eitaa logo
[𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲|سِلنِـہ‌]
1.7هزار دنبال‌کننده
4.1هزار عکس
3.4هزار ویدیو
27 فایل
﷽ سلنه/ 𝘚𝘦𝘭𝘦𝘯𝘦 الهه‌ی ماه🌙 {رمانی عاشقانه امنیتی در دل کودتای دی‌ماه🎀🤍} ناشناس برای نظراتتون✨💌 https://6w9.ir/Harf_11173826
مشاهده در ایتا
دانلود
شهدا هم هستند . . .🇮🇷 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
زیر آب گرم می‌ایستم و آب روی سرم سر می‌خورد و سرمای تنم زیر آب گرم به لرز میوفتد، لحظه ای از اتفاقات آن شب و دستگیر شدنم مقابل چشمانم نقش می‌بندد. شبیه یک فیلم می‌گذرد و لحظه به لحظه عبور می‌کند، اما ثانیه‌های زیادی بر سر لحظه دیدن یاسین همان بسیجی خوش لباسی که آن روز مدافع من شد و روز بعد به آرامی از من بازجویی کرد، متوقف می‌شوم. نمی‌دانم انگار چیزی در آن مرد برای من به جای مانده است. در آن چشم‌های نفوذ ناپذیر، در آن سیاهی مطلق عنبیه‌هایش گویی سر این کلاف سردرگم را در خود پنهان کرده است. کلافی که نفهمیدم چطور مرا در خود گم کرده و هرچقدر به دور خود می‌گردم راهی برای رهایی نمیابم. صدای مادر که از بیرون می‌آید، میفهمم مدت زیادی است در زیر دوش ایستاده ام و فکرم غرق در آن نگاه شده است. آب را می‌بندم، حوله را تن می‌کنم و آب موهایم را خشک می‌کنم، از حمام بیرون می‌آیم، مادر با لبخندی گرم روی تخت نشسته است و در سینی لیوان شیر و شیرینی گذاشته است. کنارش می‌نشینم، دست روی دستم آرام می‌گذارد و زیر لب می‌گوید: - برای اولین بار بابات بدون این‌که ما بهش بگیم رفته شیرینی خریده، خوش‌حاله ازین‌که برگشتی! پدر خوش‌حال است اما غرور مردانه اش اجازه بروز آن را نمی‌دهد، پس با خرید شیرینی می‌خواهد دل مارا بدست آورد. لبخند محوی می‌زنم و شیر و شیرینی را می‌خورم، عجیب به جانم می‌نشیند. چند روزی هست خوراکم همراه با استرس و اضطراب از گلویم پایین رفته و شبیه زهر جگرم را سوزانده است. مادر سینی را می‌برد و من هم لباس‌های تازه به تن می‌کنم، حوله‌ای کوچک دور موهای خیسم می‌پیچم و روی تخت می‌نشینم. درست است خودم آزاد شده ام اما وسایلم را پس نداده اند، گوشی ام، لپ‌تاپ و باقی وسایل پیش آن‌ها مانده است، حالا چه کسی جرعت می‌کند از آن ها بخواهد که وسایل را پس بدهند؟! خیره به دیوار می‌مانم که باز در باز می‌شود و مادر گوشی قدیمی اش را مقابلم می‌گیرد، چگونه ذهنم را خوانده و گوشی‌ای که شاید حداقل یک سالی است از آن استفاده نکرده را برایم آورده است؟! الحق که مادری در وجود او نگاشته شده است. گوشی را می‌گیرم که می‌نشیند و نصیحت وارانه می‌گوید: - پیشت باشه، سیم‌کارت داره ولی حواست باشه آوا، من و بابات این چند روز پیر شدیم. این را می‌گوید، پلک هایم را برای اطمینان‌اش می‌فشارم و بعدهم می‌رود. شاید اگر گوشی نبود بهتر بود، اما حالا که هست مگر می‌شود سراغ روزبه‌ای که ادعای معرفت می‌کرد را نگرفت؟! می‌خواهم بدانم آن شب چرا آن طور زیر پایم را خالی کرد تا در اعماق این باتلاق فرو بروم.
شماره‌اش را می‌گیرم و بعداز چند بوق جواب می‌دهد، صدای خشک و سرد اش دلم را خالی می‌کند. کمی مکث می‌کنم و بعد می‌گویم: - روزبه، آوا‌ ام، آزاد شدم. روحیه‌ی دخترانه‌ام انتظار استقبال دارد، انتظار محبتی که همیشه از جانب روزبه به من می‌رسید اما با صدای فریاد اش این انتظار از هم می‌پاشد. - کی بهت گفته به من زنگ بزنی؟! من اصلا همچین کسی رو نمی‌شناسم به من زنگ نزن. این را می‌گوید، تنم از تن صدای بلندش می‌لرزد و گوشی از دستم میوفتد. اگر من در این مرداب گرفتار شده‌ام بخشی از آن بخاطر این افراد بوده است، وگرنه من چه می دانستم آن شب قرار است چه اتفاقی بیوفتد. شیشه‌ی اشک چشمانم ترک می‌خورد و آهسته قطره‌هایش روی گونه‌ام می‌غلتد. چشمانم خیره به همان دیوار می‌ماند که این‌بار گوشی در دستم می‌لرزد، صفحه‌اش روشن می‌شود و شماره‌ای که آن را مادر، پسرم سیو کرده است بر آن نقش می‌بندد. یعنی برادرم بعداز مدت‌ها تماس گرفته است؟! یعنی می‌توانم شکستگی قلبم را با شنیدن صدایش وصله بزنم؟! تماس را وصل می‌کنم، در میان گریه دیدن شماره اش لبخند روی لبم می‌آورد و با ذوقی دخترانه اسمش را خطاب می‌کنم. - آراد داداش، خودتی؟! انگار انتظار شنیدن صدایم را دارد که با آرامش می‌گوید: - آره آوا، خودمم آراد، به مامان گفته بودم این گوشی و سیم‌کارت و بهت بده تا باهات حرف بزنم. لبخند بر روی لب‌هایم عریض تر می‌شود، این‌که به فکرم بوده است ته دلم را گرم می‌کند. با لحن گرمی می‌گویم: - خب جونم؟! چی‌کارم داشتی داداش؟! مکثی کوتاه می‌کند و بعد می‌گوید: - این شماره امنه، توی کمدت یک نوشته گذاشتم روی یک کاغذ، بردار و به قراری که نوشتم بیا منتظرتم. این را می‌گوید و ثانیه‌ای بعد صدای بوق ممتد در گوشم می‌پیچد، یاد آن کاغذ میوفتم آن را آراد گذاشته بود؟! نفس‌ام را بیرون می‌دهم، به سمت کمد می‌روم و کاغذ را برمی‌دارم. - ساعت شش و سی به وقت تهران، ونک میدان هفت حوض. این را نوشته بود و گذاشته بود در کمد، مردد از این‌که باید بروم یا نه روی تخت نشسته‌ام. نمی‌دانم شاید این‌بار رفتن به دعوت برادرم شری در آن نباشد اما چیزی در ته دلم می‌لرزد و می‌گوید که نباید بروم. بنا را بر اعتماد به برادرم می‌گذارم و لحظه شماری می‌کنم برای نزدیک شدن آن ساعت تا هرطور شده خود را به ونک برسانم. ساعت پنج عصر، با مخالفت‌های مادر و چشم‌های عصبانی پدر به هر بهانه‌ای که شده از خانه بیرون می‌زنم، با اسنپی که به سختی قبول کرده است مرا به ونک برساند، راهی می‌شوم. در بین راه دلم هنوز هم مردد است، عقلم نهیب می‌زند، اگر این‌بار دردسر شود، اگر این بار شر شود دیگر رهایی محال است! همه‌ی این‌هارا می‌دانم، اما من که برای اعتراض یا هرچیز دیگری نمی‌روم، می‌روم که برادرم را ببینم. برادری که شاید باید بگویم سال‌هاست اورا ندیده ام و نمی‌دانم به محض دیدن اورا می‌شناسم یانه. 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
شهدا هم هستند🇮🇷✨ 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
مغازه‌ها بسته اند و از ونک هرچه به سمت هفت حوض می‌روی گروه های چندین نفره ایستاده اند، امشب هم خبری هست؟! نگران از آنکه گرفتار شوم می‌خواهم برگردم اما راه پس ندارم، راننده اسنپی سرش را سمت من برمی‌گرداند و می‌گوید: - خانم من زن و بچه دارم، همین‌جا شما پیاده شو کرایه‌ی منم نصفه بده خدا بده برکت. این را با صدایی لرزان و نگرانی می‌گوید، حس اضطراب‌اش را درک می‌کنم و باشه‌ای می‌گویم، کرایه‌اش را کامل می‌پردازم همین‌که در این شرایط مرا به این لانه زنبور آورده است ارزش دارد. هرچقدر می‌خواهد اضافه اش را پس بدهد نمی‌گیرم و پیاده می‌شوم، خودم را به پیاده رو می‌رسانم. جمعیت از ونک تا هفت حوض دسته دسته ایستاده اند و کسی کاری با آن‌ها ندارد. به آرامی از کنارشان می‌گذرم، باید به هفت حوض برسم و ببینم می‌شود آراد را در این هیاهو یافت. هرچه ساعت می‌گذرد و من به هفت حوض نزدیک می‌شوم، انگار آن‌ها به برنامه‌هایشان نزدیک می‌شوند و ترس سراسر وجودم را می‌گیرد. به هفت حوض می‌رسم و در کور ترین نقطه می‌ایستم، نگاهم را می‌چرخانم، ماشین‌های یگان ویژه آمده اند و گروه ها تبدیل به جمعیتی حدود دویست نفر شده‌اند. از سر ترس آن‌ها را شمرده ام، جمعیت از شب اول خیلی کمتر است اما بازهم هستند و من نمی‌دانستم قرار است به میان آن‌ها برسم. تن لرزانم را به دیواری می‌چسبانم و چشمانم خیره به مردمی که هنوز شعاری سر نداده اند می‌ماند. چند دقیقه‌ای می‌ایستم که دستی روی شانه‌ام غیرمنتظره می‌نشیند، سرم را به ضرب می‌چرخانم و با وحشت به صاحب دست نگاه می‌کنم. چشمانی سرد و بی‌روح، صورتی هفت تیغ شده و دستی که جای آرامش وجود مرا بیشتر پراز ترس می‌کند. نگاهش را از من می‌گیرد و به جمعیت می‌دوزد، نمی‌دانستم قرار است برادرم مرا به این میدان پراز زنبور برساند و ترس از نیش‌هایشان باعث می‌شود عقب بکشم. نفس‌ام سخت بالا می‌آید، آب دهانم را سخت قورت می‌دهم و نگاهم را به چشمان سرد اش می‌دوزم. صدای خشک تر و سرد ترش کنار گوشم ته مانده دلم را به فنا می‌دهد. - می‌دونستم شجاعت به خرج می‌دی و میای! حالا وایسا و خوب تماشا کن که چطوری بچه‌های من انتقام دستگیری تورو می‌گیرن. انتقام؟! از چه حرف می‌زند مگر من خواهان انتقام بوده‌ام؟! مردمک چشمانم می‌لرزد و چانه‌ام در همین سرما لرزش می‌گیرد. ساعت به هفت و نیم که می‌رسد، فرمانده یگان ویژه صدایش را بلند می‌کند و در بلندگو به جمعیت فقط ده دقیقه فرصت می‌دهد که متفرق شوند. جمعیت گوششان به این حرف‌ها بدهکار نیست و کم کم شروع به شعار دادن می‌کنند. چندتایی از مامورین یگان ویژه به صف می‌شوند که از طرف جوانی به یکی از آن‌ها سنگی پرتاب می‌شود. شاید اگر پدر بود، می‌شد با همان چشمان پراز غرور به او پناه برد اما حالا جای جمعیت من باید از برادرم هم بترسم. چگونه باید رها شوم از این مهلکه‌ای که ناخواسته در آن گرفتار شده ام. 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
ماموری که سنگ خورده است بر روی موتور نشسته، خودش را کنترل می‌کند و دوتا از همکارانش را وقتی ضارب را می‌بیند صدا می‌کند و به دنبال جوانک از موتور پیاده می‌شوند. به سمتش می‌دود و اوهم در جمعیت می‌دود، راه برایشان باز می‌شود، ضارب را می‌گیرند و بر زمین می‌خوابانند با اورا بگردند، ناگهان باز همان مامور سنگ خورده ضربه‌ای می‌خورد و زمین میوفتد. جمعیت ساکت کم کم صدایشان بلند می‌شود، ولش کن ولش کن، سر می‌دهند و خواهان رهایی آن جوان هستند که بازهم چند نفری سنگ پرتاب می‌کنند. چشمانم جایی بیشترین ترس را در وجودم می‌پروراند که می‌بینم کم کم از زیر کاپشن و هودی‌هایشان قمه‌هایی نوک تیز بیرون می‌آید، نزدیک میدان هفت حوض یک نفر اسلحه از زیر کاپشن بیرون می‌آورد. بقیه هم جمعیت را به گرفتن اسلحه تشویق می‌کنند، یگان ویژه این‌بار مستقیم وارد عمل می‌شود، جمعیت به سمت اتوبان رسالت درحال متفرق شدن است. من هم می‌خواهم بروم اما شانه‌ی ظریف‌ام در زیر دستان آراد اسیر شده است، خودم دیدم یگان ویژه تیراندازی نمی‌کرد اما یکی همان جوانی که درحال گشتن بودند را کشت. شبیه به خیلی از خود زنی هایی که در شب اول دیده بودم! دلم می‌خواهد این حجم از وقاحت را بالا بیاورم، چطور می‌توانند این‌قدر راحت آدم بکشند و دم از دم برنیاورند. جمعیت متفرق شده و آراد وقتی میدان را کم کم خالی می‌بیند دست مرا محکم می‌گیرد و به دنبال خودش می‌کشد، قدم‌های بلند او چندین برابر قدم‌های سست و کوتاه من است. نمی‌توانم مقاومتی کنم و ناچار به دنبال‌اش می‌روم، می‌روم رفتنم از هربار مردن سخت تراست. نیروهای یگان ویژه بیخیال معترضین مخصوصاً مسلحین نمی‌شود، به دنبالشان راهی کوچه و خیابان‌های اتوبان می‌شود و نگاه من هم دنبالشان می‌رود که ناگهان دستم کشیده می‌شود و بر زمین میوفتم. انگار در حیاط خانه‌ای پناه گرفته‌اند، و همین باعث می‌شود که یگان ویژه آنها را پیدا نکند. سرم را که بلند می‌کنم، پسران و دخترانی هم قماش آراد را کم نمی‌بینم. گویی تمام آن جمعیت در این حیاط پناه گرفته اند! آب دهانم را سخت و سوزاننده قورت می‌دهم و به سمت آراد سر می‌چرخانم. می‌خواهم صحبت کنم که انگشت اشاره اش بالا می‌آید و حرف‌هایم در نطفه خفه می‌شود. به گوشه‌ی دیوار در کنجی فرو می‌روم، صدای آژیر ماشین‌های یگان ویژه به گوش می‌رسد، نمی‌دانم چرا در میان این همه چشم ناپاک دلم آن دو چشم سیاه یاسین را می‌خواهد. لحظه ای نشد وقتی که مقابل اش نشسته‌ام احساس خطر کنم، لحظه‌ای نشد دلم بترسد و چانه‌ام بلرزد. اما حالا چشم‌های هرکدامشان ترس را بیشتر به جانم می‌رساند، بد نگاهم می‌کنند، نگاهشان سالم نیست و نمی‌دانم غیرت برادرم کجا رفته است که مرا به این میدان رسانده است. سرم را روی زانویم می‌گذارم، قلبم ضربان گرفته و ترس از آنکه مجبور شوم کنار اینان بمانم روحم را می‌آزارد، ترس از آن دارم که تنم هم مورد آزار قرار بگیرد. کاش آزاد نمی‌شدم، کاش به حرف مادر گوش می‌دادم و لجبازی نمی‌کردم. اما من فقط به برادرم اعتماد کردم، فقط اعتماد کردم! 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
اتفاقات این پارت[ مربوط به نیروهای یگان ویژه] بر اساس واقعیت بوده و نوشته شده، شما میتونید جریانش رو توی روایت اول این خبرنگار بخونید🦋✨
- نگرفتن درس عبرت - دقایقی کنار مادر بودن قلب پریشانم را آرام می‌کند، نفس‌ام راحت تر بالا می‌آید و چشمانم هرگاه اسم‌اش را می‌بیند حلقه‌ی اشک‌اش ترک می‌خورد و قطره‌ای اشک روی گونه ام می‌غلتد. نگاهم به سنگ سفید و نوشته‌هایش است، در دلم حرف‌های ناگفته‌ام را با او می‌گویم و انگار دست مادرانه اش مثل همیشه بر سرم کشیده می‌شود که آرام می‌شوم. آرام می‌شوم و این آرامش پلک‌های خسته‌ام را سنگین می‌کند، نمی‌دانم کی و چطور اما لحظه‌ای کنار قبر مادر سر می‌گذارم و خواب به چشمانم می‌آید. خوابی آسوده تراز آنکه حتی در خانه به سراغ چشمانم آمد، روحم انگار آرام میگیرد کنار مادر و ای‌کاش روح وابسته‌ی من همراه او پر می‌کشید. همان روزی که تیر بلا اورا از خانواده‌ی ما جدا کرد، از خانه‌ی ما گرفت و جای خالی‌اش میان قلب ما تا ابد ماند، کاش من همراه او بودم. شاید اگر همراه‌اش بودم، شاید اگر با او می‌مردم روح و جسمی به این سنگینی نداشتم، سنگینی آنکه نیست تا بر سرم دست مادرانه‌ای بکشد. صبح جمعه است و خیلی از خانواده‌ها اگر دیروز نیامده اند امروز به یاد اهل قبور خود افتاده اند، آمده اند و بوی گلاب بهشت زهرا را پر کرده است. خواب سبکی می‌کنم، روحم به پرواز درآمده و دیگر آن سنگینی را ندارد انگار، سال‌هاست کنار مادر نخوابیده‌ام. خانم سادات شب‌های اول که به خانه‌مان آمده بود، غریبی کردن مرا که می‌دید تا وقتی چشمانم را می‌بستم کنارم می‌نشست، انگار می‌خواست مهرش را بر دلم حاکم کند. اما من خیلی زودتراز این‌ها اورا به عنوان مادر دوممان قبول کردم، همان موقع که در خانه پدرش بود و دست خواهرم یسنا موقع درست کردن غذا سوخته بود. پدر همین یک دختر را داشت، خودش سرکار می‌رفت و یسنا و یحیی کارهای خانه را می‌کردند و کنارش درس می‌خواندند. آن روز دست یسنا با روغن داغ سوخت، صدای جیغ خواهرم و یاحسین برادرم آن‌قدر مرا ترساند که به امید کمکی راهی کوچه‌مان شدم. سر ظهر بود و هیچ‌کس نبود به ما سه طفل بی مادر مددی برساند، اما انگار دست غیب خانم سادات را از ته کوچه رساند. چشمان آبی و صورت سفید‌اش از همان اول دلم را مرهم گذاشت و سمتش دویدم، مادرانه مقابلم زانو زد. اشک‌هایم را که دید، دلیل ترس ام را که کشید همراهم شد و خواهرم را به درمانگاه رساند. شاید اگر یسنا آن اتفاق برایش نمیوفتاد، مادربزرگ به فکر زن جدید برای پدر نبود و ما همچنان بی‌مادر و یاور می‌ماندیم. مرور این خاطرات بخاطر سبک شدن روحم است، انگار مادر می‌خواهد یادآوری کند اگر خودش نیست خانم سادات هست که برایم مادری کند. چقدر گذشته است نمی‌دانم، اما صدایی گرم دستی نرم روی صورتم کشیده می‌شود. - یاسین، یاسین مادر! پلک‌هایم را از هم جدا می‌کنم، همان‌طور که کنار قبر مادر نشسته، چادر سیاه‌اش را روی تن خسته‌ام کشیده است. چند باری پلک می‌زنم، صورت مهربان و چشمان نافذ اش خواب را از سرم می‌پراند. آرام سرم را از کنار قبر جدا می‌کنم، پدر هم همراه او آمده و آن طرف قبر نشسته است. دست روی شانه‌ام می‌گذارد و مادرانه گله می‌کند: - من مادر خوبی نبودم بهم پناه بیاری، یا دلت برای حبیبه خانم تنگ شده بود؟! لبخندی ملیحی در جوابش می‌زنم و می‌گویم: - نمی‌دونم چرا دلم یهو هوای این‌جارو کرد. پدر روی یک زانو می‌نشیند، فاتحه را زمزمه می‌کند و بعد می‌گوید: - توی این سرما چطور خوابت برده پسر، سرما می‌خوری! 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اسکار بهترین پله برقی دنیا هم میرسه به این پله برقی...🦋✨¹¹⁰ 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
دست نوازشی بر روی صورت‌ام می‌کشد، مثل همیشه صندلی اش را آورده و درکنار آن فلاسک و لیوان برای رهگذران تا فاتحه‌اش به مادر برسد. آرام بر چادرش بوسه‌ای می‌زنم، چشمانش می‌خندد دست‌اش را زیر چشمانم روی گونه‌ام می‌کشد. - زیر چشمات گود رفته سیاه شده مامان، چی‌کار می‌کنی با خودت؟!. نفس‌ام را آه مانند بیرون می‌دهم. - به مادرم گفتم دعام کنه، شماهم دعا کن کارام درست بشه خیلی درگیرم. دست روی دستی که بر صورتم گذاشته می‌گذارم و آرام تا لبانم آن را پایین می‌آورم و می‌بوسم، دستانش همیشه بوی زندگی می‌دهد. بچه ترکه بودم، راحت‌تر در آغوشش گم می‌شدم و پناهی بود برای دل بی‌پناه من بعداز مادر، اما حالا انگار همان غرور مادر پسری بینمان حاکم شده و بوسیدن دستانش جای آن آغوش را گرفته است. هربار یلدا و یسنا بی‌محابا بغلش‌اش می‌کنند، ته دلم حسادت می‌کنم، بچه‌های یسنا و یلدا خیلی دوستش دارند، می‌گفتند مادربزرگ ما از مادربزرگ دوستانمان جوان تراست، زیباتر است. و حرف‌هایشان حرفی بود که ما سه نفر هیچ وقت رویمان نشد به او بزنیم. غرق در نگاهش بوده ام و همه چیز را مرور می‌کنم، مادر بازهم کار خودش را کرد، بازهم بودن زینب سادات را به رویم آورد و مرا پناهنده‌ی او کرد. فلاسک چای که خالی می‌شود، خواندن قرآن اوهم تمام می‌شود که پدر عزم رفتن می‌کند و به اجبار می‌خواهد همراهش شوم. اما آنقدر کار بر سرم آوار شده که دیگر وقتی ندارم برای به خانه رفتن. هرطور شده راضی‌شان می‌کنم که به محض تمام شدن کارهایم پیششان بروم، آنها می‌روند و من هم آخرین فاتحه را می‌خوانم و راهی می‌شوم. تقریباً نیم ساعتی از بهشت زهرا فاصله گرفته ام که گوشی ام زنگ می‌خورد، تماس را با ایرپاد وصل می‌کنم. صدای حسین در گوشم می‌پیچد: - آقا قرار گذاشتن واسش، ونک میدان هفت حوض ساعت شش و نیم. می‌دانستم به او هرطور شده وصل می‌شوند و بازهم راهی خیابانش می‌کنند، آدرسی که حسین گفته بود را به خاطر می‌سپارم که با جمله بعدی ذهنم را بهم می‌ریزد. - آقا این‌بار انگار برادرش ازش خواسته که به اون آدرس بره، آدرس هم جز اوناییه که اینترنشنال اعلام کرده. نفس‌ام را بیرون می‌دهم، یعنی خانوادگی در این قضایا دست دارند؟! نمی‌دانم باور بکنم یا نه، هنوز زود است برای این دست تصمیم گیری. تماس را قطع می‌کنم و قبل از شروع درگیری های امشب راهی محل کار اصلی‌ام می‌شوم، جایی که برای کمک به آن وارد پایگاه بسیج شده‌ام. به محض رسیدن، تکاپوی بچه‌ها را که می‌بینم ته دلم گرم می‌شود که این‌بار کسی از قلم‌هایشان دور نمی‌ماند. در ورودی سالن حجله‌ای برای شهدا بسته‌اند و عکس‌هایشان را بر آن چسبانده اند، چقدر مظلومانه در شهر خودشان، به دست شاید هم‌وطن های خودشان به شهادت رسیدند. به سمت اتاق خود راهی می‌شوم، بین راه با بچه‌ها سلام و احوالپرسی مختصری می‌کنم و به محض ورود به راهرویی که ختم به اتاق من می‌شود، در یکی از اتاق‌ها باز شده و آسید بیرون می‌آید. با من که روبرو می‌شود، آشفتگی درون چهره‌اش فروکش می‌کند و با لبخندی گرم به استقبالم می‌آید. - چه عجب چشم ما به دیدن آقا یاسین منور شده، خوش اومدی باباجان! آسید در این جا در نظر همه آقا خطاب می‌شود اما من اورا همان آسید خطاب می‌کنم، کسی که روزهای اول مخالف حضور من در این راه بود اما با اصرار پدرم راضی شد و حالا یکی از نیروهای خودش هستم. به صرف چایی تلخ مهمانم می‌کند، از اتفاقاتی که بچه ها توانسته‌اند رصد کنند و هنوز به گوش هیچ‌کس نرسیده است می‌گوید، از قدرتی که بچه‌ها در اطلاعات و دریایی به همگان قرار است نشان دهند با غرور صحبت می‌کند. حرف زدن با او مثل همیشه آرامش بخش است و در پایان حرف‌ها دلیل حضورم را می‌پرسد. بهترین فرصت است که درمورد پرونده‌ی آوا با او صحبت کنم، اما هنوز سر حرف را باز نکرده ام غذا از غذاخوری به اتاق می‌رسد و ناهارمان را درکنار هم می‌خوریم. مختصر می‌خورم، بیشتر مشتاق صحبت کردن هستم و می‌خواهم از کنار او بودن کمال فیض را ببرم که وقتی تعللم را می‌بیند، الحمدلله می‌گوید و جویای حرف‌هایم می‌شود. 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
حرف‌هایم درمورد این پرونده را که می‌شنود کمی مکث می‌کند و بعد همان‌طور که کمی آب می‌خورد و می‌گوید: - این اولین پرونده‌ایه که تو قراره سوژه‌ای داخل کشور داشته باشی درسته؟! سری به تایید تکان می‌دهم که در ادامه می‌گوید: - خب پس حالا شکی که داری چی هست؟! کمی مکث می‌کنم و می‌گویم: - خب آسید من میگم که ممکنه این دختر با این‌که به چیزی اعتراف نمی‌کنه اما یکی از عوامل اصلیشون باشه. خب توی پرونده‌هایی که قبلا خوندم و نتایج رو دیدم این قضیه کم تکرار نشده. سری تکان می‌دهد، نگاه‌اش را به جایی خیره می‌دوزد و سپس به چشم‌هایم نگاه می‌کند: - پرونده اش اون‌قدر پیچیده نیست، فقط شامه‌ی تیز می‌خواد که تو بدونی چطور مدیریتش کنی. الان روی ارتباطاتش، روی رفت و آمدش دقت کن ببین به کجا می‌رسی. گفتی الان به برادرش وصل شده، خب به بچه‌های اطلاعات بگو روی برادرش سوال بشن ببینن کیه یا اصلا چی‌کاره اس. سری به تایید تکان می‌دهم، احساس می‌کنم زیادی پر حرفی کرده‌ام و سر آسید درد آمده است. خداحافظی مختصری می‌کنم و به گفته‌شان به دنبال بچه‌های اطلاعات می‌روم، در این جا در اتاقی هستند و با سیستم‌هایشان بخشی از اطلاعات را رصد می‌کنند. آرام در می‌زنم، در را باز می‌کنند و با دیدنم چهره‌هایشان می‌شکفد. - بچه‌ها ببینید کی اومده! آق یاسین. از لحن لوتی اش که آق یاسین می‌گوید خوشم می‌آید و با لبخند داخل می‌روم. - سلام بچه‌ها. تعدادشان به هفت نفری می‌رسد، تک تک جلو می‌آیند برای دست دادن و احوالپرسی کردن. اتاق فضایش نسبت به اتاق‌های دیگر تاریک تر است تا راحت‌تر بتوانند به پروژکتور متصل شوند. همگی کنار هم می‌ایستند، می‌دانند دلیل موجهی مرا به این‌جا آورده و برای یک سلام و احوالپرسی ساده نیامده ام. - خب ببینید واستون سوژه آوردم، اسم و مشخصاتش رو واستون می‌فرستم، خودش، خواهرش و خانواده اش را به طور کامل رصد کنید و به خواست آسید روی خودش هم سوار باشید. حرف‌ام تمام می‌شود که سینا می‌پرسد: - خب این سوژه نمیگی چرا توجهت رو جلب کرده؟! سری تکان می‌دهم و می‌گویم: - خب خواهرش پنجشنبه توی محل شهادت خیلی از نیروهای ما دیده شده، دستگیرش کردیم، بعد به‌عنوان طعمه فرستادیمش بیرون و به برادرش وصل شد، حالا هم برای امروز انگار برنامه دارن. سینا سری تکان می‌دهد و آدرسی می‌دهد تا اطلاعات را برایش بفرستم، بعدهم خودش شخصا کار روی این اشخاص را به عهده می‌گیرد. خیالم از او راحت است، بیشتراز بقیه تجربه دارد و مسلط تراست. همه چیز را به او می‌رسانم و از آن‌جا خارج می‌شوم، سوار موتور می‌شوم کلاه را روی سرم می‌گذارم و راه ونک میدان هفت حوض را در پیش می‌گیرم. ماندنم در این‌جا زیادی طول کشید و تا اطلاعات را به دست سینا رساندم طولانی تر هم شد. ساعت حوالی پنج عصر است، اگر با این ترافیک های تهران به موقع خود را برسانم شانس آورده ام. 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲