eitaa logo
[𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲|سِلنِـہ‌]
1.7هزار دنبال‌کننده
4.1هزار عکس
3.4هزار ویدیو
27 فایل
﷽ سلنه/ 𝘚𝘦𝘭𝘦𝘯𝘦 الهه‌ی ماه🌙 {رمانی عاشقانه امنیتی در دل کودتای دی‌ماه🎀🤍} ناشناس برای نظراتتون✨💌 https://6w9.ir/Harf_11173826
مشاهده در ایتا
دانلود
عرق سرد ناخواسته روی تن‌ام نشسته است، به دردسر لرزش دست‌هایم را کنترل کرده و سعی میکنم چیزی از حال‌ام را بروز ندهم. چطور می‌شود که فقط یک نفر را یک‌بار دیده باشی، آن را حتی نشناسی و این‌طور دلت برای او بلرزد. نه اسم این حس و حال من لرزیدن دل نیست، شاید فقط یک حس زود گذر باشد، یک حس ناآشنا که حتی نمی‌دانم اسم آن را چه بگذارم. چشم‌ام به دهان اوست که باز و بسته می‌شود و کلمات را ادا می‌کند، اما گوش‌هایم چیزی از صدایش نمی‌شوند و اصلا چیزی نمی‌فهمم که چه می‌گوید. لحظه ای سکوت می‌کند، نفس‌ام را مضطرب بیرون می‌دهم که می‌گوید: - فکر کنم اصلا متوجه حرف‌های من نشدین، شما حالتون خوبه؟! سری تکان می‌دهم و دستی به پیشانی‌ام می‌کشم، عرق ام را پاک می‌کنم و بی‌خوابی و خستگی را بهانه‌ی حالم می‌کنم. اما اوهم انگار برای حل کردن مشکل خواهر و برادرش مصمم است که می‌گوید: - خب بنظرتون من با کی باید صحبت کنم که مشکلم حل بشه؟! چه جوابی باید به او بدهم؟! بگویم با خودم صحبت کن چون تشنه صحبت هستم اما حواس ام پرت می‌شود؟! یا اورا به یکی دیگر حواله بدهم؟! نمی‌شود، این پرونده در دست من است و من باید تصمیم بگیرم که چه اتفاقی بیوفتد. به اتاق اشاره می‌کنم و می‌گویم: - شما بفرمایید من یک مسکن بخورم میام انشالله مشکلتون حل بشه. سری تکان می‌دهد و به اتاقی که اشاره کرده ام می‌رود، داخل که می‌شود زانوهای سست من دیگر وزن ام را متحمل نمی‌شود و روی صندلی ها می‌نشینم. نشستن ام همراه می‌شود با آمدن سیدمهدی و تعجب اش از آنکه آن دختر این‌جا نیست. - آقا یاسین رفت؟! سری به طرفین تکان می‌دهم و می‌گویم: - نه نرفته، توی اتاق منه. با استیصال کنارم می‌نشیند. - مشکلی پیش اومده؟! بازهم سر تکان می‌دهم و به سمت آبدارخانه می‌روم، باید حداقل مشتی آب به صورتم بزنم شاید حالم بهتر شود. خنکی آب آن‌هم در این سرما هوش از دست رفته ام را برمی‌گرداند، مانند پازدهر عمل می‌کند و تازه یادم می‌آید چه جملات و حرف‌هایی را باید بزنم. فعلا مهم‌تراز هرچیزی وضعیت خواهر و برادر اوست، اگر حتی حس من آن چیزی باشد که حدس می‌زنم باید به او کمک کنم. اما کمک به او... می‌ترسم کمک کردن به او بخاطر این حسی که فقط در یک نگاه، بدون شناخت به وجود آمده مرا مجبور کند از وظیفه ام فاصله بگیرم. من نمی‌دانم او در سرش چه می‌گذرد یا حتی چه فکری دارد، پس باید مفصل درمورد شرایط صحبت کنیم. راهی اتاق می‌شوم، قدم‌هایم این‌بار سست نیست و با اراده می‌روم، انگار قلبم در مشتی محکم قرار گرفته و آرام شده ام. وارد اتاق می‌شوم، روی صندلی های مقابل میز من نشسته است، پشت میز خود می‌نشینم و دستان‌ام را در هم گره می‌زنم. - خب بفرمایید مشکل اصلی شما چیه؟! نگاه‌اش بازهم به زمین دوخته شده است، حجب و حیای او در برابر خواهرش ستودنی‌است. - مشکل اصلی من اون سرباز جلوی در اتاق خواهرمه، مشکل من برادریه که اصلا مشخص نیست کجاست! خب چرا باید بی‌اطلاع باشیم از وضعیتش؟! سری تکان می‌دهم، باید بگویم که برادرش چه کار کرده؟! بله شاید بهتر باشد بداند که وضعیت برادرش اصلا خوب نیست. 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
• میگفت؛ از در انداختنت از پنجره بیا تو.. بجنگ واسه خواسته‌هات ناامید نشو! خدا ببینه سفت و سخت چسبیدی به خواسته‌ت ،بهت میده خواستت رو. 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
هر رزمنده ای در جیب هایش، در موهایش و لای دکمه ی یونیفرمش؛ زنی را به پادگان و محل خدمتش می‌برد... آمار اعزامی ها همیشه غلط بوده است در این جنگ دو نفر از پای در آمدند شهید و زنی که میان قلبش بود🥲💔 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
- قلبی که برای هم‌خون می‌تپد- کاش آن سوال را هرگز نمی پرسیدم، کاش درمورد وضعیت برادرم هیچ وقت کنجکاو نمی‌شدم که با آن جواب بین دوراهی سنگینی قرار بگیرم. باید سرافکنده باشم بابت داشتن برادری این چنین؟! یا حتی نگران حال و احوال‌اش باشم؟! نفس ام سنگین می‌شود، قفسه سینه‌ام سخت بالا و پایین می‌شود و گره چادر از دست‌ام رها می‌شود. انگار دستان‌ام قوت نگهداشتن آن پارچه‌ی سبک را ندارند! به دهان جانشین فرمانده پایگاه که گویا مامور پرونده آوا هم هست نگاه می‌کنم، اما از آن جمله به بعد اصلا نمی‌فهمم چه می‌گوید. پلک‌هایم به اراده‌ی من باز و بسته نمی‌شود، نفس ام سنگین شده آنقدر سنگین که انگار روی شش هایم وزنه‌های چندین کیلویی گذاشته اند. نمی‌دانم چرا پلک‌هایم لحظه‌ای بسته می‌شود و بعد به سختی باز می‌شود، انگار چشم‌هایم از شرم و خجالت داشتن این برادر طاقت باز بودن ندارد. آب دهانم را قورت می‌دهم، آمده بودم تا کاری برایشان انجام دهم اما با وضعیتی که دارند هرچقدر از آن‌ها فاصله بگیرم بهتر است. طوری که آن بسیجی می‌گوید، اصلا نمی‌شود برای آن ها کاری کرد و فقط باید دست به دعا باشیم. چادر رها شده را جمع می‌کنم و سعی می‌کنم نگهش دارم، از روی صندلی بلند می‌شوم که پیش پایم برمی‌خیزد. - خب الان مشکلتون حل شده که می‌خواید برید؟! سری با تردید تکان می‌دهم، اصلا مشکل به دستان من حل نمی‌شود که بخواهم برای آن تلاشی بکنم. نمی‌دانم باید چه بگویم، به سمت در قدمی برمی‌دارم اما سرگیجه فرصت برداشتن قدم دوم را نمی‌دهد و چشمان‌ام سیاهی می‌رود. صدای بسیجی که با نام خانوادگی ام خطاب‌ام می‌کند در سرم اکو می‌شود، دست به دیوار گرفته روی زمین میوفتم که بسیجی از اتاق بیرون می‌رود و انگار از خانم‌های همکارشان صدا می‌زند. پاسخی دریافت نمی‌کند که مقابلم زانو می‌زند و مدام جویای حالم می‌شود، نمی‌دانم این ضعف و سرگیجه از کجا به جانم افتاد اما هرچه هست بخاطر آبرویی است که به دست خواهر و برادرم به حراج گذاشته شده است. چند خانمی برای کمک می‌آیند، دست‌هایم را می‌گیرند و از زمین جدایم می‌کنند، روی صندلی می‌نشانندم و با آب قند و باز کردن گیره روسری ام می‌خواهند کمی حالم را بهتر کنند. اما قلبی که سوخته، سری که پایین افتاده است، ننگی که بر قلب خانواده نشسته است را چه چیزی می‌تواند برطرف کند؟! حالا می‌فهمم مادر چرا آنگونه ضعف داشت، انگار می‌دانستند چه شده، می‌دانستند وضعیت چطور پیش رفته که حالشان آنقدر بد بود و پدر نگران بود. شیرینی آب قند جای بهتر کردن حالم، دلم را بهم می‌ریزد و بدتر می‌شوم. روسری باز شده و شبیه حائلی قرار گرفته که نتوانم سمت چپ‌ام را ببینم، اما می‌دانم آن بسیجی ایستاده و مدام به خانم‌ها توصیه می‌کند که چه کاری انجام دهند. آخر دست یکی از خانم‌ها روی پیشانی‌ام می‌نشیند و می‌گوید: - فشارش افتاده، باید بهش سرم بزنن. نه! سرگیجه و ضعف من حتی برای فشار نیست، فشاری نیوفتاده آبروی ما بر زمین افتاده است. مانع‌شان می‌شوم و می‌گویم: - لازم نیست، باید برم پیش مادرم! گیره را زیر روسری می‌زنم و رو به بسیجی می‌گویم: - میشه واسم یه ماشین بگیرید، باید برم بیمارستان! سری تکان می‌دهد و فعل فور از اتاق بیرون می‌رود، نمی‌دانم میانه راه چه می‌شود که برمی‌گردد و می‌گوید: - خودم می‌رسونمتون، باید پدرتون رو ببینم! ترس این‌که به پدرم بگویند وضعیت آراد چگونه است باعث می‌شود روی پا بایستم و چادرم را سر کنم. - نه لازم نیست به پدرم بگید چی شده! حالشون خوب نیست، خودم بعدا بهشون میگم. سری به تایید تکان می‌دهد و بعد می‌گوید: - متاسفم اما باید خبر داشته باشن. این را می‌گوید و می‌رود، خانم ها کمک می‌کنند از اتاق خارج شوم. 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
خیابان ها امشب آرام گرفته اند انگار، دیگر بگیر و ببندی نیست و تردد آزاد شده است. باید برای این آرامشی که شهر را دربر گرفته واقعا شکرگزاری کرد! ماشین با یک راننده و آن مرد بسیجی و من راهی بیمارستان می‌شود، در راه هزار و یک بار واکنش پدر را تصور می‌کنم، وقتی بفهمد چه بلایی سر آراد آمده چطور باید کمر صاف کند؟! نفس‌های کوتاه‌ام، دلهره‌ام را بیشتر می‌کند، شاید اگر این آسمان کمی می‌بارید سنگینی قلب من کم‌تر می‌شد اما هوا سرد و خشک است! بعضی از ایست‌های بازرسی فرمان توقف می‌دهند، برای به وجود نیامدن شورش های مجدد مجبور به تشکیل ایست بازرسی شده اند. راننده با نشان دادن کارت شناسایی خودش و همراه‌اش راه را باز می‌کند و به کم کم به بیمارستان نزدیک می‌شود. نزدیک شدن به بیمارستان دلهره و ترس مرا بیشتر می‌کند، نگرانی خواهر و برادر‌م کم بوده است حالا باید دلشوره واکنش پدر و مادر را هم داشته باشم. همراه آن بسیجی از ماشین پیاده می‌شویم، چند قدمی از من جلوتر راه می‌رود. پاهای من یاری نمی‌کنند و به اجبار از حیاط تا جلوی آسانسور آن‌ها را بر زمین می‌کشم، لکه ننگی که بر این خانواده افتاده تا ابد العمر قرار است دلیل تیکه ها و کنایه‌های خانواده پدری ام باشد. شاید اگر سخت گیری های خانواده بیشتر بود، این دو نفر در این دام گرفتار نمی‌شدند. با آسانسور به طبقه‌ای که آوا در آن بستری است می‌رویم، به محض رسیدن به طبقه انگار قلب‌ام را میان مشت‌ام گرفته ام. تمام بخش شده است انعکاس ضربان قلب من و خدا خدا می‌کنم فقط آن بسیجی سر گفتن وضعیت برادرم کمی ملایمت به خرج بدهد. با سرباز جلوی در صحبت می‌کند و بعد نگاهی به من می‌کند، با چند قدم فاصله ایستاده ام، سری تکان می‌دهد و اشاره می‌کند که داخل بروم. در را آرام باز می‌کنم و با بیرون دادن نفس‌ام، آهسته سلام می‌کنم. مادر کنار تخت آوا نشسته و پدر بازهم کنار پنجره ایستاده است، آن تخت خالی صبح ام انگار حالا پر شده است. هر بیمار یک همراه دارد اما کنار خواهر من هم مادرم مانده و هم پدرم، انگار هیچ کدام طاقت رفتن نداشته اند. جلو می‌روم و کنار تخت آوا می‌ایستم، آن بسیجی پشت سرم داخل می‌آید و چشم‌های نیمه باز آوا که به قامت او می‌خورد انگار به کالبد بی‌جان او جان دوباره داده اند. چشم‌هایش کامل باز می‌شود و در عنبیه‌هایش به وضوح برق ذوق و شوق را می‌بینم! ماسک تنفسی را آرام پایین می‌آورد، آن بسیجی جلو آمده و سلام می‌کند که آوا بعداز یک روز که با ما فقط با ناله صحبت کرده است اسم اورا واضح و کامل می‌گوید. - یاسین... انگار برای ادامه صحبت اش نفس کم می‌آورد، مادر ماسک را باز روی دهان اش می‌گذارد. برمی‌گردم تا انعکاس این نگاه خواهرم را در چشم‌های آن بسیجی که حالا فهمیده ام اسم‌اش یاسین است ببینم اما، آن چیزی که باید نمی‌بینم. احساس خواهر من با نگاه سرد و خشک او مواجه می‌شود، نمی‌دانم پای شغل‌اش بگذارم یا چی... درخواست صحبت با پدر می‌دهد و لحظه‌ای بعد همراه هم از اتاق بیرون می‌روند، آرام روی تخت آوا می‌نشینم و دست‌اش را می‌گیرم. 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
- شانه‌های یک پدر- پدر بودن حکایت عجیبی شده است! یک پدر از ارج و قرب الهی که شامل حال فرزندش شده، سرافراز می‌شود و دیگیری از به دام افتادن و تاوان دادن فرزندش شانه‌هایش می‌شکند. وقتی شنید که پسرش در هنگام دستگیری قصد داشته است خودش را مستقیم راهی جهنم کند، غرور پدرانه در چشم‌هایش شکست! به سختی روی صندلی‌ها نشست و به دیوار روبه رو خیره شد، نه حرفی زد و یا نه حتی اعتراضی، انگار لب‌هایش با کار پسرش بهم دوخته شده بود. آرام کنارش لبه‌ی صندلی نشستم، دست روی شانه‌اش گذاشته‌ام و فشار خفیفی دادم. - نگران نباشید، فعلا حالش خوبه بهتر که بشه به بازداشتگاه منتقلش می‌کنن. سرش را آرام می‌چرخاند و می‌گوید: - بعد هم عاقبتش به اوین می‌رسه، درسته؟! جواب سوال‌اش در خود سوال نهادینه است، می‌داند که پسرش به اوین می‌رسد اما درمورد دخترش هنوز مطمئن نیست که می‌پرسد: - آوا چی؟! اونم می‌برن اوین؟! سری به طرفین تکان می‌دهم. - نمی‌دونم، هنوز هیچ چیزی درمورد دخترتون مشخص نیست، جرمش هنوز محرز نشده تا خوب شدنشون و بازجویی باید صبر کنیم. دست‌اش را روی زانویم می‌گذارد و ضربه‌ای آرام می‌زند، عینک‌اش را برمی‌دارد و خیسی چشمان‌اش را با پشت دست پاک می‌کند. نمی‌خواهد اشک پدرانه اش را کسی ببیند و این حالش را خوب می‌فهمم، تجربه ای مثل او در مقابل فرزند نداشته‌ام اما آن روز بعداز شهادت امیرعلی من هم دلم نمی‌خواست کسی اشک هایم را ببیند. نفس ام را بیرون می‌دهم، از روی صندلی بلند می‌شود و به سمت در می‌رود، جلوی در که می‌ایستد نگاهی به من می‌کند و می‌گوید: - الان به آوا باید چی بگم؟! روی پا می‌ایستم. - لازم نیست شما چیزی بهشون بگید، به محض این‌که حالشون بهتر بشه ما خودمون می‌دونیم چی‌کار باید انجام بدیم. سری تکان می‌دهد، می‌خواهد وارد اتاق شود که در اتاق کنار باز می‌شود و زنی پریشان احوال بیرون می‌آید. همان‌طور که داد و بیداد می‌کند از اتاق خارج می‌شود و توجه همه‌ی مارا سمت خودش می‌کشد. اما او وقتی چشم‌اش به ما میوفتد، انگار که دشمن اش را دیده است، چشمان‌اش بیشتر غرق در خون می‌شود و صدایش بالاتر می‌رود. - بچه مو انداختید رو تخت بیمارستان، بچه مو ناقص کردین حالا وایسادید این‌جا، ای لعنت به خودتون و نظام مسخره تون! الهی مادر برات بمیره پسرم. جمله آخر را وقتی به دیوار تکیه داده و روی پایش می‌کوبد می‌گوید، این خانواده ها چرا نمی‌خواهند خطای فرزندشان را بپذیرند؟! هزار و یک بار هشدار داده ایم. وقتی افاقه نمی‌کند، وقتی جلوی فرزندشان را نمی‌گیرند پس عاقبت همین می‌شود. پرستارها وقتی صدای زن را می‌شنوند برای آرام کردن‌اش سراغش می‌روند، اما او حتی از بیمارستان و کادر درمان هم انگار شاکی است! پرستارها نزدیک اش که می‌شوند آن‌ها را هول می‌دهد، مقایسه خانواده آوا و آراد با این خانم آیا درست است؟! چرا خانواده آوا این‌طور سرو صدا نکردند؟! آن صبر و حوصله ای که نه فقط مادر حتی پدرش به خرج داده است عجیب به نظر می‌آید. 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
از بیمارستان بیرون می‌آیم، آرامش امشب شهر را مدیون سخنان پراز حکمت حضرت آقا هستیم، حرف‌هایشان، نکته‌هایشان انگار قلوب مردم را آرام کرده است. هر کلمه‌شان با همان صدایی که برای ما تداعی کننده‌ی حس قشنگ پدرانه اقتدار است، به قلبمان می‌نشیند و باعث دل‌گرمی مان می‌شود. همراه راننده و ماشینی که آمده ام، تا مسیری می‌روم و بعد از او جدا می‌شوم، امشب را باید در خانه بگذارانم که شاید کمی استراحت شامل حالم شود تا برای فردا انرژی بیشتری داشته باشم. به وقت آمدن دیگر خواهر آوا را ندیدم، حتی نمی‌دانم اسم او چیست اما نگاه آوا را وقتی که می‌آمدم و از پدرش خداحافظی می‌کردم هم دیدم، انگار در آن چشم‌های پراز درد حرفی پنهان شده بود. حرفی که شاید گرهی از پرونده خودش و برادرش باز کند. دکترش می‌گفت بخاطر آسیب دیدن قفسه سینه‌اش نمی‌تواند به طور معمولی صحبت کند، نفس کم می‌آورد و باید صبر کنیم بهبودی کامل حاصل شود. هوای تهران روز به روز سرد تر می‌شود و خشکی هوا پوست را می‌سوزاند، دلمان برای بارش یک قطره باران تنگ شده است! یقه کاپشن ام را بالا می‌آورم و تا جایی که می‌شود چانه ام را در آن فرو می‌برم، دست‌هایم مهمان جیب های کاپشن می‌شود و به مسیر ادامه می‌دهم. ذهن‌ام نسبت به صبح کمی باز تر شده است، اما بازهم به خیال آن دختر و نگاه اش مرا بهم می‌ریزد. نمی‌دانم در آن دو چشم و آن شخصیت چه پیدا کرده ام که حتی لحظه ای فکر کردن به او، مرا به ساعت ها تفکر وادار می‌کند. قدم به قدم که برمی‌دارم با خیال او می‌گذرد، با خیال او و تحلیل حسی که نمی‌دانم چیست! حسی که حالا حتی برایش اسمی نمی‌توانم بگذارم. به خانه که نزدیک می‌شوم، افکارم را پس می‌زنم و با کلید در را باز می‌کنم‌. وارد می‌شوم، برق‌ها خاموش است و خانواده همه به خواب رفته اند. صدای قدم‌هایم را کمتر می‌کنم، در را آرام باز می‌کنم و به فضای گرم خانه پای می‌گذارم. انتظار خاموشی مطلق دارم اما می‌بینم چراغ آشپزخانه روشن است، در تاریکی پذیرایی تک چراغ آشپزخانه به بقین خلوتی برای زن خانه درست کرده است. می‌خواهم مزاحم خلوت اش نشوم اما انگار او زودتر متوجه حضور من شده است، چادر نماز به سر دارد و از قاب در آشپزخانه بیرون می‌آید. نور از باریکه کوچک در کمی آن محیط را روشن کرده است، در آن نور کم صورت اش شبیه ماه می‌درخشد. نمی‌دانم چرا مهر این زن این‌طور در دلم نشسته که به زیبا ترین جرم آسمانی نسبت‌اش می‌دهم. آرامش چهره اش مرا به سمت خود می‌شکاند، سلامی زیر لب می‌کنم که با تکان دادن سرش جواب می‌دهد، لب‌هایش به ذکر باز شده و فقط نگاهم می‌کند. نمی‌خواهم حس و حال زیبایش را از او بگیرم، به بوسه‌ای آرام روی دست‌اش که مزین به تسبیح شده است اکتفا می‌کنم و به سمت اتاق می‌روم. برق را روشن می‌کنم، لباس‌هایم را عوض می‌کنم که تازه متوجه خالی بودن معده‌ام می‌شوم، ناهار که اصلا نتوانستم چیزی بخورم، جلسه با بچه‌ها هم تهش فقط یک استکان چای خوردم و حالا صدای اعتراض معده ام بلند شده است. به سمت در می‌روم برای رسیدگی به اعتراض معده ام که خانم سادات را می‌بینم، انگار ذکر هایش را تمام کرده و زودتراز من به فکر این معده‌ی گرسنه افتاده است. چشمکی می‌زنم و می‌گویم: - شما زودتراز من از وضعیت معده ام خبر داریا! با لبخند سری تکان می‌دهد، کنار می‌روم و داخل می‌آید، سینی را روی تخت می‌گذارد و سمت من برمی‌گردد. - یک مادر همیشه می‌دونه بچه‌اش گرسنه است یانه! دست به سینه، با نگاهی زیرکانه نگاه‌اش می‌کنم؛ - با معده‌هامون ارتباط برقرار می‌کنی خانم سادات؟! مثل خود من نگاهم می‌کند، ضربه‌ای با نوک انگشت روی بینی‌ام میزند و می‌گوید: - به مراد دلت رسیدی که سر شوخی باز می‌کنی پسر؟! 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
با یک حرف و یک کلمه بازهم خیال من راهی می‌شود، راهی مسیری که مراد من ته آن ایستاده است و نمی‌دانم رسیدن به آن امکان دارد یانه! روی تخت می‌نشینم، آمده که هم به داد معده‌ام برسد و هم وظیفه مادر بودنش را انجام دهد. آن طرف سینی غذا می‌نشیند، آرام با قاشق کمی با برنج بازی می‌کنم و در مقابل سوال‌اش فقط سکوت می‌کنم. آن‌قدر باهوش هست که از همین سکوت من به جواب برسد و با نگاهی که کنجکاو شده است به من خیره شود. زیر سنگینی نگاه‌اش سرم را پایین اندازم که آخر تسلیم آن کنجکاوی اش می‌شوم و لب باز می‌کنم. - چی می‌خوای بشنوی خانم سادات؟! سرش را کج می‌کند و با لبخند نگاهم می‌کند. - همون چیزی که نوک زبونته ولی نمی‌گیش! لب‌هایم را کمی می‌فشارم، دستانم را بهم قلاب می‌کنم و روی زانویم قرار می‌دهم. نگاه‌اش نمی‌کنم اما خوب رد نگاه‌اش را می‌خوانم، انگار مستقیم قلب مرا نشانه رفته است! - یاسین! صدایم می‌زند، از گوشه چشم نگاه‌اش می‌کنم که در چشم‌هایش رد سوال را می‌بینم. چطور باید بگویم؟! اصلا چیزی هست که بخواهم برایشان بگویم؟! نه! من آن حس را حتی نمی‌شناسم که بخواهم توضیحی درموردش بدهم. فقط می‌توانم از او درخواست کنم، دعایم کند! نفس ام را بیرون می‌دهم و می‌گویم: - خانم سادات دعام کن. سری تکان می‌دهد، از خورشتی که آورده روی برنج می‌ریزد و می‌گوید: - دعات که می‌کنم ولی جواب سوالم این نبود، مراد دلت چیه و کجاست یاسین؟! لب پایینی‌ام را به دندان می‌گیرم، انگار زبانم نمی‌چرخد حرف‌ام را به او بزنم. نگفته حرف‌ام را خوانده که می‌پرسد: - یاسین، دلت جایی گیر کرده؟! شانه بالا می‌اندازم، نمی‌دانم! واقعا نمی‌دانم دلم جایی گیر کرده است یا اسم این حس چیز دیگری باید باشد. - نمی‌دونم، واقعا نمی‌دونم. مردد نگاه ام می‌کند. - یعنی چی مادر؟! خب چرا یه طوری حرف نمی‌زنی منم بفهمم؟! آرنج هایم را روی زانو می‌گذارم و کمی رو به جلو خم می‌شوم، زیر چشمی نگاهش می‌کنم و می‌گویم: - خانم سادات گیجم، راستش نمی‌دونم اسم حسی که دارم چیه. فقط فکر کنم از یک نفر خوشم اومده. این را که می‌گویم سینه ام انگار سبک می‌شود، وزنه‌های سنگین از رویش برداشته می‌شود و نفس تازه ای می‌گیرم. لبخند روی لب‌هایش کش می‌آید. - پس فکر کنم کم کم باید بگم مبارکه! دستم را پشت سرم می‌گذارم، به آن تکیه می‌دهم و می‌گویم: - واسه مبارک باشه گفتن زوده مادر، ولی دعا کن اون چیزی که خیر و صلاحه واسم اتفاق بیوفته. نگاهی به سقف اتاق می‌کند و می‌گوید: - الهی به حق شیر پاکی که خوردی عاقبت بخیر بشی دورت بگردم. برای اطمینان دادن به قلب من، پلک روی هم می‌فشارد و از جای برمی‌خیزد. جلوی در که می‌رسد، سمت من برمی‌گردد و با نگاهی که پراست از زیرکی زنانه اش می‌گوید: - حالا اسم این عروس خانم چی هست؟! می‌خندم، خنده‌ای که شاید از خجالت است و شاید هم از ندانستن. اگر بگویم نمی‌دانم تعجب می‌کند؟! بله، وقتی می‌فهمد که نمی‌دانم خنده ای سر می‌دهد و می‌گوید: - پسر سر به زیر منی دیگه، دختره رو نشناخته دل آقا رفته! با شوخی و همان لحن شیرین مادرانه اش می‌گوید، وقتی از لبخند روی لبم خیال‌اش راحت می‌شود شب‌بخیر می‌گوید و از اتاق بیرون می‌رود. از انتخابی که مادربزرگ برای بار دوم برای پدر داشته است، رضایت کامل دارم! 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خویش، دیدم که در آن آینه هم جز تو کسی نیست! من در پی خویشم، به تو بر میخورم اما، آن سان شده‌ام گم که به من دسترسی نیست🖤🦢(: هوشنگ‌ابتهاج 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
- رد یک نگاه عجیب - هم وقتی آمد توجه آوا سمت او کشیده شد، هم وقتی جلوی در بعداز سرو صداهای آن زن از پدر خداحافظی می‌کرد. راز این نگاهی که به آن پسر دوخته می‌شد چیست؟! نمی‌دانم ولی شاید مهرش به دل آوا افتاده است، ناگفته نماند چهره‌اش دلنشین است! آن محاسن مرتب، آن چشمان... وای خدای من! کارم به کجا رسیده است که درمورد یک پسر غریبه دارم با خود فکر می‌کنم. از فکری که کرده ام، نمی‌دانم بخندم یا خجالت بکشم، بار اول است که این‌گونه یک پسر را از نظر می‌گذرانم. شاید خلوتی و تاریکی اتاق، دیوانه ام کرده است، بچه‌ها در خوابگاه می‌گفتند حال و هوای انسان نیمه های شب دگرگون می‌شود باور نمی‌کردم. حالا به یقین رسیده ام که این ساعات، احساسات طور دیگری روان می‌شود. ماه در آسمان می‌درخشد و تاریکی مطلق را می‌شکافد، پرستارها از این‌که امشب بیمار جدیدی به بخش اضافه نشده است خوش‌حال بودند. و ما از این که عزیزمان روی این تخت افتاده است ناراحت و دل‌گیر! همراه هر مریض یک همراه مانده است، من هم همراه آوا شده ام بعداز پنج سال که اورا ندیده بودم، حرف‌هایش را نشنیده بودم و حتی از او خبر نداشتم. اما مادر حال خوبی نداشت، نمی‌توانست بیمارستان بماند و باید استراحت می‌کرد. او رفت و من ماندم، ماندم با خواهری که نگاه‌اش با آن پسر بیشتراز آن شب‌ها که در خیابان بوده است متعجب ام می‌کند. کنار تخت می‌نشینم و کتاب دعارا از کیف‌ام بیرون می‌آورم، به کمک داروهایی که به او تزریق کرده اند خوابیده است، البته چه خوابی! سینه‌اش خس خس می‌کند و سخت نفس می‌کشد. هنوز باورم نشده این زخم روی جسم خواهرم، یادگاری از برادر است! همیشه مادر می‌گفت یک برادر پشت و پناه خواهران‌اش هست، همیشه ورد لب‌هایش همین بود، حالا پشتیبانی یک برادر مقابل چشم‌هایم هست. اصلا نمی‌دانم چه شده، عمو می‌گفت از آراد فرار کرده است و اوهم آوا را زده، اما فرار به کجا؟! به چه چیزی پناه برده که آراد را این‌گونه خشمگین کرده است؟! نگاهم روی کلمات دعای توسل اما خیالم بین آن وضعیت آوا گرفتار شده است. نفس ام را بیرون می‌دهم که صدایی خفه می‌شنوم. سر بلند می‌کنم، اتاق نیمه تاریک است و صدای دستگاه هایی که به بیماران وصل است فضارا پر کرده است. آرام کنار آوا می‌ایستم، ماسک را کنار زده و با چشمانی نیمه باز نگاهم می‌کند. - آز..ا...ده. دستی روی پیشانی اش می‌کشم. - جانم؟! اسم مرا شبیه به اسم آن پسر یکنواخت نمی‌گوید، بریده بریده، نفس نفس کلمات را ادا می‌کند. فکر میکنم باید به فکر این باشم که بفهمم چه رازی بین آوا و آن پسر وجود دارد! لب‌هایش را آرام تکان می‌دهد و می‌گوید: - آ...ب. سری تکان می‌دهم، زیاد نمی‌تواند آب و غذا بخورد، طوری تنفس اش با مشکل همراه شده که نمی‌تواند حتی یک لقمه را به سادگی قورت بدهد. کمی آب توی لیوان می‌ریزم، سرش را نمیشود تکان داد که به قفسه سینه‌اش فشاری وارد شود، با قاشق کمی آب روی لب‌های خشک اش می‌ریزم. 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲