eitaa logo
[𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲|سِلنِـہ‌]
1.7هزار دنبال‌کننده
4.1هزار عکس
3.4هزار ویدیو
27 فایل
﷽ سلنه/ 𝘚𝘦𝘭𝘦𝘯𝘦 الهه‌ی ماه🌙 {رمانی عاشقانه امنیتی در دل کودتای دی‌ماه🎀🤍} ناشناس برای نظراتتون✨💌 https://6w9.ir/Harf_11173826
مشاهده در ایتا
دانلود
حرف‌هایم درمورد این پرونده را که می‌شنود کمی مکث می‌کند و بعد همان‌طور که کمی آب می‌خورد و می‌گوید: - این اولین پرونده‌ایه که تو قراره سوژه‌ای داخل کشور داشته باشی درسته؟! سری به تایید تکان می‌دهم که در ادامه می‌گوید: - خب پس حالا شکی که داری چی هست؟! کمی مکث می‌کنم و می‌گویم: - خب آسید من میگم که ممکنه این دختر با این‌که به چیزی اعتراف نمی‌کنه اما یکی از عوامل اصلیشون باشه. خب توی پرونده‌هایی که قبلا خوندم و نتایج رو دیدم این قضیه کم تکرار نشده. سری تکان می‌دهد، نگاه‌اش را به جایی خیره می‌دوزد و سپس به چشم‌هایم نگاه می‌کند: - پرونده اش اون‌قدر پیچیده نیست، فقط شامه‌ی تیز می‌خواد که تو بدونی چطور مدیریتش کنی. الان روی ارتباطاتش، روی رفت و آمدش دقت کن ببین به کجا می‌رسی. گفتی الان به برادرش وصل شده، خب به بچه‌های اطلاعات بگو روی برادرش سوال بشن ببینن کیه یا اصلا چی‌کاره اس. سری به تایید تکان می‌دهم، احساس می‌کنم زیادی پر حرفی کرده‌ام و سر آسید درد آمده است. خداحافظی مختصری می‌کنم و به گفته‌شان به دنبال بچه‌های اطلاعات می‌روم، در این جا در اتاقی هستند و با سیستم‌هایشان بخشی از اطلاعات را رصد می‌کنند. آرام در می‌زنم، در را باز می‌کنند و با دیدنم چهره‌هایشان می‌شکفد. - بچه‌ها ببینید کی اومده! آق یاسین. از لحن لوتی اش که آق یاسین می‌گوید خوشم می‌آید و با لبخند داخل می‌روم. - سلام بچه‌ها. تعدادشان به هفت نفری می‌رسد، تک تک جلو می‌آیند برای دست دادن و احوالپرسی کردن. اتاق فضایش نسبت به اتاق‌های دیگر تاریک تر است تا راحت‌تر بتوانند به پروژکتور متصل شوند. همگی کنار هم می‌ایستند، می‌دانند دلیل موجهی مرا به این‌جا آورده و برای یک سلام و احوالپرسی ساده نیامده ام. - خب ببینید واستون سوژه آوردم، اسم و مشخصاتش رو واستون می‌فرستم، خودش، خواهرش و خانواده اش را به طور کامل رصد کنید و به خواست آسید روی خودش هم سوار باشید. حرف‌ام تمام می‌شود که سینا می‌پرسد: - خب این سوژه نمیگی چرا توجهت رو جلب کرده؟! سری تکان می‌دهم و می‌گویم: - خب خواهرش پنجشنبه توی محل شهادت خیلی از نیروهای ما دیده شده، دستگیرش کردیم، بعد به‌عنوان طعمه فرستادیمش بیرون و به برادرش وصل شد، حالا هم برای امروز انگار برنامه دارن. سینا سری تکان می‌دهد و آدرسی می‌دهد تا اطلاعات را برایش بفرستم، بعدهم خودش شخصا کار روی این اشخاص را به عهده می‌گیرد. خیالم از او راحت است، بیشتراز بقیه تجربه دارد و مسلط تراست. همه چیز را به او می‌رسانم و از آن‌جا خارج می‌شوم، سوار موتور می‌شوم کلاه را روی سرم می‌گذارم و راه ونک میدان هفت حوض را در پیش می‌گیرم. ماندنم در این‌جا زیادی طول کشید و تا اطلاعات را به دست سینا رساندم طولانی تر هم شد. ساعت حوالی پنج عصر است، اگر با این ترافیک های تهران به موقع خود را برسانم شانس آورده ام. 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
تمام دغدغه ام شده این‌که امروز به موقع خود را می‌رسانم یانه، آن‌قدر خیابان ها این ساعت شلوغ هستند که رسیدن به یک منطقه حداقل دو یا سه ساعت راه پر پیش دارد. وقتی نمی‌توانم از خیابان های اصلی خود را برسانم، در کوچه‌ای می‌پیچم و مسیر را از راه‌های دیگر طی می‌کنم. بالاخره ساعت شش و ربع نزدیک ونک می‌شوم، از همین دور هم می‌شود گروه های چند نفره‌شان را دید که گرد هم ایستاده اند و حتما مثل شب اول برنامه دارند. ماشین یگان ویژه در محل استقرار دارد و اوضاع را تحت کنترل خود گرفته است. اما به یک‌باره همه چیز بهم می‌ریزد، مامورین یگان ویژه با چند نفری درگیر می‌شوند و صدای شعارهایشان به گوش می‌رسد. با فاصله از جمعیت از موتور پایین می‌آیم، نیروها چند نفری‌شان را می‌گیرند و وقتی حریف آن‌ها می‌شوند جمعیت به سمت اتوبان رسالت حرکت می‌کند و ونک کم کم خالی می‌شود. چشمم در میان جمعیت می‌چرخد، به دنبال آن طعمه‌ای هستم که قرار است مارا به سرنخ اصلی برساند. وسط خیابانی که پر شده از بلوک‌های خورد شده، سنگ و شیشه می‌ایستم و نزدیک میدان هفت حوض نگاهم به دختر و پسری میوفتد. دختر نمی‌خواهد پسر را همراهی کند اما پسر جسم اورا کشان کشان به دنبال خود می‌برد. نمی‌دانم چرا چیزی در دلم می‌گوید آن‌ها همان کسانی هستند که ما دنبالشان هستیم، اما نمی‌شود بی‌گدار به آب زد. با حسین ارتباط می‌گیرم. - آقا خودشونن، دختره آوا فلاح، پسره آراد فلاح. تایید حسین را که می‌گیرم با فاصله‌ای به دنبالشان را میوفتم، آن‌قدر ترسیده اند که اصلا به پشت سرشان توجه هم نمی‌کنند اما من احتیاط می‌کنم متوجه حضورم نشوند. مامورین یگان ویژه به دنبالشان می‌روند اما جایی در راه مسیر آن‌ها تغییر می‌کنند، پشت دیوار پنهان می‌شوم و می‌بینم وارد کوچه‌ای می‌شوند. یگان ویژه متوجه آن‌ها نمی‌شود اما بچه‌هایی که ما برای تعقیب و مراقبت گذاشته بودیم سوژه خودشان است به من علامت می‌دهند که متوجه شده اند. به سمت کوچه ای که رفته اند آرام می‌روم، در خانه‌ها بسته و کوچه بن‌بست است! یعنی در یکی از همین خانه‌ها پنهان شده اند، همین‌جا یکی از حیاط های پشت این درهای بسته لانه زنبور شده است. چطور می‌شود متوجه شد کدام خانه است؟! بر روی زمین ردی باقی نمانده و از هیچ کجای کوچه هم صدایی به گوش نمی‌رسد. حضور یکی از بچه‌ها را پشت سر احساس می‌کنم، علی است که آمده و اشاره می‌کند که با کوادکوپتر می‌شود از داخل خانه‌ها اطلاعات بدست آورد. اما باید صدایش محدود باشد که متوجه اش نشوند، صدای کوادکوپتر کم نمی‌شود اما می‌شود خیابان را شلوغ کرد. صدای آژیر را بیشتر می‌کنند و کوادکوپتر بسیار کوچکی که همراه دارند و بالای حیاط خانه‌ها می‌برند. تصویر دوربین‌اش را در مانیتوری که در دستان علی قرار دارد می‌توان دید، خیلی از خانه ها خالی و سفید هستند جز همین خانه اولی در کوچه که هم حس گرمای تنفس می‌دهد و کوادکوپتر هرم گرما را احساس می‌کند. کوادکوپتر وقتی با ارتفاع بالا از حیاط تصویر می‌گیرد، تعداد زیادی از همان معترضان در آن‌جا پنهان شده اند و به خیالشان گریخته اند. پوزخندی روی لبانم می‌نشیند، همه باید دستگیر شوند جز آوا و برادرش! 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
به‌شوخۍ‌به‌یڪی‌از‌دوستانم گفتم:من۲۲ساعت‌متوالۍ‌ خوابیده‌ام! گفت:بدون‌غذا؟! همین‌سخن‌رابه‌دوست‌دیگرم‌گفتم: گفت:بدون‌نماز؟! واینگونه‌خداۍ ‌هرڪس‌راشناختم... :) 💚🌿
میگفت:همیشه آدم با چیزایی که خیلی دوست داره امتحان میشه... 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
- قرار در چشمان او - چقدر گذشت از آن فرار نمی‌دانم، اما گز گز پاهایم کم‌تر شده است، نفس نفس زدنم تمام شده و گویی تنفسم به حالت عادی برگشته است. اما ترس و دلشوره ام هنوز تمام نشده است، ترسی که نمی‌دانم عاقبت‌اش چه می‌شود. سر روی زانویم گذاشته ام که دستی روی شانه‌ام می‌نشیند، با وحشت سر بلند می‌کنم که بازهم با چشم‌های سرد آراد مواجه می‌شوم. خیال کرده‌ام کسی قصد آزار ام را دارد و لحظه‌ای تنم لرزید، اما آراد هم قصد آزار روحم را دارد! آخرین بار که اورا دیدم، چشمان پراز برقی داشت، چه شد که آن برق در چشمانش خاموش شده است؟! با صدایی سرد و خشک، آرام کنار گوشم پچ پچ می‌کند: - گوشیت رو به من بده. آرام از کیفم گوشی را درمیاورم و به سمت‌اش می‌گیرم، گوشی را می‌گیرد و بعد هم در همان باغچه چال می‌کند. همین یک گوشی برایم مانده بود، آن راهم آراد به خاک سپرد! کاش از این حیاط جان سالم به در ببرم، برای گوشی می‌شود فکری کرد! یک نفر از آن‌هایی که مدام با آراد پچ پچ می‌کنند در را باز می‌کند، سرش را بیرون می‌برد و اطراف را نگاه می‌کند، وقتی از خلوتی و بی‌خطر بودن خیالش راحت می‌شود داخل می‌آید. با صدایی بلند خطاب به همگی می‌گوید: - وضعیت سفیده، دو نفره سه نفره برید بیرون توی خیابون پراکنده بشید. تک تک از حیاط بیرون می‌روند و نوبت به آراد می‌رسد، سمت من می‌آید با کشیدن دست‌ام جسم خسته ام را از زمین جدا می‌کند و به اجبار روی پاهایم می‌ایستم. کیف را روی شانه‌ام می‌ندازم، آراد منتظر می‌ماند همه پراکنده بشوند و بعد هم دست مرا می‌گیرد از قاب در بیرون می‌برد. به محض خروج تازه نفس‌ام بالا می‌آید، انگار در آن حیاط زیر آن هرم های داغ نگاه های سنگین نمی‌شد نفس کشید. آراد هنوز یک قدم برنداشته و جلو نرفته است که صدای ماشین یگان ویژه می‌آید و مامورین‌شان به دنبال فراری ها میوفتند. آراد نگاهی به انتهای کوچه می‌کند، رنگ از چهره‌ی سرد‌اش می‌پرد و دست مرا می‌کشد و برخلاف جهتی که همه فرار کرده اند به سمت خیابان می‌کشد. نمی‌خواهم بروم، ترجیح میدهم به دست مامورین اسیر باشم تا دستم در دست برادرم به بدترین وجه فشرده شود. او می‌دود و مرا به اجبار به دنبال خود می‌کشد، کشان کشان می‌روم، از کنار بوته‌ها در باغچه‌ای می‌خواهد رد شود که چشمانم به یاسین میوفتد. نمی‌دانم چرا لحظه‌ای نور امید در دلم ریشه می‌زند، جان تازه می‌گیرم و قبل از آنکه آراد به سمت خیابان فرعی‌ای برود دستم را محکم می‌کشم و به سمت یاسین که کنار ماشین یگان ویژه ایستاده است می‌دوم. ناخواسته اسم اش روی زبانم جاری می‌شود، دختری مثل من به سوی پسری چون او می‌دود. تعجب و حیرت در چشمان‌اش خودنمایی می‌کند، هم او هم اطرافیانش از این فرار من از هم خون خود به سمت یک غریبه حیرت کرده اند. شاید هم حیرت‌شان از کاری بود که پشت سر من درحال انجام بود اما متوجه اش نشدم، متوجه اش نشدم و لحظه‌ای که در نزدیکی یاسین رسیده بودم، پهلو و وسط استخوان سینه‌ام سوخت. 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
فکر کردم شاید بخاطر دویدن باشد، اما راهی که دویدم آن‌قدر زیاد نبود. شاید دویدن من و این سوزش تنها با سی ثانیه فاصله اتفاق افتاد. دلم می‌خواست قدم‌های مانده به یاسین را طی کنم و راهی که مانده کوتاه شود به چشم‌های نافذ اش نزدیک شوم، اما این‌بار سوزش شدیدی در استخوان پای راست‌ام زمین‌گیرم می‌کند. روی زمین روی دو زانو کوبیده می‌شوم و از خونی که در زیر پایم شبیه جوی آب راه باز کرده است، می‌فهمم این سوزش ها اصلا سوزشی عادی نبوده است. سوژه‌ی ساچمه است که به تنم جای خوش کرده و یادگاری ای است از تنها برادرم! دست روی قفسه سینه‌ام و پهلویم می‌گذارم، گرمای خون را خوب احساس می‌کنم، سرم را خم می‌کنم و نگاهی به برادری که اسلحه را سمت من نشانه رفته می‌کنم، چطور دلش آمد؟! مگر او نبود که در تمام روزها و‌شب‌های کودکی‌ام همپا و همراه من بود، پس چه شد که خواهرش را این‌گونه زمین‌گیر کرد؟! چطور می‌تواند بازهم در چشمان پدر و مادر نگاه کند و بگوید نگران و مراقب خواهر کوچک‌ترش بوده است؟! چشمان سرد اش این‌بار برق می‌زند، اما نه برقی که همیشه ته نگاه‌اش وجود داشت این‌بار، برق انتقام است که جای آن برق ذوق و خونگرمی را گرفته است. چشمانم سیاهی می‌رود و نزدیک به زمین افتادن ام است که یاسین دستور گرفتن آراد را می‌دهد، صدایش را گنگ و مبهم می‌شنوم. سرم هنوز به زمین نخورده است که انگار چیزی مانع برخورد‌اش می‌شود معجزه است؟ یا بال فرشتگان که حداقل از درد سرم جلو گیری کرده است؟! کمی که حس گرمای آن مانع را احساس می‌کنم می‌فهمم چیزیست شبیه به انگشت! چشمان بسته‌ام را کمی باز می‌کنم، انگار گرمای آن انگشتان به من جان می‌دهد. با دیدن چشم‌هایش، سوختن بند بند وجودم را از یاد می‌برم! چشم‌هایش خیلی زیباست، زیباتراز آن‌چه در کهکشان می‌توان دید. رگه های نازک عنبیه‌اش در این شب و سیاهی هوا برق می‌زند، برقی که ترس ندارد، برقی که امید و دلگرمی می‌دهد! ناخواسته لبخندی محو روی لب‌هایم می‌نشیند، انتظار این کار را از او نداشته ام. از شدت خون ریزی یا ضعف نمی‌دانم، اما روح از تنم جدا می‌شود و بر روی دست او بیهوش می‌شوم. اما انگار روحم می‌بیند، روحم می‌بیند که چطور سعی دارد بیدار نگهم دارد، اسمم را با پسوند خواهر خطاب می‌کند! نگاه پاک این پسر کجا و آن نگاه های نجس در آن حیاط کجا! صدایم می‌کند، یقه لباس‌ام را گرفته و تکانم می‌دهد و نمی‌داند با هر تکان سوزش زخم‌هایم بیشتر می‌شود. صدایش پراز گرماست، گرمایی که من حتی در نگاه برادرم آن را نیافتم! پایم دیگر از درد بی‌حس شده، فواره خون از پهلو و میان سینه‌ام را خوب احساس می‌کنم، جسم سرد من با این خون گرم تضاد عمیقی دارد. کمی بعد می‌گذرد، صدای ماشین اورژانس می‌آید و هوشیاری من کم و کم‌تر می‌شود. 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
- خوی وحشیانه - رد خون‌اش روی دستانم خشک شده است، هربار به آن نگاه می‌کنم بیش از پیش گیج می‌شوم. من راه فرار را عمدا برای او و برادرش باز گذاشتم، خواستم بروند تا من بتوانم به نفر اول برسم اما حرکت ناآگاهانه‌ی او تمام نقشه‌هایم را بر باد داد. اصلا چرا وقتی مرا دید آنگونه سمتم دوید؟! چرا فکر می‌کرد دویدن و فرار کردنش می‌تواند تغییری در اوضاع پرونده اش ایجاد کند؟! شاید هم نه، اصلا او به فکر تغییر نبود! گیج بودنم شبیه کسی هست که در باتلاق گیر افتاده و با هر دست و پا زدن بیشتر فرو می‌رود. ما حتی نتوانسته‌ایم هنوز به خانواده اش خبری بدهیم، چطور بگوییم پسر خودتان خواهرش را زد؟! اصلا باورشان می‌شود؟! معلوم است که نه! هنوز هم مات و متحیر آن اسلحه که با صدا خفه کن به سمت‌اش نشانه رفته بود، هستم. آخر مگر می‌شود یک برادر دلش بیاید همچین بلایی را بر سر خواهرش بیاورد؟! آن هم تیری را وسط سینه‌اش بنشانی! انگار واقعا هدف نابودی و کشتن بوده است. هیاهوی بیمارستان حالم را بدتر می‌کند، خانواده های عادی به دنبال پیکر غرق درخون فرزندانشان هستند، از طرف دیگر خانواده معترضین هم آمده اند و هرقدم هرچه فحش و بد و بیراهست به نظام و مسئولین نسبت می‌دهند. از جای برمی‌خیزم و به سمت اتاق عمل طبقه دوم می‌روم، به گمانم عمل آوا باید تا حالا تمام شده باشد. گمانم درست است که تا از آسانسور خارج می‌شوم، دکتر او هم از اتاق عمل بیرون می‌آید. سریع به سمت‌اش می‌روم و جویای حال آوا می‌شوم که کمی مکث می‌کند و می‌گوید: - خب ببینید فعلا حالشون خوبه اما باید مطمئن بشیم که وضعیتشون پایدار بشه، فعلا آی‌سی‌یو باشن تا بعد ببینیم وضعیتشون به چه شکله. سری تکان می‌دهم و می‌پرسم: - خب تیر آسیب بدی نرسونده؟! دکتر کمی لب‌هایش را روی هم فشار می‌دهد و بعد نگاهی به من می‌کند. - تیر توی پا که نه اون‌قدر هم زخم عمیقی نداشت اما تیر توی پهلو و سینه شون زخم عمیق و اثر بدی گذاشته. بعداز بهوش اومدن، ممکنه توی تنفس و صحبت کردن اذیت بشن. سری تکان می‌دهم و‌تشکر می‌کنم، دکتر می‌رود و من می‌مانم و زخم‌هایی که بر جسم دختری خورده آن هم از نزدیک ترین فرد زندگی اش. آوا که به آی‌سی‌یو منتقل می‌شود من هم وارد حیاط بیمارستان می‌شوم که با حاجی مواجه می‌شوم، بخاطر آوا قطعا نیامده است. با قدم‌هایی بلند خودش را به من می‌رساند، پله‌ها را پایین می‌روم و سلام می‌کنم با نفس‌هایی بریده جوابم را می‌دهد. - چی‌شده یاسین؟! شانه‌ای بالا می‌اندازم، در میان صدای شیون خانواده‌ها، رفت و آمد پزشک و پرستاران با صدایی که به گوش حاجی برسد می‌گوید: - برادرش وقتی دختره سمت ماشین یگان ویژه دوید با کلت زدش، اونم نه یک تیر سه تا تیر! حاجی نفس اش را بیرون می‌دهد و می‌گوید: - فکر کردم کار بچه‌های خودمونه، حالا برادرش رو گرفتید یانه؟! سری به تایید تکان دادم، روی نیمکت کنار حیاط نشست و کنارش نشستم. - حاجی شما بخاطر آوا اومدین؟! سری به نفی تکان داد. - نه اومدم که یک وقت واستون پرونده ای تشکیل ندن، که میگید کار شما نبوده. 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
حاجی چشم به رفت و آمد ها دوخته و زیر لب می‌پرسد: - به خانواده اش خبر دادین؟! سری به نفی تکان می‌دهم که می‌گوید: - طوری که ما فهمیدیم عموش توی سپاهه، اول به اون خبر بدین بهتره بعد اونا میدونن چطوری به پدر مادرش بگن. تایید می‌کنم که حاجی عزم رفتن می‌کند، دست می‌دهیم و هنگام رفتن می‌گوید: - به خانواده خودت هم خبر بده، یک وقت فکر نکنن نبودنت بخاطر اینه که آسیبی بهت رسیده. این که حاجی به همه چیز حواسش هست دلم را گرم می‌کند، قبول می‌کنم و بعداز خداحافظی گوشی ام را درمی‌آورم و شماره خانه را می‌گیرم. انتظار صدای پراز انرژی یلدا را دارم اما صدای اسرا در گوشم می‌پیچد. - الو ببرمایید. (الو بفرمایید) لبخند محوی می‌زنم، فضای بیمارستان شلوغ و شلوغ‌تر می‌شود و صدای پشت خط را کمتر می‌شنوم. - الو اسرا خانم، دایی یاسینم گوشی و بده مامان زینب! تک خنده‌ای شیرین می‌کند و بلند بلند می‌گوید: - دالی یاسینه، دالی گوبی؟! صدای کودکانه‌اش کمی حالم را بهتر می‌کند، مخصوصا این‌که حالم را با همان کودک بودنش می‌پرسد. - خوبم دایی، بگو مامان زینب بیاد اسرا. انگار حرفم را کامل نمی‌شنود و شاید هم گوشی را ازش می‌گیرند که صدای اعتراضش را که دور می‌شود می‌شنوم. چند ثانیه بعد صدای خانم سادات را می‌شنوم. - یاسین مادر! - سلام خانم سادات خوبین؟! بابا اینا خوبن؟! - آره مادر ما خوبیم تو خوبی؟! امشب بازم شلوغ شده؟! این چند شب من جون به لب شدم که! مکثی می کنم و می‌گویم: - آره منم خوبم، ببخشید که دیر خبر دادم فقط گفتم زنگ بزنم بهتون بگم خوبم نگران نباشید. الحمدلله‌ای می‌گوید و بعداز کمی صحبت دیگر، خداحافظی می‌کنم و گوشی را در جیبم می‌گذارم. چند دقیقه‌ای می‌گذرد پرستار روی پله بالایی می‌ایستد و می‌گوید: - همراه آوا فلاح. برای اولین بار که می‌گوید درست در این سروصدا متوجه نمی‌شوم، بار دوم که واضح تر می‌شنوم به سمت اش قدم تند می‌کنم. - چی‌شده؟! همراهش منم! لیستی را مقابلم می‌گیرد و می‌گوید: - این داروهارو باید بگیرید واسش. نفس ام را از سر آسودگی بیرون می‌دهم و لیست داروهارا از پرستار می‌گیرم، داروهای خواسته را تهیه می‌کنم و به آی‌سی‌یو می‌برم برای تحویل دادن. پرستار وقتی برای گرفتن داروها می‌آید درخواست دیدن آوا را می‌کنم، باید ببینم وضعیت‌اش چگونه اش جایش مناسب هست یانه. اول مخالفت می‌کند، دلم نمیخواهد اما مجبور می‌شوم از کارت شناسایی ام استفاده کنم و پرستار بین نه قبلی و جواب فعلی اش مردد می‌ماند. با مکث می‌گوید چند دقیقه کوتاه می‌توانم از پشت شیشه آوا را ببینم، من هم فرصت غنیمت می‌شمارم و داخل می‌شوم. از پشت شیشه در اتاقی که سه تخت وجود دارد و دومین تخت متعلق به آواست، کلی دستگاه به دماغ و دهن اش متصل شده و هنوز بی‌هوش است. خیالم که راحت می‌شود، از محوطه‌ی آی‌سی یو بیرون می‌آیم، حاجی گفته بود باید به خانواده اش خبر بدهم و بهترین گزینه عمویش است. شماره را از حسین خواسته بودم و اوهم توسط یک پیامک برایم فرستاده است. 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
ولی مامان شهادت توی جوونی قشنگه((: 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
دعای‌گدایت‌پشت‌پناهت‌سردار؛ 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
درست مثل عمو که غریب بود اینجا غریب مانده ام ای نور دیده ی زهرا نیا به کوفه تو را جان فاطمه،ای عشق! نیا به کوفه تو را جان زینب کبری کسی به تو برساند پیام من را کاش نیا به کوفه نیاور رقیه را آقا... نوشته ام که بیایی ولی پشیمانم خداکند که نبینی پیام مسلم را💔! 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲