم، شاید کمی دلم به زنده ماندن‌اش گرم شود اما انگار نه، نفس نمی‌کشد. ناامید از این که بتوانم کاری برایش بکنم، فقط چادر سیاه را بر روی پیکر اش می‌کشم. دستان لرزانم حتی نتوانست بر روی نبض اش بنشیند، می‌خواهم از کنارش بلند شوم که صدای قدم‌هایی را می‌شنوم. دلم فرو می‌ریزد، نکند برگشته باشند که مطمئن شوند کارشان تمام شده، نکند گروهی دیگر آماده باشند و حالا نوبت سلاخی کردن من شده باشد. با استرس روی دوپا می‌ایستم، زانوهایم سست شده و با دیدن آن سایه‌ی سیاه می‌لرزد. هرچه نزدیک تر می‌آیند، از هیبت مردانه و بزرگ‌اش بیشتر وهم در دلم ساکن می‌شود تا وقتی که صورت‌اش کمی در حاله‌ی نور قرار می‌گیرد. از محاسن بلند و مرتب‌اش مشخص است اهل آن گروه‌ها نیست، شاید از مردم عادی باشد، شاید هم لباس شخصی باشد! از ترس آنکه مرا متهم به قتل این دختر کند قدمی عقب می‌روم و زبان لرزانم را به سخن گفتن وا می‌دارم‌. با لرزش و لکنت می‌گویم: - مَ‍...‍ن نَکُ‍...‍شت‍َ...‍م. نگاهش لحظه ای فرو می‌ریزد، انگار به دنبال گمشده‌ای آمده است. 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
- به دنبال نجات - می‌گفتند امیرعلی را در یک کوچه تنها اسیر کرده اند، وقتی اسم‌اش را نصفه و نیمه از دهان بچه‌های یگان ویژه شنیدم انگار جانی از تنم جدا شده است. قلبم به هزار تکه تقسیم شده و هرکدام از آن تکه‌ها همراه یکی از این بچه‌ها راهی شده بود، حالا تکه‌ای که دست امیرعلی مانده است انگار از تپش بازمانده. این را وقتی فهمیدم که بر سر کوچه رسیدم، اغتشاشگران را تک به تک می‌بردند و کنار در یک خانه بر سر یک پیکر تجمع کرده بودند. ترس از آن‌که نفس نکشد، ترس از آنکه چه جوابی به خانواده اش بدهم اجازه ورود به کوچه را به من نمی‌داد که صدای یاحسین و گریه‌هایی بلند بند دلم را پاره کرد. دیر رسیده بودیم، جسم نحیف این جوان بر زیر دستان وحشی‌خویان تکه تکه شده بود و خون‌اش در این کوچه به جریان بود. قدم‌های لرزانم را سعی کردم کنترل کنم، باید بر سر پیکرش می‌رسیدم، باید مثل همیشه سرش را در آغوش می‌کشیدم. بچه‌ها کم‌کم متفرق شدند و راه باز شد تا جسم چاک چاک پسرم را ببینم! نمی‌دانم این حس پدرانه شاید هم برادرانه‌ای که به این بچه‌ها دارم از کجا سرچشمه گرفته است اما خوب می‌دانم عشقی است بی‌پایان. دست به دیوار می‌گیرم و روی دو زانو می‌نشینم، چشمان‌اش بسته است و صورت‌اش غرق در خون شده و روی محاسن مرتب‌اش اثری از مرتب بودن نمانده است. از گوشه گوشه‌ی این چهره خون سرازیر است، قلبم به درد می‌آید، مادرش چگونه باید این صورت را ببیند و طاقت بیاورد، به خدا که باید صبر زینبی داشته باشد. بغض مانند غده‌ای سرطانی راه نفس کشیدنم را سد می‌کند، سرما هنوز هم پوستم را می‌لرزاند و نمی‌خواهم گریه کنم. گریه کردن من دل بچه‌ها را سست می‌کند، پایشان را از میدان عقب می‌کشد و من این را نمی‌خواهم! با قدرت کمی که برایم مانده روی پای می‌ایستم که سهیل پیش می‌آید و می‌گوید: - آقا یاسین، گفت همسرش توی اولین کوچه خیابون اصلی منتظرشه! آقا یاسین ما دلش رو نداریم... اصلا از یادم رفته بود، دو روزی بیشتراز دامادی‌اش نمی‌گذشت، دوروز پیش بود که با جعبه‌ی شیرینی وارد اتاق شد و با لبخندی محجوب خبر جشن عقد اش را داد. حالا باید بروم به تازه عروس اش چه بگویم؟! بگویم شوهرت را علی اکبر وار، تکه تکه کرده اند؟! بگویم از لباس سفیدش فقط تکه پارچه‌های سرخ باقی مانده است؟! زبانم نمی‌چرخد که این‌هارا بگویم و حالا این کار را بر عهده‌ی من گذاشته اند. نفس‌ام سنگین بالا می‌آید، طول کوچه را به زحمت قدم برمی‌دارم و از کوچه خارج می‌شوم. نمی‌دانم چطور خود را به میدان رساندم و وقتی به خیابان رسیدم، نمی‌دانستم کدام کوچه را داخل بروم، کدام سو به دنبال تازه عروس امیرعلی بگردم. پاهایم سنگین شده بود، انگار وزنه‌هایی چند تنی به پاهایم آویز شده و نمی‌گذارند یک قدم بیشتر بردارم. 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
بخار نفس‌هایم در هوا پخش می‌شود قدمی آرام به سمت کوچه برمی‌دارم دست به دیوار می‌گیرم انتظار کوچه‌ای خالی دارم اما در تاریکی مبهم کوچه، دختری را می‌بینم که زانو زده است. جسمی در میان کوچه رها شده و مقابل آن دختر که نه روسری ای سرش هست نه چیز دیگری انگار جسمی بر زمین افتاده است. نکند بلایی بر سر همسر امیرعلی آورده اند؟! نکند مظلوم در این کوچه شبیه شوهرش گرفتار شده باشد؟! با همین فکر انگار زمین و زمان بر سرم آوار می‌شود، نمی‌دانم خدا چه چیزی در وجود من دیده است که راهی این کوچه ام کرده، بر سر پیکر بچه‌ها می‌کشاندم و همه چیز را به چشم‌هایم نشان می‌دهد. قدم تند می‌کنم شاید زودتر برسم، شاید این‌بار رسیدنم دیر نباشد و به موقع بتوانم کاری بکنم. به محض رسیدن و سایه‌ای که بر سر آن دختر که نشسته بود می‌افتد، می‌ترسد اما با کمی مکث بلند می‌شود و می‌ایستد. ترس در چشم‌هایش برق می‌زند، خیره به چهره‌ی رنگ پریده اش نگاه می‌کنم و نمی‌خواهم نگاهم را به آن پیکر برسانم که چشم‌هایم را در ته این کوچه و سیاهی چشمان این دختر قفل می‌کنم. از ترس زبانش به لکنت افتاده است و همان‌طور که قدم قدم عقب می‌رود، می‌گوید او نکشته! چه کسی را نکشته؟! مگر اصلا کشته ای در این کوچه وجود دارد؟! به یک باره یاد حرف سهیل و آن جسم بر زمین افتاده میوفتم، پارچه‌ای سیاه که انگار چادر است بر روی آن جسم انداخته اند و از زیر آن چادر خون جریان دارد. باز هم باید من پای این پیکرها برسم، مثل انتهای آن کوچه و جسم امیرعلی این‌بار هم نوبت من است که زانو بزنم. روی دوزانو که می‌نشینم دختر هراسان به انتهای کوچه می‌دود و پشت سرش بچه‌هایی که با فاصله از من آمده بودند به دنبالش می‌دوند. حضور شخصی را پشت سرم احساس می‌کنم، کنارم زانو می‌زند و آرام چادر را از آن جسم کنار می‌زند و صورت دختری جوان و خون‌آلود مقابلمان ظاهر می‌شود. باید به آن فکر کنم که زن و شوهری جوان، در یک شب شاید در یک ساعت معین باهم به شهادت رسیده اند؟! یعنی این دختر تازه عروس امیرعلی است؟! سهیل دست لرزان‌اش را سمت آن کیف می‌برد، بازش می‌کند و گوشی‌ای که در آن قرار دارد را درمی‌آورد و روشن می‌کند. غیرقابل انتظار نبود پس‌زمینه‌ای که با آن مواجه می‌شویم، عکس امیرعلی در لباس دامادی اش است، که بر تصویر آن گوشی نقش می‌بندد. همین است که قلب سهیل، رفیق گرمابه گلستان امیرعلی را تکه تکه می‌کند و طاقت اش را تمام می‌کند. برادرانه در آغوشش می‌کشم، نمی‌دانم ساعت به چند رسیده اما انگار هیاهوی خیابان کمی درحال کنترل است ولی مشخص نیست چندین نفر مثل این دختر و همسرش قربانی امشب شده اند. اشک‌های سهیل تمامی ندارد، حتما پیش چشم‌اش شوخی‌های آن روزی که امیرعلی با جعبه شیرینی آمد زنده می‌شود، شوخی‌هایشان هی هر ماموریت و خنده‌های محجوب امیرعلی است که طاقت و صبرش را تمام کرده است. 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
- گرمای خانه - چطور و چگونه‌اش را نمی‌دانم، اصلا متوجه این که راه را شناختم و بعداز آن به خانه رسیدم نشده‌ام. فقط وقتی خودم را یافتم که مقابل در قهوه‌ای رنگ خانه ایستاده بودم و در انتظار باز شدن در، به آیفون نگاه می‌کردم. مادر هراسان در را باز کرده و به میان حیاط دویده‌است، قدم از قدم برنمی‌دارم و در به آرامی بر روی پاشنه‌اش می‌چرخد و باز می‌شود. - آوا کجایی تو؟ ندیدی چه بلوایی شده آخه! چرا رفتی بیرون، خاک برسرم اگه طوریت می‌شد چیکار می‌کردم من؟! مغزم مادر را حالا جای مادر آن دختر، شاید هم آن پسر می‌گذارد. می‌دانم مادران آن‌ها چه می‌گویند، فردا و پس آن فردا می‌آیند در تلویزیون و بدون قطره‌ای اشک از آرزوی شهادت فرزندانشان می‌گویند. نفس درونی‌ام لبخندی تلخ می‌زند و تلنگری حواله‌ام می‌کنم. "تو چرا ناراحتی؟! اونا آرزشون بود دیگه، پس بهتر که مردن." نمی‌دانم چرا حرف‌اش را نمی‌توانم قبول کنم، انگار چیزی از وجود من در کنار آن دو جسم جای مانده و حالا جای خالی‌اش خودنمایی می‌کند. مادر دستم را می‌کشد و وادارم می‌کند که وارد خانه بشوم، سخت و سنگین قدم برمی‌دارم و اگر مادر نبود حتما چند باری را پخش زمین می‌شدم. تعادلم را از دست داده‌ام، ذهن آشفته ام میان آن کوچه ها و همهمه ها به جای مانده و جسم من فقط گریخته است. مقابل در پذیرایی با فشار مادر داخل می‌روم و گرمای خانه هرچند سرد شده باشد با رفتار اهالی اش اما کمی جانم را تازه می‌کند. پدر حال آشفته ام را که می‌بیند، جلو می‌آید و مقابلم می‌ایستد. - این چه سر و وضعیه؟! کجا بودی تو؟! پوزخندی بر لب می‌نشانم و به کنایه می‌گویم: - رفته بودم حقم رو بگیرم، دیدم جای حق دارن جون آدمارو می‌گیرن! مادر این را که می‌شنود، بر صورت‌اش می‌کوبد و می‌گوید: - خاک به گورم کجا بودی تو دختر؟! نمیگی می‌گیرنت من و پدرت گرفتار میشیم؟ در این حال و اوضاع من مادر با پرویی تمام نگران خودش و همسرش است و اصلا نمی‌گوید در آن شلوغی ممکن بود چه بلایی بر سر من بیاید. پوزخندی در مقابل حرف‌اش می‌زنم، به سمت اتاق‌ام روانه می‌شوم و در برابر غرهای ریز و درشت مادر که سفارش می‌کند لباس عوض کرده و حمام بروم، بی‌تفاوت به حرف‌هایش بر روی تخت دراز می‌کشم. همه‌ی اتفاقات شبیه یک فیلم مقابل چشم‌هایم پلان به پلان می‌گذرد، چشم‌هایم را که می‌بندم بازهم سیاهی های آن کوچه و بوی خون را حس می‌کنم. بازهم صدای بلند آن قاتلین را می‌شنوم و با وحشت چشمانم را باز می‌کنم. حسی درونم می‌گوید نباید می‌رفتم، نباید حتی ثانیه ای به آن خیابان قدم می‌گذاشتم اما من چه می‌دانستم که چه اتفاقی قرار است بیوفتد. بر چشمانم خواب نمی‌آید، مدام صحنه‌ها تکرار می‌شوند و ضربان قلب‌ام است که بالاتر می‌رود. لباس های تنم را عوض می‌کنم و همگی را در سبد می‌اندازم و می‌خواهم راهی حمام شوم که صدای آیفون می‌آید و به محض این‌که در باز می‌شود صدای فریادهای عمویم را می‌شنوم. 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
نمی‌دانم بر سر چه کسی داد می‌زند، اما می‌خواهم به او اهمیت ندهم و به حمام بروم که در اتاق باز می‌شود و مادر با صورتی رنگ پریده داخل می‌شود. - چی‌کار کردی آوا! چیکار کردی که عموت تشنه به خونت شده؟! این را با صدایی لرزان و نگران می‌گوید، انگار فرصت حمام رفتن نیست و باید لباسی بر تن کرده که باب میل عمو باشد تا شاید کمی عصبانیت‌اش را فروکش کند. مانتوی بلند ندارم و به پوشیدن پیراهنی که تا زانو است اکتفا می‌کنم، موهایم را جمع می‌کنم و به سمت پذیرایی راهی می‌شوم. عمو همچنان وسط پذیرایی ایستاده و داد و فریاد می‌کند و پدر حتی فرصت نمی‌کند بفهمد چه‌خبر شده تا طرفداری کند. هرچند نباید هم از او انتظار طرفداری از من را داشت، او هرچه شود پشت خانواده خودش می‌ایستد. از نگاه خیره‌ی پدر به من، عمو سمت من برمی‌گردد، نمی‌دانستم پسرش هم همراهش آمده که حداقل شالی بر سرم بی‌اندازم و مادر از پهلو نیشگونم می‌گیرد. شانه‌ای بالا می‌اندازم، تقصیر من نیست که آن‌ها سرزده آمده اند و حالا پسرش طوری سرش را پایین انداخته که کم مانده در زمین فرو برود. عمو قدمی طرفم می‌آید و با همان فریاد هایش می‌گوید: - علیک سلام آوا خانم! چی‌کار کردی دختر؟! امشب کجا بودی؟! دست به سینه تکیه‌ای به دیوار می‌زنم و می‌گویم: - سلام خان‌عمو، جایی نبودم با دوستام رفته بودم بیرون همین، دلیل عصبانیت شما اینه؟! پسرش انگار از حرف من عصبانی شده که سرش را بالا می‌آورد و با نگاهی که به خون نشسته می‌گوید: - بیرون رفتن؟! اون بیرون رفتن شامل محل اغتشاشات هم میشه درسته؟! نفس‌ام را بیرون می‌دهم و با کمی مکث می‌گویم: - ما رفته بودیم کافه، یهو خیابون شلوغ شد. عمو پورخندی می‌زند و می‌گوید: - توکه راست میگی! تو و مادرت شدین تف سربالا توی خانواده ما! روزی نیست که بخاطر شما مادر ما عذاب نکشه، بخاطر این دهن دریدگی‌هات، بخاطر این سر و وضع و لباس پوشیدنت، شدی مایه ننگ! منتظر جواب ما نمی‌ماند و سمت پدر برمی‌گردد، انگشت‌اش را بالا می‌آورد و می‌گوید: - محسن اگه از اطلاعات، از بسیج هرجا اومدن سراغش بردنش تعجب نکن سراغ منم نیا، دخترت آدم کشته! این را که می‌گوید مادر محکم تراز هروقتی دو دسته بر صورت‌اش می‌کوبد، رنگ از رخسار پدر می‌پرد و من می‌مانم و آن جنازه‌ای که در کوچه بوده و قتل‌اش بر گردن من افتاده است. می‌خواهم دهن باز کنم، دفاع کنم اما عمو فرصت نمی‌دهد و از خانه بیرون می‌رود، پسرش هم با نگاهی سرزنش وار دنبالش می‌رود. به محض این‌که در را پشت سرشان می‌بندند پدر سمت من می‌آید و دست‌اش بالا می‌رود، ثانیه‌ای بعد سمت راست صورتم می‌سوزد و سرم بر دیوار می‌خورد. پدری که تاحالا صدای بلندش را نشنیده ام بر سرم فریاد می‌زند: - چه غلطی کردی آوا؟! کیو کشتی تو؟! دست‌هایم را روی جای دست پدر می‌گذارم، اشک در چشمانم حلقه می‌زند، به راستی چقدر دست پدر سنگین است! اشک‌های مادر بی‌امان جاریست و من نمی‌دانم باید چه پاسخی بدهم. 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲