#زمستان_خونین
#پلات_پنجاه_وهشتم
با یک حرف و یک کلمه بازهم خیال من راهی میشود، راهی مسیری که مراد من ته آن ایستاده است و نمیدانم رسیدن به آن امکان دارد یانه!
روی تخت مینشینم، آمده که هم به داد معدهام برسد و هم وظیفه مادر بودنش را انجام دهد.
آن طرف سینی غذا مینشیند، آرام با قاشق کمی با برنج بازی میکنم و در مقابل سوالاش فقط سکوت میکنم.
آنقدر باهوش هست که از همین سکوت من به جواب برسد و با نگاهی که کنجکاو شده است به من خیره شود.
زیر سنگینی نگاهاش سرم را پایین اندازم که آخر تسلیم آن کنجکاوی اش میشوم و لب باز میکنم.
- چی میخوای بشنوی خانم سادات؟!
سرش را کج میکند و با لبخند نگاهم میکند.
- همون چیزی که نوک زبونته ولی نمیگیش!
لبهایم را کمی میفشارم، دستانم را بهم قلاب میکنم و روی زانویم قرار میدهم.
نگاهاش نمیکنم اما خوب رد نگاهاش را میخوانم، انگار مستقیم قلب مرا نشانه رفته است!
- یاسین!
صدایم میزند، از گوشه چشم نگاهاش میکنم که در چشمهایش رد سوال را میبینم.
چطور باید بگویم؟! اصلا چیزی هست که بخواهم برایشان بگویم؟! نه! من آن حس را حتی نمیشناسم که بخواهم توضیحی درموردش بدهم.
فقط میتوانم از او درخواست کنم، دعایم کند!
نفس ام را بیرون میدهم و میگویم:
- خانم سادات دعام کن.
سری تکان میدهد، از خورشتی که آورده روی برنج میریزد و میگوید:
- دعات که میکنم ولی جواب سوالم این نبود، مراد دلت چیه و کجاست یاسین؟!
لب پایینیام را به دندان میگیرم، انگار زبانم نمیچرخد حرفام را به او بزنم.
نگفته حرفام را خوانده که میپرسد:
- یاسین، دلت جایی گیر کرده؟!
شانه بالا میاندازم، نمیدانم! واقعا نمیدانم دلم جایی گیر کرده است یا اسم این حس چیز دیگری باید باشد.
- نمیدونم، واقعا نمیدونم.
مردد نگاه ام میکند.
- یعنی چی مادر؟! خب چرا یه طوری حرف نمیزنی منم بفهمم؟!
آرنج هایم را روی زانو میگذارم و کمی رو به جلو خم میشوم، زیر چشمی نگاهش میکنم و میگویم:
- خانم سادات گیجم، راستش نمیدونم اسم حسی که دارم چیه. فقط فکر کنم از یک نفر خوشم اومده.
این را که میگویم سینه ام انگار سبک میشود، وزنههای سنگین از رویش برداشته میشود و نفس تازه ای میگیرم.
لبخند روی لبهایش کش میآید.
- پس فکر کنم کم کم باید بگم مبارکه!
دستم را پشت سرم میگذارم، به آن تکیه میدهم و میگویم:
- واسه مبارک باشه گفتن زوده مادر، ولی دعا کن اون چیزی که خیر و صلاحه واسم اتفاق بیوفته.
نگاهی به سقف اتاق میکند و میگوید:
- الهی به حق شیر پاکی که خوردی عاقبت بخیر بشی دورت بگردم.
برای اطمینان دادن به قلب من، پلک روی هم میفشارد و از جای برمیخیزد.
جلوی در که میرسد، سمت من برمیگردد و با نگاهی که پراست از زیرکی زنانه اش میگوید:
- حالا اسم این عروس خانم چی هست؟!
میخندم، خندهای که شاید از خجالت است و شاید هم از ندانستن.
اگر بگویم نمیدانم تعجب میکند؟!
بله، وقتی میفهمد که نمیدانم خنده ای سر میدهد و میگوید:
- پسر سر به زیر منی دیگه، دختره رو نشناخته دل آقا رفته!
با شوخی و همان لحن شیرین مادرانه اش میگوید، وقتی از لبخند روی لبم خیالاش راحت میشود شببخیر میگوید و از اتاق بیرون میرود.
از انتخابی که مادربزرگ برای بار دوم برای پدر داشته است، رضایت کامل دارم!
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خویش،
دیدم که در آن آینه هم جز تو کسی نیست!
من در پی خویشم،
به تو بر میخورم اما، آن سان شدهام گم که به من دسترسی نیست🖤🦢(:
هوشنگابتهاج
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
#زمستان_خونین
#پلات_پنجاه_ونهم
- رد یک نگاه عجیب -
هم وقتی آمد توجه آوا سمت او کشیده شد، هم وقتی جلوی در بعداز سرو صداهای آن زن از پدر خداحافظی میکرد.
راز این نگاهی که به آن پسر دوخته میشد چیست؟!
نمیدانم ولی شاید مهرش به دل آوا افتاده است، ناگفته نماند چهرهاش دلنشین است! آن محاسن مرتب، آن چشمان...
وای خدای من! کارم به کجا رسیده است که درمورد یک پسر غریبه دارم با خود فکر میکنم.
از فکری که کرده ام، نمیدانم بخندم یا خجالت بکشم، بار اول است که اینگونه یک پسر را از نظر میگذرانم.
شاید خلوتی و تاریکی اتاق، دیوانه ام کرده است، بچهها در خوابگاه میگفتند حال و هوای انسان نیمه های شب دگرگون میشود باور نمیکردم.
حالا به یقین رسیده ام که این ساعات، احساسات طور دیگری روان میشود.
ماه در آسمان میدرخشد و تاریکی مطلق را میشکافد، پرستارها از اینکه امشب بیمار جدیدی به بخش اضافه نشده است خوشحال بودند.
و ما از این که عزیزمان روی این تخت افتاده است ناراحت و دلگیر!
همراه هر مریض یک همراه مانده است، من هم همراه آوا شده ام بعداز پنج سال که اورا ندیده بودم، حرفهایش را نشنیده بودم و حتی از او خبر نداشتم.
اما مادر حال خوبی نداشت، نمیتوانست بیمارستان بماند و باید استراحت میکرد.
او رفت و من ماندم، ماندم با خواهری که نگاهاش با آن پسر بیشتراز آن شبها که در خیابان بوده است متعجب ام میکند.
کنار تخت مینشینم و کتاب دعارا از کیفام بیرون میآورم، به کمک داروهایی که به او تزریق کرده اند خوابیده است، البته چه خوابی! سینهاش خس خس میکند و سخت نفس میکشد.
هنوز باورم نشده این زخم روی جسم خواهرم، یادگاری از برادر است!
همیشه مادر میگفت یک برادر پشت و پناه خواهراناش هست، همیشه ورد لبهایش همین بود، حالا پشتیبانی یک برادر مقابل چشمهایم هست.
اصلا نمیدانم چه شده، عمو میگفت از آراد فرار کرده است و اوهم آوا را زده، اما فرار به کجا؟!
به چه چیزی پناه برده که آراد را اینگونه خشمگین کرده است؟!
نگاهم روی کلمات دعای توسل اما خیالم بین آن وضعیت آوا گرفتار شده است.
نفس ام را بیرون میدهم که صدایی خفه میشنوم.
سر بلند میکنم، اتاق نیمه تاریک است و صدای دستگاه هایی که به بیماران وصل است فضارا پر کرده است.
آرام کنار آوا میایستم، ماسک را کنار زده و با چشمانی نیمه باز نگاهم میکند.
- آز..ا...ده.
دستی روی پیشانی اش میکشم.
- جانم؟!
اسم مرا شبیه به اسم آن پسر یکنواخت نمیگوید، بریده بریده، نفس نفس کلمات را ادا میکند.
فکر میکنم باید به فکر این باشم که بفهمم چه رازی بین آوا و آن پسر وجود دارد!
لبهایش را آرام تکان میدهد و میگوید:
- آ...ب.
سری تکان میدهم، زیاد نمیتواند آب و غذا بخورد، طوری تنفس اش با مشکل همراه شده که نمیتواند حتی یک لقمه را به سادگی قورت بدهد.
کمی آب توی لیوان میریزم، سرش را نمیشود تکان داد که به قفسه سینهاش فشاری وارد شود، با قاشق کمی آب روی لبهای خشک اش میریزم.
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
گیرم که کافرم به خیال تمام شهر
گاهی برای آمدنت نذر میکنم... 🙂
#اللهم_عجل_الولیک_الفرج
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
4.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
امان از آخرین قرارها و حرفهای عاشقانه...❤️🩹
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
#زمستان_خونین
#پلات_شصتم
زبان روی لبهای تر میکشد، ولع دارد برای آب و با یکی دوقاشق هنوز سیراب نشده است.
در چشمان اش التماس برای آب هست اما من معذور هستم از آنکه مراعات نکنم و به او بیشتر آب بخورانم.
لیوان را روی میز کنار تخت میگذارم، دستی روی پیشانیاش میکشم و روی گونهاش میگذارم.
- بیشتر از این نمیتونم بهت آب بدم، اذیت نکن خودت رو، سعی کن بخوابی.
با پلک زدن جوابام را میدهد و چشم روی هم میگذارد، چند دقیقه ای کمتر طول میکشد که پلکهایش سنگین شده و به خوابی عمیق فرو میرود.
آرام دست روی دستاش میگذارم و با شصتام نوازشش میکنم، میخواهم به اینکه چه چیزی آن نگاه اش را به سمت بسیجی میکشاند فکر نکنم اما اصلا دست خود من نیست، فکر است دیگر میآید!
تا نماز صبح بازهم با کتاب دعا مشغول میشوم و بانگ اذان را که میشنوم، عزم رفتن به نمازخانه را میکنم.
از اتاق بیرون میشوم، بجای آسانسور این یک طبقه فاصله را از پلهها راهی میشوم که تک و توک پرستار و دکتر از آن رفت و آمد میکنند.
به خیالام این خلوتی مزاحمتی نخواهد داشت اما، هنوز پیچ اول را نگذرانده ام با آن چیزی که در آن سکوت میشنوم دلم ترک برمیدارد.
دست جلوی دهانم میگیرم که حین کشیدنم مشخص نشود اما قلبام به هزار تکه تقسیم شده است!
اینها چقدر راحت حکم قتل افراد را صادر میکنند و برای کشتنشان آدم راهی میکنند.
پلههای آمده را، به آرامی برمیگردم که مبادا صدای کفشهایم توجهشان را جلب کند.
از راهروی پلهها خارج میشوم و به اتاق آوا برمیگردم، ظاهرا همه چیز مرتب است اما دل من بیتاب شده است.
نمیتوانم آوا را رها بکنم و سراغ نماز بروم، از طرفی هم نمازم قضا میشود.
بین این دوراهی مانده ام و پایین تخت، یک قدم پیش میروم و دو قدم پس میکشم.
دستانم را مضطرب بهم قفل میکنم، با انگشتهایم بازی میکنم و قدم برمیدارم.
اگر حرفی که شنیده ام واقعیت داشته باشد، اگر آن حرف قرار باشد به عمل بپیوندد منِ بیسلاح باید برای مقابله چه کاری انجام دهم؟!
هیچ! دست من آنقدر خالی است که هیچکاری نمیشود انجام داد.
روی صندلی مینشینم، دل بیقرارم آرام نمیگیرد و انگار آوا التهاب درونم را فهمیده است که چشم باز میکند و سرش را سمت من میچرخاند.
چهرهام چقدر ترسیده به نظر میآید نمیدانم اما تعجب را در همان چشمهای نیمه باز آوا میتوانم ببینم، کف دستانم عرق کرده است و عامل آن استرس است.
هرآن انتظار دارم در باز شود و کسی که میترسم وارد اتاق شود!
نمیتوانم درمورد این ترس و اتفاق چیزی به آوا بروز بدهم، یا حتی بگویم چه شنیده ام اما شاید حداقل او بداند باید چه کنم.
سرم را نزدیک گوشش میبرم و فقط یک جمله میگویم، سرم را که بلند میکنم ماسک را از روی صورت اش برمیدارد و بازهم فقط همان یک نام را به لب میآورد.
انگار فقط صاحب آن نام است که میتواند آوا را نجات بدهد!
اما من که شمارهی یاسین را ندارم، چطور باید دسترسی پیدا کنم و بگویم جان خواهرم در خطر است؟
اصلا او برای نجات یک متهم حاضر میشود که جان خودش را به خطر بیاندازد؟! نمیدانم!
این ندانستن بیشتر گیجم میکند و برای پیدا کردن شماره اش هم راهی پیش پایم نیست.
البته هست! اگر آن سرباز جلوی در شماره اش را داشته باشد میتواند به من بدهد.
از اتاق به آرامی خارج میشوم، راهروی این بخش خالی ایست و کسی رفت و آمد نمیکند.
سرباز همانجا ثابت سر جایش نشسته است و به در خیره مانده که قدمی سمتاش برمیدارم.
- ببخشید شماره آقا یاسین رو میخواستم!
من فامیلی اش را نمیدانم و باید با اسم کوچک سراغش را بگیرم!
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
#زمستان_خونین
#پلات_شصت_ویکم
- یک نماز صبح -
در اتاق نیمه تاریک، مقابل قبلهی معبودی که بهتر از او در جهان وجودیت ندارد سلام پایان نماز را میگویم.
سلام تمام میشود، دست به تسبیح میبرم برای گفتن تسبیحات که صدای زنگ موبایل ام بلند میشود.
تسبیح به دست، گوشی را از روی میز برمیدارم شمارهای ناشناس روی صفحه نقش بسته است.
نمیدانم کیست یا حتی شماره اش آشنا به نظر نمیآید، برای وصل کردن تماس آنقدر تردید میکنم که تماس قطع میشود.
بیخیال از آن که کیست و چرا این ساعت تماس گرفته، میخواهم گوشی را روی میز بگذارم که مجددا تماس میگیرد.
مغزم هشدار میدهد، شاید این تماس مهمی است که در این ساعت گرفته شده و اصلا انتظارش را نداشتهام.
تماس را وصل میکنم.
- بفرمایید؟!
فکر میکردم صدای یک فرد ناآشنا باید به گوشم برسد اما صدایی آشنا، اما پراز نگرانی و ترس از آن طرف خط میگوید:
- آقا یاسین؟!
بار اول است برخلاف خواهرش اسمم را صدا میزند، لحن او حالا با این نگرانی خیلی تفاوت دارد، سعی میکنم بر هیجانی که روح و جسمم را دربر گرفته است مسلط باشم.
- بفرمایید خودم هستم.
لرزش صدایم را مخفی میکنم اما لرزش صدای او نهان نشدنیست!
- آقا یاسین یه اتفاق خیلی بدی افتاده، میشه به بیمارستان بیاید؟!
- چه اتفاقی خانم فلاح؟!
مکث میکند، تردید دارد برای گفتن انگار یا شاید جابه جا میشود که صدایش کمی در خفا فرو میرود.
- راستش میخواستم برم نمازخونه بیمارستان، توی راهرو شنیدم که دو نفر داشتن سر نقشه کشتن خواهرم باهم صحبت میکردن! آقا یاسین من خیلی میترسم، بیمارستان تنهام اگه بیان داخل اتاق چیکار کنم؟!
حدساش را میزدم، نمیدانم ولی شاید فکر میکردم آوا آنقدر برایشان اهمیت نداشته باشد اما انگار اشتباه میکردم.
احتمال آنکه اطلاعاتی دست آوا باشد که هنوز چیزی به ما از آن نگفته است، زیاد شده و باید برای حفظ جان او کاری کرد.
فکر کردنم درمورد این قضیه زیادی طولانی میشود که صدای اعتراض خواهرش بلند میشود.
- آقا یاسین شنیدید چی گفتم؟!
- بله خانم فلاح شنیدم، شما گوشی رو بده به نگهبان جلوی اتاق و بعد هم خودتون توی اتاق باشید تا ما خودمون رو برسونیم.
حرفام را قبول میکند، چند ثانیه بعد صدای نگهبان به گوشام میرسد.
- آقا یاسین در خدمت ام بفرمایید.
- مراقب این اتاق مخصوصا خانم فلاح باشید، اگر فقط یک نفر از تیرس شما خارج بشه و خطری جون ایشون رو تهدید بکنه باید پاسخگو باشید.
چشمی میگوید و گوشی به دست خواهر آوا برمیگردد، میخواهد قطع کند که مانع میشوم.
- خانم فلاح.
صدایش میکنم، بلهای میگوید که میگویم:
- لطفاً هیچ پرستاری، هیچ دکتری نزدیک خواهرتون نشه، نه برای سرم نه حتی قرص و دارو! لطفاً مراقب باشید.
صدایش مضطرب تر به گوشام میرسد.
- دارید من رو بیشتر میترسونید.
اضطراب در کلمه به کلمه اش پنهان شده است، سعی میکند آن را کنترل کند اما موفق نیست!
- نگران نباشید هیچ اتفاقی نمیوفته!
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
#زمستان_خونین
#پلات_شصت_ودوم
اطمینان دادن به او سخت است اما برای آنکه بتواند شرایط را کنترل کند چارهای جز این ندارم.
تماس را قطع میکنم، لباسهایم را سریع عوض میکنم و با بالا ترین سرعت، ساعت مچی ام را میبندم و با برداشتن کاپشن از اتاق خارج میشوم.
پدر مشغول خواندن تسبیحات نماز صبح است، من اصلا نفهمیدم تسبیحاتم را چگونه گفتم، حرفهای خواهر آوا طوری نگران ام کرد که اصلا فراموش کردم به بچهها خبر دهم که بیمارستان را تحت نظر بگیرند.
همانطور که آستین کاپشن را میپوشم، سعی میکنم کفشهایم را پایم کنم که پدر از جانماز فاصله میگیرد و سمت من میآید.
- کجا میری سر صبح یاسین؟!
سلامی زیرلب میکنم.
- یک کار خیلی مهم پیش اومده باید برم، التماس دعا!
این را میگویم دیگر منتظر جواب نمیمانم و پلههارا سریع طی میکنم و به حیاط میرسم، هدبند را به پیشانی ام میبندم و سوار موتور میشوم، در همین حین شماره سینا را میگیرم.
سریع تراز آنچه فکرش را میکردم جواب میدهد.
- آقا یاسین در خدمتم.
- سینا سریع برای بیمارستانی که آوا فلاح بستری هست چند نفر رو اعزام کنید، طبق چیزی که خواهرش شنیده قراره حذفش کنن.
- چشم خیالتون راحت!
تماس را قطع میکند، راه میوفتم به سمت بیمارستان و از خلوتی خیابانها استفاده میکنم و سرعت موتور را بالا میبرم.
سرعت که بالا باشد، شدت وزش باد بیشتر میشود و صورتام از سرمای خشکی که هست میسوزد.
دل در دلم نمانده است، نگرانی و استرس مثل زهر به تمام رگهای منتقل شده و جای خون در جریان است.
هرچقدر نزدیک بیمارستان میشوم، بیشتراز پیش استرس میگیرم، ترس از آنکه دیر برسم دیوانه ام میکند!
این راه دور و سرمای جانسوز را تحمل نکرده ام که حالا دیر برسم به جایی که به من نیاز دارند.
خیابان آخر، یک چهارراه و بعداز آن هم بیمارستان است، اما از شانس من چراغ قرمز پنج دقیقهای سد راه ام شده است.
ثانیههایش انگار نمیگذرند، با تعویض هر عدد نفسهایم سنگین میشود، در سرم هزار بار لحظهای که سر میرسم و ممکن است هر اتفاقی رخ بدهد را چیده ام.
اما میترسم! از آن که خواهر آوا نتواند مقاومتی کند، حریف نگهبان شوند و کار تمام شود میترسم، نمیدانم چرا این مهره در این شطرنج عجیب برایم مهم شده است.
شاید کیش و مات کردن این شاه، بستگی به همان سرباز ساده دارد!
بالاخره چراغ به ده ثانیه آخر میرسد، ده، نه، هشت، و بالاخره تمام میشود!
با بالاترین سرعتی که میتوانم موتور را از زمین جدا میکنم و حرکت میکنم، بعداز پنج دقیقه باد بازهم با شدت به صورتم سیلی میزند اما حریف من نمیشود.
نگهبانی بیمارستان ورودی را بسته است، چاره ای نیست نمیتوانم برای بردن موتور معطل اجازه شوم.
موتور را جلوی در بیمارستان میگذارم، از آن پیاده میشوم و از جلوی اتاقک نگهبانی که نگهبان آن خواب است میگذرم.
بخاطر همین سهل انگاری هاست که حتی بیماران در بیمارستان هم جانشان در امان نیست!
پلههارا سریع بالا میروم، سکوت در این بامداد که سپیدی تازه سیاهی را شکافته است بر همه جا حاکم است.
با پلهها خود را به بخش میرسانم و به محض رسیدن با راهرویی خلوت و سربازی که جلوی در اتاق مشغول خواندن کتابچهای کوچک است مواجه میشوم.
اطرافم را خوب نگاه میکنم، خبری نیست! انگار که هیچ خطری اصلا وجود نداشته است.
نفس ام تازه بالا میآید، روح به کالبدم برمیگردد و قدمهایی سمت اتاق برمیدارم.
سرباز تا صدای قدمهایم را میشنود هراسان برمیخیزد اما با دیدن من سلامی آرام میکند و برجای خود مینشیند.
در را نیمه باز میکنم، آوا خواب است و خواهرش مضطرب کنارش نشسته است، اضطراباش را از آن تکان خوردن به راهی میشود فهمید.
نگاهی به سرباز میکنم.
- مشکلی پیش نیومده؟!
سری به طرفین تکان میدهد و میگوید:
- حتی یک تردد مشکوک هم نداشتیم.
باشهای میگویم و با سرفه ای کوتاه که مزاحم باقی مریض ها نشود، خواهر آوا را متوجه خود میکنم.
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲