eitaa logo
[𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲|سِلنِـہ‌]
1.7هزار دنبال‌کننده
4.1هزار عکس
3.4هزار ویدیو
27 فایل
﷽ سلنه/ 𝘚𝘦𝘭𝘦𝘯𝘦 الهه‌ی ماه🌙 {رمانی عاشقانه امنیتی در دل کودتای دی‌ماه🎀🤍} ناشناس برای نظراتتون✨💌 https://6w9.ir/Harf_11173826
مشاهده در ایتا
دانلود
فکر کردم شاید بخاطر دویدن باشد، اما راهی که دویدم آن‌قدر زیاد نبود. شاید دویدن من و این سوزش تنها با سی ثانیه فاصله اتفاق افتاد. دلم می‌خواست قدم‌های مانده به یاسین را طی کنم و راهی که مانده کوتاه شود به چشم‌های نافذ اش نزدیک شوم، اما این‌بار سوزش شدیدی در استخوان پای راست‌ام زمین‌گیرم می‌کند. روی زمین روی دو زانو کوبیده می‌شوم و از خونی که در زیر پایم شبیه جوی آب راه باز کرده است، می‌فهمم این سوزش ها اصلا سوزشی عادی نبوده است. سوژه‌ی ساچمه است که به تنم جای خوش کرده و یادگاری ای است از تنها برادرم! دست روی قفسه سینه‌ام و پهلویم می‌گذارم، گرمای خون را خوب احساس می‌کنم، سرم را خم می‌کنم و نگاهی به برادری که اسلحه را سمت من نشانه رفته می‌کنم، چطور دلش آمد؟! مگر او نبود که در تمام روزها و‌شب‌های کودکی‌ام همپا و همراه من بود، پس چه شد که خواهرش را این‌گونه زمین‌گیر کرد؟! چطور می‌تواند بازهم در چشمان پدر و مادر نگاه کند و بگوید نگران و مراقب خواهر کوچک‌ترش بوده است؟! چشمان سرد اش این‌بار برق می‌زند، اما نه برقی که همیشه ته نگاه‌اش وجود داشت این‌بار، برق انتقام است که جای آن برق ذوق و خونگرمی را گرفته است. چشمانم سیاهی می‌رود و نزدیک به زمین افتادن ام است که یاسین دستور گرفتن آراد را می‌دهد، صدایش را گنگ و مبهم می‌شنوم. سرم هنوز به زمین نخورده است که انگار چیزی مانع برخورد‌اش می‌شود معجزه است؟ یا بال فرشتگان که حداقل از درد سرم جلو گیری کرده است؟! کمی که حس گرمای آن مانع را احساس می‌کنم می‌فهمم چیزیست شبیه به انگشت! چشمان بسته‌ام را کمی باز می‌کنم، انگار گرمای آن انگشتان به من جان می‌دهد. با دیدن چشم‌هایش، سوختن بند بند وجودم را از یاد می‌برم! چشم‌هایش خیلی زیباست، زیباتراز آن‌چه در کهکشان می‌توان دید. رگه های نازک عنبیه‌اش در این شب و سیاهی هوا برق می‌زند، برقی که ترس ندارد، برقی که امید و دلگرمی می‌دهد! ناخواسته لبخندی محو روی لب‌هایم می‌نشیند، انتظار این کار را از او نداشته ام. از شدت خون ریزی یا ضعف نمی‌دانم، اما روح از تنم جدا می‌شود و بر روی دست او بیهوش می‌شوم. اما انگار روحم می‌بیند، روحم می‌بیند که چطور سعی دارد بیدار نگهم دارد، اسمم را با پسوند خواهر خطاب می‌کند! نگاه پاک این پسر کجا و آن نگاه های نجس در آن حیاط کجا! صدایم می‌کند، یقه لباس‌ام را گرفته و تکانم می‌دهد و نمی‌داند با هر تکان سوزش زخم‌هایم بیشتر می‌شود. صدایش پراز گرماست، گرمایی که من حتی در نگاه برادرم آن را نیافتم! پایم دیگر از درد بی‌حس شده، فواره خون از پهلو و میان سینه‌ام را خوب احساس می‌کنم، جسم سرد من با این خون گرم تضاد عمیقی دارد. کمی بعد می‌گذرد، صدای ماشین اورژانس می‌آید و هوشیاری من کم و کم‌تر می‌شود. 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
- خوی وحشیانه - رد خون‌اش روی دستانم خشک شده است، هربار به آن نگاه می‌کنم بیش از پیش گیج می‌شوم. من راه فرار را عمدا برای او و برادرش باز گذاشتم، خواستم بروند تا من بتوانم به نفر اول برسم اما حرکت ناآگاهانه‌ی او تمام نقشه‌هایم را بر باد داد. اصلا چرا وقتی مرا دید آنگونه سمتم دوید؟! چرا فکر می‌کرد دویدن و فرار کردنش می‌تواند تغییری در اوضاع پرونده اش ایجاد کند؟! شاید هم نه، اصلا او به فکر تغییر نبود! گیج بودنم شبیه کسی هست که در باتلاق گیر افتاده و با هر دست و پا زدن بیشتر فرو می‌رود. ما حتی نتوانسته‌ایم هنوز به خانواده اش خبری بدهیم، چطور بگوییم پسر خودتان خواهرش را زد؟! اصلا باورشان می‌شود؟! معلوم است که نه! هنوز هم مات و متحیر آن اسلحه که با صدا خفه کن به سمت‌اش نشانه رفته بود، هستم. آخر مگر می‌شود یک برادر دلش بیاید همچین بلایی را بر سر خواهرش بیاورد؟! آن هم تیری را وسط سینه‌اش بنشانی! انگار واقعا هدف نابودی و کشتن بوده است. هیاهوی بیمارستان حالم را بدتر می‌کند، خانواده های عادی به دنبال پیکر غرق درخون فرزندانشان هستند، از طرف دیگر خانواده معترضین هم آمده اند و هرقدم هرچه فحش و بد و بیراهست به نظام و مسئولین نسبت می‌دهند. از جای برمی‌خیزم و به سمت اتاق عمل طبقه دوم می‌روم، به گمانم عمل آوا باید تا حالا تمام شده باشد. گمانم درست است که تا از آسانسور خارج می‌شوم، دکتر او هم از اتاق عمل بیرون می‌آید. سریع به سمت‌اش می‌روم و جویای حال آوا می‌شوم که کمی مکث می‌کند و می‌گوید: - خب ببینید فعلا حالشون خوبه اما باید مطمئن بشیم که وضعیتشون پایدار بشه، فعلا آی‌سی‌یو باشن تا بعد ببینیم وضعیتشون به چه شکله. سری تکان می‌دهم و می‌پرسم: - خب تیر آسیب بدی نرسونده؟! دکتر کمی لب‌هایش را روی هم فشار می‌دهد و بعد نگاهی به من می‌کند. - تیر توی پا که نه اون‌قدر هم زخم عمیقی نداشت اما تیر توی پهلو و سینه شون زخم عمیق و اثر بدی گذاشته. بعداز بهوش اومدن، ممکنه توی تنفس و صحبت کردن اذیت بشن. سری تکان می‌دهم و‌تشکر می‌کنم، دکتر می‌رود و من می‌مانم و زخم‌هایی که بر جسم دختری خورده آن هم از نزدیک ترین فرد زندگی اش. آوا که به آی‌سی‌یو منتقل می‌شود من هم وارد حیاط بیمارستان می‌شوم که با حاجی مواجه می‌شوم، بخاطر آوا قطعا نیامده است. با قدم‌هایی بلند خودش را به من می‌رساند، پله‌ها را پایین می‌روم و سلام می‌کنم با نفس‌هایی بریده جوابم را می‌دهد. - چی‌شده یاسین؟! شانه‌ای بالا می‌اندازم، در میان صدای شیون خانواده‌ها، رفت و آمد پزشک و پرستاران با صدایی که به گوش حاجی برسد می‌گوید: - برادرش وقتی دختره سمت ماشین یگان ویژه دوید با کلت زدش، اونم نه یک تیر سه تا تیر! حاجی نفس اش را بیرون می‌دهد و می‌گوید: - فکر کردم کار بچه‌های خودمونه، حالا برادرش رو گرفتید یانه؟! سری به تایید تکان دادم، روی نیمکت کنار حیاط نشست و کنارش نشستم. - حاجی شما بخاطر آوا اومدین؟! سری به نفی تکان داد. - نه اومدم که یک وقت واستون پرونده ای تشکیل ندن، که میگید کار شما نبوده. 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
حاجی چشم به رفت و آمد ها دوخته و زیر لب می‌پرسد: - به خانواده اش خبر دادین؟! سری به نفی تکان می‌دهم که می‌گوید: - طوری که ما فهمیدیم عموش توی سپاهه، اول به اون خبر بدین بهتره بعد اونا میدونن چطوری به پدر مادرش بگن. تایید می‌کنم که حاجی عزم رفتن می‌کند، دست می‌دهیم و هنگام رفتن می‌گوید: - به خانواده خودت هم خبر بده، یک وقت فکر نکنن نبودنت بخاطر اینه که آسیبی بهت رسیده. این که حاجی به همه چیز حواسش هست دلم را گرم می‌کند، قبول می‌کنم و بعداز خداحافظی گوشی ام را درمی‌آورم و شماره خانه را می‌گیرم. انتظار صدای پراز انرژی یلدا را دارم اما صدای اسرا در گوشم می‌پیچد. - الو ببرمایید. (الو بفرمایید) لبخند محوی می‌زنم، فضای بیمارستان شلوغ و شلوغ‌تر می‌شود و صدای پشت خط را کمتر می‌شنوم. - الو اسرا خانم، دایی یاسینم گوشی و بده مامان زینب! تک خنده‌ای شیرین می‌کند و بلند بلند می‌گوید: - دالی یاسینه، دالی گوبی؟! صدای کودکانه‌اش کمی حالم را بهتر می‌کند، مخصوصا این‌که حالم را با همان کودک بودنش می‌پرسد. - خوبم دایی، بگو مامان زینب بیاد اسرا. انگار حرفم را کامل نمی‌شنود و شاید هم گوشی را ازش می‌گیرند که صدای اعتراضش را که دور می‌شود می‌شنوم. چند ثانیه بعد صدای خانم سادات را می‌شنوم. - یاسین مادر! - سلام خانم سادات خوبین؟! بابا اینا خوبن؟! - آره مادر ما خوبیم تو خوبی؟! امشب بازم شلوغ شده؟! این چند شب من جون به لب شدم که! مکثی می کنم و می‌گویم: - آره منم خوبم، ببخشید که دیر خبر دادم فقط گفتم زنگ بزنم بهتون بگم خوبم نگران نباشید. الحمدلله‌ای می‌گوید و بعداز کمی صحبت دیگر، خداحافظی می‌کنم و گوشی را در جیبم می‌گذارم. چند دقیقه‌ای می‌گذرد پرستار روی پله بالایی می‌ایستد و می‌گوید: - همراه آوا فلاح. برای اولین بار که می‌گوید درست در این سروصدا متوجه نمی‌شوم، بار دوم که واضح تر می‌شنوم به سمت اش قدم تند می‌کنم. - چی‌شده؟! همراهش منم! لیستی را مقابلم می‌گیرد و می‌گوید: - این داروهارو باید بگیرید واسش. نفس ام را از سر آسودگی بیرون می‌دهم و لیست داروهارا از پرستار می‌گیرم، داروهای خواسته را تهیه می‌کنم و به آی‌سی‌یو می‌برم برای تحویل دادن. پرستار وقتی برای گرفتن داروها می‌آید درخواست دیدن آوا را می‌کنم، باید ببینم وضعیت‌اش چگونه اش جایش مناسب هست یانه. اول مخالفت می‌کند، دلم نمیخواهد اما مجبور می‌شوم از کارت شناسایی ام استفاده کنم و پرستار بین نه قبلی و جواب فعلی اش مردد می‌ماند. با مکث می‌گوید چند دقیقه کوتاه می‌توانم از پشت شیشه آوا را ببینم، من هم فرصت غنیمت می‌شمارم و داخل می‌شوم. از پشت شیشه در اتاقی که سه تخت وجود دارد و دومین تخت متعلق به آواست، کلی دستگاه به دماغ و دهن اش متصل شده و هنوز بی‌هوش است. خیالم که راحت می‌شود، از محوطه‌ی آی‌سی یو بیرون می‌آیم، حاجی گفته بود باید به خانواده اش خبر بدهم و بهترین گزینه عمویش است. شماره را از حسین خواسته بودم و اوهم توسط یک پیامک برایم فرستاده است. 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
ولی مامان شهادت توی جوونی قشنگه((: 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
دعای‌گدایت‌پشت‌پناهت‌سردار؛ 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
درست مثل عمو که غریب بود اینجا غریب مانده ام ای نور دیده ی زهرا نیا به کوفه تو را جان فاطمه،ای عشق! نیا به کوفه تو را جان زینب کبری کسی به تو برساند پیام من را کاش نیا به کوفه نیاور رقیه را آقا... نوشته ام که بیایی ولی پشیمانم خداکند که نبینی پیام مسلم را💔! 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
"روایت همسر شهید امیر منافی" 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
خورشید چند ساعتی هست که سیاهی شب را شکسته و نورش را بر زمین بی‌منت می‌تاباند، در نمازخانه بیمارستان مجبور به سکونت شده‌ام. طبق گزارش بچه‌ها برادر آوا دستگیر شده اما به وقت دستگیری به واسطه سیانور انگار خودکشی کرده است و روانه بیمارستان شده‌. آوا با آن کارش هم خودش را به بیمارستان کشاند و هم برادرش را، شاید بهتر بود با او همکاری می‌کرد می‌رفت و در موقعیت بهتری جدا می‌شد، اما چه کسی می‌داند آوا در ان ساعت و دقیقه به چه چیزی فکر کرد که به سمت ما دوید! ذهن آشفته ام مانع خوابم می‌شود و بعداز نماز به زور آنکه مغزم را خاموش کنم یک ساعتی می‌خوابم. بچه‌ها خبر می‌دهند که پدرمادر آوا به سمت بیمارستان راهی شده اند و خواب نصفه نیمه‌ام را پایان می‌دهم. از نمازخانه بیرون می‌آیم، وضعیت بیمارها و بیمارستان ها اصلا خوب نیست؛ هرگوشه یک خانواده و یک بیمار وجود دارد و این‌ها همه قربانی بی‌توجهی به خیلی چیزها شده است. شاید اگر از همان هفت دی هشدارهای ما به چشم می‌خورد کشور به این وضعیت دچار نمی‌شد. پدر مادر آوا همراه عمویش در حیاط بیمارستان کنار نیمکتی که دیشب همراه حاجی بر روی آن نشستیم ایستاده اند، نگرانی در چهره‌ی مادرش خودنمایی می‌کند اما پدرش بر احساساتش مسلط تر است. پله هارا آرام پایین می‌روم، تای آستین هایم را مرتب می‌کنم و وقتی به آنها می‌رسم سلام می‌کنم. جواب سلامم را با تردید می‌دهند، حق دارند مرا نمی‌شناسند و نمی‌دانند با آنها چه کاری دارم. کارت شناسایی ام را مقابلشان می‌گیرم و می‌گویم: - مامور همراه دخترتون هستم، خانم آوا فلاح. رنگ از رخسار مادرش می‌پرد و با چشمانی که به اشک نشسته می‌گوید: - حالش خوبه؟! کجاست؟! چه بلایی سرش اومده؟! تنها مادرش هست که جویای احوالش می‌شود و آن دو مرد همراه انگار روزه سکوت گرفته اند. با لحنی ملایم خطاب به مادرش می‌گویم: - از دیشب تاحالا وضعیتش بهتر شده، اشتباه خودش بود وگرنه که به این وضعیت دچار نمی چ‌شد. قفل سکوت پدرش که سعی دارد همسرش را سرپا نگه دارد می‌شکند و می‌گوید: - چه بلایی سرش اومده؟! چی‌کار کرده مگه؟! نگاهم را به زمین می‌دوزم و اتفاقات دیشب را آرام و با حوصله توضیح می‌دهم، بخش آخر و ضربه نهایی برادر به خواهرش انگار کمر مادرش را می‌شکند که روی زمین سقوط می‌کند و همسرش هم دیگر اورا نمی‌تواند نگهدارد. عمویش نفس‌اش را حرصی بیرون می‌دهد، انگار وقت سرزنش کردن یافته که خطاب به مادر آوا می‌گوید: - از سه تا بچه‌ای که تربیت کردی، فقط یدونه اش سالمه، به یدونه اش میشه گفت که از خانواده ماست، این دوتا ننگ تا ابد برای خودت و خانوادت! این را می‌گوید و راه آمده را می‌رود، حال مادر آوا اصلا خوب نیست و پدرش هم نمی‌تواند مانع گریه ها و بی‌قراری هایش شود. به سمت آبسردکن کنار حیاط می‌روم، در لیوانی آب میریزم و به سمتشان برمی‌گردم. مقابلشان روی یک زانو می‌نشینم و لیوان را به دست پدر آوا می‌دهم، به زحمت کمی آب به همسرش می‌خوراند. - نگران نباشید وضعیت هردوشون فعلا خوبه. این حرفم به دنبالش تقاضای دیدار با آوا هست و من هنوز نمی‌دانم می‌شود اورا دید یانه. 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
-این‌خبررابرسانیدبه‌کنعانی‌ها بوی‌پیراهن‌خونین‌کسی‌می‌آید حسین‌ابن‌علی راهی کربلا شد... 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
حال مادر آوا فقط با سرمی که به او می‌زنند کمی بهتر می‌شود، در همین حین من هم سراغ دکتر آوا می‌روم و جویای احوالش می‌شوم. گویا به هوش آمده و به بخش منتقل شده است، می‌شود اورا دید اما کوتاه و بسیار مختصر! از اتاق دکتر که به اورژانس برمی‌گردم، بجز پدر آوا دختر دیگری هم کنار مادر آوا ایستاده و دستش را گرفته است. برعکس آوا و مادرش او چادر به سر دارد و خیلی با وقار ایستاده است، نمیدانم چرا حسی در درونم می‌گوید او همان فرزندی است که عمویش عضوی از خانواده خودشان قبولش دارد. با سرفه‌ای مصلحتی توجه آقای فلاح را جلب می‌کنم، از کنار تخت همسرش به سمت من می‌آید و نگاه آن خانم هم به دنبالش کشیده می‌شود. صورت‌اش که به نیم‌رخ می‌رسد و قابل دیدن است تازه می‌فهمم شباهت زیادی نه تنها به آوا بلکه حتی به برادرش دارد. با این تفاوت که چهره‌ی آوا اورا دختری پراز انرژی و هیجان نشان می‌دهد اما او صورتی آرام و نگاهی پر مهر دارد. گویی چشمانش به دنبال پدرش، با مهری پدر دختری کشیده می‌شود و من با صدای پدرش متوجه نگاهم می‌شوم. شاید چند ثانیه ای می‌شود نگاهش را به سمت مادرش برگردانده است اما من بازهم به او نگاه می‌کردم، نمی‌دانم چرا لحظه‌ای کنترل نگاهم از دست رفت. نگاهم را به کفپوش اورژانس می‌دوزم و بعد به چشم‌های آقای فلاح نگاه می‌کنم، چشمانش هیچ جوره به چشمان پسرش شبیه نیست! منتظر جواب است از من، من هم نمی‌توانم خیال آن نگاه را از فکرم بیرون کنم و با جملاتی درهم حرف دکتر را به او می‌رسانم. شاید بهتر باشد نزدیک خانواده آوا دیگر نباشم، این که کنترل نگاهم را از دست داده‌ام پریشانم می‌کند. من کسی نبودم که با دیدن دختری این‌گونه دست و پایم را گم کنم و رنگ از رخسارم بپرد. از حیاط بیمارستان خارج می‌شوم، با همان موتوری که آمده ام راه پایگاه که نه، خانه را در پیش می‌گیرم. می‌دانم خانم سادات جویای این احوال پریشان می‌شود اما در پایگاه به افراد بیشتری باید جواب پس بدهم. به خانه می‌رسم، موتور را در پارکینگ می‌گذارم و به سمت در ورودی می‌روم، در را باز می‌کنم و طبق عادت یاالله می‌گویم! خانم سادات دوست ندارد اورا بدون روسری ببینم، با یالله من بفرمایید می‌گوید و داخل می‌روم. مدرسه ها انگار تعطیل شده و یلدا خانه نشین شده است، به هنگام ورودم سلام می‌دهد و مختصر جوابش را می‌دهم، سلامم به خانم سادات هم آن‌قدر کوتاه است که با تعجب جوابم را می‌دهد. اما دست من نیست که یک نگاه امروز حالم را این‌طور بهم ریخته است! نمی‌دانم شاید احساس گناه می‌کنم، شاید هم نه در اعماق آن چشمان چیزی یافته ام. خدای من! چه بر سرم آمده است! روی تخت می‌نشینم و سرم را میان دستانم می‌گذارم، پریشان احوالی ام اصلا توجیهی ندارد. چقدر می‌گذرد نمی‌دانم، فکرم آن‌قدر مشغول است که اصلا متوجه گذر زمان نمی‌شوم که در اتاق باز می‌شود و چندی بعد تشک تخت تکان می‌خورد. دستی روی سرم نوازش وار حرکت می‌کند، گرمای این دست زیادی آشناست! سرم را از میان دستانم بیرون می‌آورم، سینی صبحانه اولین چیزی‌است که در دست اش می‌بینم و بعد هم چشمان اوست که توجهم را می‌خرد. نمی‌دانم چه پاسخی باید بدهم اما او انگار وضعیت مرا بهتراز هرکسی می‌فهمد که بدون پرسیدن سوالی، استکان چای را سمتم می‌گیرد. 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
- دیدار درجایی که فکرش را نمی‌کرد- آوایی که همه اورا به شیطنت و پرشور و هیجانی می‌شناختند، حالا روح‌اش اسیر کالبدی شده که مجبور است روی تخت برای مدتی آرام بگیرد. دست‌اش در دست مادر و چشمان‌اش به زور باز می‌شود، نفس‌اش سنگین شده و خس خس سینه‌اش را خوب می‌شود حین نفس کشیدن متوجه شد. چقدر از آخرین باری که اورا دیدم گذشته، نمی‌دانم اما خوب می‌دانم در همین مدت آن‌قدر دلتنگ شیطنت هایش شده ام که وقتی دیشب عمو خبر داد چه اتفاقی برایش افتاده از قم تا تهران آمدم تا اورا زودتر ببینم. صبح که شنیدم در آن مهلکه نه آوا تنها بلکه تنها برادرم هم اسیر شده بود دلم لرزید، چگونه خواهر و برادری که من سال‌ها در کنارشان زندگی کرده‌ام به این وضعیت کشیده شده اند! فکرش را نمی‌کردم این آشوب روزی دامن خانواده خودم را هم بگیرد. مادر زیر لب قربان صدقه‌اش می‌رود و پدر با همان غرور همیشگی نگاهش می‌کند، آوا فکر می‌کند قلب پدر از سنگ است اما مهربانی و لطافت پدر را من آن روزی دیدم که آوا هنوز چشمی برای دیدن این دنیا نداشت. اتاق در سکوت غرق شده و جز ناله‌های کوتاه مادر و خس خس نفس‌های آوا سکوتش را کسی نمی‌شکند، آرام به پهلو روی تخت می‌نشینم و نگاه آوا سمت من می‌آید. - آبجی کوچیکه چطوره؟! چی‌شده نمی‌تونی این‌جا شیطنت کنی؟! چشمان‌اش از مواد بیهوشی که برای عمل به او زده شده، هنوز خمار است و جوابم تنها لبخندی کمرنگ روی چهره‌ی رنگ پریده اش هست. پهلویش، قفسه سینه‌اش، پایش حالا یادگاری عمیقی از برادرش دارد. مادر که از کنار آوا بودن خسته نمی‌شود، یک طوری چهره‌اش را نگاه می‌کند که انگار سال‌هاست اورا ندیده است. البته مادر حق دارد، هیچ کدام مارا وقتی کنارش بودیم آن‌طور که باید نمی‌دید! همین است که می‌گویند انسان‌ها چیزی که است دست بدهند، برایشان ارزشمند تر می‌شود. مادر سه بار هر سه فرزندش را از دست داد، هرچند من بخاطر عقایدی که دارم و ضد او عمل می‌کنم منفور به نظرش می‌آیم اما بازهم وقتی به قم می‌آمد تا سری به من بزند از چیزی کم نمی‌گذاشت. پدر کنار پنجره ایستاده و بیرون را تماشا می‌کند، آرام نگاهش می‌کنم و می‌پرسم: - شما صبحانه خوردین؟! مادر نگاهی گذرا می‌کند و پدر برنمی‌گردد اما می‌گوید: - من یه چیزی خوردم، اما مادرت چیزی نخورده. به بهانه خرید آبمیوه و کیکی از اتاق بیرون می‌آیم، فضای خانه و خانواده ما مدت‌هاست سنگین شده اما فکرش دور از انتظار بود که این سنگینی همچین پیامدی داشته باشد. به سمت بوفه بیمارستان راهی می‌شوم که پدر به دنبالم می‌آید، قدم‌هایم را کوتاه می‌کنم تا به من برسد و به محض رسیدن می‌گوید: - دوتا قهوه می‌گیری تاباهم صحبت کنیم؟! سری به تایید تکان می‌دهم، برای پدر قهوه و برای مادر کیک و آبمیوه می‌گیرم، خودم هم جای قهوه نسکافه را ترجیح می‌دهم و بعد مقابل پدر روی صندلی بوفه می‌نشینم. کمی از قهوه اش می‌خورد و بعد می‌گوید: - آزاده با آوا چی‌کار می‌کنن؟! 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲