#تلنگرانہ
بهشوخۍبهیڪیازدوستانم گفتم:من۲۲ساعتمتوالۍ
خوابیدهام!
گفت:بدونغذا؟!
همینسخنرابهدوستدیگرمگفتم:
گفت:بدوننماز؟!
واینگونهخداۍ
هرڪسراشناختم... :)
💚🌿
#شهید_مصطفی_چمران
میگفت:همیشه آدم با چیزایی که خیلی دوست داره امتحان میشه...
#شهیدمصطفیصدرزاده
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
#زمستان_خونین
#پلات_چهل_وچهارم
- قرار در چشمان او -
چقدر گذشت از آن فرار نمیدانم، اما گز گز پاهایم کمتر شده است، نفس نفس زدنم تمام شده و گویی تنفسم به حالت عادی برگشته است.
اما ترس و دلشوره ام هنوز تمام نشده است، ترسی که نمیدانم عاقبتاش چه میشود.
سر روی زانویم گذاشته ام که دستی روی شانهام مینشیند، با وحشت سر بلند میکنم که بازهم با چشمهای سرد آراد مواجه میشوم.
خیال کردهام کسی قصد آزار ام را دارد و لحظهای تنم لرزید، اما آراد هم قصد آزار روحم را دارد!
آخرین بار که اورا دیدم، چشمان پراز برقی داشت، چه شد که آن برق در چشمانش خاموش شده است؟!
با صدایی سرد و خشک، آرام کنار گوشم پچ پچ میکند:
- گوشیت رو به من بده.
آرام از کیفم گوشی را درمیاورم و به سمتاش میگیرم، گوشی را میگیرد و بعد هم در همان باغچه چال میکند.
همین یک گوشی برایم مانده بود، آن راهم آراد به خاک سپرد!
کاش از این حیاط جان سالم به در ببرم، برای گوشی میشود فکری کرد!
یک نفر از آنهایی که مدام با آراد پچ پچ میکنند در را باز میکند، سرش را بیرون میبرد و اطراف را نگاه میکند، وقتی از خلوتی و بیخطر بودن خیالش راحت میشود داخل میآید.
با صدایی بلند خطاب به همگی میگوید:
- وضعیت سفیده، دو نفره سه نفره برید بیرون توی خیابون پراکنده بشید.
تک تک از حیاط بیرون میروند و نوبت به آراد میرسد، سمت من میآید با کشیدن دستام جسم خسته ام را از زمین جدا میکند و به اجبار روی پاهایم میایستم.
کیف را روی شانهام میندازم، آراد منتظر میماند همه پراکنده بشوند و بعد هم دست مرا میگیرد از قاب در بیرون میبرد.
به محض خروج تازه نفسام بالا میآید، انگار در آن حیاط زیر آن هرم های داغ نگاه های سنگین نمیشد نفس کشید.
آراد هنوز یک قدم برنداشته و جلو نرفته است که صدای ماشین یگان ویژه میآید و مامورینشان به دنبال فراری ها میوفتند.
آراد نگاهی به انتهای کوچه میکند، رنگ از چهرهی سرداش میپرد و دست مرا میکشد و برخلاف جهتی که همه فرار کرده اند به سمت خیابان میکشد.
نمیخواهم بروم، ترجیح میدهم به دست مامورین اسیر باشم تا دستم در دست برادرم به بدترین وجه فشرده شود.
او میدود و مرا به اجبار به دنبال خود میکشد، کشان کشان میروم، از کنار بوتهها در باغچهای میخواهد رد شود که چشمانم به یاسین میوفتد.
نمیدانم چرا لحظهای نور امید در دلم ریشه میزند، جان تازه میگیرم و قبل از آنکه آراد به سمت خیابان فرعیای برود دستم را محکم میکشم و به سمت یاسین که کنار ماشین یگان ویژه ایستاده است میدوم.
ناخواسته اسم اش روی زبانم جاری میشود، دختری مثل من به سوی پسری چون او میدود.
تعجب و حیرت در چشماناش خودنمایی میکند، هم او هم اطرافیانش از این فرار من از هم خون خود به سمت یک غریبه حیرت کرده اند.
شاید هم حیرتشان از کاری بود که پشت سر من درحال انجام بود اما متوجه اش نشدم، متوجه اش نشدم و لحظهای که در نزدیکی یاسین رسیده بودم، پهلو و وسط استخوان سینهام سوخت.
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
#زمستان_خونین
#پلات_چهل_وچهارم
فکر کردم شاید بخاطر دویدن باشد، اما راهی که دویدم آنقدر زیاد نبود.
شاید دویدن من و این سوزش تنها با سی ثانیه فاصله اتفاق افتاد.
دلم میخواست قدمهای مانده به یاسین را طی کنم و راهی که مانده کوتاه شود به چشمهای نافذ اش نزدیک شوم، اما اینبار سوزش شدیدی در استخوان پای راستام زمینگیرم میکند.
روی زمین روی دو زانو کوبیده میشوم و از خونی که در زیر پایم شبیه جوی آب راه باز کرده است، میفهمم این سوزش ها اصلا سوزشی عادی نبوده است.
سوژهی ساچمه است که به تنم جای خوش کرده و یادگاری ای است از تنها برادرم!
دست روی قفسه سینهام و پهلویم میگذارم، گرمای خون را خوب احساس میکنم، سرم را خم میکنم و نگاهی به برادری که اسلحه را سمت من نشانه رفته میکنم، چطور دلش آمد؟!
مگر او نبود که در تمام روزها وشبهای کودکیام همپا و همراه من بود، پس چه شد که خواهرش را اینگونه زمینگیر کرد؟!
چطور میتواند بازهم در چشمان پدر و مادر نگاه کند و بگوید نگران و مراقب خواهر کوچکترش بوده است؟!
چشمان سرد اش اینبار برق میزند، اما نه برقی که همیشه ته نگاهاش وجود داشت اینبار، برق انتقام است که جای آن برق ذوق و خونگرمی را گرفته است.
چشمانم سیاهی میرود و نزدیک به زمین افتادن ام است که یاسین دستور گرفتن آراد را میدهد، صدایش را گنگ و مبهم میشنوم.
سرم هنوز به زمین نخورده است که انگار چیزی مانع برخورداش میشود معجزه است؟ یا بال فرشتگان که حداقل از درد سرم جلو گیری کرده است؟!
کمی که حس گرمای آن مانع را احساس میکنم میفهمم چیزیست شبیه به انگشت! چشمان بستهام را کمی باز میکنم، انگار گرمای آن انگشتان به من جان میدهد.
با دیدن چشمهایش، سوختن بند بند وجودم را از یاد میبرم! چشمهایش خیلی زیباست، زیباتراز آنچه در کهکشان میتوان دید.
رگه های نازک عنبیهاش در این شب و سیاهی هوا برق میزند، برقی که ترس ندارد، برقی که امید و دلگرمی میدهد!
ناخواسته لبخندی محو روی لبهایم مینشیند، انتظار این کار را از او نداشته ام.
از شدت خون ریزی یا ضعف نمیدانم، اما روح از تنم جدا میشود و بر روی دست او بیهوش میشوم.
اما انگار روحم میبیند، روحم میبیند که چطور سعی دارد بیدار نگهم دارد، اسمم را با پسوند خواهر خطاب میکند! نگاه پاک این پسر کجا و آن نگاه های نجس در آن حیاط کجا!
صدایم میکند، یقه لباسام را گرفته و تکانم میدهد و نمیداند با هر تکان سوزش زخمهایم بیشتر میشود.
صدایش پراز گرماست، گرمایی که من حتی در نگاه برادرم آن را نیافتم!
پایم دیگر از درد بیحس شده، فواره خون از پهلو و میان سینهام را خوب احساس میکنم، جسم سرد من با این خون گرم تضاد عمیقی دارد.
کمی بعد میگذرد، صدای ماشین اورژانس میآید و هوشیاری من کم و کمتر میشود.
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
+ من خواهرِ شما نیستم !
- دلیلِ شخصیم ك هستین 🩶((:
#عاشقانه_مذهبی
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
#زمستان_خونین
#پلات_چهل_وپنجم
- خوی وحشیانه -
رد خوناش روی دستانم خشک شده است، هربار به آن نگاه میکنم بیش از پیش گیج میشوم.
من راه فرار را عمدا برای او و برادرش باز گذاشتم، خواستم بروند تا من بتوانم به نفر اول برسم اما حرکت ناآگاهانهی او تمام نقشههایم را بر باد داد.
اصلا چرا وقتی مرا دید آنگونه سمتم دوید؟! چرا فکر میکرد دویدن و فرار کردنش میتواند تغییری در اوضاع پرونده اش ایجاد کند؟!
شاید هم نه، اصلا او به فکر تغییر نبود! گیج بودنم شبیه کسی هست که در باتلاق گیر افتاده و با هر دست و پا زدن بیشتر فرو میرود.
ما حتی نتوانستهایم هنوز به خانواده اش خبری بدهیم، چطور بگوییم پسر خودتان خواهرش را زد؟!
اصلا باورشان میشود؟! معلوم است که نه!
هنوز هم مات و متحیر آن اسلحه که با صدا خفه کن به سمتاش نشانه رفته بود، هستم.
آخر مگر میشود یک برادر دلش بیاید همچین بلایی را بر سر خواهرش بیاورد؟! آن هم تیری را وسط سینهاش بنشانی! انگار واقعا هدف نابودی و کشتن بوده است.
هیاهوی بیمارستان حالم را بدتر میکند، خانواده های عادی به دنبال پیکر غرق درخون فرزندانشان هستند، از طرف دیگر خانواده معترضین هم آمده اند و هرقدم هرچه فحش و بد و بیراهست به نظام و مسئولین نسبت میدهند.
از جای برمیخیزم و به سمت اتاق عمل طبقه دوم میروم، به گمانم عمل آوا باید تا حالا تمام شده باشد.
گمانم درست است که تا از آسانسور خارج میشوم، دکتر او هم از اتاق عمل بیرون میآید.
سریع به سمتاش میروم و جویای حال آوا میشوم که کمی مکث میکند و میگوید:
- خب ببینید فعلا حالشون خوبه اما باید مطمئن بشیم که وضعیتشون پایدار بشه، فعلا آیسییو باشن تا بعد ببینیم وضعیتشون به چه شکله.
سری تکان میدهم و میپرسم:
- خب تیر آسیب بدی نرسونده؟!
دکتر کمی لبهایش را روی هم فشار میدهد و بعد نگاهی به من میکند.
- تیر توی پا که نه اونقدر هم زخم عمیقی نداشت اما تیر توی پهلو و سینه شون زخم عمیق و اثر بدی گذاشته.
بعداز بهوش اومدن، ممکنه توی تنفس و صحبت کردن اذیت بشن.
سری تکان میدهم وتشکر میکنم، دکتر میرود و من میمانم و زخمهایی که بر جسم دختری خورده آن هم از نزدیک ترین فرد زندگی اش.
آوا که به آیسییو منتقل میشود من هم وارد حیاط بیمارستان میشوم که با حاجی مواجه میشوم، بخاطر آوا قطعا نیامده است.
با قدمهایی بلند خودش را به من میرساند، پلهها را پایین میروم و سلام میکنم با نفسهایی بریده جوابم را میدهد.
- چیشده یاسین؟!
شانهای بالا میاندازم، در میان صدای شیون خانوادهها، رفت و آمد پزشک و پرستاران با صدایی که به گوش حاجی برسد میگوید:
- برادرش وقتی دختره سمت ماشین یگان ویژه دوید با کلت زدش، اونم نه یک تیر سه تا تیر!
حاجی نفس اش را بیرون میدهد و میگوید:
- فکر کردم کار بچههای خودمونه، حالا برادرش رو گرفتید یانه؟!
سری به تایید تکان دادم، روی نیمکت کنار حیاط نشست و کنارش نشستم.
- حاجی شما بخاطر آوا اومدین؟!
سری به نفی تکان داد.
- نه اومدم که یک وقت واستون پرونده ای تشکیل ندن، که میگید کار شما نبوده.
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
#پلات_چهل_وششم
#زمستان_خونین
حاجی چشم به رفت و آمد ها دوخته و زیر لب میپرسد:
- به خانواده اش خبر دادین؟!
سری به نفی تکان میدهم که میگوید:
- طوری که ما فهمیدیم عموش توی سپاهه، اول به اون خبر بدین بهتره بعد اونا میدونن چطوری به پدر مادرش بگن.
تایید میکنم که حاجی عزم رفتن میکند، دست میدهیم و هنگام رفتن میگوید:
- به خانواده خودت هم خبر بده، یک وقت فکر نکنن نبودنت بخاطر اینه که آسیبی بهت رسیده.
این که حاجی به همه چیز حواسش هست دلم را گرم میکند، قبول میکنم و بعداز خداحافظی گوشی ام را درمیآورم و شماره خانه را میگیرم.
انتظار صدای پراز انرژی یلدا را دارم اما صدای اسرا در گوشم میپیچد.
- الو ببرمایید. (الو بفرمایید)
لبخند محوی میزنم، فضای بیمارستان شلوغ و شلوغتر میشود و صدای پشت خط را کمتر میشنوم.
- الو اسرا خانم، دایی یاسینم گوشی و بده مامان زینب!
تک خندهای شیرین میکند و بلند بلند میگوید:
- دالی یاسینه، دالی گوبی؟!
صدای کودکانهاش کمی حالم را بهتر میکند، مخصوصا اینکه حالم را با همان کودک بودنش میپرسد.
- خوبم دایی، بگو مامان زینب بیاد اسرا.
انگار حرفم را کامل نمیشنود و شاید هم گوشی را ازش میگیرند که صدای اعتراضش را که دور میشود میشنوم.
چند ثانیه بعد صدای خانم سادات را میشنوم.
- یاسین مادر!
- سلام خانم سادات خوبین؟! بابا اینا خوبن؟!
- آره مادر ما خوبیم تو خوبی؟! امشب بازم شلوغ شده؟! این چند شب من جون به لب شدم که!
مکثی می کنم و میگویم:
- آره منم خوبم، ببخشید که دیر خبر دادم فقط گفتم زنگ بزنم بهتون بگم خوبم نگران نباشید.
الحمدللهای میگوید و بعداز کمی صحبت دیگر، خداحافظی میکنم و گوشی را در جیبم میگذارم.
چند دقیقهای میگذرد پرستار روی پله بالایی میایستد و میگوید:
- همراه آوا فلاح.
برای اولین بار که میگوید درست در این سروصدا متوجه نمیشوم، بار دوم که واضح تر میشنوم به سمت اش قدم تند میکنم.
- چیشده؟! همراهش منم!
لیستی را مقابلم میگیرد و میگوید:
- این داروهارو باید بگیرید واسش.
نفس ام را از سر آسودگی بیرون میدهم و لیست داروهارا از پرستار میگیرم، داروهای خواسته را تهیه میکنم و به آیسییو میبرم برای تحویل دادن.
پرستار وقتی برای گرفتن داروها میآید درخواست دیدن آوا را میکنم، باید ببینم وضعیتاش چگونه اش جایش مناسب هست یانه.
اول مخالفت میکند، دلم نمیخواهد اما مجبور میشوم از کارت شناسایی ام استفاده کنم و پرستار بین نه قبلی و جواب فعلی اش مردد میماند.
با مکث میگوید چند دقیقه کوتاه میتوانم از پشت شیشه آوا را ببینم، من هم فرصت غنیمت میشمارم و داخل میشوم.
از پشت شیشه در اتاقی که سه تخت وجود دارد و دومین تخت متعلق به آواست، کلی دستگاه به دماغ و دهن اش متصل شده و هنوز بیهوش است.
خیالم که راحت میشود، از محوطهی آیسی یو بیرون میآیم، حاجی گفته بود باید به خانواده اش خبر بدهم و بهترین گزینه عمویش است.
شماره را از حسین خواسته بودم و اوهم توسط یک پیامک برایم فرستاده است.
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
درست مثل عمو که غریب بود اینجا
غریب مانده ام ای نور دیده ی زهرا
نیا به کوفه تو را جان فاطمه،ای عشق!
نیا به کوفه تو را جان زینب کبری
کسی به تو برساند پیام من را کاش
نیا به کوفه نیاور رقیه را آقا...
نوشته ام که بیایی ولی پشیمانم
خداکند که نبینی پیام مسلم را💔!
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
#زمستان_خونین
#پلات_چهل_وهفتم
خورشید چند ساعتی هست که سیاهی شب را شکسته و نورش را بر زمین بیمنت میتاباند، در نمازخانه بیمارستان مجبور به سکونت شدهام.
طبق گزارش بچهها برادر آوا دستگیر شده اما به وقت دستگیری به واسطه سیانور انگار خودکشی کرده است و روانه بیمارستان شده.
آوا با آن کارش هم خودش را به بیمارستان کشاند و هم برادرش را، شاید بهتر بود با او همکاری میکرد میرفت و در موقعیت بهتری جدا میشد، اما چه کسی میداند آوا در ان ساعت و دقیقه به چه چیزی فکر کرد که به سمت ما دوید!
ذهن آشفته ام مانع خوابم میشود و بعداز نماز به زور آنکه مغزم را خاموش کنم یک ساعتی میخوابم.
بچهها خبر میدهند که پدرمادر آوا به سمت بیمارستان راهی شده اند و خواب نصفه نیمهام را پایان میدهم.
از نمازخانه بیرون میآیم، وضعیت بیمارها و بیمارستان ها اصلا خوب نیست؛ هرگوشه یک خانواده و یک بیمار وجود دارد و اینها همه قربانی بیتوجهی به خیلی چیزها شده است.
شاید اگر از همان هفت دی هشدارهای ما به چشم میخورد کشور به این وضعیت دچار نمیشد.
پدر مادر آوا همراه عمویش در حیاط بیمارستان کنار نیمکتی که دیشب همراه حاجی بر روی آن نشستیم ایستاده اند، نگرانی در چهرهی مادرش خودنمایی میکند اما پدرش بر احساساتش مسلط تر است.
پله هارا آرام پایین میروم، تای آستین هایم را مرتب میکنم و وقتی به آنها میرسم سلام میکنم.
جواب سلامم را با تردید میدهند، حق دارند مرا نمیشناسند و نمیدانند با آنها چه کاری دارم.
کارت شناسایی ام را مقابلشان میگیرم و میگویم:
- مامور همراه دخترتون هستم، خانم آوا فلاح.
رنگ از رخسار مادرش میپرد و با چشمانی که به اشک نشسته میگوید:
- حالش خوبه؟! کجاست؟! چه بلایی سرش اومده؟!
تنها مادرش هست که جویای احوالش میشود و آن دو مرد همراه انگار روزه سکوت گرفته اند.
با لحنی ملایم خطاب به مادرش میگویم:
- از دیشب تاحالا وضعیتش بهتر شده، اشتباه خودش بود وگرنه که به این وضعیت دچار نمی چشد.
قفل سکوت پدرش که سعی دارد همسرش را سرپا نگه دارد میشکند و میگوید:
- چه بلایی سرش اومده؟! چیکار کرده مگه؟!
نگاهم را به زمین میدوزم و اتفاقات دیشب را آرام و با حوصله توضیح میدهم، بخش آخر و ضربه نهایی برادر به خواهرش انگار کمر مادرش را میشکند که روی زمین سقوط میکند و همسرش هم دیگر اورا نمیتواند نگهدارد.
عمویش نفساش را حرصی بیرون میدهد، انگار وقت سرزنش کردن یافته که خطاب به مادر آوا میگوید:
- از سه تا بچهای که تربیت کردی، فقط یدونه اش سالمه، به یدونه اش میشه گفت که از خانواده ماست، این دوتا ننگ تا ابد برای خودت و خانوادت!
این را میگوید و راه آمده را میرود، حال مادر آوا اصلا خوب نیست و پدرش هم نمیتواند مانع گریه ها و بیقراری هایش شود.
به سمت آبسردکن کنار حیاط میروم، در لیوانی آب میریزم و به سمتشان برمیگردم.
مقابلشان روی یک زانو مینشینم و لیوان را به دست پدر آوا میدهم، به زحمت کمی آب به همسرش میخوراند.
- نگران نباشید وضعیت هردوشون فعلا خوبه.
این حرفم به دنبالش تقاضای دیدار با آوا هست و من هنوز نمیدانم میشود اورا دید یانه.
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲