#زمستان_خونین
#پلات_چهل_ونهم
- دیدار درجایی که فکرش را نمیکرد-
آوایی که همه اورا به شیطنت و پرشور و هیجانی میشناختند، حالا روحاش اسیر کالبدی شده که مجبور است روی تخت برای مدتی آرام بگیرد.
دستاش در دست مادر و چشماناش به زور باز میشود، نفساش سنگین شده و خس خس سینهاش را خوب میشود حین نفس کشیدن متوجه شد.
چقدر از آخرین باری که اورا دیدم گذشته، نمیدانم اما خوب میدانم در همین مدت آنقدر دلتنگ شیطنت هایش شده ام که وقتی دیشب عمو خبر داد چه اتفاقی برایش افتاده از قم تا تهران آمدم تا اورا زودتر ببینم.
صبح که شنیدم در آن مهلکه نه آوا تنها بلکه تنها برادرم هم اسیر شده بود دلم لرزید، چگونه خواهر و برادری که من سالها در کنارشان زندگی کردهام به این وضعیت کشیده شده اند!
فکرش را نمیکردم این آشوب روزی دامن خانواده خودم را هم بگیرد.
مادر زیر لب قربان صدقهاش میرود و پدر با همان غرور همیشگی نگاهش میکند، آوا فکر میکند قلب پدر از سنگ است اما مهربانی و لطافت پدر را من آن روزی دیدم که آوا هنوز چشمی برای دیدن این دنیا نداشت.
اتاق در سکوت غرق شده و جز نالههای کوتاه مادر و خس خس نفسهای آوا سکوتش را کسی نمیشکند، آرام به پهلو روی تخت مینشینم و نگاه آوا سمت من میآید.
- آبجی کوچیکه چطوره؟! چیشده نمیتونی اینجا شیطنت کنی؟!
چشماناش از مواد بیهوشی که برای عمل به او زده شده، هنوز خمار است و جوابم تنها لبخندی کمرنگ روی چهرهی رنگ پریده اش هست.
پهلویش، قفسه سینهاش، پایش حالا یادگاری عمیقی از برادرش دارد.
مادر که از کنار آوا بودن خسته نمیشود، یک طوری چهرهاش را نگاه میکند که انگار سالهاست اورا ندیده است.
البته مادر حق دارد، هیچ کدام مارا وقتی کنارش بودیم آنطور که باید نمیدید!
همین است که میگویند انسانها چیزی که است دست بدهند، برایشان ارزشمند تر میشود.
مادر سه بار هر سه فرزندش را از دست داد، هرچند من بخاطر عقایدی که دارم و ضد او عمل میکنم منفور به نظرش میآیم اما بازهم وقتی به قم میآمد تا سری به من بزند از چیزی کم نمیگذاشت.
پدر کنار پنجره ایستاده و بیرون را تماشا میکند، آرام نگاهش میکنم و میپرسم:
- شما صبحانه خوردین؟!
مادر نگاهی گذرا میکند و پدر برنمیگردد اما میگوید:
- من یه چیزی خوردم، اما مادرت چیزی نخورده.
به بهانه خرید آبمیوه و کیکی از اتاق بیرون میآیم، فضای خانه و خانواده ما مدتهاست سنگین شده اما فکرش دور از انتظار بود که این سنگینی همچین پیامدی داشته باشد.
به سمت بوفه بیمارستان راهی میشوم که پدر به دنبالم میآید، قدمهایم را کوتاه میکنم تا به من برسد و به محض رسیدن میگوید:
- دوتا قهوه میگیری تاباهم صحبت کنیم؟!
سری به تایید تکان میدهم، برای پدر قهوه و برای مادر کیک و آبمیوه میگیرم، خودم هم جای قهوه نسکافه را ترجیح میدهم و بعد مقابل پدر روی صندلی بوفه مینشینم.
کمی از قهوه اش میخورد و بعد میگوید:
- آزاده با آوا چیکار میکنن؟!
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
#زمستان_خونین
#پلات_پنجاهم
دستانم را دور ماگ نسکافه حلقه میکنم، اگر واضحانه بگویم چه بلایی سر آوا میآورند شاید دروغ یا حتی بزرگ نمایی باشد.
درستاش این است که بگویم خودم هم نمیدانم! نمیدانم عاقبت او و آراد چه خواهد شد هرچند برای آراد ببشتراز آوا نگران هستم.
جدای از آنکه همکاری با شورشگران داشته است، مقابل چشمان مامورین به خواهرش تیراندازی کرده و خود این عمل حکم عمومی دارد.
پدر منتظر به چشمانم خیره شده است و من با اکراه میگویم:
- شاید وضعیت آوا بهتر از آراد باشه، اما از هیچکدومشون مطمئن نیستم.
پدر نفساش را سنگین بیرون میدهد، دنیایی که برای فرزندانش میخواست بسازد آوار شده و در این آوار دو فرزندش قربانی شده اند.
عجیب است که اجازه داده آن دو شب آوا از خانه خارج شود، پدر که همیشه حواسش بود چه شد که مانع دختر کوچک اش نشد.
- شما چرا اجازه دادین که بره؟!
پوزخندی میزند و میگوید:
- از وقتی تو رفتی خیلی چیزها تغییر کرده آزاده، مادرت یک دوره ای افسردگیش حاد تر شد، آوا از خونه فراری بود ساعت رفت و آمدش مشخص نبود آراد هم که اصلا نمیدونستیم کجاست چیکار میکنه! وضعیت خانواده مون اصلا خوب نیست.
لبخندی کمرنگ میزنم، معلوم است وضعیت خوب نیست که هرکدام راهی یک سو شده و از آن خانه گریخته اند.
پدر قهوهاش را تمام میکند، آبمیوه و کیک مادر را برمیدارد و بدون زدن حرفی عزم رفتن میکند.
نسکافه ام که تمام میشود از جای برمیخیزم و از بیمارستان خارج میشوم، باید به خانه سرکشی کنم، باید ببینم اصلا چیزی مشکوکی وجود دارد یانه.
با تاکسی راهی خانه میشوم، قفل در را بعداز مدتها باز میکنم اصلا چرخش کلید در این قفل از یادم رفته بود!
در روی پاشنه میچرخد و حیاطی که انتظار داشتم مقابل چشمانم نمیآید، آن خانه و حیاطی که من ازش گذشتم و به قم رفتم اینگونه نبود!
غم از تن عریان درختان در باغچه انگار ریشه گرفته و این خانه را محاصره کرده است، حق دارند که وقتی واردش میشوند دلشان بگیرد و از آن فراری باشند.
وارد که میشوم، دیگر از آن حال خوب کودکی هایمان در خانهای گرم خبری نیست، صدای خندهی سه بچهی این خانه مدتهاست خاموش شده است.
مادری که آن موقع از صدای بازی و شیطنت هایشان آسی میشد، حالا نبود آن شیطنت ها و بازی ها موهایش را سپید کرده است.
محاسن پدر سپید شده و شانههایش خمیده تر شده، احتمالا دیگر وقتی از در داخل میآید دو دختر از هر شانهاش آویزان نمیشوند و با او بازی نمیکنند.
دیگر صدای فوتبال بازی کردن و شکستن گلدان های مادر نمیآید، خانه در سکوتی وهم انگیز فرو رفته است.
دلم برای اتاق مشترکی که با آوا داشتم تنگ شده است، اتاقی که دعوایمان میشد و هربار یکی آن دیگری را بیرون میکرد.
کاش ستونهای این خانه شبیه به قبل بود، شبیه آن روزهایی که زندگی درش جریان داشت.
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
#زمستان_خونین
#پلات_پنجاه_ویکم
-جادوی دو چشم-
پلک روی هم میگذارم و باز آن نگاه کوتاه به خاطرم میآید، انگار راه فراری برای فراموش کردن دو چشمی که خیلی گذرا و کوتاه آن را دیدم باقی نمانده است.
صدای خانم سادات میآید که برای ناهار صدایم میکند اما رغبت نمیکنم از روی تخت بلند شوم و از اتاق بیرون بروم، پاهایم قفل شده و توانایی حرکت را از دست داده ام.
نه به علاقه در یک نگاه گذرا اعتقادی داشته ام، نه تا امروز افسار دلم را اینگونه از دست داده بودم! چه بلایی بر سر جسم و روحم آمده فقط خدا میداند.
بازهم پلکهایم را میبندم و بازهم آن چشمان مقابلم ظاهر میشوند، عجیب است که آرامش آنها هیچ شباهتی به شرور بودن خواهرش نداشته است.
ذهنم درحال قیاس است که شاید کمی آرام بگیرم که صدای زنگ موبایلم توجهم را جلب میکند، از روی پاتختی آن را برمیدارم.
شمارهی حاجی است که روی آن نقش بسته، از دراز کش به نشسته تغییر حالت میدهم و تماس را وصل میکنم.
- سلام آقا خوبین؟!
- سلام ماکه خوبیم، ولی تو خوبی؟! مگه قرار نبود بیمارستان بمونی؟! چرا بچه ها رفتن گفتن نبودی؟!
اصلا فراموش کردم که نبودم را باید برایشان اعلام کنم و به محض دیدن آن دختر همه چیز را از یاد برده ام.
هیچ توجیهی برای اعلام عدم حضور ندارم و به بیراهه میروم.
- آقا حالم اصلا خوب نبود مجبور شدم از بیمارستان بیام خونه.
- خیلی خب حالت خوب نبود میگفتی من یکی رو جات بفرستم! کار خطرناکی کردی یاسین!
میدانم خطر را از چه وجهی میگوید و خودم هم میدانم توجیهم اصلا قابل قبول نیست اما چه کنم که این اتفاق افتاد و من گیر افتاده ام.
حاجی بهانههایم را به رویم نمیآورد، شاید به پای خستگی ها و شب بیداری های این مدت میگذارد و با خداحافظی مختصری قطع میکند.
همانطور درجایم خیره به دیوار مقابلم نشسته ام که در آرام باز میشود و قامت پدر در قاب آن نمایان میشود.
- انقدر مادرت صدات کرد، نمیخوای یه جوابی بهش بدی؟!
نگاه خیره ام از دیوار به سمت پدر روانه میشود، من آنقدر حال بدی داشته ام که نصف صدا زدن های خانم سادات را اصلا متوجه نشده ام.
پدر سری تکان میدهد و میرود، اوهم گمانم قطع امید کرده است!
دست من نیست که اینطور آشفته شده ام و نمیدانم باید چطور سرپا بشوم.
شاید راهاش این باشد به پایگاه برگردم و خود را با پرونده و چیزهای دیگر مشغول کنم شاید این فکر و خیال از سرم بپرد.
ایده ام را عملی میکنم و راهی پایگاه میشوم هرچند روی مواجهه با حاجی را ندارم اما از خانه نشینی بهتر است.
خانه نشینی برای منی که حتی یک روز کامل نمیتوانم یک جا بمانم سخت است، آنهم وقتی اینگونه پریشانم.
وارد اتاقم که میشوم، سید مهدی و علی نشسته اند و بر سر موضوعی بحث میکنند، حضور بدون اطلاع مرا که میبینند دست و پایشان را گم میکنند و با مِن و مِن سلام میکنند.
جواب سلامشان را میدهم و با قدمهایی کوتاه کنارشان دور میز میایستم.
- چیشده که جلسه دو نفره برگزار کردین؟!
هردو به هم نگاه میکنند و بعد علی میگوید:
- آقا یاسین هنوز از شورش و اغتشاششون نگذشته، خواهان جنگ نظامی شدن!
متعجب نگاهاش میکنم.
- کی خواهان جنگ نظامی شده؟! جریانش چیه؟!
سیدمهدی دست روی شانه ام میگذارد.
- ببین یاسین، آقا برای فردا گفتن که راهپیمایی باشه به عنوان بیست و دو دی، حالا این به کنار، طبق اخبار و گفته های شبکه های معاند از ترامپ و نتانیاهو میخوان که نقشهی اونارو کامل کنن و به سرنگونی نظام کمک کنن.
- دقیقا اتفاقی که توی جنگ دوازده روزه نیوفتاد رو میخوان اینبار عملی کنن، بعداز جنگ یادتونه که شاکی بودن چرا با ما هماهنگ نشدین!
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
#زمستان_خونین
#پلات_پنجاه_ودوم
طوری که خود من هم انتظارش را نداشتهام، حواسام از آنچه ذهنم را آشفته میکرد دور شد و حول محور مسائل پایگاه چرخید.
شنیدن حرفها، نقدها و حتی تحلیل های بچهها لحظه به لحظه ام را پر کرد و وقتی حرفها تمام شد فقط دلام میخواست به گوشهایم استراحت بدهم.
دستانم را پشت سرم قفل کرده، سرم را به آن چسباندم و کمرم را به سمت عقب کشیدم شاید کمی از خستگی هایم کم شود.
بچهها کم کم به روشی خستگی این چند ساعت صحبت و تحلیل را به در میکردند و از اتاق خارج میشدند، به محض رفتن دستی روی شانهام میرساندند خسته نباشید میگفتند و میرفتند.
آخرین نفر سیدمهدی بود که بین رفتن و نرفتن مردد بود، انگار برای او هنوز مسائلی باقی مانده بود که هنوز جواب نداشت.
دستانم را از پشت سرم برمیدارم و روی میز میگذارم.
- چی شده سید مهدی؟!
نگاهاش روی میز شیشهای حرکت میکند، استکان های چای نصفه نیمه بچهها بر جای خودشان مانده اند.
ظرف میوه دست نخورده باقی مانده و چندتایی از آب معدنی هاهم نصفه شده اند.
این ها همه نشان میدهد چقدر درگیر بوده ایم که حتی وقت خوردن چیزی نداشتهایم.
سیدمهدی مردد کنارم میایستد و میگوید:
- آقا یاسین راستش بچهها گفتن انگار خواهر این دختره و پسره که دیشب توی ونک دستگیر کردیم، اومده میخواد فرمانده رو ببینه. حاجی ام نیست باید شما برید.
دلیل تردیدش را در گفتن این حرف نمیدانم اما با شنیدن این جملات باز یاد صبح در ذهنم زنده شد.
آن آشفتگی تازه کمی آرام گرفته بود که گفتن این حرف سیدمهدی بازهم خیالام را بهم ریخت.
نفس حبس شده ام را آزاد کرده و از روی صندلی برخاستم.
- برو نگران چیزی نباش.
دست روی شانهاش میزارم، چشم هایم را برای اطمینان بهم میفشارم و وقتی خیالاش راحت میشود میرود.
از اتاق که خارج میشود، بسماللهای میگویم، نمیدانم چرا دلهره دست از سرم برنمیدارد و حالم را بدتر میکند.
نگرانی از دیدن آن دو چشم بازهم آشوب به جانم میاندازد، اما نمیشود شانه خالی کرد باید بروم و پاسخگو باشم، همه چیز را میسپارم به او که حواسش هست!
از اتاق بیرون میروم، از راهرو به سمت سالن که میروم میبینم روی صندلیها نشسته و نگاهاش به زمین دوخته شده است.
سرفهای مصلحتی میکنم، سرش را بالا میآورد و بعد روی پا میایستد چادرش را مرتب میکند و جلو میآید.
- سلام فرمانده این پایگاه بسیج شما هستید؟!
تمام عزمام را جذب میکنم و نگاهام را به زمین میدوزم تا سمت چشمهایش کشیده نشود.
- سلام بله، البته من جانشین ایشون هستم، فعلا نیستن من پاسخگو هستم بفرمایید.
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
#زمستان_خونین
#پلات_پنجاه_وسوم
عرق سرد ناخواسته روی تنام نشسته است، به دردسر لرزش دستهایم را کنترل کرده و سعی میکنم چیزی از حالام را بروز ندهم.
چطور میشود که فقط یک نفر را یکبار دیده باشی، آن را حتی نشناسی و اینطور دلت برای او بلرزد.
نه اسم این حس و حال من لرزیدن دل نیست، شاید فقط یک حس زود گذر باشد، یک حس ناآشنا که حتی نمیدانم اسم آن را چه بگذارم.
چشمام به دهان اوست که باز و بسته میشود و کلمات را ادا میکند، اما گوشهایم چیزی از صدایش نمیشوند و اصلا چیزی نمیفهمم که چه میگوید.
لحظه ای سکوت میکند، نفسام را مضطرب بیرون میدهم که میگوید:
- فکر کنم اصلا متوجه حرفهای من نشدین، شما حالتون خوبه؟!
سری تکان میدهم و دستی به پیشانیام میکشم، عرق ام را پاک میکنم و بیخوابی و خستگی را بهانهی حالم میکنم.
اما اوهم انگار برای حل کردن مشکل خواهر و برادرش مصمم است که میگوید:
- خب بنظرتون من با کی باید صحبت کنم که مشکلم حل بشه؟!
چه جوابی باید به او بدهم؟! بگویم با خودم صحبت کن چون تشنه صحبت هستم اما حواس ام پرت میشود؟!
یا اورا به یکی دیگر حواله بدهم؟!
نمیشود، این پرونده در دست من است و من باید تصمیم بگیرم که چه اتفاقی بیوفتد.
به اتاق اشاره میکنم و میگویم:
- شما بفرمایید من یک مسکن بخورم میام انشالله مشکلتون حل بشه.
سری تکان میدهد و به اتاقی که اشاره کرده ام میرود، داخل که میشود زانوهای سست من دیگر وزن ام را متحمل نمیشود و روی صندلی ها مینشینم.
نشستن ام همراه میشود با آمدن سیدمهدی و تعجب اش از آنکه آن دختر اینجا نیست.
- آقا یاسین رفت؟!
سری به طرفین تکان میدهم و میگویم:
- نه نرفته، توی اتاق منه.
با استیصال کنارم مینشیند.
- مشکلی پیش اومده؟!
بازهم سر تکان میدهم و به سمت آبدارخانه میروم، باید حداقل مشتی آب به صورتم بزنم شاید حالم بهتر شود.
خنکی آب آنهم در این سرما هوش از دست رفته ام را برمیگرداند، مانند پازدهر عمل میکند و تازه یادم میآید چه جملات و حرفهایی را باید بزنم.
فعلا مهمتراز هرچیزی وضعیت خواهر و برادر اوست، اگر حتی حس من آن چیزی باشد که حدس میزنم باید به او کمک کنم.
اما کمک به او...
میترسم کمک کردن به او بخاطر این حسی که فقط در یک نگاه، بدون شناخت به وجود آمده مرا مجبور کند از وظیفه ام فاصله بگیرم.
من نمیدانم او در سرش چه میگذرد یا حتی چه فکری دارد، پس باید مفصل درمورد شرایط صحبت کنیم.
راهی اتاق میشوم، قدمهایم اینبار سست نیست و با اراده میروم، انگار قلبم در مشتی محکم قرار گرفته و آرام شده ام.
وارد اتاق میشوم، روی صندلی های مقابل میز من نشسته است، پشت میز خود مینشینم و دستانام را در هم گره میزنم.
- خب بفرمایید مشکل اصلی شما چیه؟!
نگاهاش بازهم به زمین دوخته شده است، حجب و حیای او در برابر خواهرش ستودنیاست.
- مشکل اصلی من اون سرباز جلوی در اتاق خواهرمه، مشکل من برادریه که اصلا مشخص نیست کجاست! خب چرا باید بیاطلاع باشیم از وضعیتش؟!
سری تکان میدهم، باید بگویم که برادرش چه کار کرده؟! بله شاید بهتر باشد بداند که وضعیت برادرش اصلا خوب نیست.
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
•
میگفت؛
از در انداختنت از پنجره بیا تو..
بجنگ واسه خواستههات ناامید نشو!
خدا ببینه سفت و سخت چسبیدی
به خواستهت ،بهت میده خواستت رو.
#شهید_مصطفی_صدر_زاده
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
هر رزمنده ای در جیب هایش، در موهایش و لای دکمه ی یونیفرمش؛ زنی را به پادگان و محل خدمتش میبرد...
آمار اعزامی ها همیشه غلط بوده است
در این جنگ دو نفر از پای در آمدند
شهید و زنی که میان قلبش بود🥲💔
#شهیدپاسدارمهدییاری
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
#زمستان_خونین
#پلات_پنجاه_وچهارم
- قلبی که برای همخون میتپد-
کاش آن سوال را هرگز نمی پرسیدم، کاش درمورد وضعیت برادرم هیچ وقت کنجکاو نمیشدم که با آن جواب بین دوراهی سنگینی قرار بگیرم.
باید سرافکنده باشم بابت داشتن برادری این چنین؟! یا حتی نگران حال و احوالاش باشم؟!
نفس ام سنگین میشود، قفسه سینهام سخت بالا و پایین میشود و گره چادر از دستام رها میشود.
انگار دستانام قوت نگهداشتن آن پارچهی سبک را ندارند!
به دهان جانشین فرمانده پایگاه که گویا مامور پرونده آوا هم هست نگاه میکنم، اما از آن جمله به بعد اصلا نمیفهمم چه میگوید.
پلکهایم به ارادهی من باز و بسته نمیشود، نفس ام سنگین شده آنقدر سنگین که انگار روی شش هایم وزنههای چندین کیلویی گذاشته اند.
نمیدانم چرا پلکهایم لحظهای بسته میشود و بعد به سختی باز میشود، انگار چشمهایم از شرم و خجالت داشتن این برادر طاقت باز بودن ندارد.
آب دهانم را قورت میدهم، آمده بودم تا کاری برایشان انجام دهم اما با وضعیتی که دارند هرچقدر از آنها فاصله بگیرم بهتر است.
طوری که آن بسیجی میگوید، اصلا نمیشود برای آن ها کاری کرد و فقط باید دست به دعا باشیم.
چادر رها شده را جمع میکنم و سعی میکنم نگهش دارم، از روی صندلی بلند میشوم که پیش پایم برمیخیزد.
- خب الان مشکلتون حل شده که میخواید برید؟!
سری با تردید تکان میدهم، اصلا مشکل به دستان من حل نمیشود که بخواهم برای آن تلاشی بکنم.
نمیدانم باید چه بگویم، به سمت در قدمی برمیدارم اما سرگیجه فرصت برداشتن قدم دوم را نمیدهد و چشمانام سیاهی میرود.
صدای بسیجی که با نام خانوادگی ام خطابام میکند در سرم اکو میشود، دست به دیوار گرفته روی زمین میوفتم که بسیجی از اتاق بیرون میرود و انگار از خانمهای همکارشان صدا میزند.
پاسخی دریافت نمیکند که مقابلم زانو میزند و مدام جویای حالم میشود، نمیدانم این ضعف و سرگیجه از کجا به جانم افتاد اما هرچه هست بخاطر آبرویی است که به دست خواهر و برادرم به حراج گذاشته شده است.
چند خانمی برای کمک میآیند، دستهایم را میگیرند و از زمین جدایم میکنند، روی صندلی مینشانندم و با آب قند و باز کردن گیره روسری ام میخواهند کمی حالم را بهتر کنند.
اما قلبی که سوخته، سری که پایین افتاده است، ننگی که بر قلب خانواده نشسته است را چه چیزی میتواند برطرف کند؟!
حالا میفهمم مادر چرا آنگونه ضعف داشت، انگار میدانستند چه شده، میدانستند وضعیت چطور پیش رفته که حالشان آنقدر بد بود و پدر نگران بود.
شیرینی آب قند جای بهتر کردن حالم، دلم را بهم میریزد و بدتر میشوم.
روسری باز شده و شبیه حائلی قرار گرفته که نتوانم سمت چپام را ببینم، اما میدانم آن بسیجی ایستاده و مدام به خانمها توصیه میکند که چه کاری انجام دهند.
آخر دست یکی از خانمها روی پیشانیام مینشیند و میگوید:
- فشارش افتاده، باید بهش سرم بزنن.
نه! سرگیجه و ضعف من حتی برای فشار نیست، فشاری نیوفتاده آبروی ما بر زمین افتاده است.
مانعشان میشوم و میگویم:
- لازم نیست، باید برم پیش مادرم!
گیره را زیر روسری میزنم و رو به بسیجی میگویم:
- میشه واسم یه ماشین بگیرید، باید برم بیمارستان!
سری تکان میدهد و فعل فور از اتاق بیرون میرود، نمیدانم میانه راه چه میشود که برمیگردد و میگوید:
- خودم میرسونمتون، باید پدرتون رو ببینم!
ترس اینکه به پدرم بگویند وضعیت آراد چگونه است باعث میشود روی پا بایستم و چادرم را سر کنم.
- نه لازم نیست به پدرم بگید چی شده! حالشون خوب نیست، خودم بعدا بهشون میگم.
سری به تایید تکان میدهد و بعد میگوید:
- متاسفم اما باید خبر داشته باشن.
این را میگوید و میرود، خانم ها کمک میکنند از اتاق خارج شوم.
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
#زمستان_خونین
#پلات_پنجاه_وپنجم
خیابان ها امشب آرام گرفته اند انگار، دیگر بگیر و ببندی نیست و تردد آزاد شده است.
باید برای این آرامشی که شهر را دربر گرفته واقعا شکرگزاری کرد!
ماشین با یک راننده و آن مرد بسیجی و من راهی بیمارستان میشود، در راه هزار و یک بار واکنش پدر را تصور میکنم، وقتی بفهمد چه بلایی سر آراد آمده چطور باید کمر صاف کند؟!
نفسهای کوتاهام، دلهرهام را بیشتر میکند، شاید اگر این آسمان کمی میبارید سنگینی قلب من کمتر میشد اما هوا سرد و خشک است!
بعضی از ایستهای بازرسی فرمان توقف میدهند، برای به وجود نیامدن شورش های مجدد مجبور به تشکیل ایست بازرسی شده اند.
راننده با نشان دادن کارت شناسایی خودش و همراهاش راه را باز میکند و به کم کم به بیمارستان نزدیک میشود.
نزدیک شدن به بیمارستان دلهره و ترس مرا بیشتر میکند، نگرانی خواهر و برادرم کم بوده است حالا باید دلشوره واکنش پدر و مادر را هم داشته باشم.
همراه آن بسیجی از ماشین پیاده میشویم، چند قدمی از من جلوتر راه میرود.
پاهای من یاری نمیکنند و به اجبار از حیاط تا جلوی آسانسور آنها را بر زمین میکشم، لکه ننگی که بر این خانواده افتاده تا ابد العمر قرار است دلیل تیکه ها و کنایههای خانواده پدری ام باشد.
شاید اگر سخت گیری های خانواده بیشتر بود، این دو نفر در این دام گرفتار نمیشدند.
با آسانسور به طبقهای که آوا در آن بستری است میرویم، به محض رسیدن به طبقه انگار قلبام را میان مشتام گرفته ام.
تمام بخش شده است انعکاس ضربان قلب من و خدا خدا میکنم فقط آن بسیجی سر گفتن وضعیت برادرم کمی ملایمت به خرج بدهد.
با سرباز جلوی در صحبت میکند و بعد نگاهی به من میکند، با چند قدم فاصله ایستاده ام، سری تکان میدهد و اشاره میکند که داخل بروم.
در را آرام باز میکنم و با بیرون دادن نفسام، آهسته سلام میکنم.
مادر کنار تخت آوا نشسته و پدر بازهم کنار پنجره ایستاده است، آن تخت خالی صبح ام انگار حالا پر شده است.
هر بیمار یک همراه دارد اما کنار خواهر من هم مادرم مانده و هم پدرم، انگار هیچ کدام طاقت رفتن نداشته اند.
جلو میروم و کنار تخت آوا میایستم، آن بسیجی پشت سرم داخل میآید و چشمهای نیمه باز آوا که به قامت او میخورد انگار به کالبد بیجان او جان دوباره داده اند.
چشمهایش کامل باز میشود و در عنبیههایش به وضوح برق ذوق و شوق را میبینم!
ماسک تنفسی را آرام پایین میآورد، آن بسیجی جلو آمده و سلام میکند که آوا بعداز یک روز که با ما فقط با ناله صحبت کرده است اسم اورا واضح و کامل میگوید.
- یاسین...
انگار برای ادامه صحبت اش نفس کم میآورد، مادر ماسک را باز روی دهان اش میگذارد.
برمیگردم تا انعکاس این نگاه خواهرم را در چشمهای آن بسیجی که حالا فهمیده ام اسماش یاسین است ببینم اما، آن چیزی که باید نمیبینم.
احساس خواهر من با نگاه سرد و خشک او مواجه میشود، نمیدانم پای شغلاش بگذارم یا چی...
درخواست صحبت با پدر میدهد و لحظهای بعد همراه هم از اتاق بیرون میروند، آرام روی تخت آوا مینشینم و دستاش را میگیرم.
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
#زمستان_خونین
#پلات_پنجاه_وششم
- شانههای یک پدر-
پدر بودن حکایت عجیبی شده است!
یک پدر از ارج و قرب الهی که شامل حال فرزندش شده، سرافراز میشود و دیگیری از به دام افتادن و تاوان دادن فرزندش شانههایش میشکند.
وقتی شنید که پسرش در هنگام دستگیری قصد داشته است خودش را مستقیم راهی جهنم کند، غرور پدرانه در چشمهایش شکست!
به سختی روی صندلیها نشست و به دیوار روبه رو خیره شد، نه حرفی زد و یا نه حتی اعتراضی، انگار لبهایش با کار پسرش بهم دوخته شده بود.
آرام کنارش لبهی صندلی نشستم، دست روی شانهاش گذاشتهام و فشار خفیفی دادم.
- نگران نباشید، فعلا حالش خوبه بهتر که بشه به بازداشتگاه منتقلش میکنن.
سرش را آرام میچرخاند و میگوید:
- بعد هم عاقبتش به اوین میرسه، درسته؟!
جواب سوالاش در خود سوال نهادینه است، میداند که پسرش به اوین میرسد اما درمورد دخترش هنوز مطمئن نیست که میپرسد:
- آوا چی؟! اونم میبرن اوین؟!
سری به طرفین تکان میدهم.
- نمیدونم، هنوز هیچ چیزی درمورد دخترتون مشخص نیست، جرمش هنوز محرز نشده تا خوب شدنشون و بازجویی باید صبر کنیم.
دستاش را روی زانویم میگذارد و ضربهای آرام میزند، عینکاش را برمیدارد و خیسی چشماناش را با پشت دست پاک میکند.
نمیخواهد اشک پدرانه اش را کسی ببیند و این حالش را خوب میفهمم، تجربه ای مثل او در مقابل فرزند نداشتهام اما آن روز بعداز شهادت امیرعلی من هم دلم نمیخواست کسی اشک هایم را ببیند.
نفس ام را بیرون میدهم، از روی صندلی بلند میشود و به سمت در میرود، جلوی در که میایستد نگاهی به من میکند و میگوید:
- الان به آوا باید چی بگم؟!
روی پا میایستم.
- لازم نیست شما چیزی بهشون بگید، به محض اینکه حالشون بهتر بشه ما خودمون میدونیم چیکار باید انجام بدیم.
سری تکان میدهد، میخواهد وارد اتاق شود که در اتاق کنار باز میشود و زنی پریشان احوال بیرون میآید.
همانطور که داد و بیداد میکند از اتاق خارج میشود و توجه همهی مارا سمت خودش میکشد.
اما او وقتی چشماش به ما میوفتد، انگار که دشمن اش را دیده است، چشماناش بیشتر غرق در خون میشود و صدایش بالاتر میرود.
- بچه مو انداختید رو تخت بیمارستان، بچه مو ناقص کردین حالا وایسادید اینجا، ای لعنت به خودتون و نظام مسخره تون! الهی مادر برات بمیره پسرم.
جمله آخر را وقتی به دیوار تکیه داده و روی پایش میکوبد میگوید، این خانواده ها چرا نمیخواهند خطای فرزندشان را بپذیرند؟! هزار و یک بار هشدار داده ایم.
وقتی افاقه نمیکند، وقتی جلوی فرزندشان را نمیگیرند پس عاقبت همین میشود.
پرستارها وقتی صدای زن را میشنوند برای آرام کردناش سراغش میروند، اما او حتی از بیمارستان و کادر درمان هم انگار شاکی است!
پرستارها نزدیک اش که میشوند آنها را هول میدهد، مقایسه خانواده آوا و آراد با این خانم آیا درست است؟!
چرا خانواده آوا اینطور سرو صدا نکردند؟! آن صبر و حوصله ای که نه فقط مادر حتی پدرش به خرج داده است عجیب به نظر میآید.
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
#زمستان_خونین
#پلات_پنجاه_وهفتم
از بیمارستان بیرون میآیم، آرامش امشب شهر را مدیون سخنان پراز حکمت حضرت آقا هستیم، حرفهایشان، نکتههایشان انگار قلوب مردم را آرام کرده است.
هر کلمهشان با همان صدایی که برای ما تداعی کنندهی حس قشنگ پدرانه اقتدار است، به قلبمان مینشیند و باعث دلگرمی مان میشود.
همراه راننده و ماشینی که آمده ام، تا مسیری میروم و بعد از او جدا میشوم، امشب را باید در خانه بگذارانم که شاید کمی استراحت شامل حالم شود تا برای فردا انرژی بیشتری داشته باشم.
به وقت آمدن دیگر خواهر آوا را ندیدم، حتی نمیدانم اسم او چیست اما نگاه آوا را وقتی که میآمدم و از پدرش خداحافظی میکردم هم دیدم، انگار در آن چشمهای پراز درد حرفی پنهان شده بود.
حرفی که شاید گرهی از پرونده خودش و برادرش باز کند.
دکترش میگفت بخاطر آسیب دیدن قفسه سینهاش نمیتواند به طور معمولی صحبت کند، نفس کم میآورد و باید صبر کنیم بهبودی کامل حاصل شود.
هوای تهران روز به روز سرد تر میشود و خشکی هوا پوست را میسوزاند، دلمان برای بارش یک قطره باران تنگ شده است!
یقه کاپشن ام را بالا میآورم و تا جایی که میشود چانه ام را در آن فرو میبرم، دستهایم مهمان جیب های کاپشن میشود و به مسیر ادامه میدهم.
ذهنام نسبت به صبح کمی باز تر شده است، اما بازهم به خیال آن دختر و نگاه اش مرا بهم میریزد.
نمیدانم در آن دو چشم و آن شخصیت چه پیدا کرده ام که حتی لحظه ای فکر کردن به او، مرا به ساعت ها تفکر وادار میکند.
قدم به قدم که برمیدارم با خیال او میگذرد، با خیال او و تحلیل حسی که نمیدانم چیست! حسی که حالا حتی برایش اسمی نمیتوانم بگذارم.
به خانه که نزدیک میشوم، افکارم را پس میزنم و با کلید در را باز میکنم.
وارد میشوم، برقها خاموش است و خانواده همه به خواب رفته اند.
صدای قدمهایم را کمتر میکنم، در را آرام باز میکنم و به فضای گرم خانه پای میگذارم.
انتظار خاموشی مطلق دارم اما میبینم چراغ آشپزخانه روشن است، در تاریکی پذیرایی تک چراغ آشپزخانه به بقین خلوتی برای زن خانه درست کرده است.
میخواهم مزاحم خلوت اش نشوم اما انگار او زودتر متوجه حضور من شده است، چادر نماز به سر دارد و از قاب در آشپزخانه بیرون میآید.
نور از باریکه کوچک در کمی آن محیط را روشن کرده است، در آن نور کم صورت اش شبیه ماه میدرخشد.
نمیدانم چرا مهر این زن اینطور در دلم نشسته که به زیبا ترین جرم آسمانی نسبتاش میدهم.
آرامش چهره اش مرا به سمت خود میشکاند، سلامی زیر لب میکنم که با تکان دادن سرش جواب میدهد، لبهایش به ذکر باز شده و فقط نگاهم میکند.
نمیخواهم حس و حال زیبایش را از او بگیرم، به بوسهای آرام روی دستاش که مزین به تسبیح شده است اکتفا میکنم و به سمت اتاق میروم.
برق را روشن میکنم، لباسهایم را عوض میکنم که تازه متوجه خالی بودن معدهام میشوم، ناهار که اصلا نتوانستم چیزی بخورم، جلسه با بچهها هم تهش فقط یک استکان چای خوردم و حالا صدای اعتراض معده ام بلند شده است.
به سمت در میروم برای رسیدگی به اعتراض معده ام که خانم سادات را میبینم، انگار ذکر هایش را تمام کرده و زودتراز من به فکر این معدهی گرسنه افتاده است.
چشمکی میزنم و میگویم:
- شما زودتراز من از وضعیت معده ام خبر داریا!
با لبخند سری تکان میدهد، کنار میروم و داخل میآید، سینی را روی تخت میگذارد و سمت من برمیگردد.
- یک مادر همیشه میدونه بچهاش گرسنه است یانه!
دست به سینه، با نگاهی زیرکانه نگاهاش میکنم؛
- با معدههامون ارتباط برقرار میکنی خانم سادات؟!
مثل خود من نگاهم میکند، ضربهای با نوک انگشت روی بینیام میزند و میگوید:
- به مراد دلت رسیدی که سر شوخی باز میکنی پسر؟!
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲