ما و مجنون همسفر بودیم در دشت جنون
او به مقصدها رسید و ما هنوز آوارهایم . .
‹ دلنوشته سپهبد شهید عبدالرحیم موسوی
برای شهید امان الهی ' 🥲🌱 ›
#زمستان_خونین
#پلات_نوزدهم
- دستبند و بازجویی -
با دست و پای لرزان از مقابل در کنار میروم، دستگیره را مداوم پایین میکشند و تلاش میکنند در باز شود.
از هر فشاری که به در میآید، ترس آنکه باز شود و هیبت بزرگشان مقابل چشمانم نمایان شود جانم را میگیرد.
نگاهی به گوشی ام میکنم که روی تخت رها شده است، سریع آن را برمیدارم و به صداهای خارج از اتاق که میخواهند به زور در را باز کنند اهمیتی نمیدهم.
شماره روزبه را میگیرم، شاید تنها کسی که بتواند از این باتلاق بیرونم بکشد او باشد! شاید شاهد شود که من کسی را نکشته ام و تقصیری ندارم.
گوشی اش را جواب میدهد، از خش صدایش مشخص است درحال فرار بوده و نفس نفس میزند.
- روزبه اینا اومدن دنبال من، اومدن توی خونمون!
نمیدانم کلمات را چگونه ردیف میکنم، از روزبه انتظار کمک دارم و او فقط یک جمله میگوید:
- اومدن خونتون؟! اسمی از من نیاری! آوا اسم من رو نیاری.
جای نجات دادن من، به فکر خودش است! هنوز جملهی بعدی را نگفته ام که در با شدت باز میشود و سه نفر وارد اتاق میشوند.
صدای گریهها و التماس مادر را حالا واضح تر میشنوم، گوشی در دستم خشک میشود و نفس ام سنگین بالا میآید.
چشمهای آن مردی که مدام پشت در تهدید میکرد و صدای سنگینی داشت میدرخشد، انگار متهم تمام اتفاقات امشب را گرفته و میتواند به تاوان آنها سلاخی ام کند.
آب دهانم را سخت قورت میدهم، اشارهای میکند که مأمور زن سراغم بیاید.
گوشی را آن یکی از دستم میستاند و مامور زن با دستبند سمتم میآید، خودش دستانم را جلو میآورد و جسم سخت و سرد دستبند را روی مچ داغ من میبندد.
جسمم انگار تب دارد، طوری در آتش این تب میسوزد که سردی دستبند دستم را بیحس میکند.
محکم بازویم را میگیرد و میکشد تا از اتاق خارجم کند، پاهایم توان حرکت ندارند و به زور راهی میشود.
به پذیرایی که میروم مادر با شیون میخواهد سمتم بیاید اما آن یکی مامور زن جلویش را میگیرد، چشمان مادر از اشک کاسهای از خون شده است.
و من حتی فکرش را نمیکردم یک روز او اینگونه برای من گریه کند!
جلوی پدر که میرسم، در نگاهش شانههایی شکست خورده میبینم، انگار نمیداند باید به من اطمینان دهد یا تف در صورتم بیاندازد.
مامور هولم میدهد و از قاب در خارج میشوم، اما نگاهم به پشت سر است و لحظهای که سرمای سنگهای حیاط را پاهایم احساس میکند، انگار جان به کالبدم برمیگردد.
نفسام بالا میآید و صدایم برای التماس بالا میرود.
- من نکشتمش، بخدا کار من نبود، مامان، بابا بخدا من نکشتمش. کمکم کنید من نکشتمش.
من میگفتم و مامور به اجبار از خانه بیرونم میکشید، یکی از جلو مرا میکشید و دیگری از پشت سر هولم میداد.
تمام گفتههای زندانیهای سیاسی از نحوه دستگیریشان ثانیه ای مقابل چشمم آمد، بله این مامورین با وحشیبازی تمام متهم را میبرند و انگار میخواهند قربانی اش کنند.
به اجبار سوار ون سیاهی میشوم و آخر دستمال سیاهی دور چشمانم بسته میشود، از التماس و تقلا جانی به تنم نمیماند و تسلیم این تقدیر میشوم.
گوشهی صندلی کز میکنم و اشکهایم آرام بر گونه ام راه باز میکند.
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
#زمستان_خونین
#پلات_بیستم
نمیدانم چند ساعت در این خیابان و آن خیابان گشت و گذار میکنند و هر نیم ساعت یک نفر را به این ون اضافه میکنند، اما وقتی دستمال سیاه از مقابل چشمانم باز میشود که هوا روشن شده است.
به اجبار روسری و چادر بر سرم میاندازند و از پلههایی بالایم میبرند، از آن همه آدم که دیشب گرفته اند چرا فقط مرا به اینجا آورده اند؟!
نکند جرمی که مرا متهم کرده اند سنگین تراست!
هزار و یک فکر سراغم میآید، هزار و یک نشانه که بگوید ایکاش دیشب قلم پایم خورد میشد و به آن خیابان نمیرفتم.
بر روی صندلیهایی در یک راهرویی مینشینم و ماموری بالای سرم میایستد.
آدم های زیادی میروند و میآیند، تمام تنم از ترس میلرزد و روی ویبره رفته است.
نمیدانم چرا زودتر تکلیف ام را روشن نمیکنند، قرار است چقدر در این شکنجه گاه بمانم و از ترس بلرزم!
ساعتی که در سالن هست هفت صبح را نشان میدهد، یعنی نزدیک شش ساعت مرا در آن ماشین بالا و پایین کرده اند و حالا به اینجا آوردند.
سرم را پایین میاندازم، چشمهایم دیگر نای اشک ریختن ندارد و بدنم جای تب داشتن در سرمایی جانسوز فرو رفته است.
نمیدانم چقدر میگذرد که صدای بلند مردی توجهم را جلب میکند، کلمهی قاتل از زبانش نمیافتد و اشاره اش سمت من است!
به قتلی که نکرده ام متهم شده و انگشتهای اشاره روانه ام شده اند، اصلا چطور بدون آنکه مطمئن شوند آمده اند و مرا اینطور بازداشت کرده اند.
آن مرد را نگهبانان نگهداشته اند وگرنه از عصبانیت اش مشخص است اگر سمت من میآمد، سر بر تنم نمیگذاشت!
مردی با پیرهن مشکی و آستین هایی که تا آرنج اش تا خورده است، از اتاقی در راهروی روبرویی بیرون میآید.
از دیشب تاحالا هرکدام از این مردان نظامی را دیده ام، همه فقط ریش داشته اند و چشمهایی ترسناک اما انگار این یکی با بقیه آنها متفاوت است.
انگار برایش لباس پوشیدن، نحوهی راه رفتن یا حتی پیرایش صورتاش مهم است که اینقدر مرتب است.
طوری قدم برمیدارد که نگاه همه را جلب خودش میکند، وقتی سروصدای آن مرد را میبیند نگاهش را طرف من میکشاند و از رد چشمهایش تازه میفهمم او همان است که دیشب بر سر آن جنازه رسید.
نگاهش به من کوتاه و مختصر است، به نگهبانان اشاره میکند و بعد آن مرد را نزد خود میبرد، کمی صحبت میکند میخواهد به اتاق ببردش و من کمی خیالم راحت میشود.
به مامور بالای سرم اشارهای میکند، معنی اشارهاش را نمیفهمم ولی انگار آن یکی با او به توافق نمیرسد که شبیه زندانی از بند گریخته سمت من حمله ور میشود.
دست مامور را چنگ میزنم، نزدیکم میآید و نفس داغ و حرصی اش پوستم را میسوزاند!
کلمات اش را با داد وهوار بر سرم آوار میکند، آن یکی میآید و هرچقدر میخواهد از من دورش کند موفق نمیشود.
نکند آن دختر زن این مرد بوده که اینگونه آتش خشماش فوران کرده است.
چشمهای ترسیدهام را به او خیره میکنم، چانهام از ترس میلرزد و زانوهایم سست میشود.
مامور سعی میکند قامتم را صاف نگهدارد اما من زیر بار حرفهایش میشکنم و بر زمین میافتم.
طاقت آن یکی تمام شده انگار که صدایش را بلند میکند.
ـ بسه سهیل! بهت گفتم من و تو بازجوی این دختر نیستیم، تمومش کن! قبل از شماها همه من رسیدم بالای سرش، نه چاقویی دستش بود نه اسلحهای، ما همینطوری نمیتونیم بگیم قاتله.
فرستادیم دنبال فیلم دوربینهای اون کوچه، بهتره توام صبر کنی!
کلمات را محکم و استوار بیان میکند، فکرش را هم نمیکردم یک روز مردی از این قماش از من طرفداری کند و مانع این شود که اذیتم کنند.
حرفش تمام میشود اما آن دیگری کوتاه نمیآید که فریاد میزند:
- یاسین آدم کشته، مطمئنم قاتل زهرا خانم این دختره است! یاسین اون فقط دو روز از عقدش گذشته بود. بزار خودم به حرفش میارم.
صدای یکی آن یکی بلندتر میشود و در سالن میپیچد، همه تک به تک دورشان جمع میشوند و مردی که گویا اسم اش یاسین است سعی میکند آن یکی را آرام کند.
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
#زمستان_خونین
#پلات_بیستم_ویکم
- پریشانی یک رفیق و خانواده -
آرام کردن سهیل آنهم یک روز بعداز شهادت رفیق دیرینهاش وقتی که مقابل قاتل اش ایستاده، سخت ترین کار دنیا برایم بود.
نمیدانستم آتش قلب اش را تند کنم، یا به این متهم فرصت نفس کشیدن بدهم.
با سیلیای که اصلا دلم نمیخواست به صورت اش بنشیند، کمی آتش اش را فروکش کردم، تنها راهی که برایم باقی گذاشته بود همین بود!
همه کارکان پایگاه جمع شده بودند و تماشا میکردند، سیلی را که زدم درکنار قلب او قلب من هم آتش گرفت!
عقب عقب از من فاصله گرفت و در آخر هم از پایگاه خارج شد، انگار از میزان جدیتام بقیه هم ترسیده بودند که با چشمانی ترسان متفرق شدند.
رفتند و من ماندم و یک متهم، متهمی که بخاطرش در صورت نیرویم سیلی زده بودم!
دستی که به صورت سهیل نشسته بود گز گز میکرد، سمت متهم و ماموری که کنارش بود برگشتم و گفتم:
- چرا آوردیدش اینجا؟!
مامور میخواهد جواب دهد که صدای گرم حاجی از پشت سر به گوشم میرسد.
- من خواستم یاسین! خواستم بیاد اینجا، چون متهم به قتل نیروی ماست.
سمت حاجی برمیگردم، چقدر زود رخت سیاه بچهها را به تن کرده و من هنوز فرصت نکرده ام حتی به خانه بروم برای رخت سیاه به تن کردن.
سلامی آرام میکنم، پاسخی کوتاه میدهد و سپس اشاره میکند که آن دختر را به اتاقی ببرند و میگوید:
- بهش یک چیزی بدید بخوره، تا من برگردم.
مامور دختر را از روی زمین بلند میکند و در راهرو یک اتاق را انتخاب میکند و اورا آنجا میبرد.
حاجی با قدمهایی آهسته، با چشمانی که ابهت همیشگی اش را نشان میدهد سمتم میآید و دست روی شانهام میگذارد.
سرم را پایین میاندازم، به گمانم میخواهد بابت سیلی ای که به سهیل زده ام مواخذه ام کند اما حاجی همیشه برای ما شگفتانهای دارد که میگوید:
- توی جنگ هشت ساله، وقتی اسیر میگرفتن خب میبردن توی زندانهای ایران. یک روز محمد بروجردی توی یکی از زندان ها بوده که میبینه سرباز با لگد به اسیر میزنه، محمد بروجردی میره و میگه چرا همچین کاری کردی، به اون اهانت سرباز اعتراض میکنه.
حالا توام رویهی همون شهید رو پیش گرفتی، چه بسا که متهم تو یک دختره و ما نمیدونیم اصلا چه نقشی توی قضیهی دیشب داشته.
ضربهای روی شانهام میزند، همین ضربه کار هزار قوت قلب را میدهد، لبخندی محو میزنم.
علی، سیدمهدی و بقیه بالاخره از اتاق من بیرون میآیند تا بروند و خبر شهادت امیرعلی و همسرش را به خانواده اش بدهند که حاجی مانعشان میشود.
- اجازه بدید من و یاسین بریم.
این حرف حاجی انگار برایشان یک معجزه است، انتظارش را نداشتهاند که ازین کار سخت رهایی یابند و کنار بکشند.
حاجی مرا همراه خود میکند، از پایگاه خارج میشویم و وقتی برای رسیدن به خانهی پدر مهدی از خیابان ها عبور میکنیم، آثار شورش دیشب را خوب میبینیم.
چه بلایی بر سر خیابانها آورده اند!
ماشین در کوچهای، مقابل یک در سبز رنگ متوقف میشود، حاجی یا فاطمه الزهرا میگوید و نگاهی از آینه به من میکند.
- امیدوارم خدا بهشون صبر زینبی بده.
سری تکان میدهم، من و حاجی پیاده میشویم و راننده ماشین را پارک میکند تامارا همراهی کند.
حاجی جلوتر میرود، تسبیح در دستاش میلرزد و این لرزش را به وضوح احساس میکنم.
با تعلل دستاش را سمت آیفون میبرد و دکمه را فشار میدهد، با صدایی که از پشت در میآید انگار مادری منتظر آمدن پسرش است که آنقدر پرشور در را باز میکند.
در که باز میشود، اما نظر من باز میگردد گویی مادر قصد خروج از خانه را داشته و ما بد موقع آمده ایم.
چادر سیاهاش را مرتب میکند، رو میگیرد و آرام سلام میکند.
سر حاجی بالا نمیآید اما من گذری کوتاه به صورت آن زن میاندازم، شبیه امیرعلی نیست اما شبیه آن دختر که در آن کوچه غریب گرفتار شده بود، هست!
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
#زمستان_خونین
#پلات_بیستم_ودوم
حاجی جواب سلام را آرام میدهد و میگوید:
- منزل آقای نوری؟!
آن خانم از مقابل در کمی کنار میرود و رو به داخل خانه میگوید:
- حاج آقا با شما کار دارن.
این را میگوید و به آرامی میرود، در انتظار آمدن حاج آقایی که صدایش کرده بودند چند لحظه ای صبر میکنیم.
بالاخره میآیند، پیرمردی که شباهت زیادی به امیرعلی دارد مقابل چشمهایمان است.
حاجی آرام سلام میکند و پدر امیرعلی هم پاسخ پراز مهری را میدهد.
حاجی با تعلل و کمی این پا و آن پا کردن میگوید:
- من فرمانده پسرتون امیرعلی هستم.
این را که میگوید، انگار قفل نا آشنا بودن برای آن مرد میشکند و لبخند به روی لبهایش راه باز میکند.
اصرار میکند داخل شویم اما کار ما در جلوی در خیلی راحت تراست.
ممانعت مارا که میبیند، به داخل خانه که حالا میبینم دو خانم چادری ایستاده اند نگاهی میکند و میگوید:
- حاج خانم فرمانده امیرعلیِ، دوتا چایی بیار.
حاجی مقاومت میکند و میگوید:
- نه حاجآقا برای خوردن چای نیومدیم، خبری بود درمورد امیرعلی که باید بهتون میدادیم.
لبخند از روی لبهای پیرمرد سر میخورد و چهرهاش نگران میشود، هردو خانم کمی پیش میآیند و پشت سرش میایستند.
حاجی نفساش را بیرون میدهد و با لحنی آرام میگوید:
- خدا به شما و حاج خانمتون سعادت پدر و مادر شهید شدن رو عنایت کرده. انشالله که پسرتون با سیدالشهدا محشور باشه و خدا به شما صبر زینبی بده.
حرف حاجی که تمام میشود، قامت پیرمرد میشکند. دست اش را به دیوار میگیرد و سرش را پایین میاندازد.
مادر اش انگار مقاومت بیشتری دارد، بغض در صورتاش و چشمهایش نمایان است اما به آن خانم دیگری تکیه نمیدهد.
به صورت حاجی خیره میشود و میگوید:
- بچم کجا شهید شد؟! چطوری شهید شد؟! زنش... زنش باهاش بوده دیشب، خبر داره امیرم شهید شده؟!
بغض در صدای این مادر قلبم را میشکند، تکهای از قلبم که همراه امیرعلی رفته بود جایش میسوزد و خون و درد فواره میزند.
حاجی نمیداند خبر دوم را چگونه بگوید، سرش را سمت من میچرخاند و اشاره میکند که بگویم.
نمیدانم چطور مطرح کنم اما با صدایی لرزان که سعی میکنم کمی مقاوم باشد میگویم:
- رسم امیرعلی یار نیمه راه بودن نبود، انگار باهم عهد بسته بودن که باهم برن. توی یک ساعت، توی یک شب، آخرین سفارش امیرعلی به ما همسرش بود اما ما دیر رسیدیم. خانمش زودتر خودش رو به امیرعلی رسوند.
این خبر دیگر طاقت مادر را تماممیکند، یاحسین میگوید و بر زمین میافتد، وقتی که آن زنی که کنارش بوده کمکاش نمیکند تازه میفهمم که عمق فاجعه از آن چیزی که فکرش را میکردیم بیشتر است.
آن زن جلو میآید و میگوید:
- زهرای من با امیرعلی رفت؟!
شیشهی نگاهم ترک میخورد و اشک روانهی گونهام میشود، ذکر یا زهرا که بر لب آن مادر روانه شد، تازه مصیبت بر خانه آوار میشود.
صدای اشکهایشان دیگر از هم قابل تشخیص نیست، بعید میدانم عزادار یکی از فرزندانشان باشند، آنها عزادار عروس و دامادی هستند که پیمان سفرهی عقدشان شهادت درکنار هم بوده است.
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
#زمستان_خونین
#پلات_بیستم_وسوم
غربت این زوج، شهادت امیرعلی خودش روضهی مجسم است! وقتی به پدرش حاجی با اکراه و تردید گفت که چگونه پسرش را غریب گیر آورده بودند و شهید کردند، بر روی پله نشست.
دست روی سرش گذاشت و با ناله روضهی عاشورا میخواند، تکیه به دیوار زده بودهام و نگاهشان میکردم، حاجی پایین پایش زانو زده بود و اشک میریخت.
- جوانان بنی هاشم بیایید... علی را تا در خیمه بیارید. علی اربا اربای من، علی عزیز من.
این را میگفت و اشک میریخت، میگفت و صدایش عرش را درهم پاشیده بود.
خبر آرام آرام پیچید و اقوامشان برای عرض تسلیت آمده بودند، برای کمک و اینکه دست تنها نباشند در خانهشان مانده بودیم که وقتی سیل جمعیت رسید مادر همسر امیرعلی به پا خواست.
کاسهای نقل برداشت و همانطور که بر سر عزاداران سیاهپوش میریخت کل میزد، صدای هلهلهاش جای خنده جانمان را سوزانده بود.
میگفت به مراسم عروسی دخترم خوش آمدید، میگفت دختر تازه عروساش سفید پوش همراه داماد اش شده.
مادر میگفت و فامیل با حرفهایش فقط گریه میکردند، نمیدانم چگونه طاقت میآوردند بر سر پیکرهایشان در معراج حاضر شوند.
وقتی فامیل هایشان میآیند و کار و میزبانی را دست میگیرند، دیگر طاقت ماندن ندارم و از خانه شان خارج میشوم.
حاجی زودتر از من خودش را به پایگاه رسانده و من هم فعل فور خودم را میرسانم، به محض رسیدن تجمع در مقابل اتاق آن دختری که صبح برای بازجویی برده بودند توجهم را جلب میکند.
آرام جلو میروم و میگویم:
- چه خبر شده؟! چرا اینجا تجمع کردین؟!
سیدمهدی سمت من برمیگردد، دستاش را برای دست دادن جلو میآورد و سراغ پدر مادر امیرعلی را میگیرد.
چیز زیادی نمیگویم و بیشتر جویای دلیل تجمع میشوم که میگوید:
- حاجی رفته برای بازجویی این دختره، سهیل ام به اجبار رفته. حالا جمع شدن ببینن نتیجه اش چی میشه.
سری تکان میدهم و میخواهم از پایگاه خارج شوم که صدای خانم رضایی مانع ام میشود.
- آقا یاسین برای امشب چیکار کنیم؟!
نگاهی به ساعت سالن میاندازم، دقایق این روز نحس انگار نمیگذرد اصلا، هنوز ساعت به یازده نرسیده و هنوز برای مقابله با شورش دوباره شب اصلا آمادگی ای ندارم.
سری تکان میدهم و میگویم:
- برمیگردم تصمیم میگیریم چیکار کنیم، فعلا اصلا تمرکزی ندارم!
از پایگاه خارج میشوم و به سمت خانه راهی میشوم، شاید یک استکان چای گرم، شاید یک لبخند خانم سادات کمی حال بدم را تسلا بخشد.
راه پایگاه تا خانه را که از این سر شهر تا آن سر شهر است پیاده طی میکنم، نزدیکیهای خانه دیگر پاهایم را احساس نمیکنم.
به بیحسی تمام رسیده است انگار.
مابقی راه را باخستگی میگذرانم و بالاخره مقابل در خانه میرسم، با کلید در را باز میکنم و وارد حیاط میشوم.
گل ها و درختان خانم سادات در این فصل از سال برگهایشان خشک شده و تنههایشان عریان در باغچه خودنمایی میکند.
به سمت پلهها میروم و کفشهایم را در بالکن در میآورم، کمی سرمای موزاییک ها پایم را میزند و در را باز میکنم.
گرمای خانه شبیه نسیمی دلپذیر صورتم را نوازش میکند، داخل میشوم و در را میبندم.
مرتبی و نظم خانه مثل همیشه توجهم را جلب میکند، یقینا این نظم و ترتیب اگر نیم ساعت دست بچههای یسنا و یحیی باشد به ویرانه تبدیل میشود.
در آرامشی که خانه دران غرق شده است به سمت اتاقم میروم که صدای خانم سادات از آشپزخانه به گوش میرسد.
عجیب است وقتی آمدم قامتاش را ندیدم، همانطور که روسری اش را روی سرش مرتب میکند میایستد.
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
#زمستان_خونین
#پلات_بیستم_وچهارم
لبخندی گرم به صورت رنگ پریدهام میزند و کنار اپن میایستد.
- خوبی مادر؟! چرا اینقدر خستهای آخه!
نفس ام سنگین بالا میآید و سلامی مختصر میکنم، مقابل اش میایستم و میگویم:
- شب سختی و گذروندم خانم سادات، خیلی سخت.
لبخند کمی از روی لبهایش محو میشود اما مهربانی از چشمهایش کم نمیشود، که میگوید:
- الهی زینب قربون تو پسر زحمت کش بره آخه! مادر توکلت به خدا باشه خودش یار و یاورته. بابات گفت دیشب توی خیابونا چیشده، خدا بخیرش کنه.
لبخندی محو و خسته بر چهرهام مینشیند که صدای باز شدن در اتاق از پشت سرم شنیده میشود.
یلدا فعلفور بیرون میآید و مثل همیشه از گردنم آویزان میشود.
خانمسادات با خنده میخواهد مانعاش شود اما خودم تمایل دارم کمی با او سرگرم شوم.
سمتش برمیگردم و در آغوشش میگیرم و کمی از زمین بلنداش میکنم.
- چطوری یلدا خانم؟!
سرش را کمی از من سینهام فاصله میدهد، موهایش را عقب میدهم که میگوید:
- نگرانت بودم داداش، دوستام میگن نظام سقوط میکنه این شبا، راست میگن؟!
این را که خانم سادات میشنود بر صورتاش میزند و میگوید:
- دختر این حرفا چیه میزنی؟! خدانکنه!
یلدا مستأصل نگاهاش میان من و مادرش میگذرد و میگوید:
- خب من که از خودم نمیگم.
دستی به موهایش میکشم، پیشانی اش را میبوسم و میگویم:
- هروقت مارو تک تک سر بریدن، روی جنازه هامون پا گذاشتن این نظام هم سقوط میکنه.
این را میگویم، چشمکی حوالهاش میکنم که خندهای شیرین میکند و من روانهی اتاق میشوم.
شاید حضور یلدا کمی از خستگی مرا همیشه بعداز ماموریت هایم شسته و کنار گذاشته است، خواهر کوچکی که شاید ناتنی است اما به شیرینی عسل دل برادرش را میبرد.
لباسهایم را عوض میکنم، دوش آب گرمی میگیرم و بعداز تنظیم ساعت روی تخت دراز میکشم.
چشمهایم به سرعت گرم خواب میشود و خوابم میبرد، اما چه خوابی آخر!
هرثانیه از تصور به خون غلتیدن نیروهایم با وحشت بیدار میشوم و دوباره خوابم میبرد.
این خواب بیشتراز مایه آرامش، فقط برایم کابوس بوده و ترس و اضطراب!
از خوابیدن دست میکشم، از تخت جدا میشوم و پیرهن سیاه و شلوار کتان سیاهم را تن میکنم.
پافر مشکی ام را رویش میپوشم، موهایم را شانهای میکشم و ساعتم را میبندم، انگشتر عقیق را در دست راستم مینشانم و با ذکری که همیشه ورد زبانم است از اتاق بیرون میآیم.
خانم سادات بساط ناهار را آماده کرده و یلدا و پدر مثل همیشه مشغول شوخی هستند که متوجه حضور من میشوند.
رو به پدر سلام میکنم، دستی به صورت یلدا میکشد وهمانطور که سمتم میآید جواب سلامم را میدهد.
- دیشب وضعیت چقدر بد بود یاسین؟!
سرم را پایین میاندازم و میگویم:
- اونقدر بد که چندتایی از نیروهام شهید شدن بابا، امیرعلی تازه داماد همراه همسرش شهید شد.
نگاهاش میلرزد و پشت سرش خانم سادات است که میبینم قطره اشک روی گونهاش میلغزد.
آماده بودنم را که میبیند میگوید:
- کجا میری مادر؟! بمون ناهار بخور.
لقمهای از دستاش میگیرم و کارهای زیادی که بر سرم ریخته را بهانه میکنم از خانه خارج میشوم.
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
#زمستان_خونین
#پلات_بیستم_وپنجم
- تقلا در میان باتلاق -
چشمان مردی که مقابل ام نشسته است درعین جدیت مهربان است، انگار شبیه آن یکی که با چشمانی لبریز از خون نگاهم میکند، مرا قاتل آن دختر نمیداند.
نفس حبس شده اش را آزاد میکند و میگوید:
- خب دیشب چیشد؟! توی اون کوچه چیکار میکردی؟!
چند بار توضیح دادهام، یک بار برای خودش، یک بار در جواب آن یکی و بازهم میپرسد و انتظار جواب دارد.
اما اینبار دیگر من دل گفتن ندارم، تهاین مهلکه میخواهد به چه چیزی برسد؟! اعدام؟! به درک، از زندگی در جهنمی که ناماش ایران است بهتراز است.
سکوت مرا که میبیند، ناامید از پاسخی که بخواهم بدهم، کاغذ و خودکاری را روی میز سمت من سر میدهد و میگوید:
- اظهاراتت رو بنویس!
آن مردی که بالای سرش ایستاده بود با صدایی که مو به تنم سیخ میکند میگوید:
- حتما بنویس که چرا با ته مونده سیگار تن اون دختر رو سوزوندید!
با چشمانی که اشک در آن حلقه زده نگاهاش میکنم، من که آن کار را نکرده بودم واز نیت قاتلین اش خبر ندارم فقط در جملهای میگویم:
- همشون حالشون خوب نبود. همشون...
مرد کمی چشماناش را ریز میکند و میگوید:
- همشون منظورت کیاست؟!
آب دهانم را قورت میدهم.
- همونایی که ریخته بودن سرش. اون پسره توی کوچه ام که داشتن میزدن وقتی یکیشون اومد سراغم از بوی بد دهنش حالم بد شد. بخدا من کاری نکرده بودم فقط فرار کردم.
نمیدانم چرا با گفتن آن پسر در کوچه، رنگ از رخسار هردویشان پرید! نگاهم را به کاغذ سفید خیره کرده و گفتم:
- حتی وقتی اون بسیجی رو داشتن آتیش میزدن، بطری چیزی که نباید باهاشون بود.
مرد بازجو ساکت شده اما آن یکی با صدایی بلند میگوید:
- نه فقط سر جنازه زهرا خانم، تو سر جنازه شوهرش و دوستای شوهرشم بودی؟!
شوهرش؟! یعنی آن پسری که در کوچه اسیر دستان اوباش شد همسر آن دختر بود؟!
نمیدانم چرا قلبم برایش ترک برداشت، انگار اوضاع و حال خانواده اش ثانیه ای برایم مهم میشود و دلم را آشوب میکند.
من که نمیدانستم آن دو زن و شوهر بودند، نکند حضورم را بهم ربط دهند و پرونده ام سنگین تر شود!
سکوت و بهت من، باعث میشود بازجو از اتاق بیرون برود و آن یکی راهم همراه خودش کند.
وقتی بیرون میروند، من میمانم و یک اتاق خالی و کاغذ و خودکاری که مقابلام گذاشته اند.
دستام به نوشتن نمیرود، انگار کلمات در مغزم قفل شده و املایشان را بلد نیستم.
ولی چرا دیشب وقتی به روزبه زنگ زدم هیچ تلاشی حتی برای دلگرمی دادن و آرام کردنم نکرد؟!
چرا درمورد روزبه و باقی اطرافیانش و آن گروه هایی که برنامه ریزی میکردند برای دیشب چیزی نگفتهام؟!
تازه یادم میآید چه حرفهایی برای گفتن دارم، از ثانیهی اولی که پایم به خیابان کشیده شد تا ان لحظهای که مادر جسم بیروحم را داخل خانه کشید.
خودکار را برمیدارم، سردیاش شبیه سردی تن من است از شدت استرس و اضطرابی که دارم.
کلمات را نمیدانم چگونه اما کنار هم ردیف میکنم و جملات کوتاه و بلندی را مینویسم.
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
#زمستان_خونین
#پلات_بیستم_وششم
- کشته سازی -
پروندههای تکمیل نشدهی زیادی بر روی میز باز مانده اند، بعضی از آن ها نیروهای سپاه و بسیج هستند و بقیه یا از مردم عادی هستند یا کسانی که مسلح بوده اند.
اما ماجرا این است، که دیشب هیچکدام از نیروهای ما و سپاه حق تیر نداشته اند، یعنی فقط اسلحه در دستشان بوده و اگر از آن استفاده میکردند، به دادگاه نظامی کشیده میشدند.
تا به الان هم خبری از حدی شلیک یک گلوله از آنها نیامده، پس این کشتههایی که از اعتراض کنندگان اعلام شده اند را چه کسی کشته؟!
دست به سینه، به میز تکیه میدهم و چهرهی تکتکشان را نگاه میکنم، دختر و پسر کم سن و سال میانشان کم نیست.
حتی نمیشود بگویی همه را با اسلحه کشته اند که گواهی پزشک قانونی از استفاده از انواع سلاح های سرد خبر میدهد.
نگاه خیرهام روی عکس ها میچرخد که در باز میشود و حاجی و سهیل داخل میآیند، تکیه از میز برمیدارم و استوار میایستم.
حاجی با تعلل مینشیند و سهیل به دیوار تکیه میزند.
سمت فلاسک چای میروم، سه استکان چای میریزم و یکی را مقابل حاجی میگذارم دیگری را دست سهیل میدهم.
ذهن مشوش هردو نشان میدهد نتیجه بازجویی از آن دختر به چیزهای خوبی ختم نشده است.
چای انگار کام حاجی را گرم میکند که زبان میچرخاند و میگوید:
- احساس میکنم پرونده این دختره زیادی سنگینه، نمیدونم ولی فکر کنم خودت باید رسیدگی بهش رو گردن بگیری یاسین!
مردد نگاهم را بین سهیل و حاجی میچرخانم، هرسه میدانیم اختیارات ما محدود است و این پرونده باید به دست مراجع دیگر برسد اما دلیل این تصمیم حاجی چیست؟!
سوالم را گویا از پیشانی ام میخواند که میگوید:
- تو نیروی عادی این پایگاه نیستی یاسین! همه مون هم خوب میدونیم، در قالب یک بسیجی خدمت میکنی اما شغل و کار اصلیت برمیگرده به کسی که بتونه این پرونده رو مدیریت کنه.
نمیدانستم از این قضیه حاجی خبر دارد، اصلا حضور من در این پایگاه خودش یک مأموریت بوده است و هیچکس از آن خبر نداشته جز فرمانده قبلی که جایش با حاجی عوض شده است.
حاجی برای قوت قلبم لبخندی محو میزند و میگوید:
- میدونم که خوب میتونی توی این پرونده برنده باشی، پس این متهم و این پرونده دست خودت رو میبوسه پسرجان. اظهاراتش رو خوب بخون و ببین باید چیکار کرد.
سری در مقابل تکان میدهم، اصلا انگار اختیار زبانم با من نیست که نمیتوانم مخالفتی بکنم.
کمی گلویم را با چای تر میکنم که تلخی چای باعث میشود یاد پرونده های دیگر بکنم و رو به حاجی بگویم:
- حاجی این پرونده ها مشکوکن، اصلا گواهی پزشک قانونی خبر از بریدگی هایی میده که سلاحش دست نیروهای ما نبوده، بفرستیدشون تا زودتر برای پیگیری اقدام کنن.
قندی در دهان اش میگذارد و سری به تایید تکان میدهد، چای اش که تمام میشود میگوید:
- برای امشب حکم تیر گرفتهام، دیگه قرار نیست بچههامون رو تیکه تیکه برگردونیم، هرجا دیدید خطری نیروها یا مردم رو تهدید میکنه میتونید شلیک کنید.
سهیل پوزخندی میزند و میگوید:
- حاجی اینم بگو که تیر توی اسلحه هامون ساچمه است، ساچمه ای که آدم نمیکشه فقط زخمی میکنه، البته حق تیراندازی کمر به بالا رو هم نداریم.
این هارا با حرص میگوید، هنوز داغ رفیق اش سنگین است و طبیعی است که به دنبال انتقام باشد.
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
#زمستان_خونین
#پلات_بیستم_وهفتم
حاجی و سهیل از اتاق بیرون میروند، من میمانم و اظهارات دختری که بر روی کاغذ نقش بسته و نمیدانم چقدر از آنها درست و مابقی توهمات اوست.
شلوغی راهرو و پایگاه امروز بخاطر آوردن باقی مهتمین است اما من سرم را به پرونده گرم میکنم و تا حد امکان بیرون نمیروم.
داده ها و اطلاعاتی که خودش نوشته را جمع بندی میکنم، باید سر فرصت با او صحبت کنم و ریز به ریز این نکات را بسنجم.
اما فرصت چقدر دیگر قرار است پیش بیاید؟! برای دستگیری عوامل وابسته به او چگونه باید عمل کنیم؟!
این سوالیاست که از وقتی پرونده را خوانده ام در ذهنم مکرر تکرار میشود.
تا حالا که به جواباش نرسیده ام، ساعت کم کم به هشت شب نزدیک میشود و هنوز هشت نشده که اطراف پایگاه صدای تیر اندازی میشنویم.
از پشت میز به سمت پنجره میروم، پرده را کمی کنار میدهم که متوجه حضور شورشیان در کوچه و خیابان نزدیک به پایگاه میشوم.
دروغ نیست اگر بگویم لحظهای تنم لرزید از آنچه میتواند اتفاق بیوفتد و ما نتوانیم از آن جلوگیری کنیم.
پرده را انداخته، پرونده را برمیدارم و از اتاق بیرون میروم، نیروهای مرد همه در سالن اجتماع کرده اند و خانمهارا طبقهی بالا فرستاده اند تا امنیت بیشتری داشته باشند.
اینطور که نمیشود نشست و نگاه کرد تا آنها هرکاری که دلشان میخواهد انجام دهند!
نیروهای در پایگاه مسلح نیستند اما اتاق اسلحه هم به ما دور نیست، نگاهی به چشمان نگران حاجی میکنم و میگویم:
- بچهها بیاید اسلحههاتون رو ببرید، میخوان محاصره مون کنن.
این را میگویم، پرونده را دست حاجی میدهم و به سمت اتاق اسلحه و مهمات میدوم.
پشت سرم بچهها همراه میشوند، مامور آن اتاق در را باز میکند و داخل میرود.
دفتری که اسم بچهها نوشته است را باز میکند، ابتدا خود من کلاش را از توی قفسه برمیدارم، مقابل اسمم امضایی میزنم و از اتاق خارج میشوم.
بچهها خودشان میدانند باید به صف شوند، نوبت به نوبت اسلحههایشان را بگیرند و امضا کنند.
از اتاق که فاصله میگیرم، بعداز من سیدمهدی است که اسلحه اش را میگیرد، پشت سروم میدود و میگوید:
- آقا یاسین اینا اگه برسن داخل هممون و سر میبرن، مثل اون خانواده که سر بریدن.
سرم را به ضرب میچرخانم، خانواده ای که سر بریده شدن؟! انگار لحظهای خون در رگهایم به درجه انجماد میرسد و حتی نمیدانم چه واکنشی باید بدهم.
سکوت من باعث میدهد سیدمهدی ادامه دهد:
- نمیدونم دقیقا چه نسبتی باهاشون داشت اما اشک میریخت و میگفت اومدن داخل خونه، گفتن همشون و سر ببرید.
باورم نمیشود این حجم از خشونت را هیچ جوره نمیتوانم قبول کنم.
اما اصلا وقت رسیدگی به این قضیه نیست، قلبم برای آن خانواده تکه تکه میشود اما باید فعلا مراقب بچههای پایگاه باشم.
از سالن پایگاه خارج میشوم و پله هارا یکی پس از دیگری برای رسیدن به برج پشت بام طی میکنم.
تک تیرانداز های مسلح بر روی پشت بام مستقر شده اند، آرام پشت سرشان حاضر میشوم و وضعیت خیابان و کوچه را میبینم.
شورشیان نزدیک شده اند، آن قدر نزدیک که دیگر قامتشان را به وضوح میشود دید و ما حتی نمیدانیم چطور باید با آنها مقابله کنیم.
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
#زمستان_خونین
#پلات_بیستم_وهشتم
سر علی نزدیک سرم قرار میگیرد و میگوید:
- حاجی خبر داده گفتن نیرو میفرستن واسه شکستن محاصره شون، و بعدش اونان که محاصره میشن.
این را میگوید، سری تکان میدهم و عقب میرود.
اسلحهام را لبهی پشت بام قرار میدهم، اگر فرصت پیش بیاید هرطور شده باید از نزدیکیشان به در پایگاه جلوگیری کنیم.
هر قدم که جلو میآیند، صدای تیرهای هوایی ای که میزنند بیشتر میشود.
شاید فکر کنیم فقط پسر هستند اما در میانشان دخترانی هست که موهایشان را بسته اند و مسلح به خیابان آمده اند.
دلم مثل سیر و سرکه به جوشش افتاده است، نگران جان بچهها هستم تا آنکه نگران باشم چه بلایی بر سر خودم میآید.
شدت تیراندازی هایشان هر لحظه بیشتر میشود، در همین حین علیرضا از لبه پشت بام بلند میشود و میخواهد سمت عقب برگردد که صدای تیری شنیده میشود و علیرضا از لبه پشتبام به پایین پرتاب میشود.
یک لحظه همگی به پیکر غرق در خوناش که پایین ساختمان افتاده است خیره میشویم! یا زهرا این هم از اولین شهید امشب که مظلومانه مورد هدف قرار گرفت.
- بچهها یکم عقب تر بیاید، بهتون دید و دسترسی نداشته باشن.
صدای نفسهایشان را میشود شنید، علی سرش را کنار گوشم میآورد و میگوید:
- یاسین پیکرش رو نبرن بسوزونن؟!
حرفاش شبیه سطل آب سردی بر سرم عمل میکند اما نزدیک شدن به علیرضا فعلا برای همهما میتواند یک قتلگاه درست کند، امیدوارم خدا به مادرش رحم کند و اتفاقی حداقل برای پیکرش نیوفتد.
اینطور که بچههای ما شهید شده اند، نمیدانیم باید برای کدامشان عزاداری کنیم.
از بین گروه پراکنده شان یکی سمت ماشینی که در خانهای پارک شده است میرود و با پاشیدن بنزین به آن لحظهای بعد آن را آتش میزند.
بوی دود و باروت در هوا پخش میشود، ریههایمان میسوزند و ستونهای دود بالا میرود.
صدای سرفه بچهها بلند میشود و سرشان را در یقه فرو میبرن و سرفه میکنند، در این میان بر روی شانهی چپ کمی خودم را جلوتر میکشم.
یکی از گروهشان سمت در ورودی پایگاه میرود و میخواهد از آن بالا بکشد، دو نفر دیگر به کمک اش میروند و هرآن ممکن است که وارد پایگاه شوند.
بچهها هنوز سرفه میکنند و هیچکدام دست به اسلحه نبرده اند که تیری از غیب یا نمیدانم کجا شلیک میشود و فردی که قصد داشت بالا برود به زمین پرت میشود.
در تاریکی کوچه و خیابان، نگاهم به کسی که پشت بوتههای باغچهای پنهان شده و چهرهاش را پوشانده است میخورد.
کیست؟! از ماست؟! بعید میدانم.
صدای شعارهایشان اینبار بالاتر میرود.
- توپ تانک مسلسل دیگر اثر ندارد به مادرم بگویید دیگر پسر ندارد.
کسانی که این شعار را تکرار میکنند، میدانند شنیدن اش چه جگری از مادرشان خون میکند؟!
اصلا میدانند چرا باید این شعار را بدهند آخر!
سری به تاسف تکان میدهم، اجتماعشان مقابل در ورودی پایگاه بیشتر میشود که صدای آژیر ماشینهای امنیتی به گوش میرسد.
از کوچه و خیابان اطراف برای شکستن این محاصره میآیند و آشوبگران وقتی صدای ماشین را میشنوند، هرکدام از گوشه ای برای گریختن اقدام میکنند.
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲