eitaa logo
[𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲|سِلنِـہ‌]
1.7هزار دنبال‌کننده
4.1هزار عکس
3.4هزار ویدیو
27 فایل
﷽ سلنه/ 𝘚𝘦𝘭𝘦𝘯𝘦 الهه‌ی ماه🌙 {رمانی عاشقانه امنیتی در دل کودتای دی‌ماه🎀🤍} ناشناس برای نظراتتون✨💌 https://6w9.ir/Harf_11173826
مشاهده در ایتا
دانلود
- شاید این یکی فرق دارد - ترس از دیشب بر جانم نشسته است، دستانم لحظه‌ای از لرزش جدا نمی‌ماند و تن سردم مدام می‌لرزد. اتاق خالی و فقط دو صندلی و یک میز چیزی بود که دو روز پیش حتی فکرش را نمی‌کردم که کارم به آن ختم شود. نمی‌دانم این‌بار قرار است کدامشان بیایند، آن پیرمرد یا آن پسری که اگر جلویش را نمی‌گرفتند همین‌جا مرا از دار آویزان می‌کرد. دیشب از میان پچ‌پچه‌ی نیروهایشان فهمیدم توسط معترضین پایگاهشان محاصره شده، ته دلم چیزی می‌گفت که شاید روزبه برای نجات من آمده باشد. اما روزبه؟! کسی که پشت تلفن گفته بود اسمی از او نبرم؟! این فکر محال بود! و اگر این پایگاه و بسیجی‌هایش را آتش می‌زدند من هم در این آتش می‌سوختم. این‌که چطور گذشت و تمام شد را نمی‌دانم اما گذشت، دیشب هم گذشت و من خبر ندارم که برای امشب هم برنامه‌ای دارند یانه. در اتاق باز می‌شود، منتظر دیدن آن دو بازجو داخل بیایند اما جای آن دو همان پسری که یاسین صدایش می‌کردند داخل آمد. چهره‌ای پر جذبه دارد، نگاهی نافذ که وقتی به چشم‌هایت دوخته می‌شود انگار در آن غرق می‌شود و راست و دروغ حرف‌هایت را خیلی زود متوجه می‌شود. محو نگاه کردن به او هستم، مثل آن روز آستین های پیرهن سیاه‌اش را تا ارنج تای مرتبی داده اما چشم‌هایش از بی‌خوابی و شرایط دیشب به سرخی می‌زند. نفهمیدم کی مقابلم نشسته و با ضربه‌ای که بر میز می‌زند از فکر و خیال بیرونم می‌کشد، آب دهانم را قورت می‌دهم. کم مانده بود با نگاه‌ام اورا بخورم! نگاهم را به دستبند بسته به دستانم خیره می‌کنم تا کمتر نگاه‌اش کنم، انگار نگاه کردن به او روح و جسم مرا طلسم می‌کند. صدایش شبیه جمعه که به این‌جا آمدم، مقتدر و بدون لرزش است، انگار بارها کلمات اش را در مغز‌اش چیده و حالا بیان می‌کند. - من اعترافات شما رو خوندم و چیزهایی که حتی گفتاری گفته بودید روهم شنیدم، حالا اومدم که بپرسم چی‌شد که اون شب توی خیابون بودید؟! توی محل شهادت خیلی از نیروهای ما شما رویت شدید، نمیشه گفت حضورتون اتفاقی بوده درسته؟! سری تکان می‌دهم و می‌گویم: - برای اعتراض رفته بودم، دوستام گفته بودن شاهزاده فراخوان داده همه میان و خیابون شلوغ میشه. نگاهم را تا به چشمانش بالا می‌کشم. - قرار نبود آدم کشته بشه، فقط قرار بود اعتراض به گرونی ها باشه. نگاهش را به خودکار در دست‌اش می‌دوزد و سری تکان می‌دهد، منتظر ادامه دادن من است؟! نمیدانم اما ادامه می‌دهم. - خب من وقتی دیدم اون بسیجی و توی کوچه به قصد کشت می‌زنن، کشیدم کنار! پدرم من رو با نون حلال بزرگ کرده، آره اعتراض دارم مثل همه ولی آدم کش نیستم. 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
نفس‌اش را بیرون می‌دهد و می‌گوید: - شما توی اغتشاشات قبلی پرونده‌ای ندارید، این‌بار لیدر شما کی بوده؟! لیدر؟! مگر برای خیابان رفتن و اعتراض به گرانی باید لیدری وجود داشته باشد؟! شانه‌ای بالا می‌اندازم و می‌گویم: - ما لیدری نداشتیم. شنیدن این جمله برایش عجیب است که کمی با گوشه کاور پرونده بازی می‌کند و همان‌طور که به پوشه‌ی سبز رنگ چشم دوخته می‌گوید: - داشتید، همونی که ترغیبتون کرد برای توی خیابون رفتن، لیدر بود دیگه. - ما برای اعتراض لیدر نداشتیم، مگه آدمای برای اعتراض لیدر می‌خوان؟! پوزخندی روی صورت‌اش نقش می‌بندد، تکیه به صندلی می‌زند و دست به سینه می‌شود: - مطمئنی که فقط یک اعتراض بود؟! اگه اعتراض بود اون سلاح سرد و سلاح گرم بین دست معترضین چی بود؟! کلافه می‌شوم، جواب این حرف‌ها را هزار بار داده ام و بازهم می‌پرسند، انگار فکر می‌کنند جوابم عوض می‌شود. - من چیزی همراهم نبوده! فقط خودم بودم، بقیه رو نمی‌دونم حتما یک برنامه دیگه داشتن. سرش را تأیید وار تکان می‌دهد، کم صحبت می‌کرد اما سخنان اش سنجیده است. کمی مکث می‌کند و مجدد می‌گوید: - خب اون شب چی باعث شد که تو عقب نشینی کنی و زودتراز موعد برگردی خونه؟! چی دیدی توی خیابون؟! نمی‌خواهم آن شب کذایی برایم مرور شود و هربار با بازجویی اینان باید پرشی به آن شب بزنم. - خودتون می‌دونید من چی دیدم که عقب کشیدم، گفتم که آدم کش نیستم، وقتی دیدم دارن آدم می‌کشن کشیدم کنار. بازهم حرفم را تایید می‌کند، انگار نمی‌خواهد حرفی را تحمیل کند و بیشتر سعی بران دارد ببیند کدام حرفم دوتا می‌شود. دست زیر چانه‌اش می‌زند و می‌گوید: - خودت رو معرفی کن واسم، کامل و واضح، بعدش هم بگو توی کدوم گروه متوجه شدی فراخوان داده شده. آب دهانم را قورت می‌دهم، زیر چشمی به چشمان نافذ اش نگاه می‌کنم و به آرامی توضیح می‌دهم: - اسمم آواست، آوا فلاح، بیست و دو سالمه و رشته‌ام فناوری اطلاعات هست، توی خانواده‌ای بزرگ شدم که خانواده پدرم صدرصد عاشق نظام و مذهبی و خانواده مادرم ضد نظام البته منکر عقاید مذهبی نیستن. اون روز با مادرم رفته بودیم برای خرید روغن، وقتی برگشتیم یکم خوابیدم و بیدار شدم دیدم روزبه بهم زنگ زده چندین بار مکرر، اول خواستم جواب ندم ولی بعد جواب دادم و بهم گفت که فراخوانه همین. بازهم سرش را تکان می‌دهد و می‌گوید: - توی اظهاراتت به روزبه زیاد اشاره کردی، چقدر می‌شناسیش؟! سری به طرفین تکان می‌دهم و می‌گویم: - دیگه اصلا نمی‌شناسمش، اون شب بهش زنگ زدم گفتم اومدن سراغم گفت هیچ اسمی ازش نیارم. - اون از دست نیروهای ما توی اون کوچه موقع شهادت امیرعلی فرار کرده بود، انگار وسط فرارش لباس عوض می‌کنه که نیروهای ما نمی‌تونن پیداش کنن. متعجب کمی نگاهش می‌کنم، سر شب وقتی اورا دیدم یک کاپشن مشکی، ماسک مشکی و شلوار بگی به تن داشت. ولی وقتی که از کوچه فرار کرده بود، پشت سرم آمد لباسش فرق داشت! تازه مغز من ریکاوری می‌شود، تازه یادم می‌آید جای لباس‌های خودش لباسی با آرم بسیج یا سپاه نمی‌دانم اما لباس نظامی بر تن‌اش بود. همه‌ی این‌هارا به او می‌گویم، سکوت می‌کند تا حرفم تمام شود و می‌گوید: - ما هنوز فرصت نکردیم که سراغ گوشی‌ات بریم، ولی به محض پیش اومدن موقعیت همه چیز مشخص میشه. از روی صندلی بلند می‌شود، می‌خواهد برود که مانع‌اش می‌شوم؛ - چه اتفاقی واسه من میوفته؟ اعدام میشم؟! - هنوز جرم شما ثابت نشده نگران نباشید. 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
- طعمه‌ای از جنس خودشان - وارد اتاق می‌شوم، حرف‌هایش همان‌هایی بود که بارها گفته است و نمی‌دانم جز چند موردی نشد از حرف‌هایش چیز دیگری درآورد. پشت میز می‌نشینم و دستانم را بهم می‌چسبانم مقابل دهانم قرار می‌دهم، مغزم ناخداگاه به سمت آن شب حرکت می‌کند. آن کوچه تاریخ و پیکر همسر امیرعلی و دختری که بالای سرش نشسته بود. حسی در ته دلم می‌گوید او قاتل نیست اما نمی‌شود با یک حس به اطمینان رسید. در آرام ضربه‌ای می‌خورد و باز می‌شود، سیدمهدی داخل می‌آید و فلشی را مقابل ام می‌گذارد. - یکی از خونه‌های کوچه‌ای که همسر امیرعلی مورد ضرب و شتم قرار گرفت و برسی کردیم، شماهم فیلم اش رو ببینید. سری تکان می‌دهم و فلش کوچک را برمی‌دارم، در لپ‌تاپ می‌گذارم که سیدمهدی پشت سرم کنار صندلی ام می‌ایستد. فایل را باز می‌کنم و فیلم هرچند کیفیت خیلی کمی دارد اما از آن سر کوچه که نزدیک به محل جرم بوده است ضبط شده. از چند دقیقه قبل از حادثه است، که خانم امیرعلی وارد کوچه می‌شود، او که وارد می‌شود از آن طرف کوچه گروهی از آن اوباش می‌گذرند و وقتی تاریکی کوچه و تنهایی زهرا خانم را می‌بینند، با خنده‌هایی شیطانی به سمت اش می‌آیند. از باز و بسته شدن دهان‌هایشان مشخص است که می‌خندند، زهرا خانم ترسیده به دیوار خانه‌ای تکیه می‌دهد و از شانس او انگار خانه‌های آن کوچه خالی هستند. حتی اگه خالی نباشند هم کسی جرعت نمی‌کند که به کمک او بیاید. زهرا خانم به دیوار چسبیده و منتظر است که آن‌ها بروند اما به قصد او وارد کوچه شده اند و گروهی به او حمله می‌کنند. در جمع شش نفره شان، چهار مرد و دو دختر جوان دیده می‌شود، دخترانی که موهایشان را بالا بسته و ماسک زده اند. فیلم را متوقف می‌کنم، بر صورت دختران زوم می‌کنم اما چون ماسک دارند قابل شناسایی نیستند، رو به سیدمهدی می‌گویم: - این چهره‌هارو بفرستید واسه اطلاعات، تا شناسایی بشن. سری به تایید تکان می‌دهد، ادامه‌ی فیلم را دلی برایم نمانده که ببینم و از آن بخش می‌خواهم گذر کنم که صدای زنی در سالن به گوش می‌رسد. فریادهایی که می‌زند و همه‌ی مارا به فحش بسته است نشان می‌دهد دنبال چیزی به این‌جا آمده است. حاجی برای رسیدگی به پرونده‌ها به سازمان اطلاعات رفته و در نبود اون من جانشین اش هستم. از روی صندلی بلند می‌شوم و از اتاق بیرون می‌روم، زنی است با صورتی خراش خورده شاید مادر آوا باشد که این‌گونه بهم ریخته سراغ دخترش آمده است. بچه‌ها همه اطراف جمع شده اند و آن زن سر تا پای نظام را فحش می‌دهد، چه می‌خواهد نمی‌دانم! پشت سرش مردی ایستاده که سکوت کرده اما شانه‌هایش افتاده شده است. خانم رضایی با اشاره من سمت زن می‌رود. می‌خواهد نزدیک‌اش شود که زن اورا هول می‌دهد و تلو تلو خوران به دیوار می‌خورد. - بچه خواهرم کجاست؟! عوضی ها چی‌کارش کردین؟! بچه رو چیکار کردین؟! شما همتون سالمید فقط بچه خواهر من اضافه بود؟! مادرش داره میمیره چیکارش کردین. 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
خاله‌ی کدام یک از بچه‌هاست که این‌گونه پایگاه را صدایش پر کرده است؟! میان داد و فریاد هایش من هم کمی صدایم را بالا می‌برم و می‌گویم: - خانم این‌جا خونه‌ی خاله نیست که سرتو بندازی بیای داخل و همین‌طوری داد و بیداد کنی، چخبره! سمت من برمی‌گردم، صورت‌اش از شدت عصبانیت سرخ شده و چانه‌اش می‌لرزد. - بچه خواهرم و کشتید انتظار دارید ازتون تشکر کنیم؟! سوالی نگاه‌اش می‌کنم، انتظار دارد خواهر زاده اش را بشناسم؟ - خواهر زاده شما کیه؟! پوزخندی می‌زند و با خنده می‌گوید: - همون سربازی که دیشب کشتیدش! همون که اومده بود سرباز باشه فقط شما کردیدش سپر بلا، علیرضا خاله... خاله‌ی علیرضاست که این‌گونه بی‌قراری می‌کند؟! نمی‌دانم شاید باید به دل داغدارش حق داد، این مدت آنقدر متمدن بودن خانواده شهدارا دیده‌ام که این بی‌قراری کردن ها برایم عجیب است. زن از نفس افتاده روی صندلی می‌نشیند و زیر لب ناله می‌کند، مردی که پشت سرش ایستاده بود سمت من می‌آید. - پسرم که گناهی نداشت! دست روی شانه‌های خمیده اش می‌گذارم و می‌گویم: - پسرت عاقبت بخیر شد! انشالله به سیدالشهدا محشور باشه. شانه‌هایش آرام می‌لرزد که خاله اش باز بلند می‌شود و این‌بار سمت من حمله می‌کند: - عاقبت بخیر شد؟! پس شماها چرا عاقبت بخیر نمی‌شید؟! چرا شماها نمیمیرید ما راحت بشیم؟! جواب چراهایش را نمی‌توانم بدهم، دل‌اش داغ‌دار است و سوخته، نمی‌شود انظار داشت معقول رفتار کند. در مقابل‌اش سکوت می‌کنم و دعوت به صبر اما هر حرف من انگار آتش آن‌ها را شعله‌ور تر می‌کند. بعداز تخلیه خودشان از پایگاه بیرون می‌روند، نگاهم تا دوستان علیرضا کشیده می‌شود آن‌ها هم بی‌قرار رفیقشان هستند، اما از رفتنش گله ندارند، از اینکه خودشان همراهش نرفتند گله دارند. سمت اتاق باز میگردم، لپ‌تاپ را که روشن می‌بینم تازه یادم میوفتد که مشغول چه کاری بوده ام، باید صحنه جرم را برسی می‌کردم. در باز می‌شود و بعداز من حاجی داخل می‌آید، از جریان خاله و پدر علیرضا ناراحت است و سخت لب باز می‌کند. - چی‌کار کردی با این دختره؟! نفس ام را بیرون می‌دهم و می‌گویم: - حاجی می‌تونیم ازش به عنوان یک طعمه استفاده کنیم، به محض آزادی قطعا میره سراغ رابط هاش. حاجی سری تکان می‌دهد و می‌گوید: - از گوشیش اطلاعاتی دستگیرتون نشد؟! سری به طرفین تکان می‌دهم. - وقتی فهمیدن دستگیر شده، تمام اطلاعاتی که میشد داشت و حذف کردن، گروه های تلگرامی‌شون، چت‌هاشون، نسبتا چیز زیادی جز چندتا شماره دستگیر ما نشد. 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
روی صندلی می‌نشیند، عادت ندارم وقتی حاجی روی صندلی ها می‌نشیند من پشت میز باشم، مقابل اش می‌نشینم و از فلاسک برایش چای می‌ریزم. - میترسم اگه به عنوان طعمه بفرستیمش بیرون، حذفش کنن یاسین. حرف‌اش معقول و منطقی است اما شاید با تعقیب و مراقبت بشود جلوی حذف شدنش را گرفت. هرطور که شده نظریه‌ام را به حاجی می‌قبولانم و قرار می‌شود یکی دوساعت بعد آوا فلاح همراه با یک تیم مراقبت سه نفره از پایگاه خارج شود. اما نباید بفهمد کجا بوده و چطور به این‌جا می‌تواند برگردد. چشمانش را می‌بندند و یکی دو میدانی از پایگاه دورش می‌کنند، بعد هم آزاد می‌شود. با موتور به طور نامحسوس دنبالش می‌روم، وقتی کنار میدان پیاده می‌شود گیج تراز همیشه اطراف اش را نگاه می‌کند. زندگی عادی رواج دارد و نظام سقوط نکرده، شاید انتظار داشت با آن دوشب وقتی آزاد می‌شود نظامی جز جمهوری اسلامی وجود داشته باشد. حیران به رفتن ماشین ما نگاه می‌کند، انگار نمی‌داند کجاست و باید به کدام سمت برای رسیدن به مکان مورد نظرش برود. چند دقیقه ای گیج اطراف را نگاه می‌کند و سپس راهی را در پیش می‌گیرد، راهی که وقتی دنبال اش می‌روم پس از پیچ و خم به خانه شان ختم می‌شود. خودش را شبیه کودکی که گمشده و حالا پیدا شده در آغوش مادرش می‌اندازد، چشمان مادرش از دیدن‌اش برق می‌زند و صمیمانه بغلش می‌کند. توصیفاتی که از مادرش می‌کرد با زنی که می‌بینم همسان است، شبیه خودش تعلق خاطری به حجاب ندارد و همان‌طور با لباس خانه به استقبال‌اش می‌آید. چند دقیقه ای جلوی در می‌مانند و بعد هم داخل می‌روند، نمی‌دانم چرا با دیدن این صحنه دلم لحظه ای می‌لرزد. سال‌هاست حق در آغوش کشیدن مادر از من سلب شده است، هرگاه دلتنگ‌اش می‌شوم جای آغوش گرم‌اش سنگ سردش مقابل‌ام است. بغض که در گلویم می‌نشیند را قورت می‌دهم، اگر من جای این دختر بودم مادری نبود که این‌طور عاشقانه در آغوشش مرا مهمان کند. یسنا که خجالت می‌کشد از بغل کردن من و یلدا هم زیادی کوچک است. موتور را روشن می‌کنم، دلتنگی برای مادر باید التیام یابد و این فقط وقتی اتفاق می‌افتد که کنار مزارش بنشینم. سردی هوا سیلی سختی بر صورتم می‌زند، قبل از راه افتادن متن سخنرانی رهبر را پلی می‌کنم و ایرپاد را در گوشم می‌گذارم. صدای دلنشین آقا مرهمی است بر روی زخم‌هایی که قلبم برداشته است، انگار وصله پینه می‌شود قلبم و آرام می‌شوم. وارد بهشت‌زهرا می‌شوم و سمت مزار مادر روانه می‌شوم اما قبل از آن فاتحه‌ای برای شهدا می‌خوانم. 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
-اغوش‌گرم‌مادر- گیج در میدان ایستاده ام، لباس گرمی همراه ندارم و از سرما تمام تنم می‌لرزد. با دستانم خودم را در آغوش می‌گیرم و میدانی که به چشم‌ام آشنا نمی‌آید را نظاره می‌کنم. حالا چگونه باید برگردم؟! اصلا به خانه برگردم، پدر اجازه ماندن به من می‌دهد؟! نمی‌دانم... همین ندانستن باعث می‌شود از همین‌جایی که ایستاده ام تا خانه را پیاده طی کنم و به محض رسیدن گز گز پاهایم خبر دهند که چقدر مسیر طولانی بوده است. در این سرما اشک‌ام روان شده و صورت خیس‌ام با بادی سوخته است، چند باری هم نزدیک بود تصادف کنم و انگار خدا به دادم رسیده است. مقابل در خانه می‌رسم، مردد هستم که در بزنم یانه، هنوز خود من هم باورم نشده که آزاد شده ام و دیگر کسی به دنبالم نمی‌آید، ترس از اعدام ندارم و دیگر بازجویی نمی‌شوم. انگشت سردم را روی دکمه آیفون می‌فشارم و وقتی مادر آیفون را برمی‌دارد صدای مرا می‌شنود جای باز کردن در گوشی را می‌گذارد. به خیال این‌که نمی‌خواهد در خانه راهم دهند می‌خواهم سمتی راهی شوم که ناگهان در حیاط باز می‌شود. چشمان نگران مادر برقی می‌زند و می‌خندد، برای اولین بار محکم تراز آنچه فکرش را می‌کنم مرا در آغوش می‌گیرد. دلم برای گرمای این آغوش که فقط در کودکی سهم من بوده است، خیلی تنگ شده. آغوش اش، دستانی که دور شانه‌هایم گره می‌خورند پناه‌گاه اصلی هستند و هرچه را جز اینان پناهگاه بدانی اشتباه است. چند دقیقه‌ای محکم بغلم می‌کند و بعد به داخل دعوتم می‌کند، پا که درون خانه می‌گذارم از پشت پنجره چهره‌ی پدر را می‌بینم. من شاید فقط دو یا سه روز است که دستگیر شده بودم اما چرا صورت او این‌قدر پژمرده شده است! ترس از آبرویی که توسط من می‌توانست ریخته شود و بعد توسط خانواده‌اش سرزنش شود، اورا بیست سال پیر تر کرده است. از کنار پنجره کنار می‌رود و دست مادر روی شانه‌ام به جلو هدایتم می‌کند، بار اول است که می‌بینم این‌طور قربان صدقه‌ام می‌رود و جای نیش و کنایه تحویلم می‌گیرد. داخل که می‌شوم، تن سردم درگرمای خانه فرو می‌رود، چقدر دلم برای تخت و رختخواب خودم تنگ شده است، چقدر دلم برای دستپخت مادر تنگ شده است. به سمت اتاق روانه‌ام می‌کند و می‌گوید: - برو یه دوش آب گرم بگیر گرم بشی دخترم، منم واست شیر گرم کنم. وارد اتاق‌ام می‌شوم، کلی از وسایلم برداشته شده، لپ‌تاپ، کوله پشتی ام و خیلی از وسایل دیگر حتی ماگی که روی آن طرح شیروخورشید را هم بود دیگر نیست. به امید این‌که حداقل حوله ام باشد در کمد را باز می‌کنم، لباس‌هایم برعکس همیشه مرتب چیده شده اند. کار مادر است حتما، حوله را از چوب لباسی درمی‌آورم که نگاهم به برگه‌ای می‌افتد که در کمد گذاشته شده. کاغذ را برمی‌دارم، روی آن تاریخ و ساعتی نوشته شده است، از طرف کیست یعنی؟! دیگر حوصله این جنجال هارا ندارم، هرچه شد که شد من چه می‌توانم بکنم. کاغذ را سر جایش می‌گذارم و به سمت حمام می‌روم. 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
هتل پنج ستاره؟ نه ممنون حرم اقام❤️‍🩹🥲 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
شهدا هم هستند . . .🇮🇷 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
زیر آب گرم می‌ایستم و آب روی سرم سر می‌خورد و سرمای تنم زیر آب گرم به لرز میوفتد، لحظه ای از اتفاقات آن شب و دستگیر شدنم مقابل چشمانم نقش می‌بندد. شبیه یک فیلم می‌گذرد و لحظه به لحظه عبور می‌کند، اما ثانیه‌های زیادی بر سر لحظه دیدن یاسین همان بسیجی خوش لباسی که آن روز مدافع من شد و روز بعد به آرامی از من بازجویی کرد، متوقف می‌شوم. نمی‌دانم انگار چیزی در آن مرد برای من به جای مانده است. در آن چشم‌های نفوذ ناپذیر، در آن سیاهی مطلق عنبیه‌هایش گویی سر این کلاف سردرگم را در خود پنهان کرده است. کلافی که نفهمیدم چطور مرا در خود گم کرده و هرچقدر به دور خود می‌گردم راهی برای رهایی نمیابم. صدای مادر که از بیرون می‌آید، میفهمم مدت زیادی است در زیر دوش ایستاده ام و فکرم غرق در آن نگاه شده است. آب را می‌بندم، حوله را تن می‌کنم و آب موهایم را خشک می‌کنم، از حمام بیرون می‌آیم، مادر با لبخندی گرم روی تخت نشسته است و در سینی لیوان شیر و شیرینی گذاشته است. کنارش می‌نشینم، دست روی دستم آرام می‌گذارد و زیر لب می‌گوید: - برای اولین بار بابات بدون این‌که ما بهش بگیم رفته شیرینی خریده، خوش‌حاله ازین‌که برگشتی! پدر خوش‌حال است اما غرور مردانه اش اجازه بروز آن را نمی‌دهد، پس با خرید شیرینی می‌خواهد دل مارا بدست آورد. لبخند محوی می‌زنم و شیر و شیرینی را می‌خورم، عجیب به جانم می‌نشیند. چند روزی هست خوراکم همراه با استرس و اضطراب از گلویم پایین رفته و شبیه زهر جگرم را سوزانده است. مادر سینی را می‌برد و من هم لباس‌های تازه به تن می‌کنم، حوله‌ای کوچک دور موهای خیسم می‌پیچم و روی تخت می‌نشینم. درست است خودم آزاد شده ام اما وسایلم را پس نداده اند، گوشی ام، لپ‌تاپ و باقی وسایل پیش آن‌ها مانده است، حالا چه کسی جرعت می‌کند از آن ها بخواهد که وسایل را پس بدهند؟! خیره به دیوار می‌مانم که باز در باز می‌شود و مادر گوشی قدیمی اش را مقابلم می‌گیرد، چگونه ذهنم را خوانده و گوشی‌ای که شاید حداقل یک سالی است از آن استفاده نکرده را برایم آورده است؟! الحق که مادری در وجود او نگاشته شده است. گوشی را می‌گیرم که می‌نشیند و نصیحت وارانه می‌گوید: - پیشت باشه، سیم‌کارت داره ولی حواست باشه آوا، من و بابات این چند روز پیر شدیم. این را می‌گوید، پلک هایم را برای اطمینان‌اش می‌فشارم و بعدهم می‌رود. شاید اگر گوشی نبود بهتر بود، اما حالا که هست مگر می‌شود سراغ روزبه‌ای که ادعای معرفت می‌کرد را نگرفت؟! می‌خواهم بدانم آن شب چرا آن طور زیر پایم را خالی کرد تا در اعماق این باتلاق فرو بروم.
شماره‌اش را می‌گیرم و بعداز چند بوق جواب می‌دهد، صدای خشک و سرد اش دلم را خالی می‌کند. کمی مکث می‌کنم و بعد می‌گویم: - روزبه، آوا‌ ام، آزاد شدم. روحیه‌ی دخترانه‌ام انتظار استقبال دارد، انتظار محبتی که همیشه از جانب روزبه به من می‌رسید اما با صدای فریاد اش این انتظار از هم می‌پاشد. - کی بهت گفته به من زنگ بزنی؟! من اصلا همچین کسی رو نمی‌شناسم به من زنگ نزن. این را می‌گوید، تنم از تن صدای بلندش می‌لرزد و گوشی از دستم میوفتد. اگر من در این مرداب گرفتار شده‌ام بخشی از آن بخاطر این افراد بوده است، وگرنه من چه می دانستم آن شب قرار است چه اتفاقی بیوفتد. شیشه‌ی اشک چشمانم ترک می‌خورد و آهسته قطره‌هایش روی گونه‌ام می‌غلتد. چشمانم خیره به همان دیوار می‌ماند که این‌بار گوشی در دستم می‌لرزد، صفحه‌اش روشن می‌شود و شماره‌ای که آن را مادر، پسرم سیو کرده است بر آن نقش می‌بندد. یعنی برادرم بعداز مدت‌ها تماس گرفته است؟! یعنی می‌توانم شکستگی قلبم را با شنیدن صدایش وصله بزنم؟! تماس را وصل می‌کنم، در میان گریه دیدن شماره اش لبخند روی لبم می‌آورد و با ذوقی دخترانه اسمش را خطاب می‌کنم. - آراد داداش، خودتی؟! انگار انتظار شنیدن صدایم را دارد که با آرامش می‌گوید: - آره آوا، خودمم آراد، به مامان گفته بودم این گوشی و سیم‌کارت و بهت بده تا باهات حرف بزنم. لبخند بر روی لب‌هایم عریض تر می‌شود، این‌که به فکرم بوده است ته دلم را گرم می‌کند. با لحن گرمی می‌گویم: - خب جونم؟! چی‌کارم داشتی داداش؟! مکثی کوتاه می‌کند و بعد می‌گوید: - این شماره امنه، توی کمدت یک نوشته گذاشتم روی یک کاغذ، بردار و به قراری که نوشتم بیا منتظرتم. این را می‌گوید و ثانیه‌ای بعد صدای بوق ممتد در گوشم می‌پیچد، یاد آن کاغذ میوفتم آن را آراد گذاشته بود؟! نفس‌ام را بیرون می‌دهم، به سمت کمد می‌روم و کاغذ را برمی‌دارم. - ساعت شش و سی به وقت تهران، ونک میدان هفت حوض. این را نوشته بود و گذاشته بود در کمد، مردد از این‌که باید بروم یا نه روی تخت نشسته‌ام. نمی‌دانم شاید این‌بار رفتن به دعوت برادرم شری در آن نباشد اما چیزی در ته دلم می‌لرزد و می‌گوید که نباید بروم. بنا را بر اعتماد به برادرم می‌گذارم و لحظه شماری می‌کنم برای نزدیک شدن آن ساعت تا هرطور شده خود را به ونک برسانم. ساعت پنج عصر، با مخالفت‌های مادر و چشم‌های عصبانی پدر به هر بهانه‌ای که شده از خانه بیرون می‌زنم، با اسنپی که به سختی قبول کرده است مرا به ونک برساند، راهی می‌شوم. در بین راه دلم هنوز هم مردد است، عقلم نهیب می‌زند، اگر این‌بار دردسر شود، اگر این بار شر شود دیگر رهایی محال است! همه‌ی این‌هارا می‌دانم، اما من که برای اعتراض یا هرچیز دیگری نمی‌روم، می‌روم که برادرم را ببینم. برادری که شاید باید بگویم سال‌هاست اورا ندیده ام و نمی‌دانم به محض دیدن اورا می‌شناسم یانه. 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲