eitaa logo
[𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲|سِلنِـہ‌]
1.7هزار دنبال‌کننده
4.1هزار عکس
3.4هزار ویدیو
27 فایل
﷽ سلنه/ 𝘚𝘦𝘭𝘦𝘯𝘦 الهه‌ی ماه🌙 {رمانی عاشقانه امنیتی در دل کودتای دی‌ماه🎀🤍} ناشناس برای نظراتتون✨💌 https://6w9.ir/Harf_11173826
مشاهده در ایتا
دانلود
غربت این زوج، شهادت امیرعلی خودش روضه‌ی مجسم است! وقتی به پدرش حاجی با اکراه و تردید گفت که چگونه پسرش را غریب گیر آورده بودند و شهید کردند، بر روی پله نشست. دست روی سرش گذاشت و با ناله روضه‌ی عاشورا می‌خواند، تکیه به دیوار زده بوده‌ام و نگاهشان می‌کردم، حاجی پایین پایش زانو زده بود و اشک می‌ریخت. - جوانان بنی هاشم بیایید... علی را تا در خیمه بیارید. علی اربا اربای من، علی عزیز من. این را می‌گفت و اشک می‌ریخت، می‌گفت و صدایش عرش را درهم پاشیده بود. خبر آرام آرام پیچید و اقوامشان برای عرض تسلیت آمده بودند، برای کمک و این‌که دست تنها نباشند در خانه‌شان مانده بودیم که وقتی سیل جمعیت رسید مادر همسر امیرعلی به پا خواست. کاسه‌ای نقل برداشت و همان‌طور که بر سر عزاداران سیاه‌پوش می‌ریخت کل می‌زد، صدای هلهله‌اش جای خنده جانمان را سوزانده بود. می‌گفت به مراسم عروسی دخترم خوش آمدید، می‌گفت دختر تازه عروس‌اش سفید پوش همراه داماد اش شده. مادر می‌گفت و فامیل با حرف‌هایش فقط گریه می‌کردند، نمی‌دانم چگونه طاقت می‌آوردند بر سر پیکرهایشان در معراج حاضر شوند. وقتی فامیل هایشان می‌آیند و کار و میزبانی را دست می‌گیرند، دیگر طاقت ماندن ندارم و از خانه شان خارج می‌شوم. حاجی زودتر از من خودش را به پایگاه رسانده و من هم فعل فور خودم را می‌رسانم، به محض رسیدن تجمع در مقابل اتاق آن دختری که صبح برای بازجویی برده بودند توجهم را جلب می‌کند. آرام جلو می‌روم و می‌گویم: - چه خبر شده؟! چرا این‌جا تجمع کردین؟! سیدمهدی سمت من برمی‌گردد، دست‌اش را برای دست دادن جلو می‌آورد و سراغ پدر مادر امیرعلی را می‌گیرد. چیز زیادی نمی‌گویم و بیشتر جویای دلیل تجمع می‌شوم که می‌گوید: - حاجی رفته برای بازجویی این دختره، سهیل ام به اجبار رفته. حالا جمع شدن ببینن نتیجه اش چی میشه. سری تکان می‌دهم و می‌خواهم از پایگاه خارج شوم که صدای خانم رضایی مانع ام می‌شود. - آقا یاسین برای امشب چی‌کار کنیم؟! نگاهی به ساعت سالن می‌اندازم، دقایق این روز نحس انگار نمی‌گذرد اصلا، هنوز ساعت به یازده نرسیده و هنوز برای مقابله با شورش دوباره شب اصلا آمادگی ای ندارم. سری تکان می‌دهم و می‌گویم: - برمی‌گردم تصمیم می‌گیریم چیکار کنیم، فعلا اصلا تمرکزی ندارم! از پایگاه خارج می‌شوم و به سمت خانه راهی می‌شوم، شاید یک استکان چای گرم، شاید یک لبخند خانم سادات کمی حال بدم را تسلا بخشد. راه پایگاه تا خانه را که از این سر شهر تا آن سر شهر است پیاده طی می‌کنم، نزدیکی‌های خانه دیگر پاهایم را احساس نمی‌کنم. به بی‌حسی تمام رسیده است انگار. مابقی راه را باخستگی می‌گذرانم و بالاخره مقابل در خانه می‌رسم، با کلید در را باز می‌کنم و وارد حیاط می‌شوم. گل ها و درختان خانم سادات در این فصل از سال برگ‌هایشان خشک شده و تنه‌هایشان عریان در باغچه خودنمایی می‌کند. به سمت پله‌ها می‌روم و کفش‌هایم را در بالکن در می‌آورم، کمی سرمای موزاییک ها پایم را می‌زند و در را باز می‌کنم. گرمای خانه شبیه نسیمی دلپذیر صورتم را نوازش می‌کند، داخل می‌شوم و در را می‌بندم. مرتبی و نظم خانه مثل همیشه توجهم را جلب می‌کند، یقینا این نظم و ترتیب اگر نیم ساعت دست بچه‌های یسنا و یحیی باشد به ویرانه تبدیل می‌شود. در آرامشی که خانه دران غرق شده است به سمت اتاقم می‌روم که صدای خانم سادات از آشپزخانه به گوش می‌رسد. عجیب است وقتی آمدم قامت‌اش را ندیدم، همان‌طور که روسری اش را روی سرش مرتب می‌کند می‌ایستد. 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
لبخندی گرم به صورت رنگ پریده‌ام می‌زند و کنار اپن می‌ایستد. - خوبی مادر؟! چرا این‌قدر خسته‌ای آخه! نفس ام سنگین بالا می‌آید و سلامی مختصر می‌کنم، مقابل اش می‌ایستم و می‌گویم: - شب سختی و گذروندم خانم سادات، خیلی سخت. لبخند کمی از روی لب‌هایش محو می‌شود اما مهربانی از چشم‌هایش کم نمی‌شود، که می‌گوید: - الهی زینب قربون تو پسر زحمت کش بره آخه! مادر توکلت به خدا باشه خودش یار و یاورته. بابات گفت دیشب توی خیابونا چیشده، خدا بخیرش کنه. لبخندی محو و خسته بر چهره‌ام می‌نشیند که صدای باز شدن در اتاق از پشت سرم شنیده می‌شود. یلدا فعل‌فور بیرون می‌آید و مثل همیشه از گردنم آویزان می‌شود. خانم‌سادات با خنده می‌خواهد مانع‌اش شود اما خودم تمایل دارم کمی با او سرگرم شوم. سمتش برمی‌گردم و در آغوشش می‌گیرم و کمی از زمین بلند‌اش می‌کنم. - چطوری یلدا خانم؟! سرش را کمی از من سینه‌ام فاصله می‌دهد، موهایش را عقب می‌دهم که می‌گوید: - نگرانت بودم داداش، دوستام میگن نظام سقوط می‌کنه این شبا، راست میگن؟! این را که خانم سادات می‌شنود بر صورت‌اش می‌زند و می‌گوید: - دختر این حرفا چیه می‌زنی؟! خدانکنه! یلدا مستأصل نگاه‌اش میان من و مادرش می‌گذرد و می‌گوید: - خب من که از خودم نمیگم. دستی به موهایش می‌کشم، پیشانی اش را می‌بوسم و می‌گویم: - هروقت مارو تک تک سر بریدن، روی جنازه هامون پا گذاشتن این نظام هم سقوط می‌کنه. این را می‌گویم، چشمکی حواله‌اش می‌کنم که خنده‌ای شیرین می‌کند و من روانه‌ی اتاق می‌شوم. شاید حضور یلدا کمی از خستگی مرا همیشه بعداز ماموریت هایم شسته و کنار گذاشته است، خواهر کوچکی که شاید ناتنی است اما به شیرینی عسل دل برادرش را می‌برد. لباس‌هایم را عوض می‌کنم، دوش آب گرمی می‌گیرم و بعداز تنظیم ساعت روی تخت دراز می‌کشم. چشم‌هایم به سرعت گرم خواب می‌شود و خوابم می‌برد، اما چه خوابی آخر! هرثانیه از تصور به خون غلتیدن نیروهایم با وحشت بیدار می‌شوم و دوباره خوابم می‌برد. این خواب بیشتراز مایه آرامش، فقط برایم کابوس بوده و ترس و اضطراب! از خوابیدن دست می‌کشم، از تخت جدا می‌شوم و پیرهن سیاه و شلوار کتان سیاهم را تن می‌کنم. پافر مشکی ام را رویش می‌پوشم، موهایم را شانه‌ای می‌کشم و ساعتم را می‌بندم، انگشتر عقیق را در دست راستم می‌نشانم و با ذکری که همیشه ورد زبانم است از اتاق بیرون می‌آیم. خانم سادات بساط ناهار را آماده کرده و یلدا و پدر مثل همیشه مشغول شوخی هستند که متوجه حضور من می‌شوند. رو به پدر سلام می‌کنم، دستی به صورت یلدا می‌کشد و‌همانطور که سمتم می‌آید جواب سلامم را می‌دهد. - دیشب وضعیت چقدر بد بود یاسین؟! سرم را پایین می‌اندازم و می‌گویم: - اون‌قدر بد که چندتایی از نیروهام شهید شدن بابا، امیرعلی تازه داماد همراه همسرش شهید شد. نگاه‌اش می‌لرزد و پشت سرش خانم سادات است که می‌بینم قطره اشک روی گونه‌اش می‌لغزد. آماده بودنم را که می‌بیند می‌گوید: - کجا میری مادر؟! بمون ناهار بخور. لقمه‌ای از دست‌اش می‌گیرم و کارهای زیادی که بر سرم ریخته را بهانه می‌کنم از خانه خارج می‌شوم. 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
- تقلا در میان باتلاق - چشمان مردی که مقابل ام نشسته است درعین جدیت مهربان است، انگار شبیه آن یکی که با چشمانی لبریز از خون نگاهم می‌کند، مرا قاتل آن دختر نمی‌داند. نفس حبس شده اش را آزاد می‌کند و می‌گوید: - خب دیشب چیشد؟! توی اون کوچه چیکار می‌کردی؟! چند بار توضیح داده‌ام، یک بار برای خودش، یک بار در جواب آن یکی و بازهم می‌پرسد و انتظار جواب دارد. اما این‌بار دیگر من دل گفتن ندارم، ته‌این مهلکه می‌خواهد به چه چیزی برسد؟! اعدام؟! به درک، از زندگی در جهنمی که نام‌اش ایران است بهتراز است. سکوت مرا که می‌بیند، ناامید از پاسخی که بخواهم بدهم، کاغذ و خودکاری را روی میز سمت من سر می‌دهد و می‌گوید: - اظهاراتت رو بنویس! آن مردی که بالای سرش ایستاده بود با صدایی که مو به تنم سیخ می‌کند می‌گوید: - حتما بنویس که چرا با ته مونده سیگار تن اون دختر رو سوزوندید! با چشمانی که اشک در آن حلقه زده نگاه‌اش می‌کنم، من که آن کار را نکرده بودم و‌از نیت قاتلین اش خبر ندارم فقط در جمله‌ای می‌گویم: - همشون حالشون خوب نبود. همشون... مرد کمی چشمان‌اش را ریز می‌کند و می‌گوید: - همشون منظورت کیاست؟! آب دهانم را قورت می‌دهم. - همونایی که ریخته بودن سرش. اون پسره توی کوچه ام که داشتن می‌زدن وقتی یکیشون اومد سراغم از بوی بد دهنش حالم بد شد. بخدا من کاری نکرده بودم فقط فرار کردم. نمی‌دانم چرا با گفتن آن پسر در کوچه، رنگ از رخسار هردویشان پرید! نگاهم را به کاغذ سفید خیره کرده و گفتم: - حتی وقتی اون بسیجی رو داشتن آتیش میزدن، بطری چیزی که نباید باهاشون بود. مرد بازجو ساکت شده اما آن یکی با صدایی بلند می‌گوید: - نه فقط سر جنازه زهرا خانم، تو سر جنازه شوهرش و دوستای شوهرشم بودی؟! شوهرش؟! یعنی آن پسری که در کوچه اسیر دستان اوباش شد همسر آن دختر بود؟! نمی‌دانم چرا قلبم برایش ترک برداشت، انگار اوضاع و حال خانواده اش ثانیه ای برایم مهم می‌شود و دلم را آشوب می‌کند. من که نمی‌دانستم آن دو زن و شوهر بودند، نکند حضورم را بهم ربط دهند و پرونده ام سنگین تر شود! سکوت و بهت من، باعث می‌شود بازجو از اتاق بیرون برود و آن یکی راهم همراه خودش کند. وقتی بیرون می‌روند، من می‌مانم و یک اتاق خالی و کاغذ و خودکاری که مقابل‌ام گذاشته اند. دست‌ام به نوشتن نمی‌رود، انگار کلمات در مغزم قفل شده و املایشان را بلد نیستم. ولی چرا دیشب وقتی به روزبه زنگ زدم هیچ تلاشی حتی برای دلگرمی دادن و آرام کردنم نکرد؟! چرا درمورد روزبه و باقی اطرافیانش و آن گروه هایی که برنامه ریزی می‌کردند برای دیشب چیزی نگفته‌ام؟! تازه یادم می‌آید چه حرف‌هایی برای گفتن دارم، از ثانیه‌ی اولی که پایم به خیابان کشیده شد تا ان لحظه‌ای که مادر جسم بی‌روحم را داخل خانه کشید. خودکار را برمی‌دارم، سردی‌اش شبیه سردی تن من است از شدت استرس و اضطرابی که دارم. کلمات را نمی‌دانم چگونه اما کنار هم ردیف می‌کنم و جملات کوتاه و بلندی را مینویسم. 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
- کشته سازی - پرونده‌های تکمیل نشده‌ی زیادی بر روی میز باز مانده اند، بعضی از آن ها نیروهای سپاه و بسیج هستند و بقیه یا از مردم عادی هستند یا کسانی که مسلح بوده اند. اما ماجرا این است، که دیشب هیچ‌کدام از نیروهای ما و سپاه حق تیر نداشته اند، یعنی فقط اسلحه‌ در دستشان بوده و اگر از آن استفاده می‌کردند، به دادگاه نظامی کشیده می‌شدند. تا به الان هم خبری از حدی شلیک یک گلوله از آنها نیامده، پس این کشته‌هایی که از اعتراض کنندگان اعلام شده اند را چه کسی کشته؟! دست به سینه، به میز تکیه می‌دهم و چهره‌ی تک‌تکشان را نگاه می‌کنم، دختر و پسر کم سن و سال میانشان کم نیست. حتی نمی‌شود بگویی همه را با اسلحه کشته اند که گواهی پزشک قانونی از استفاده از انواع سلاح های سرد خبر می‌دهد. نگاه خیره‌ام روی عکس ها می‌چرخد که در باز می‌شود و حاجی و سهیل داخل می‌آیند، تکیه از میز برمیدارم و استوار می‌ایستم. حاجی با تعلل می‌نشیند و سهیل به دیوار تکیه می‌زند. سمت فلاسک چای می‌روم، سه استکان چای می‌ریزم و یکی را مقابل حاجی می‌گذارم دیگری را دست سهیل می‌دهم. ذهن مشوش هردو نشان می‌دهد نتیجه بازجویی از آن دختر به چیزهای خوبی ختم نشده است. چای انگار کام حاجی را گرم می‌کند که زبان می‌چرخاند و می‌گوید: - احساس می‌کنم پرونده این دختره زیادی سنگینه، نمی‌دونم ولی فکر کنم خودت باید رسیدگی بهش رو گردن بگیری یاسین! مردد نگاهم را بین سهیل و حاجی می‌چرخانم، هرسه می‌دانیم اختیارات ما محدود است و این پرونده باید به دست مراجع دیگر برسد اما دلیل این تصمیم حاجی چیست؟! سوالم را گویا از پیشانی ام می‌خواند که می‌گوید: - تو نیروی عادی این پایگاه نیستی یاسین! همه مون هم خوب می‌دونیم، در قالب یک بسیجی خدمت می‌کنی اما شغل و کار اصلیت برمی‌گرده به کسی که بتونه این پرونده رو مدیریت کنه. نمی‌دانستم از این قضیه حاجی خبر دارد، اصلا حضور من در این پایگاه خودش یک مأموریت بوده است و هیچ‌کس از آن خبر نداشته جز فرمانده قبلی که جایش با حاجی عوض شده است. حاجی برای قوت قلبم لبخندی محو می‌زند و می‌گوید: - می‌دونم که خوب می‌تونی توی این پرونده برنده باشی، پس این متهم و این پرونده دست خودت رو می‌بوسه پسرجان. اظهاراتش رو خوب بخون و ببین باید چیکار کرد. سری در مقابل تکان می‌دهم، اصلا انگار اختیار زبانم با من نیست که نمی‌توانم مخالفتی بکنم. کمی گلویم را با چای تر می‌کنم که تلخی چای باعث می‌شود یاد پرونده های دیگر بکنم و رو به حاجی بگویم: - حاجی این پرونده ها مشکوکن، اصلا گواهی پزشک قانونی خبر از بریدگی هایی میده که سلاحش دست نیروهای ما نبوده، بفرستیدشون تا زودتر برای پیگیری اقدام کنن. قندی در دهان اش می‌گذارد و سری به تایید تکان می‌دهد، چای اش که تمام می‌شود می‌گوید: - برای امشب حکم تیر گرفته‌ام، دیگه قرار نیست بچه‌هامون رو تیکه تیکه برگردونیم، هرجا دیدید خطری نیروها یا مردم رو تهدید میکنه می‌تونید شلیک کنید. سهیل پوزخندی می‌زند و می‌گوید: - حاجی اینم بگو که تیر توی اسلحه هامون ساچمه است، ساچمه ای که آدم نمی‌کشه فقط زخمی می‌کنه، البته حق تیراندازی کمر به بالا رو هم نداریم. این هارا با حرص می‌گوید، هنوز داغ رفیق اش سنگین است و طبیعی است که به دنبال انتقام باشد. 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
حاجی و سهیل از اتاق بیرون می‌روند، من می‌مانم و اظهارات دختری که بر روی کاغذ نقش بسته و نمی‌دانم چقدر از آنها درست و مابقی توهمات اوست. شلوغی راهرو و پایگاه امروز بخاطر آوردن باقی مهتمین است اما من سرم را به پرونده گرم می‌کنم و تا حد امکان بیرون نمی‌روم. داده ها و اطلاعاتی که خودش نوشته را جمع بندی می‌کنم، باید سر فرصت با او صحبت کنم و ریز به ریز این نکات را بسنجم. اما فرصت چقدر دیگر قرار است پیش بیاید؟! برای دستگیری عوامل وابسته به او چگونه باید عمل کنیم؟! این سوالی‌است که از وقتی پرونده را خوانده ام در ذهنم مکرر تکرار می‌شود. تا حالا که به جواب‌اش نرسیده ام، ساعت کم کم به هشت شب نزدیک می‌شود و هنوز هشت نشده که اطراف پایگاه صدای تیر اندازی می‌شنویم. از پشت میز به سمت پنجره می‌روم، پرده را کمی کنار می‌دهم که متوجه حضور شورشیان در کوچه و خیابان نزدیک به پایگاه می‌شوم. دروغ نیست اگر بگویم لحظه‌ای تنم لرزید از آن‌چه می‌تواند اتفاق بیوفتد و ما نتوانیم از آن جلوگیری کنیم. پرده را انداخته، پرونده را برمی‌دارم و از اتاق بیرون می‌روم، نیروهای مرد همه در سالن اجتماع کرده اند و خانم‌هارا طبقه‌ی بالا فرستاده اند تا امنیت بیشتری داشته باشند. این‌طور که نمی‌شود نشست و نگاه کرد تا آن‌ها هرکاری که دلشان می‌خواهد انجام دهند! نیروهای در پایگاه مسلح نیستند اما اتاق اسلحه هم به ما دور نیست، نگاهی به چشمان نگران حاجی می‌کنم و می‌گویم: - بچه‌ها بیاید اسلحه‌هاتون رو ببرید، می‌خوان محاصره مون کنن. این را می‌گویم، پرونده را دست حاجی می‌دهم و به سمت اتاق اسلحه و مهمات می‌دوم. پشت سرم بچه‌ها همراه می‌شوند، مامور آن اتاق در را باز می‌کند و داخل می‌رود. دفتری که اسم بچه‌ها نوشته است را باز می‌کند، ابتدا خود من کلاش را از توی قفسه برمی‌دارم، مقابل اسمم امضایی می‌زنم و از اتاق خارج می‌شوم. بچه‌ها خودشان می‌دانند باید به صف شوند، نوبت به نوبت اسلحه‌هایشان را بگیرند و امضا کنند. از اتاق که فاصله می‌گیرم، بعداز من سیدمهدی است که اسلحه اش را می‌گیرد، پشت سروم می‌دود و می‌گوید: - آقا یاسین اینا اگه برسن داخل هممون و سر می‌برن، مثل اون خانواده که سر بریدن. سرم را به ضرب می‌چرخانم، خانواده ای که سر بریده شدن؟! انگار لحظه‌ای خون در رگ‌هایم به درجه انجماد می‌رسد و حتی نمی‌دانم چه واکنشی باید بدهم. سکوت من باعث می‌دهد سیدمهدی ادامه دهد: - نمیدونم دقیقا چه نسبتی باهاشون داشت اما اشک می‌ریخت و می‌گفت اومدن داخل خونه، گفتن همشون و سر ببرید. باورم نمی‌شود این حجم از خشونت را هیچ جوره نمی‌توانم قبول کنم. اما اصلا وقت رسیدگی به این قضیه نیست، قلبم برای آن خانواده تکه تکه می‌شود اما باید فعلا مراقب بچه‌های پایگاه باشم. از سالن پایگاه خارج می‌شوم و پله هارا یکی پس از دیگری برای رسیدن به برج پشت بام طی می‌کنم. تک تیرانداز های مسلح بر روی پشت بام مستقر شده اند، آرام پشت سرشان حاضر می‌شوم و وضعیت خیابان و کوچه را می‌بینم. شورشیان نزدیک شده اند، آن قدر نزدیک که دیگر قامتشان را به وضوح می‌شود دید و ما حتی نمی‌دانیم چطور باید با آن‌ها مقابله کنیم. 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
مولا علی(ع)؛ از خلوتی، راه "سعادت" نهراسید. 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
سر علی نزدیک سرم قرار می‌گیرد و می‌گوید: - حاجی خبر داده گفتن نیرو می‌فرستن واسه شکستن محاصره شون، و بعدش اونان که محاصره می‌شن. این را می‌گوید، سری تکان می‌دهم و عقب می‌رود. اسلحه‌ام را لبه‌ی پشت بام قرار می‌دهم، اگر فرصت پیش بیاید هرطور شده باید از نزدیکیشان به در پایگاه جلوگیری کنیم. هر قدم که جلو می‌آیند، صدای تیرهای هوایی ای که می‌زنند بیشتر می‌شود. شاید فکر کنیم فقط پسر هستند اما در میانشان دخترانی هست که موهایشان را بسته اند و مسلح به خیابان آمده اند. دلم مثل سیر و سرکه به جوشش افتاده است، نگران جان بچه‌ها هستم تا آنکه نگران باشم چه بلایی بر سر خودم می‌آید. شدت تیراندازی هایشان هر لحظه بیشتر می‌شود، در همین حین علیرضا از لبه پشت بام بلند می‌شود و می‌خواهد سمت عقب برگردد که صدای تیری شنیده می‌شود و علیرضا از لبه پشت‌بام به پایین پرتاب می‌شود. یک لحظه همگی به پیکر غرق در خون‌اش که پایین ساختمان افتاده است خیره می‌شویم! یا زهرا این هم از اولین شهید امشب که مظلومانه مورد هدف قرار گرفت. - بچه‌ها یکم عقب تر بیاید، بهتون دید و دسترسی نداشته باشن. صدای نفس‌هایشان را می‌شود شنید، علی سرش را کنار گوشم می‌آورد و می‌گوید: - یاسین پیکرش رو نبرن بسوزونن؟! حرف‌اش شبیه سطل آب سردی بر سرم عمل می‌کند اما نزدیک شدن به علیرضا فعلا برای همه‌ما می‌تواند یک قتلگاه درست کند، امیدوارم خدا به مادرش رحم کند و اتفاقی حداقل برای پیکرش نیوفتد. این‌طور که بچه‌های ما شهید شده اند، نمی‌دانیم باید برای کدامشان عزاداری کنیم. از بین گروه پراکنده شان یکی سمت ماشینی که در خانه‌ای پارک شده است می‌رود و با پاشیدن بنزین به آن لحظه‌ای بعد آن را آتش می‌زند. بوی دود و باروت در هوا پخش می‌شود، ریه‌هایمان می‌سوزند و ستون‌های دود بالا می‌رود. صدای سرفه بچه‌ها بلند می‌شود و سرشان را در یقه فرو می‌برن و سرفه می‌کنند، در این میان بر روی شانه‌ی چپ کمی خودم را جلوتر می‌کشم. یکی از گروه‌شان سمت در ورودی پایگاه می‌رود و می‌خواهد از آن بالا بکشد، دو نفر دیگر به کمک اش می‌روند و هرآن ممکن است که وارد پایگاه شوند. بچه‌ها هنوز سرفه می‌کنند و هیچ‌کدام دست به اسلحه نبرده اند که تیری از غیب یا نمی‌دانم کجا شلیک می‌شود و فردی که قصد داشت بالا برود به زمین پرت می‌شود. در تاریکی کوچه و خیابان، نگاهم به کسی که پشت بوته‌های باغچه‌ای پنهان شده و چهره‌‌اش را پوشانده است می‌خورد. کیست؟! از ماست؟! بعید می‌دانم. صدای شعارهایشان این‌بار بالاتر می‌رود. - توپ تانک مسلسل دیگر اثر ندارد به مادرم بگویید دیگر پسر ندارد. کسانی که این شعار را تکرار می‌کنند، می‌دانند شنیدن اش چه جگری از مادرشان خون می‌کند؟! اصلا می‌دانند چرا باید این شعار را بدهند آخر! سری به تاسف تکان می‌دهم، اجتماعشان مقابل در ورودی پایگاه بیشتر می‌شود که صدای آژیر ماشین‌های امنیتی به گوش می‌رسد. از کوچه و خیابان اطراف برای شکستن این محاصره می‌آیند و آشوبگران وقتی صدای ماشین را می‌شنوند، هرکدام از گوشه ای برای گریختن اقدام می‌کنند. 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
شب برای همه پراز استرس و اضطراب بوده است، نفس‌ها سخت و سنگین بالا می‌آید و پیکر شهیدمان بر زیر پرچم در سالن اصلی پایگاه باقی مانده است. هنوز لحظه تیر خوردن و افتادن‌اش را نتوانسته‌ام درک کنم، چطور و چگونه در کسری از ثانیه اورا زدند و حتی ما نفهمیدیم تیر از کدام جهت شلیک شده بود. خورشید که سیاهی آسمان را می‌شکافد و هوا روشن می‌شود، به فکر صحبت با آن متهم در سرم پر می‌شود، انگار پاسخ خیلی از سوالاتم در جواب‌هایش باشد. بچه‌ها خستگی دیشب بر تنشان باقی مانده اما به کمک نیروهای اطلاعات قرار است بروند و آن‌هایی که باید را دستگیر کنند. به سمت اتاق نیروهای خانم می‌روم، آرام ضربه‌ای به در می‌زنم و وقتی در باز می‌شود رو به خانمی که در را باز کرده می‌گویم: - آوا فلاح رو آماده کنید برای بازجویی، باید باهاش صحبت کنم. سری تکان می‌دهد، از کنار در می‌گذرم و این‌بارهم رفیقان علیرضا را می‌بینم که عزادار رفیق شهیدشان پریشان بر روی صندلی‌ها نشسته اند. دونفر روی صندلی هستند و نفر سوم بر زمین نشسته است. دست روی شانه‌ی اولی می‌گذارم و می‌گویم: - شب سختی بود، و چقدر قشنگ که عاقبت علیرضا ختم به شهادت شد. حرف من انگار آتش زیر خاکستر دلشان را روشن می‌کند که می‌گویند: - کاش باهم بودیم، قرار نبود تنها بره! این را می‌گوید و صدای هق‌هق گریه هایشان بالا می‌رود. ضربه روی شانه‌شان می‌زنم، باید خودشان آرام شوند و باز هم امروز قرار است خانه ای خبر تلخ نبودن فرزندش را بشنود. سیدمهدی از راهرو سمت من می‌آید و می‌گوید: - آقا یاسین براتون صبحانه بردم، میشه لطفاً بیاید صحبت کنیم؟! نگاهی به دوستان علیرضا می‌کنم و بعد سری به سمت سیدمهدی تکان می‌دهم و پشت سرش به سمت اتاق می‌روم. داخل که می‌شوم بچه‌ها دور میز نشسته اند و بساط صبحانه بر روی میز چیده شده است اما هیچ کدام جز چای رغبت نمی‌کنند به بقیه شان دست بزنند. من را که می‌بینند، به احترامم می‌ایستند، بفرمایید می‌گویم سلامشان را جواب می‌دهم و کنار علی می‌نشینم. چشم‌های همه از بی‌خوابی دو دو می‌زند، حتما دیشب همه‌شان چند باری شهادتین خودشان را گفته بودند. من خودم هنوز دیشب را نتوانسته ام هضم کنم، اصلا چه شد، آن معترض و شورشی که بر روی در تیر خورد از کجا بود، چطور بود. همه‌ی این سوالات در سرم می‌پیچد و هیچ جوابی هنوز برایش وجود ندارد. نمی‌دانم چرا احساس می‌کنم گرهی از افکارم ممکن است با حرف‌های آن دختر باز شود. دستانم را دور لیوان پراز چای گره می‌زنم که علی می‌گوید: - بچه‌ها گفتن امروز آقا دیدار داره، حتما درمورد امروز قراره صحبت کنه. تاریخ این سخنرانی درست یک روز پس از این شورش است و ما نمی‌دانیم هنوز نظر رهبری درمورد این دو روز چه بوده است. بچه‌ها تمایلی به صحبت ندارند اما سیدمهدی سر صحبت را باز می‌کند و می‌گوید: - آقا یاسین قراره چی بشه؟! قراره هرشب همینطوری خیابون ها پر بشه آتیش بزنن، بکشن و ما هیچ کاری نکنیم؟! سر تکان می‌دهم و می‌گویم: - صبرکنید حرف‌های آقا منتشر بشه، آب روی آتیشه مطمئن باشید. انگار کمی دلگرم می‌شوند، کمی از چای می‌خورم که در باز می‌شود و از ماموران خانم است که سراغم آمده است. - آقا آوا فلاح آماده است، توی اتاق سوم راهرو. تشکری کوتاه می‌کنم، کمی دیگر چای می‌خورم و بعد به سمت اتاقی که گفته شد راهی می‌شوم. 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
- شاید این یکی فرق دارد - ترس از دیشب بر جانم نشسته است، دستانم لحظه‌ای از لرزش جدا نمی‌ماند و تن سردم مدام می‌لرزد. اتاق خالی و فقط دو صندلی و یک میز چیزی بود که دو روز پیش حتی فکرش را نمی‌کردم که کارم به آن ختم شود. نمی‌دانم این‌بار قرار است کدامشان بیایند، آن پیرمرد یا آن پسری که اگر جلویش را نمی‌گرفتند همین‌جا مرا از دار آویزان می‌کرد. دیشب از میان پچ‌پچه‌ی نیروهایشان فهمیدم توسط معترضین پایگاهشان محاصره شده، ته دلم چیزی می‌گفت که شاید روزبه برای نجات من آمده باشد. اما روزبه؟! کسی که پشت تلفن گفته بود اسمی از او نبرم؟! این فکر محال بود! و اگر این پایگاه و بسیجی‌هایش را آتش می‌زدند من هم در این آتش می‌سوختم. این‌که چطور گذشت و تمام شد را نمی‌دانم اما گذشت، دیشب هم گذشت و من خبر ندارم که برای امشب هم برنامه‌ای دارند یانه. در اتاق باز می‌شود، منتظر دیدن آن دو بازجو داخل بیایند اما جای آن دو همان پسری که یاسین صدایش می‌کردند داخل آمد. چهره‌ای پر جذبه دارد، نگاهی نافذ که وقتی به چشم‌هایت دوخته می‌شود انگار در آن غرق می‌شود و راست و دروغ حرف‌هایت را خیلی زود متوجه می‌شود. محو نگاه کردن به او هستم، مثل آن روز آستین های پیرهن سیاه‌اش را تا ارنج تای مرتبی داده اما چشم‌هایش از بی‌خوابی و شرایط دیشب به سرخی می‌زند. نفهمیدم کی مقابلم نشسته و با ضربه‌ای که بر میز می‌زند از فکر و خیال بیرونم می‌کشد، آب دهانم را قورت می‌دهم. کم مانده بود با نگاه‌ام اورا بخورم! نگاهم را به دستبند بسته به دستانم خیره می‌کنم تا کمتر نگاه‌اش کنم، انگار نگاه کردن به او روح و جسم مرا طلسم می‌کند. صدایش شبیه جمعه که به این‌جا آمدم، مقتدر و بدون لرزش است، انگار بارها کلمات اش را در مغز‌اش چیده و حالا بیان می‌کند. - من اعترافات شما رو خوندم و چیزهایی که حتی گفتاری گفته بودید روهم شنیدم، حالا اومدم که بپرسم چی‌شد که اون شب توی خیابون بودید؟! توی محل شهادت خیلی از نیروهای ما شما رویت شدید، نمیشه گفت حضورتون اتفاقی بوده درسته؟! سری تکان می‌دهم و می‌گویم: - برای اعتراض رفته بودم، دوستام گفته بودن شاهزاده فراخوان داده همه میان و خیابون شلوغ میشه. نگاهم را تا به چشمانش بالا می‌کشم. - قرار نبود آدم کشته بشه، فقط قرار بود اعتراض به گرونی ها باشه. نگاهش را به خودکار در دست‌اش می‌دوزد و سری تکان می‌دهد، منتظر ادامه دادن من است؟! نمیدانم اما ادامه می‌دهم. - خب من وقتی دیدم اون بسیجی و توی کوچه به قصد کشت می‌زنن، کشیدم کنار! پدرم من رو با نون حلال بزرگ کرده، آره اعتراض دارم مثل همه ولی آدم کش نیستم. 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
نفس‌اش را بیرون می‌دهد و می‌گوید: - شما توی اغتشاشات قبلی پرونده‌ای ندارید، این‌بار لیدر شما کی بوده؟! لیدر؟! مگر برای خیابان رفتن و اعتراض به گرانی باید لیدری وجود داشته باشد؟! شانه‌ای بالا می‌اندازم و می‌گویم: - ما لیدری نداشتیم. شنیدن این جمله برایش عجیب است که کمی با گوشه کاور پرونده بازی می‌کند و همان‌طور که به پوشه‌ی سبز رنگ چشم دوخته می‌گوید: - داشتید، همونی که ترغیبتون کرد برای توی خیابون رفتن، لیدر بود دیگه. - ما برای اعتراض لیدر نداشتیم، مگه آدمای برای اعتراض لیدر می‌خوان؟! پوزخندی روی صورت‌اش نقش می‌بندد، تکیه به صندلی می‌زند و دست به سینه می‌شود: - مطمئنی که فقط یک اعتراض بود؟! اگه اعتراض بود اون سلاح سرد و سلاح گرم بین دست معترضین چی بود؟! کلافه می‌شوم، جواب این حرف‌ها را هزار بار داده ام و بازهم می‌پرسند، انگار فکر می‌کنند جوابم عوض می‌شود. - من چیزی همراهم نبوده! فقط خودم بودم، بقیه رو نمی‌دونم حتما یک برنامه دیگه داشتن. سرش را تأیید وار تکان می‌دهد، کم صحبت می‌کرد اما سخنان اش سنجیده است. کمی مکث می‌کند و مجدد می‌گوید: - خب اون شب چی باعث شد که تو عقب نشینی کنی و زودتراز موعد برگردی خونه؟! چی دیدی توی خیابون؟! نمی‌خواهم آن شب کذایی برایم مرور شود و هربار با بازجویی اینان باید پرشی به آن شب بزنم. - خودتون می‌دونید من چی دیدم که عقب کشیدم، گفتم که آدم کش نیستم، وقتی دیدم دارن آدم می‌کشن کشیدم کنار. بازهم حرفم را تایید می‌کند، انگار نمی‌خواهد حرفی را تحمیل کند و بیشتر سعی بران دارد ببیند کدام حرفم دوتا می‌شود. دست زیر چانه‌اش می‌زند و می‌گوید: - خودت رو معرفی کن واسم، کامل و واضح، بعدش هم بگو توی کدوم گروه متوجه شدی فراخوان داده شده. آب دهانم را قورت می‌دهم، زیر چشمی به چشمان نافذ اش نگاه می‌کنم و به آرامی توضیح می‌دهم: - اسمم آواست، آوا فلاح، بیست و دو سالمه و رشته‌ام فناوری اطلاعات هست، توی خانواده‌ای بزرگ شدم که خانواده پدرم صدرصد عاشق نظام و مذهبی و خانواده مادرم ضد نظام البته منکر عقاید مذهبی نیستن. اون روز با مادرم رفته بودیم برای خرید روغن، وقتی برگشتیم یکم خوابیدم و بیدار شدم دیدم روزبه بهم زنگ زده چندین بار مکرر، اول خواستم جواب ندم ولی بعد جواب دادم و بهم گفت که فراخوانه همین. بازهم سرش را تکان می‌دهد و می‌گوید: - توی اظهاراتت به روزبه زیاد اشاره کردی، چقدر می‌شناسیش؟! سری به طرفین تکان می‌دهم و می‌گویم: - دیگه اصلا نمی‌شناسمش، اون شب بهش زنگ زدم گفتم اومدن سراغم گفت هیچ اسمی ازش نیارم. - اون از دست نیروهای ما توی اون کوچه موقع شهادت امیرعلی فرار کرده بود، انگار وسط فرارش لباس عوض می‌کنه که نیروهای ما نمی‌تونن پیداش کنن. متعجب کمی نگاهش می‌کنم، سر شب وقتی اورا دیدم یک کاپشن مشکی، ماسک مشکی و شلوار بگی به تن داشت. ولی وقتی که از کوچه فرار کرده بود، پشت سرم آمد لباسش فرق داشت! تازه مغز من ریکاوری می‌شود، تازه یادم می‌آید جای لباس‌های خودش لباسی با آرم بسیج یا سپاه نمی‌دانم اما لباس نظامی بر تن‌اش بود. همه‌ی این‌هارا به او می‌گویم، سکوت می‌کند تا حرفم تمام شود و می‌گوید: - ما هنوز فرصت نکردیم که سراغ گوشی‌ات بریم، ولی به محض پیش اومدن موقعیت همه چیز مشخص میشه. از روی صندلی بلند می‌شود، می‌خواهد برود که مانع‌اش می‌شوم؛ - چه اتفاقی واسه من میوفته؟ اعدام میشم؟! - هنوز جرم شما ثابت نشده نگران نباشید. 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
- طعمه‌ای از جنس خودشان - وارد اتاق می‌شوم، حرف‌هایش همان‌هایی بود که بارها گفته است و نمی‌دانم جز چند موردی نشد از حرف‌هایش چیز دیگری درآورد. پشت میز می‌نشینم و دستانم را بهم می‌چسبانم مقابل دهانم قرار می‌دهم، مغزم ناخداگاه به سمت آن شب حرکت می‌کند. آن کوچه تاریخ و پیکر همسر امیرعلی و دختری که بالای سرش نشسته بود. حسی در ته دلم می‌گوید او قاتل نیست اما نمی‌شود با یک حس به اطمینان رسید. در آرام ضربه‌ای می‌خورد و باز می‌شود، سیدمهدی داخل می‌آید و فلشی را مقابل ام می‌گذارد. - یکی از خونه‌های کوچه‌ای که همسر امیرعلی مورد ضرب و شتم قرار گرفت و برسی کردیم، شماهم فیلم اش رو ببینید. سری تکان می‌دهم و فلش کوچک را برمی‌دارم، در لپ‌تاپ می‌گذارم که سیدمهدی پشت سرم کنار صندلی ام می‌ایستد. فایل را باز می‌کنم و فیلم هرچند کیفیت خیلی کمی دارد اما از آن سر کوچه که نزدیک به محل جرم بوده است ضبط شده. از چند دقیقه قبل از حادثه است، که خانم امیرعلی وارد کوچه می‌شود، او که وارد می‌شود از آن طرف کوچه گروهی از آن اوباش می‌گذرند و وقتی تاریکی کوچه و تنهایی زهرا خانم را می‌بینند، با خنده‌هایی شیطانی به سمت اش می‌آیند. از باز و بسته شدن دهان‌هایشان مشخص است که می‌خندند، زهرا خانم ترسیده به دیوار خانه‌ای تکیه می‌دهد و از شانس او انگار خانه‌های آن کوچه خالی هستند. حتی اگه خالی نباشند هم کسی جرعت نمی‌کند که به کمک او بیاید. زهرا خانم به دیوار چسبیده و منتظر است که آن‌ها بروند اما به قصد او وارد کوچه شده اند و گروهی به او حمله می‌کنند. در جمع شش نفره شان، چهار مرد و دو دختر جوان دیده می‌شود، دخترانی که موهایشان را بالا بسته و ماسک زده اند. فیلم را متوقف می‌کنم، بر صورت دختران زوم می‌کنم اما چون ماسک دارند قابل شناسایی نیستند، رو به سیدمهدی می‌گویم: - این چهره‌هارو بفرستید واسه اطلاعات، تا شناسایی بشن. سری به تایید تکان می‌دهد، ادامه‌ی فیلم را دلی برایم نمانده که ببینم و از آن بخش می‌خواهم گذر کنم که صدای زنی در سالن به گوش می‌رسد. فریادهایی که می‌زند و همه‌ی مارا به فحش بسته است نشان می‌دهد دنبال چیزی به این‌جا آمده است. حاجی برای رسیدگی به پرونده‌ها به سازمان اطلاعات رفته و در نبود اون من جانشین اش هستم. از روی صندلی بلند می‌شوم و از اتاق بیرون می‌روم، زنی است با صورتی خراش خورده شاید مادر آوا باشد که این‌گونه بهم ریخته سراغ دخترش آمده است. بچه‌ها همه اطراف جمع شده اند و آن زن سر تا پای نظام را فحش می‌دهد، چه می‌خواهد نمی‌دانم! پشت سرش مردی ایستاده که سکوت کرده اما شانه‌هایش افتاده شده است. خانم رضایی با اشاره من سمت زن می‌رود. می‌خواهد نزدیک‌اش شود که زن اورا هول می‌دهد و تلو تلو خوران به دیوار می‌خورد. - بچه خواهرم کجاست؟! عوضی ها چی‌کارش کردین؟! بچه رو چیکار کردین؟! شما همتون سالمید فقط بچه خواهر من اضافه بود؟! مادرش داره میمیره چیکارش کردین. 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
خاله‌ی کدام یک از بچه‌هاست که این‌گونه پایگاه را صدایش پر کرده است؟! میان داد و فریاد هایش من هم کمی صدایم را بالا می‌برم و می‌گویم: - خانم این‌جا خونه‌ی خاله نیست که سرتو بندازی بیای داخل و همین‌طوری داد و بیداد کنی، چخبره! سمت من برمی‌گردم، صورت‌اش از شدت عصبانیت سرخ شده و چانه‌اش می‌لرزد. - بچه خواهرم و کشتید انتظار دارید ازتون تشکر کنیم؟! سوالی نگاه‌اش می‌کنم، انتظار دارد خواهر زاده اش را بشناسم؟ - خواهر زاده شما کیه؟! پوزخندی می‌زند و با خنده می‌گوید: - همون سربازی که دیشب کشتیدش! همون که اومده بود سرباز باشه فقط شما کردیدش سپر بلا، علیرضا خاله... خاله‌ی علیرضاست که این‌گونه بی‌قراری می‌کند؟! نمی‌دانم شاید باید به دل داغدارش حق داد، این مدت آنقدر متمدن بودن خانواده شهدارا دیده‌ام که این بی‌قراری کردن ها برایم عجیب است. زن از نفس افتاده روی صندلی می‌نشیند و زیر لب ناله می‌کند، مردی که پشت سرش ایستاده بود سمت من می‌آید. - پسرم که گناهی نداشت! دست روی شانه‌های خمیده اش می‌گذارم و می‌گویم: - پسرت عاقبت بخیر شد! انشالله به سیدالشهدا محشور باشه. شانه‌هایش آرام می‌لرزد که خاله اش باز بلند می‌شود و این‌بار سمت من حمله می‌کند: - عاقبت بخیر شد؟! پس شماها چرا عاقبت بخیر نمی‌شید؟! چرا شماها نمیمیرید ما راحت بشیم؟! جواب چراهایش را نمی‌توانم بدهم، دل‌اش داغ‌دار است و سوخته، نمی‌شود انظار داشت معقول رفتار کند. در مقابل‌اش سکوت می‌کنم و دعوت به صبر اما هر حرف من انگار آتش آن‌ها را شعله‌ور تر می‌کند. بعداز تخلیه خودشان از پایگاه بیرون می‌روند، نگاهم تا دوستان علیرضا کشیده می‌شود آن‌ها هم بی‌قرار رفیقشان هستند، اما از رفتنش گله ندارند، از اینکه خودشان همراهش نرفتند گله دارند. سمت اتاق باز میگردم، لپ‌تاپ را که روشن می‌بینم تازه یادم میوفتد که مشغول چه کاری بوده ام، باید صحنه جرم را برسی می‌کردم. در باز می‌شود و بعداز من حاجی داخل می‌آید، از جریان خاله و پدر علیرضا ناراحت است و سخت لب باز می‌کند. - چی‌کار کردی با این دختره؟! نفس ام را بیرون می‌دهم و می‌گویم: - حاجی می‌تونیم ازش به عنوان یک طعمه استفاده کنیم، به محض آزادی قطعا میره سراغ رابط هاش. حاجی سری تکان می‌دهد و می‌گوید: - از گوشیش اطلاعاتی دستگیرتون نشد؟! سری به طرفین تکان می‌دهم. - وقتی فهمیدن دستگیر شده، تمام اطلاعاتی که میشد داشت و حذف کردن، گروه های تلگرامی‌شون، چت‌هاشون، نسبتا چیز زیادی جز چندتا شماره دستگیر ما نشد. 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲