#زمستان_خونین
#پلات_چهل_وهفتم
خورشید چند ساعتی هست که سیاهی شب را شکسته و نورش را بر زمین بیمنت میتاباند، در نمازخانه بیمارستان مجبور به سکونت شدهام.
طبق گزارش بچهها برادر آوا دستگیر شده اما به وقت دستگیری به واسطه سیانور انگار خودکشی کرده است و روانه بیمارستان شده.
آوا با آن کارش هم خودش را به بیمارستان کشاند و هم برادرش را، شاید بهتر بود با او همکاری میکرد میرفت و در موقعیت بهتری جدا میشد، اما چه کسی میداند آوا در ان ساعت و دقیقه به چه چیزی فکر کرد که به سمت ما دوید!
ذهن آشفته ام مانع خوابم میشود و بعداز نماز به زور آنکه مغزم را خاموش کنم یک ساعتی میخوابم.
بچهها خبر میدهند که پدرمادر آوا به سمت بیمارستان راهی شده اند و خواب نصفه نیمهام را پایان میدهم.
از نمازخانه بیرون میآیم، وضعیت بیمارها و بیمارستان ها اصلا خوب نیست؛ هرگوشه یک خانواده و یک بیمار وجود دارد و اینها همه قربانی بیتوجهی به خیلی چیزها شده است.
شاید اگر از همان هفت دی هشدارهای ما به چشم میخورد کشور به این وضعیت دچار نمیشد.
پدر مادر آوا همراه عمویش در حیاط بیمارستان کنار نیمکتی که دیشب همراه حاجی بر روی آن نشستیم ایستاده اند، نگرانی در چهرهی مادرش خودنمایی میکند اما پدرش بر احساساتش مسلط تر است.
پله هارا آرام پایین میروم، تای آستین هایم را مرتب میکنم و وقتی به آنها میرسم سلام میکنم.
جواب سلامم را با تردید میدهند، حق دارند مرا نمیشناسند و نمیدانند با آنها چه کاری دارم.
کارت شناسایی ام را مقابلشان میگیرم و میگویم:
- مامور همراه دخترتون هستم، خانم آوا فلاح.
رنگ از رخسار مادرش میپرد و با چشمانی که به اشک نشسته میگوید:
- حالش خوبه؟! کجاست؟! چه بلایی سرش اومده؟!
تنها مادرش هست که جویای احوالش میشود و آن دو مرد همراه انگار روزه سکوت گرفته اند.
با لحنی ملایم خطاب به مادرش میگویم:
- از دیشب تاحالا وضعیتش بهتر شده، اشتباه خودش بود وگرنه که به این وضعیت دچار نمی چشد.
قفل سکوت پدرش که سعی دارد همسرش را سرپا نگه دارد میشکند و میگوید:
- چه بلایی سرش اومده؟! چیکار کرده مگه؟!
نگاهم را به زمین میدوزم و اتفاقات دیشب را آرام و با حوصله توضیح میدهم، بخش آخر و ضربه نهایی برادر به خواهرش انگار کمر مادرش را میشکند که روی زمین سقوط میکند و همسرش هم دیگر اورا نمیتواند نگهدارد.
عمویش نفساش را حرصی بیرون میدهد، انگار وقت سرزنش کردن یافته که خطاب به مادر آوا میگوید:
- از سه تا بچهای که تربیت کردی، فقط یدونه اش سالمه، به یدونه اش میشه گفت که از خانواده ماست، این دوتا ننگ تا ابد برای خودت و خانوادت!
این را میگوید و راه آمده را میرود، حال مادر آوا اصلا خوب نیست و پدرش هم نمیتواند مانع گریه ها و بیقراری هایش شود.
به سمت آبسردکن کنار حیاط میروم، در لیوانی آب میریزم و به سمتشان برمیگردم.
مقابلشان روی یک زانو مینشینم و لیوان را به دست پدر آوا میدهم، به زحمت کمی آب به همسرش میخوراند.
- نگران نباشید وضعیت هردوشون فعلا خوبه.
این حرفم به دنبالش تقاضای دیدار با آوا هست و من هنوز نمیدانم میشود اورا دید یانه.
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
-اینخبررابرسانیدبهکنعانیها
بویپیراهنخونینکسیمیآید
حسینابنعلی راهی کربلا شد...
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
#زمستان_خونین
#پلات_چهل_وهشتم
حال مادر آوا فقط با سرمی که به او میزنند کمی بهتر میشود، در همین حین من هم سراغ دکتر آوا میروم و جویای احوالش میشوم.
گویا به هوش آمده و به بخش منتقل شده است، میشود اورا دید اما کوتاه و بسیار مختصر!
از اتاق دکتر که به اورژانس برمیگردم، بجز پدر آوا دختر دیگری هم کنار مادر آوا ایستاده و دستش را گرفته است.
برعکس آوا و مادرش او چادر به سر دارد و خیلی با وقار ایستاده است، نمیدانم چرا حسی در درونم میگوید او همان فرزندی است که عمویش عضوی از خانواده خودشان قبولش دارد.
با سرفهای مصلحتی توجه آقای فلاح را جلب میکنم، از کنار تخت همسرش به سمت من میآید و نگاه آن خانم هم به دنبالش کشیده میشود.
صورتاش که به نیمرخ میرسد و قابل دیدن است تازه میفهمم شباهت زیادی نه تنها به آوا بلکه حتی به برادرش دارد.
با این تفاوت که چهرهی آوا اورا دختری پراز انرژی و هیجان نشان میدهد اما او صورتی آرام و نگاهی پر مهر دارد.
گویی چشمانش به دنبال پدرش، با مهری پدر دختری کشیده میشود و من با صدای پدرش متوجه نگاهم میشوم.
شاید چند ثانیه ای میشود نگاهش را به سمت مادرش برگردانده است اما من بازهم به او نگاه میکردم، نمیدانم چرا لحظهای کنترل نگاهم از دست رفت.
نگاهم را به کفپوش اورژانس میدوزم و بعد به چشمهای آقای فلاح نگاه میکنم، چشمانش هیچ جوره به چشمان پسرش شبیه نیست!
منتظر جواب است از من، من هم نمیتوانم خیال آن نگاه را از فکرم بیرون کنم و با جملاتی درهم حرف دکتر را به او میرسانم.
شاید بهتر باشد نزدیک خانواده آوا دیگر نباشم، این که کنترل نگاهم را از دست دادهام پریشانم میکند.
من کسی نبودم که با دیدن دختری اینگونه دست و پایم را گم کنم و رنگ از رخسارم بپرد.
از حیاط بیمارستان خارج میشوم، با همان موتوری که آمده ام راه پایگاه که نه، خانه را در پیش میگیرم.
میدانم خانم سادات جویای این احوال پریشان میشود اما در پایگاه به افراد بیشتری باید جواب پس بدهم.
به خانه میرسم، موتور را در پارکینگ میگذارم و به سمت در ورودی میروم، در را باز میکنم و طبق عادت یاالله میگویم!
خانم سادات دوست ندارد اورا بدون روسری ببینم، با یالله من بفرمایید میگوید و داخل میروم.
مدرسه ها انگار تعطیل شده و یلدا خانه نشین شده است، به هنگام ورودم سلام میدهد و مختصر جوابش را میدهم، سلامم به خانم سادات هم آنقدر کوتاه است که با تعجب جوابم را میدهد.
اما دست من نیست که یک نگاه امروز حالم را اینطور بهم ریخته است!
نمیدانم شاید احساس گناه میکنم، شاید هم نه در اعماق آن چشمان چیزی یافته ام.
خدای من! چه بر سرم آمده است!
روی تخت مینشینم و سرم را میان دستانم میگذارم، پریشان احوالی ام اصلا توجیهی ندارد.
چقدر میگذرد نمیدانم، فکرم آنقدر مشغول است که اصلا متوجه گذر زمان نمیشوم که در اتاق باز میشود و چندی بعد تشک تخت تکان میخورد.
دستی روی سرم نوازش وار حرکت میکند، گرمای این دست زیادی آشناست!
سرم را از میان دستانم بیرون میآورم، سینی صبحانه اولین چیزیاست که در دست اش میبینم و بعد هم چشمان اوست که توجهم را میخرد.
نمیدانم چه پاسخی باید بدهم اما او انگار وضعیت مرا بهتراز هرکسی میفهمد که بدون پرسیدن سوالی، استکان چای را سمتم میگیرد.
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
#زمستان_خونین
#پلات_چهل_ونهم
- دیدار درجایی که فکرش را نمیکرد-
آوایی که همه اورا به شیطنت و پرشور و هیجانی میشناختند، حالا روحاش اسیر کالبدی شده که مجبور است روی تخت برای مدتی آرام بگیرد.
دستاش در دست مادر و چشماناش به زور باز میشود، نفساش سنگین شده و خس خس سینهاش را خوب میشود حین نفس کشیدن متوجه شد.
چقدر از آخرین باری که اورا دیدم گذشته، نمیدانم اما خوب میدانم در همین مدت آنقدر دلتنگ شیطنت هایش شده ام که وقتی دیشب عمو خبر داد چه اتفاقی برایش افتاده از قم تا تهران آمدم تا اورا زودتر ببینم.
صبح که شنیدم در آن مهلکه نه آوا تنها بلکه تنها برادرم هم اسیر شده بود دلم لرزید، چگونه خواهر و برادری که من سالها در کنارشان زندگی کردهام به این وضعیت کشیده شده اند!
فکرش را نمیکردم این آشوب روزی دامن خانواده خودم را هم بگیرد.
مادر زیر لب قربان صدقهاش میرود و پدر با همان غرور همیشگی نگاهش میکند، آوا فکر میکند قلب پدر از سنگ است اما مهربانی و لطافت پدر را من آن روزی دیدم که آوا هنوز چشمی برای دیدن این دنیا نداشت.
اتاق در سکوت غرق شده و جز نالههای کوتاه مادر و خس خس نفسهای آوا سکوتش را کسی نمیشکند، آرام به پهلو روی تخت مینشینم و نگاه آوا سمت من میآید.
- آبجی کوچیکه چطوره؟! چیشده نمیتونی اینجا شیطنت کنی؟!
چشماناش از مواد بیهوشی که برای عمل به او زده شده، هنوز خمار است و جوابم تنها لبخندی کمرنگ روی چهرهی رنگ پریده اش هست.
پهلویش، قفسه سینهاش، پایش حالا یادگاری عمیقی از برادرش دارد.
مادر که از کنار آوا بودن خسته نمیشود، یک طوری چهرهاش را نگاه میکند که انگار سالهاست اورا ندیده است.
البته مادر حق دارد، هیچ کدام مارا وقتی کنارش بودیم آنطور که باید نمیدید!
همین است که میگویند انسانها چیزی که است دست بدهند، برایشان ارزشمند تر میشود.
مادر سه بار هر سه فرزندش را از دست داد، هرچند من بخاطر عقایدی که دارم و ضد او عمل میکنم منفور به نظرش میآیم اما بازهم وقتی به قم میآمد تا سری به من بزند از چیزی کم نمیگذاشت.
پدر کنار پنجره ایستاده و بیرون را تماشا میکند، آرام نگاهش میکنم و میپرسم:
- شما صبحانه خوردین؟!
مادر نگاهی گذرا میکند و پدر برنمیگردد اما میگوید:
- من یه چیزی خوردم، اما مادرت چیزی نخورده.
به بهانه خرید آبمیوه و کیکی از اتاق بیرون میآیم، فضای خانه و خانواده ما مدتهاست سنگین شده اما فکرش دور از انتظار بود که این سنگینی همچین پیامدی داشته باشد.
به سمت بوفه بیمارستان راهی میشوم که پدر به دنبالم میآید، قدمهایم را کوتاه میکنم تا به من برسد و به محض رسیدن میگوید:
- دوتا قهوه میگیری تاباهم صحبت کنیم؟!
سری به تایید تکان میدهم، برای پدر قهوه و برای مادر کیک و آبمیوه میگیرم، خودم هم جای قهوه نسکافه را ترجیح میدهم و بعد مقابل پدر روی صندلی بوفه مینشینم.
کمی از قهوه اش میخورد و بعد میگوید:
- آزاده با آوا چیکار میکنن؟!
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
#زمستان_خونین
#پلات_پنجاهم
دستانم را دور ماگ نسکافه حلقه میکنم، اگر واضحانه بگویم چه بلایی سر آوا میآورند شاید دروغ یا حتی بزرگ نمایی باشد.
درستاش این است که بگویم خودم هم نمیدانم! نمیدانم عاقبت او و آراد چه خواهد شد هرچند برای آراد ببشتراز آوا نگران هستم.
جدای از آنکه همکاری با شورشگران داشته است، مقابل چشمان مامورین به خواهرش تیراندازی کرده و خود این عمل حکم عمومی دارد.
پدر منتظر به چشمانم خیره شده است و من با اکراه میگویم:
- شاید وضعیت آوا بهتر از آراد باشه، اما از هیچکدومشون مطمئن نیستم.
پدر نفساش را سنگین بیرون میدهد، دنیایی که برای فرزندانش میخواست بسازد آوار شده و در این آوار دو فرزندش قربانی شده اند.
عجیب است که اجازه داده آن دو شب آوا از خانه خارج شود، پدر که همیشه حواسش بود چه شد که مانع دختر کوچک اش نشد.
- شما چرا اجازه دادین که بره؟!
پوزخندی میزند و میگوید:
- از وقتی تو رفتی خیلی چیزها تغییر کرده آزاده، مادرت یک دوره ای افسردگیش حاد تر شد، آوا از خونه فراری بود ساعت رفت و آمدش مشخص نبود آراد هم که اصلا نمیدونستیم کجاست چیکار میکنه! وضعیت خانواده مون اصلا خوب نیست.
لبخندی کمرنگ میزنم، معلوم است وضعیت خوب نیست که هرکدام راهی یک سو شده و از آن خانه گریخته اند.
پدر قهوهاش را تمام میکند، آبمیوه و کیک مادر را برمیدارد و بدون زدن حرفی عزم رفتن میکند.
نسکافه ام که تمام میشود از جای برمیخیزم و از بیمارستان خارج میشوم، باید به خانه سرکشی کنم، باید ببینم اصلا چیزی مشکوکی وجود دارد یانه.
با تاکسی راهی خانه میشوم، قفل در را بعداز مدتها باز میکنم اصلا چرخش کلید در این قفل از یادم رفته بود!
در روی پاشنه میچرخد و حیاطی که انتظار داشتم مقابل چشمانم نمیآید، آن خانه و حیاطی که من ازش گذشتم و به قم رفتم اینگونه نبود!
غم از تن عریان درختان در باغچه انگار ریشه گرفته و این خانه را محاصره کرده است، حق دارند که وقتی واردش میشوند دلشان بگیرد و از آن فراری باشند.
وارد که میشوم، دیگر از آن حال خوب کودکی هایمان در خانهای گرم خبری نیست، صدای خندهی سه بچهی این خانه مدتهاست خاموش شده است.
مادری که آن موقع از صدای بازی و شیطنت هایشان آسی میشد، حالا نبود آن شیطنت ها و بازی ها موهایش را سپید کرده است.
محاسن پدر سپید شده و شانههایش خمیده تر شده، احتمالا دیگر وقتی از در داخل میآید دو دختر از هر شانهاش آویزان نمیشوند و با او بازی نمیکنند.
دیگر صدای فوتبال بازی کردن و شکستن گلدان های مادر نمیآید، خانه در سکوتی وهم انگیز فرو رفته است.
دلم برای اتاق مشترکی که با آوا داشتم تنگ شده است، اتاقی که دعوایمان میشد و هربار یکی آن دیگری را بیرون میکرد.
کاش ستونهای این خانه شبیه به قبل بود، شبیه آن روزهایی که زندگی درش جریان داشت.
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
#زمستان_خونین
#پلات_پنجاه_ویکم
-جادوی دو چشم-
پلک روی هم میگذارم و باز آن نگاه کوتاه به خاطرم میآید، انگار راه فراری برای فراموش کردن دو چشمی که خیلی گذرا و کوتاه آن را دیدم باقی نمانده است.
صدای خانم سادات میآید که برای ناهار صدایم میکند اما رغبت نمیکنم از روی تخت بلند شوم و از اتاق بیرون بروم، پاهایم قفل شده و توانایی حرکت را از دست داده ام.
نه به علاقه در یک نگاه گذرا اعتقادی داشته ام، نه تا امروز افسار دلم را اینگونه از دست داده بودم! چه بلایی بر سر جسم و روحم آمده فقط خدا میداند.
بازهم پلکهایم را میبندم و بازهم آن چشمان مقابلم ظاهر میشوند، عجیب است که آرامش آنها هیچ شباهتی به شرور بودن خواهرش نداشته است.
ذهنم درحال قیاس است که شاید کمی آرام بگیرم که صدای زنگ موبایلم توجهم را جلب میکند، از روی پاتختی آن را برمیدارم.
شمارهی حاجی است که روی آن نقش بسته، از دراز کش به نشسته تغییر حالت میدهم و تماس را وصل میکنم.
- سلام آقا خوبین؟!
- سلام ماکه خوبیم، ولی تو خوبی؟! مگه قرار نبود بیمارستان بمونی؟! چرا بچه ها رفتن گفتن نبودی؟!
اصلا فراموش کردم که نبودم را باید برایشان اعلام کنم و به محض دیدن آن دختر همه چیز را از یاد برده ام.
هیچ توجیهی برای اعلام عدم حضور ندارم و به بیراهه میروم.
- آقا حالم اصلا خوب نبود مجبور شدم از بیمارستان بیام خونه.
- خیلی خب حالت خوب نبود میگفتی من یکی رو جات بفرستم! کار خطرناکی کردی یاسین!
میدانم خطر را از چه وجهی میگوید و خودم هم میدانم توجیهم اصلا قابل قبول نیست اما چه کنم که این اتفاق افتاد و من گیر افتاده ام.
حاجی بهانههایم را به رویم نمیآورد، شاید به پای خستگی ها و شب بیداری های این مدت میگذارد و با خداحافظی مختصری قطع میکند.
همانطور درجایم خیره به دیوار مقابلم نشسته ام که در آرام باز میشود و قامت پدر در قاب آن نمایان میشود.
- انقدر مادرت صدات کرد، نمیخوای یه جوابی بهش بدی؟!
نگاه خیره ام از دیوار به سمت پدر روانه میشود، من آنقدر حال بدی داشته ام که نصف صدا زدن های خانم سادات را اصلا متوجه نشده ام.
پدر سری تکان میدهد و میرود، اوهم گمانم قطع امید کرده است!
دست من نیست که اینطور آشفته شده ام و نمیدانم باید چطور سرپا بشوم.
شاید راهاش این باشد به پایگاه برگردم و خود را با پرونده و چیزهای دیگر مشغول کنم شاید این فکر و خیال از سرم بپرد.
ایده ام را عملی میکنم و راهی پایگاه میشوم هرچند روی مواجهه با حاجی را ندارم اما از خانه نشینی بهتر است.
خانه نشینی برای منی که حتی یک روز کامل نمیتوانم یک جا بمانم سخت است، آنهم وقتی اینگونه پریشانم.
وارد اتاقم که میشوم، سید مهدی و علی نشسته اند و بر سر موضوعی بحث میکنند، حضور بدون اطلاع مرا که میبینند دست و پایشان را گم میکنند و با مِن و مِن سلام میکنند.
جواب سلامشان را میدهم و با قدمهایی کوتاه کنارشان دور میز میایستم.
- چیشده که جلسه دو نفره برگزار کردین؟!
هردو به هم نگاه میکنند و بعد علی میگوید:
- آقا یاسین هنوز از شورش و اغتشاششون نگذشته، خواهان جنگ نظامی شدن!
متعجب نگاهاش میکنم.
- کی خواهان جنگ نظامی شده؟! جریانش چیه؟!
سیدمهدی دست روی شانه ام میگذارد.
- ببین یاسین، آقا برای فردا گفتن که راهپیمایی باشه به عنوان بیست و دو دی، حالا این به کنار، طبق اخبار و گفته های شبکه های معاند از ترامپ و نتانیاهو میخوان که نقشهی اونارو کامل کنن و به سرنگونی نظام کمک کنن.
- دقیقا اتفاقی که توی جنگ دوازده روزه نیوفتاد رو میخوان اینبار عملی کنن، بعداز جنگ یادتونه که شاکی بودن چرا با ما هماهنگ نشدین!
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
#زمستان_خونین
#پلات_پنجاه_ودوم
طوری که خود من هم انتظارش را نداشتهام، حواسام از آنچه ذهنم را آشفته میکرد دور شد و حول محور مسائل پایگاه چرخید.
شنیدن حرفها، نقدها و حتی تحلیل های بچهها لحظه به لحظه ام را پر کرد و وقتی حرفها تمام شد فقط دلام میخواست به گوشهایم استراحت بدهم.
دستانم را پشت سرم قفل کرده، سرم را به آن چسباندم و کمرم را به سمت عقب کشیدم شاید کمی از خستگی هایم کم شود.
بچهها کم کم به روشی خستگی این چند ساعت صحبت و تحلیل را به در میکردند و از اتاق خارج میشدند، به محض رفتن دستی روی شانهام میرساندند خسته نباشید میگفتند و میرفتند.
آخرین نفر سیدمهدی بود که بین رفتن و نرفتن مردد بود، انگار برای او هنوز مسائلی باقی مانده بود که هنوز جواب نداشت.
دستانم را از پشت سرم برمیدارم و روی میز میگذارم.
- چی شده سید مهدی؟!
نگاهاش روی میز شیشهای حرکت میکند، استکان های چای نصفه نیمه بچهها بر جای خودشان مانده اند.
ظرف میوه دست نخورده باقی مانده و چندتایی از آب معدنی هاهم نصفه شده اند.
این ها همه نشان میدهد چقدر درگیر بوده ایم که حتی وقت خوردن چیزی نداشتهایم.
سیدمهدی مردد کنارم میایستد و میگوید:
- آقا یاسین راستش بچهها گفتن انگار خواهر این دختره و پسره که دیشب توی ونک دستگیر کردیم، اومده میخواد فرمانده رو ببینه. حاجی ام نیست باید شما برید.
دلیل تردیدش را در گفتن این حرف نمیدانم اما با شنیدن این جملات باز یاد صبح در ذهنم زنده شد.
آن آشفتگی تازه کمی آرام گرفته بود که گفتن این حرف سیدمهدی بازهم خیالام را بهم ریخت.
نفس حبس شده ام را آزاد کرده و از روی صندلی برخاستم.
- برو نگران چیزی نباش.
دست روی شانهاش میزارم، چشم هایم را برای اطمینان بهم میفشارم و وقتی خیالاش راحت میشود میرود.
از اتاق که خارج میشود، بسماللهای میگویم، نمیدانم چرا دلهره دست از سرم برنمیدارد و حالم را بدتر میکند.
نگرانی از دیدن آن دو چشم بازهم آشوب به جانم میاندازد، اما نمیشود شانه خالی کرد باید بروم و پاسخگو باشم، همه چیز را میسپارم به او که حواسش هست!
از اتاق بیرون میروم، از راهرو به سمت سالن که میروم میبینم روی صندلیها نشسته و نگاهاش به زمین دوخته شده است.
سرفهای مصلحتی میکنم، سرش را بالا میآورد و بعد روی پا میایستد چادرش را مرتب میکند و جلو میآید.
- سلام فرمانده این پایگاه بسیج شما هستید؟!
تمام عزمام را جذب میکنم و نگاهام را به زمین میدوزم تا سمت چشمهایش کشیده نشود.
- سلام بله، البته من جانشین ایشون هستم، فعلا نیستن من پاسخگو هستم بفرمایید.
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
#زمستان_خونین
#پلات_پنجاه_وسوم
عرق سرد ناخواسته روی تنام نشسته است، به دردسر لرزش دستهایم را کنترل کرده و سعی میکنم چیزی از حالام را بروز ندهم.
چطور میشود که فقط یک نفر را یکبار دیده باشی، آن را حتی نشناسی و اینطور دلت برای او بلرزد.
نه اسم این حس و حال من لرزیدن دل نیست، شاید فقط یک حس زود گذر باشد، یک حس ناآشنا که حتی نمیدانم اسم آن را چه بگذارم.
چشمام به دهان اوست که باز و بسته میشود و کلمات را ادا میکند، اما گوشهایم چیزی از صدایش نمیشوند و اصلا چیزی نمیفهمم که چه میگوید.
لحظه ای سکوت میکند، نفسام را مضطرب بیرون میدهم که میگوید:
- فکر کنم اصلا متوجه حرفهای من نشدین، شما حالتون خوبه؟!
سری تکان میدهم و دستی به پیشانیام میکشم، عرق ام را پاک میکنم و بیخوابی و خستگی را بهانهی حالم میکنم.
اما اوهم انگار برای حل کردن مشکل خواهر و برادرش مصمم است که میگوید:
- خب بنظرتون من با کی باید صحبت کنم که مشکلم حل بشه؟!
چه جوابی باید به او بدهم؟! بگویم با خودم صحبت کن چون تشنه صحبت هستم اما حواس ام پرت میشود؟!
یا اورا به یکی دیگر حواله بدهم؟!
نمیشود، این پرونده در دست من است و من باید تصمیم بگیرم که چه اتفاقی بیوفتد.
به اتاق اشاره میکنم و میگویم:
- شما بفرمایید من یک مسکن بخورم میام انشالله مشکلتون حل بشه.
سری تکان میدهد و به اتاقی که اشاره کرده ام میرود، داخل که میشود زانوهای سست من دیگر وزن ام را متحمل نمیشود و روی صندلی ها مینشینم.
نشستن ام همراه میشود با آمدن سیدمهدی و تعجب اش از آنکه آن دختر اینجا نیست.
- آقا یاسین رفت؟!
سری به طرفین تکان میدهم و میگویم:
- نه نرفته، توی اتاق منه.
با استیصال کنارم مینشیند.
- مشکلی پیش اومده؟!
بازهم سر تکان میدهم و به سمت آبدارخانه میروم، باید حداقل مشتی آب به صورتم بزنم شاید حالم بهتر شود.
خنکی آب آنهم در این سرما هوش از دست رفته ام را برمیگرداند، مانند پازدهر عمل میکند و تازه یادم میآید چه جملات و حرفهایی را باید بزنم.
فعلا مهمتراز هرچیزی وضعیت خواهر و برادر اوست، اگر حتی حس من آن چیزی باشد که حدس میزنم باید به او کمک کنم.
اما کمک به او...
میترسم کمک کردن به او بخاطر این حسی که فقط در یک نگاه، بدون شناخت به وجود آمده مرا مجبور کند از وظیفه ام فاصله بگیرم.
من نمیدانم او در سرش چه میگذرد یا حتی چه فکری دارد، پس باید مفصل درمورد شرایط صحبت کنیم.
راهی اتاق میشوم، قدمهایم اینبار سست نیست و با اراده میروم، انگار قلبم در مشتی محکم قرار گرفته و آرام شده ام.
وارد اتاق میشوم، روی صندلی های مقابل میز من نشسته است، پشت میز خود مینشینم و دستانام را در هم گره میزنم.
- خب بفرمایید مشکل اصلی شما چیه؟!
نگاهاش بازهم به زمین دوخته شده است، حجب و حیای او در برابر خواهرش ستودنیاست.
- مشکل اصلی من اون سرباز جلوی در اتاق خواهرمه، مشکل من برادریه که اصلا مشخص نیست کجاست! خب چرا باید بیاطلاع باشیم از وضعیتش؟!
سری تکان میدهم، باید بگویم که برادرش چه کار کرده؟! بله شاید بهتر باشد بداند که وضعیت برادرش اصلا خوب نیست.
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
•
میگفت؛
از در انداختنت از پنجره بیا تو..
بجنگ واسه خواستههات ناامید نشو!
خدا ببینه سفت و سخت چسبیدی
به خواستهت ،بهت میده خواستت رو.
#شهید_مصطفی_صدر_زاده
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
هر رزمنده ای در جیب هایش، در موهایش و لای دکمه ی یونیفرمش؛ زنی را به پادگان و محل خدمتش میبرد...
آمار اعزامی ها همیشه غلط بوده است
در این جنگ دو نفر از پای در آمدند
شهید و زنی که میان قلبش بود🥲💔
#شهیدپاسدارمهدییاری
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
#زمستان_خونین
#پلات_پنجاه_وچهارم
- قلبی که برای همخون میتپد-
کاش آن سوال را هرگز نمی پرسیدم، کاش درمورد وضعیت برادرم هیچ وقت کنجکاو نمیشدم که با آن جواب بین دوراهی سنگینی قرار بگیرم.
باید سرافکنده باشم بابت داشتن برادری این چنین؟! یا حتی نگران حال و احوالاش باشم؟!
نفس ام سنگین میشود، قفسه سینهام سخت بالا و پایین میشود و گره چادر از دستام رها میشود.
انگار دستانام قوت نگهداشتن آن پارچهی سبک را ندارند!
به دهان جانشین فرمانده پایگاه که گویا مامور پرونده آوا هم هست نگاه میکنم، اما از آن جمله به بعد اصلا نمیفهمم چه میگوید.
پلکهایم به ارادهی من باز و بسته نمیشود، نفس ام سنگین شده آنقدر سنگین که انگار روی شش هایم وزنههای چندین کیلویی گذاشته اند.
نمیدانم چرا پلکهایم لحظهای بسته میشود و بعد به سختی باز میشود، انگار چشمهایم از شرم و خجالت داشتن این برادر طاقت باز بودن ندارد.
آب دهانم را قورت میدهم، آمده بودم تا کاری برایشان انجام دهم اما با وضعیتی که دارند هرچقدر از آنها فاصله بگیرم بهتر است.
طوری که آن بسیجی میگوید، اصلا نمیشود برای آن ها کاری کرد و فقط باید دست به دعا باشیم.
چادر رها شده را جمع میکنم و سعی میکنم نگهش دارم، از روی صندلی بلند میشوم که پیش پایم برمیخیزد.
- خب الان مشکلتون حل شده که میخواید برید؟!
سری با تردید تکان میدهم، اصلا مشکل به دستان من حل نمیشود که بخواهم برای آن تلاشی بکنم.
نمیدانم باید چه بگویم، به سمت در قدمی برمیدارم اما سرگیجه فرصت برداشتن قدم دوم را نمیدهد و چشمانام سیاهی میرود.
صدای بسیجی که با نام خانوادگی ام خطابام میکند در سرم اکو میشود، دست به دیوار گرفته روی زمین میوفتم که بسیجی از اتاق بیرون میرود و انگار از خانمهای همکارشان صدا میزند.
پاسخی دریافت نمیکند که مقابلم زانو میزند و مدام جویای حالم میشود، نمیدانم این ضعف و سرگیجه از کجا به جانم افتاد اما هرچه هست بخاطر آبرویی است که به دست خواهر و برادرم به حراج گذاشته شده است.
چند خانمی برای کمک میآیند، دستهایم را میگیرند و از زمین جدایم میکنند، روی صندلی مینشانندم و با آب قند و باز کردن گیره روسری ام میخواهند کمی حالم را بهتر کنند.
اما قلبی که سوخته، سری که پایین افتاده است، ننگی که بر قلب خانواده نشسته است را چه چیزی میتواند برطرف کند؟!
حالا میفهمم مادر چرا آنگونه ضعف داشت، انگار میدانستند چه شده، میدانستند وضعیت چطور پیش رفته که حالشان آنقدر بد بود و پدر نگران بود.
شیرینی آب قند جای بهتر کردن حالم، دلم را بهم میریزد و بدتر میشوم.
روسری باز شده و شبیه حائلی قرار گرفته که نتوانم سمت چپام را ببینم، اما میدانم آن بسیجی ایستاده و مدام به خانمها توصیه میکند که چه کاری انجام دهند.
آخر دست یکی از خانمها روی پیشانیام مینشیند و میگوید:
- فشارش افتاده، باید بهش سرم بزنن.
نه! سرگیجه و ضعف من حتی برای فشار نیست، فشاری نیوفتاده آبروی ما بر زمین افتاده است.
مانعشان میشوم و میگویم:
- لازم نیست، باید برم پیش مادرم!
گیره را زیر روسری میزنم و رو به بسیجی میگویم:
- میشه واسم یه ماشین بگیرید، باید برم بیمارستان!
سری تکان میدهد و فعل فور از اتاق بیرون میرود، نمیدانم میانه راه چه میشود که برمیگردد و میگوید:
- خودم میرسونمتون، باید پدرتون رو ببینم!
ترس اینکه به پدرم بگویند وضعیت آراد چگونه است باعث میشود روی پا بایستم و چادرم را سر کنم.
- نه لازم نیست به پدرم بگید چی شده! حالشون خوب نیست، خودم بعدا بهشون میگم.
سری به تایید تکان میدهد و بعد میگوید:
- متاسفم اما باید خبر داشته باشن.
این را میگوید و میرود، خانم ها کمک میکنند از اتاق خارج شوم.
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲