#زمستان_خونین
#پلات_پنجاه_وششم
- شانههای یک پدر-
پدر بودن حکایت عجیبی شده است!
یک پدر از ارج و قرب الهی که شامل حال فرزندش شده، سرافراز میشود و دیگیری از به دام افتادن و تاوان دادن فرزندش شانههایش میشکند.
وقتی شنید که پسرش در هنگام دستگیری قصد داشته است خودش را مستقیم راهی جهنم کند، غرور پدرانه در چشمهایش شکست!
به سختی روی صندلیها نشست و به دیوار روبه رو خیره شد، نه حرفی زد و یا نه حتی اعتراضی، انگار لبهایش با کار پسرش بهم دوخته شده بود.
آرام کنارش لبهی صندلی نشستم، دست روی شانهاش گذاشتهام و فشار خفیفی دادم.
- نگران نباشید، فعلا حالش خوبه بهتر که بشه به بازداشتگاه منتقلش میکنن.
سرش را آرام میچرخاند و میگوید:
- بعد هم عاقبتش به اوین میرسه، درسته؟!
جواب سوالاش در خود سوال نهادینه است، میداند که پسرش به اوین میرسد اما درمورد دخترش هنوز مطمئن نیست که میپرسد:
- آوا چی؟! اونم میبرن اوین؟!
سری به طرفین تکان میدهم.
- نمیدونم، هنوز هیچ چیزی درمورد دخترتون مشخص نیست، جرمش هنوز محرز نشده تا خوب شدنشون و بازجویی باید صبر کنیم.
دستاش را روی زانویم میگذارد و ضربهای آرام میزند، عینکاش را برمیدارد و خیسی چشماناش را با پشت دست پاک میکند.
نمیخواهد اشک پدرانه اش را کسی ببیند و این حالش را خوب میفهمم، تجربه ای مثل او در مقابل فرزند نداشتهام اما آن روز بعداز شهادت امیرعلی من هم دلم نمیخواست کسی اشک هایم را ببیند.
نفس ام را بیرون میدهم، از روی صندلی بلند میشود و به سمت در میرود، جلوی در که میایستد نگاهی به من میکند و میگوید:
- الان به آوا باید چی بگم؟!
روی پا میایستم.
- لازم نیست شما چیزی بهشون بگید، به محض اینکه حالشون بهتر بشه ما خودمون میدونیم چیکار باید انجام بدیم.
سری تکان میدهد، میخواهد وارد اتاق شود که در اتاق کنار باز میشود و زنی پریشان احوال بیرون میآید.
همانطور که داد و بیداد میکند از اتاق خارج میشود و توجه همهی مارا سمت خودش میکشد.
اما او وقتی چشماش به ما میوفتد، انگار که دشمن اش را دیده است، چشماناش بیشتر غرق در خون میشود و صدایش بالاتر میرود.
- بچه مو انداختید رو تخت بیمارستان، بچه مو ناقص کردین حالا وایسادید اینجا، ای لعنت به خودتون و نظام مسخره تون! الهی مادر برات بمیره پسرم.
جمله آخر را وقتی به دیوار تکیه داده و روی پایش میکوبد میگوید، این خانواده ها چرا نمیخواهند خطای فرزندشان را بپذیرند؟! هزار و یک بار هشدار داده ایم.
وقتی افاقه نمیکند، وقتی جلوی فرزندشان را نمیگیرند پس عاقبت همین میشود.
پرستارها وقتی صدای زن را میشنوند برای آرام کردناش سراغش میروند، اما او حتی از بیمارستان و کادر درمان هم انگار شاکی است!
پرستارها نزدیک اش که میشوند آنها را هول میدهد، مقایسه خانواده آوا و آراد با این خانم آیا درست است؟!
چرا خانواده آوا اینطور سرو صدا نکردند؟! آن صبر و حوصله ای که نه فقط مادر حتی پدرش به خرج داده است عجیب به نظر میآید.
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
#زمستان_خونین
#پلات_پنجاه_وهفتم
از بیمارستان بیرون میآیم، آرامش امشب شهر را مدیون سخنان پراز حکمت حضرت آقا هستیم، حرفهایشان، نکتههایشان انگار قلوب مردم را آرام کرده است.
هر کلمهشان با همان صدایی که برای ما تداعی کنندهی حس قشنگ پدرانه اقتدار است، به قلبمان مینشیند و باعث دلگرمی مان میشود.
همراه راننده و ماشینی که آمده ام، تا مسیری میروم و بعد از او جدا میشوم، امشب را باید در خانه بگذارانم که شاید کمی استراحت شامل حالم شود تا برای فردا انرژی بیشتری داشته باشم.
به وقت آمدن دیگر خواهر آوا را ندیدم، حتی نمیدانم اسم او چیست اما نگاه آوا را وقتی که میآمدم و از پدرش خداحافظی میکردم هم دیدم، انگار در آن چشمهای پراز درد حرفی پنهان شده بود.
حرفی که شاید گرهی از پرونده خودش و برادرش باز کند.
دکترش میگفت بخاطر آسیب دیدن قفسه سینهاش نمیتواند به طور معمولی صحبت کند، نفس کم میآورد و باید صبر کنیم بهبودی کامل حاصل شود.
هوای تهران روز به روز سرد تر میشود و خشکی هوا پوست را میسوزاند، دلمان برای بارش یک قطره باران تنگ شده است!
یقه کاپشن ام را بالا میآورم و تا جایی که میشود چانه ام را در آن فرو میبرم، دستهایم مهمان جیب های کاپشن میشود و به مسیر ادامه میدهم.
ذهنام نسبت به صبح کمی باز تر شده است، اما بازهم به خیال آن دختر و نگاه اش مرا بهم میریزد.
نمیدانم در آن دو چشم و آن شخصیت چه پیدا کرده ام که حتی لحظه ای فکر کردن به او، مرا به ساعت ها تفکر وادار میکند.
قدم به قدم که برمیدارم با خیال او میگذرد، با خیال او و تحلیل حسی که نمیدانم چیست! حسی که حالا حتی برایش اسمی نمیتوانم بگذارم.
به خانه که نزدیک میشوم، افکارم را پس میزنم و با کلید در را باز میکنم.
وارد میشوم، برقها خاموش است و خانواده همه به خواب رفته اند.
صدای قدمهایم را کمتر میکنم، در را آرام باز میکنم و به فضای گرم خانه پای میگذارم.
انتظار خاموشی مطلق دارم اما میبینم چراغ آشپزخانه روشن است، در تاریکی پذیرایی تک چراغ آشپزخانه به بقین خلوتی برای زن خانه درست کرده است.
میخواهم مزاحم خلوت اش نشوم اما انگار او زودتر متوجه حضور من شده است، چادر نماز به سر دارد و از قاب در آشپزخانه بیرون میآید.
نور از باریکه کوچک در کمی آن محیط را روشن کرده است، در آن نور کم صورت اش شبیه ماه میدرخشد.
نمیدانم چرا مهر این زن اینطور در دلم نشسته که به زیبا ترین جرم آسمانی نسبتاش میدهم.
آرامش چهره اش مرا به سمت خود میشکاند، سلامی زیر لب میکنم که با تکان دادن سرش جواب میدهد، لبهایش به ذکر باز شده و فقط نگاهم میکند.
نمیخواهم حس و حال زیبایش را از او بگیرم، به بوسهای آرام روی دستاش که مزین به تسبیح شده است اکتفا میکنم و به سمت اتاق میروم.
برق را روشن میکنم، لباسهایم را عوض میکنم که تازه متوجه خالی بودن معدهام میشوم، ناهار که اصلا نتوانستم چیزی بخورم، جلسه با بچهها هم تهش فقط یک استکان چای خوردم و حالا صدای اعتراض معده ام بلند شده است.
به سمت در میروم برای رسیدگی به اعتراض معده ام که خانم سادات را میبینم، انگار ذکر هایش را تمام کرده و زودتراز من به فکر این معدهی گرسنه افتاده است.
چشمکی میزنم و میگویم:
- شما زودتراز من از وضعیت معده ام خبر داریا!
با لبخند سری تکان میدهد، کنار میروم و داخل میآید، سینی را روی تخت میگذارد و سمت من برمیگردد.
- یک مادر همیشه میدونه بچهاش گرسنه است یانه!
دست به سینه، با نگاهی زیرکانه نگاهاش میکنم؛
- با معدههامون ارتباط برقرار میکنی خانم سادات؟!
مثل خود من نگاهم میکند، ضربهای با نوک انگشت روی بینیام میزند و میگوید:
- به مراد دلت رسیدی که سر شوخی باز میکنی پسر؟!
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
#زمستان_خونین
#پلات_پنجاه_وهشتم
با یک حرف و یک کلمه بازهم خیال من راهی میشود، راهی مسیری که مراد من ته آن ایستاده است و نمیدانم رسیدن به آن امکان دارد یانه!
روی تخت مینشینم، آمده که هم به داد معدهام برسد و هم وظیفه مادر بودنش را انجام دهد.
آن طرف سینی غذا مینشیند، آرام با قاشق کمی با برنج بازی میکنم و در مقابل سوالاش فقط سکوت میکنم.
آنقدر باهوش هست که از همین سکوت من به جواب برسد و با نگاهی که کنجکاو شده است به من خیره شود.
زیر سنگینی نگاهاش سرم را پایین اندازم که آخر تسلیم آن کنجکاوی اش میشوم و لب باز میکنم.
- چی میخوای بشنوی خانم سادات؟!
سرش را کج میکند و با لبخند نگاهم میکند.
- همون چیزی که نوک زبونته ولی نمیگیش!
لبهایم را کمی میفشارم، دستانم را بهم قلاب میکنم و روی زانویم قرار میدهم.
نگاهاش نمیکنم اما خوب رد نگاهاش را میخوانم، انگار مستقیم قلب مرا نشانه رفته است!
- یاسین!
صدایم میزند، از گوشه چشم نگاهاش میکنم که در چشمهایش رد سوال را میبینم.
چطور باید بگویم؟! اصلا چیزی هست که بخواهم برایشان بگویم؟! نه! من آن حس را حتی نمیشناسم که بخواهم توضیحی درموردش بدهم.
فقط میتوانم از او درخواست کنم، دعایم کند!
نفس ام را بیرون میدهم و میگویم:
- خانم سادات دعام کن.
سری تکان میدهد، از خورشتی که آورده روی برنج میریزد و میگوید:
- دعات که میکنم ولی جواب سوالم این نبود، مراد دلت چیه و کجاست یاسین؟!
لب پایینیام را به دندان میگیرم، انگار زبانم نمیچرخد حرفام را به او بزنم.
نگفته حرفام را خوانده که میپرسد:
- یاسین، دلت جایی گیر کرده؟!
شانه بالا میاندازم، نمیدانم! واقعا نمیدانم دلم جایی گیر کرده است یا اسم این حس چیز دیگری باید باشد.
- نمیدونم، واقعا نمیدونم.
مردد نگاه ام میکند.
- یعنی چی مادر؟! خب چرا یه طوری حرف نمیزنی منم بفهمم؟!
آرنج هایم را روی زانو میگذارم و کمی رو به جلو خم میشوم، زیر چشمی نگاهش میکنم و میگویم:
- خانم سادات گیجم، راستش نمیدونم اسم حسی که دارم چیه. فقط فکر کنم از یک نفر خوشم اومده.
این را که میگویم سینه ام انگار سبک میشود، وزنههای سنگین از رویش برداشته میشود و نفس تازه ای میگیرم.
لبخند روی لبهایش کش میآید.
- پس فکر کنم کم کم باید بگم مبارکه!
دستم را پشت سرم میگذارم، به آن تکیه میدهم و میگویم:
- واسه مبارک باشه گفتن زوده مادر، ولی دعا کن اون چیزی که خیر و صلاحه واسم اتفاق بیوفته.
نگاهی به سقف اتاق میکند و میگوید:
- الهی به حق شیر پاکی که خوردی عاقبت بخیر بشی دورت بگردم.
برای اطمینان دادن به قلب من، پلک روی هم میفشارد و از جای برمیخیزد.
جلوی در که میرسد، سمت من برمیگردد و با نگاهی که پراست از زیرکی زنانه اش میگوید:
- حالا اسم این عروس خانم چی هست؟!
میخندم، خندهای که شاید از خجالت است و شاید هم از ندانستن.
اگر بگویم نمیدانم تعجب میکند؟!
بله، وقتی میفهمد که نمیدانم خنده ای سر میدهد و میگوید:
- پسر سر به زیر منی دیگه، دختره رو نشناخته دل آقا رفته!
با شوخی و همان لحن شیرین مادرانه اش میگوید، وقتی از لبخند روی لبم خیالاش راحت میشود شببخیر میگوید و از اتاق بیرون میرود.
از انتخابی که مادربزرگ برای بار دوم برای پدر داشته است، رضایت کامل دارم!
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خویش،
دیدم که در آن آینه هم جز تو کسی نیست!
من در پی خویشم،
به تو بر میخورم اما، آن سان شدهام گم که به من دسترسی نیست🖤🦢(:
هوشنگابتهاج
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
#زمستان_خونین
#پلات_پنجاه_ونهم
- رد یک نگاه عجیب -
هم وقتی آمد توجه آوا سمت او کشیده شد، هم وقتی جلوی در بعداز سرو صداهای آن زن از پدر خداحافظی میکرد.
راز این نگاهی که به آن پسر دوخته میشد چیست؟!
نمیدانم ولی شاید مهرش به دل آوا افتاده است، ناگفته نماند چهرهاش دلنشین است! آن محاسن مرتب، آن چشمان...
وای خدای من! کارم به کجا رسیده است که درمورد یک پسر غریبه دارم با خود فکر میکنم.
از فکری که کرده ام، نمیدانم بخندم یا خجالت بکشم، بار اول است که اینگونه یک پسر را از نظر میگذرانم.
شاید خلوتی و تاریکی اتاق، دیوانه ام کرده است، بچهها در خوابگاه میگفتند حال و هوای انسان نیمه های شب دگرگون میشود باور نمیکردم.
حالا به یقین رسیده ام که این ساعات، احساسات طور دیگری روان میشود.
ماه در آسمان میدرخشد و تاریکی مطلق را میشکافد، پرستارها از اینکه امشب بیمار جدیدی به بخش اضافه نشده است خوشحال بودند.
و ما از این که عزیزمان روی این تخت افتاده است ناراحت و دلگیر!
همراه هر مریض یک همراه مانده است، من هم همراه آوا شده ام بعداز پنج سال که اورا ندیده بودم، حرفهایش را نشنیده بودم و حتی از او خبر نداشتم.
اما مادر حال خوبی نداشت، نمیتوانست بیمارستان بماند و باید استراحت میکرد.
او رفت و من ماندم، ماندم با خواهری که نگاهاش با آن پسر بیشتراز آن شبها که در خیابان بوده است متعجب ام میکند.
کنار تخت مینشینم و کتاب دعارا از کیفام بیرون میآورم، به کمک داروهایی که به او تزریق کرده اند خوابیده است، البته چه خوابی! سینهاش خس خس میکند و سخت نفس میکشد.
هنوز باورم نشده این زخم روی جسم خواهرم، یادگاری از برادر است!
همیشه مادر میگفت یک برادر پشت و پناه خواهراناش هست، همیشه ورد لبهایش همین بود، حالا پشتیبانی یک برادر مقابل چشمهایم هست.
اصلا نمیدانم چه شده، عمو میگفت از آراد فرار کرده است و اوهم آوا را زده، اما فرار به کجا؟!
به چه چیزی پناه برده که آراد را اینگونه خشمگین کرده است؟!
نگاهم روی کلمات دعای توسل اما خیالم بین آن وضعیت آوا گرفتار شده است.
نفس ام را بیرون میدهم که صدایی خفه میشنوم.
سر بلند میکنم، اتاق نیمه تاریک است و صدای دستگاه هایی که به بیماران وصل است فضارا پر کرده است.
آرام کنار آوا میایستم، ماسک را کنار زده و با چشمانی نیمه باز نگاهم میکند.
- آز..ا...ده.
دستی روی پیشانی اش میکشم.
- جانم؟!
اسم مرا شبیه به اسم آن پسر یکنواخت نمیگوید، بریده بریده، نفس نفس کلمات را ادا میکند.
فکر میکنم باید به فکر این باشم که بفهمم چه رازی بین آوا و آن پسر وجود دارد!
لبهایش را آرام تکان میدهد و میگوید:
- آ...ب.
سری تکان میدهم، زیاد نمیتواند آب و غذا بخورد، طوری تنفس اش با مشکل همراه شده که نمیتواند حتی یک لقمه را به سادگی قورت بدهد.
کمی آب توی لیوان میریزم، سرش را نمیشود تکان داد که به قفسه سینهاش فشاری وارد شود، با قاشق کمی آب روی لبهای خشک اش میریزم.
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
گیرم که کافرم به خیال تمام شهر
گاهی برای آمدنت نذر میکنم... 🙂
#اللهم_عجل_الولیک_الفرج
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
4.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
امان از آخرین قرارها و حرفهای عاشقانه...❤️🩹
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
#زمستان_خونین
#پلات_شصتم
زبان روی لبهای تر میکشد، ولع دارد برای آب و با یکی دوقاشق هنوز سیراب نشده است.
در چشمان اش التماس برای آب هست اما من معذور هستم از آنکه مراعات نکنم و به او بیشتر آب بخورانم.
لیوان را روی میز کنار تخت میگذارم، دستی روی پیشانیاش میکشم و روی گونهاش میگذارم.
- بیشتر از این نمیتونم بهت آب بدم، اذیت نکن خودت رو، سعی کن بخوابی.
با پلک زدن جوابام را میدهد و چشم روی هم میگذارد، چند دقیقه ای کمتر طول میکشد که پلکهایش سنگین شده و به خوابی عمیق فرو میرود.
آرام دست روی دستاش میگذارم و با شصتام نوازشش میکنم، میخواهم به اینکه چه چیزی آن نگاه اش را به سمت بسیجی میکشاند فکر نکنم اما اصلا دست خود من نیست، فکر است دیگر میآید!
تا نماز صبح بازهم با کتاب دعا مشغول میشوم و بانگ اذان را که میشنوم، عزم رفتن به نمازخانه را میکنم.
از اتاق بیرون میشوم، بجای آسانسور این یک طبقه فاصله را از پلهها راهی میشوم که تک و توک پرستار و دکتر از آن رفت و آمد میکنند.
به خیالام این خلوتی مزاحمتی نخواهد داشت اما، هنوز پیچ اول را نگذرانده ام با آن چیزی که در آن سکوت میشنوم دلم ترک برمیدارد.
دست جلوی دهانم میگیرم که حین کشیدنم مشخص نشود اما قلبام به هزار تکه تقسیم شده است!
اینها چقدر راحت حکم قتل افراد را صادر میکنند و برای کشتنشان آدم راهی میکنند.
پلههای آمده را، به آرامی برمیگردم که مبادا صدای کفشهایم توجهشان را جلب کند.
از راهروی پلهها خارج میشوم و به اتاق آوا برمیگردم، ظاهرا همه چیز مرتب است اما دل من بیتاب شده است.
نمیتوانم آوا را رها بکنم و سراغ نماز بروم، از طرفی هم نمازم قضا میشود.
بین این دوراهی مانده ام و پایین تخت، یک قدم پیش میروم و دو قدم پس میکشم.
دستانم را مضطرب بهم قفل میکنم، با انگشتهایم بازی میکنم و قدم برمیدارم.
اگر حرفی که شنیده ام واقعیت داشته باشد، اگر آن حرف قرار باشد به عمل بپیوندد منِ بیسلاح باید برای مقابله چه کاری انجام دهم؟!
هیچ! دست من آنقدر خالی است که هیچکاری نمیشود انجام داد.
روی صندلی مینشینم، دل بیقرارم آرام نمیگیرد و انگار آوا التهاب درونم را فهمیده است که چشم باز میکند و سرش را سمت من میچرخاند.
چهرهام چقدر ترسیده به نظر میآید نمیدانم اما تعجب را در همان چشمهای نیمه باز آوا میتوانم ببینم، کف دستانم عرق کرده است و عامل آن استرس است.
هرآن انتظار دارم در باز شود و کسی که میترسم وارد اتاق شود!
نمیتوانم درمورد این ترس و اتفاق چیزی به آوا بروز بدهم، یا حتی بگویم چه شنیده ام اما شاید حداقل او بداند باید چه کنم.
سرم را نزدیک گوشش میبرم و فقط یک جمله میگویم، سرم را که بلند میکنم ماسک را از روی صورت اش برمیدارد و بازهم فقط همان یک نام را به لب میآورد.
انگار فقط صاحب آن نام است که میتواند آوا را نجات بدهد!
اما من که شمارهی یاسین را ندارم، چطور باید دسترسی پیدا کنم و بگویم جان خواهرم در خطر است؟
اصلا او برای نجات یک متهم حاضر میشود که جان خودش را به خطر بیاندازد؟! نمیدانم!
این ندانستن بیشتر گیجم میکند و برای پیدا کردن شماره اش هم راهی پیش پایم نیست.
البته هست! اگر آن سرباز جلوی در شماره اش را داشته باشد میتواند به من بدهد.
از اتاق به آرامی خارج میشوم، راهروی این بخش خالی ایست و کسی رفت و آمد نمیکند.
سرباز همانجا ثابت سر جایش نشسته است و به در خیره مانده که قدمی سمتاش برمیدارم.
- ببخشید شماره آقا یاسین رو میخواستم!
من فامیلی اش را نمیدانم و باید با اسم کوچک سراغش را بگیرم!
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲