#زمستان_خونین
#پلات_شصتم
زبان روی لبهای تر میکشد، ولع دارد برای آب و با یکی دوقاشق هنوز سیراب نشده است.
در چشمان اش التماس برای آب هست اما من معذور هستم از آنکه مراعات نکنم و به او بیشتر آب بخورانم.
لیوان را روی میز کنار تخت میگذارم، دستی روی پیشانیاش میکشم و روی گونهاش میگذارم.
- بیشتر از این نمیتونم بهت آب بدم، اذیت نکن خودت رو، سعی کن بخوابی.
با پلک زدن جوابام را میدهد و چشم روی هم میگذارد، چند دقیقه ای کمتر طول میکشد که پلکهایش سنگین شده و به خوابی عمیق فرو میرود.
آرام دست روی دستاش میگذارم و با شصتام نوازشش میکنم، میخواهم به اینکه چه چیزی آن نگاه اش را به سمت بسیجی میکشاند فکر نکنم اما اصلا دست خود من نیست، فکر است دیگر میآید!
تا نماز صبح بازهم با کتاب دعا مشغول میشوم و بانگ اذان را که میشنوم، عزم رفتن به نمازخانه را میکنم.
از اتاق بیرون میشوم، بجای آسانسور این یک طبقه فاصله را از پلهها راهی میشوم که تک و توک پرستار و دکتر از آن رفت و آمد میکنند.
به خیالام این خلوتی مزاحمتی نخواهد داشت اما، هنوز پیچ اول را نگذرانده ام با آن چیزی که در آن سکوت میشنوم دلم ترک برمیدارد.
دست جلوی دهانم میگیرم که حین کشیدنم مشخص نشود اما قلبام به هزار تکه تقسیم شده است!
اینها چقدر راحت حکم قتل افراد را صادر میکنند و برای کشتنشان آدم راهی میکنند.
پلههای آمده را، به آرامی برمیگردم که مبادا صدای کفشهایم توجهشان را جلب کند.
از راهروی پلهها خارج میشوم و به اتاق آوا برمیگردم، ظاهرا همه چیز مرتب است اما دل من بیتاب شده است.
نمیتوانم آوا را رها بکنم و سراغ نماز بروم، از طرفی هم نمازم قضا میشود.
بین این دوراهی مانده ام و پایین تخت، یک قدم پیش میروم و دو قدم پس میکشم.
دستانم را مضطرب بهم قفل میکنم، با انگشتهایم بازی میکنم و قدم برمیدارم.
اگر حرفی که شنیده ام واقعیت داشته باشد، اگر آن حرف قرار باشد به عمل بپیوندد منِ بیسلاح باید برای مقابله چه کاری انجام دهم؟!
هیچ! دست من آنقدر خالی است که هیچکاری نمیشود انجام داد.
روی صندلی مینشینم، دل بیقرارم آرام نمیگیرد و انگار آوا التهاب درونم را فهمیده است که چشم باز میکند و سرش را سمت من میچرخاند.
چهرهام چقدر ترسیده به نظر میآید نمیدانم اما تعجب را در همان چشمهای نیمه باز آوا میتوانم ببینم، کف دستانم عرق کرده است و عامل آن استرس است.
هرآن انتظار دارم در باز شود و کسی که میترسم وارد اتاق شود!
نمیتوانم درمورد این ترس و اتفاق چیزی به آوا بروز بدهم، یا حتی بگویم چه شنیده ام اما شاید حداقل او بداند باید چه کنم.
سرم را نزدیک گوشش میبرم و فقط یک جمله میگویم، سرم را که بلند میکنم ماسک را از روی صورت اش برمیدارد و بازهم فقط همان یک نام را به لب میآورد.
انگار فقط صاحب آن نام است که میتواند آوا را نجات بدهد!
اما من که شمارهی یاسین را ندارم، چطور باید دسترسی پیدا کنم و بگویم جان خواهرم در خطر است؟
اصلا او برای نجات یک متهم حاضر میشود که جان خودش را به خطر بیاندازد؟! نمیدانم!
این ندانستن بیشتر گیجم میکند و برای پیدا کردن شماره اش هم راهی پیش پایم نیست.
البته هست! اگر آن سرباز جلوی در شماره اش را داشته باشد میتواند به من بدهد.
از اتاق به آرامی خارج میشوم، راهروی این بخش خالی ایست و کسی رفت و آمد نمیکند.
سرباز همانجا ثابت سر جایش نشسته است و به در خیره مانده که قدمی سمتاش برمیدارم.
- ببخشید شماره آقا یاسین رو میخواستم!
من فامیلی اش را نمیدانم و باید با اسم کوچک سراغش را بگیرم!
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
#زمستان_خونین
#پلات_شصت_ویکم
- یک نماز صبح -
در اتاق نیمه تاریک، مقابل قبلهی معبودی که بهتر از او در جهان وجودیت ندارد سلام پایان نماز را میگویم.
سلام تمام میشود، دست به تسبیح میبرم برای گفتن تسبیحات که صدای زنگ موبایل ام بلند میشود.
تسبیح به دست، گوشی را از روی میز برمیدارم شمارهای ناشناس روی صفحه نقش بسته است.
نمیدانم کیست یا حتی شماره اش آشنا به نظر نمیآید، برای وصل کردن تماس آنقدر تردید میکنم که تماس قطع میشود.
بیخیال از آن که کیست و چرا این ساعت تماس گرفته، میخواهم گوشی را روی میز بگذارم که مجددا تماس میگیرد.
مغزم هشدار میدهد، شاید این تماس مهمی است که در این ساعت گرفته شده و اصلا انتظارش را نداشتهام.
تماس را وصل میکنم.
- بفرمایید؟!
فکر میکردم صدای یک فرد ناآشنا باید به گوشم برسد اما صدایی آشنا، اما پراز نگرانی و ترس از آن طرف خط میگوید:
- آقا یاسین؟!
بار اول است برخلاف خواهرش اسمم را صدا میزند، لحن او حالا با این نگرانی خیلی تفاوت دارد، سعی میکنم بر هیجانی که روح و جسمم را دربر گرفته است مسلط باشم.
- بفرمایید خودم هستم.
لرزش صدایم را مخفی میکنم اما لرزش صدای او نهان نشدنیست!
- آقا یاسین یه اتفاق خیلی بدی افتاده، میشه به بیمارستان بیاید؟!
- چه اتفاقی خانم فلاح؟!
مکث میکند، تردید دارد برای گفتن انگار یا شاید جابه جا میشود که صدایش کمی در خفا فرو میرود.
- راستش میخواستم برم نمازخونه بیمارستان، توی راهرو شنیدم که دو نفر داشتن سر نقشه کشتن خواهرم باهم صحبت میکردن! آقا یاسین من خیلی میترسم، بیمارستان تنهام اگه بیان داخل اتاق چیکار کنم؟!
حدساش را میزدم، نمیدانم ولی شاید فکر میکردم آوا آنقدر برایشان اهمیت نداشته باشد اما انگار اشتباه میکردم.
احتمال آنکه اطلاعاتی دست آوا باشد که هنوز چیزی به ما از آن نگفته است، زیاد شده و باید برای حفظ جان او کاری کرد.
فکر کردنم درمورد این قضیه زیادی طولانی میشود که صدای اعتراض خواهرش بلند میشود.
- آقا یاسین شنیدید چی گفتم؟!
- بله خانم فلاح شنیدم، شما گوشی رو بده به نگهبان جلوی اتاق و بعد هم خودتون توی اتاق باشید تا ما خودمون رو برسونیم.
حرفام را قبول میکند، چند ثانیه بعد صدای نگهبان به گوشام میرسد.
- آقا یاسین در خدمت ام بفرمایید.
- مراقب این اتاق مخصوصا خانم فلاح باشید، اگر فقط یک نفر از تیرس شما خارج بشه و خطری جون ایشون رو تهدید بکنه باید پاسخگو باشید.
چشمی میگوید و گوشی به دست خواهر آوا برمیگردد، میخواهد قطع کند که مانع میشوم.
- خانم فلاح.
صدایش میکنم، بلهای میگوید که میگویم:
- لطفاً هیچ پرستاری، هیچ دکتری نزدیک خواهرتون نشه، نه برای سرم نه حتی قرص و دارو! لطفاً مراقب باشید.
صدایش مضطرب تر به گوشام میرسد.
- دارید من رو بیشتر میترسونید.
اضطراب در کلمه به کلمه اش پنهان شده است، سعی میکند آن را کنترل کند اما موفق نیست!
- نگران نباشید هیچ اتفاقی نمیوفته!
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
#زمستان_خونین
#پلات_شصت_ودوم
اطمینان دادن به او سخت است اما برای آنکه بتواند شرایط را کنترل کند چارهای جز این ندارم.
تماس را قطع میکنم، لباسهایم را سریع عوض میکنم و با بالا ترین سرعت، ساعت مچی ام را میبندم و با برداشتن کاپشن از اتاق خارج میشوم.
پدر مشغول خواندن تسبیحات نماز صبح است، من اصلا نفهمیدم تسبیحاتم را چگونه گفتم، حرفهای خواهر آوا طوری نگران ام کرد که اصلا فراموش کردم به بچهها خبر دهم که بیمارستان را تحت نظر بگیرند.
همانطور که آستین کاپشن را میپوشم، سعی میکنم کفشهایم را پایم کنم که پدر از جانماز فاصله میگیرد و سمت من میآید.
- کجا میری سر صبح یاسین؟!
سلامی زیرلب میکنم.
- یک کار خیلی مهم پیش اومده باید برم، التماس دعا!
این را میگویم دیگر منتظر جواب نمیمانم و پلههارا سریع طی میکنم و به حیاط میرسم، هدبند را به پیشانی ام میبندم و سوار موتور میشوم، در همین حین شماره سینا را میگیرم.
سریع تراز آنچه فکرش را میکردم جواب میدهد.
- آقا یاسین در خدمتم.
- سینا سریع برای بیمارستانی که آوا فلاح بستری هست چند نفر رو اعزام کنید، طبق چیزی که خواهرش شنیده قراره حذفش کنن.
- چشم خیالتون راحت!
تماس را قطع میکند، راه میوفتم به سمت بیمارستان و از خلوتی خیابانها استفاده میکنم و سرعت موتور را بالا میبرم.
سرعت که بالا باشد، شدت وزش باد بیشتر میشود و صورتام از سرمای خشکی که هست میسوزد.
دل در دلم نمانده است، نگرانی و استرس مثل زهر به تمام رگهای منتقل شده و جای خون در جریان است.
هرچقدر نزدیک بیمارستان میشوم، بیشتراز پیش استرس میگیرم، ترس از آنکه دیر برسم دیوانه ام میکند!
این راه دور و سرمای جانسوز را تحمل نکرده ام که حالا دیر برسم به جایی که به من نیاز دارند.
خیابان آخر، یک چهارراه و بعداز آن هم بیمارستان است، اما از شانس من چراغ قرمز پنج دقیقهای سد راه ام شده است.
ثانیههایش انگار نمیگذرند، با تعویض هر عدد نفسهایم سنگین میشود، در سرم هزار بار لحظهای که سر میرسم و ممکن است هر اتفاقی رخ بدهد را چیده ام.
اما میترسم! از آن که خواهر آوا نتواند مقاومتی کند، حریف نگهبان شوند و کار تمام شود میترسم، نمیدانم چرا این مهره در این شطرنج عجیب برایم مهم شده است.
شاید کیش و مات کردن این شاه، بستگی به همان سرباز ساده دارد!
بالاخره چراغ به ده ثانیه آخر میرسد، ده، نه، هشت، و بالاخره تمام میشود!
با بالاترین سرعتی که میتوانم موتور را از زمین جدا میکنم و حرکت میکنم، بعداز پنج دقیقه باد بازهم با شدت به صورتم سیلی میزند اما حریف من نمیشود.
نگهبانی بیمارستان ورودی را بسته است، چاره ای نیست نمیتوانم برای بردن موتور معطل اجازه شوم.
موتور را جلوی در بیمارستان میگذارم، از آن پیاده میشوم و از جلوی اتاقک نگهبانی که نگهبان آن خواب است میگذرم.
بخاطر همین سهل انگاری هاست که حتی بیماران در بیمارستان هم جانشان در امان نیست!
پلههارا سریع بالا میروم، سکوت در این بامداد که سپیدی تازه سیاهی را شکافته است بر همه جا حاکم است.
با پلهها خود را به بخش میرسانم و به محض رسیدن با راهرویی خلوت و سربازی که جلوی در اتاق مشغول خواندن کتابچهای کوچک است مواجه میشوم.
اطرافم را خوب نگاه میکنم، خبری نیست! انگار که هیچ خطری اصلا وجود نداشته است.
نفس ام تازه بالا میآید، روح به کالبدم برمیگردد و قدمهایی سمت اتاق برمیدارم.
سرباز تا صدای قدمهایم را میشنود هراسان برمیخیزد اما با دیدن من سلامی آرام میکند و برجای خود مینشیند.
در را نیمه باز میکنم، آوا خواب است و خواهرش مضطرب کنارش نشسته است، اضطراباش را از آن تکان خوردن به راهی میشود فهمید.
نگاهی به سرباز میکنم.
- مشکلی پیش نیومده؟!
سری به طرفین تکان میدهد و میگوید:
- حتی یک تردد مشکوک هم نداشتیم.
باشهای میگویم و با سرفه ای کوتاه که مزاحم باقی مریض ها نشود، خواهر آوا را متوجه خود میکنم.
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
#زمستان_خونین
#پلات_شصت_وسوم
- باید به او بگویم ناجی؟ -
در تمامی عمرم همچین لحظات سختی را تابه حال تجربه نکرده بودم، این احساس گیج بودن، این احساس بیسلاح بودن بدتراز هرچیزی روحم را میآزارد.
از شدت استرس و نگرانیای که در دل دارم، دیگر کم مانده است اشک از چشمانم روان شود.
شبیه کودکی که در بازار دست مادرش را رها کرده و در شلوغی ها گم شده است، همانقدر دلآشوب ام!
اصلا شاید درست توصیفاش نمیکنم، آنقدر در این ساعات فشار عصبی و استرس داشته ام که توصیف کردن را از یاد برده ام.
نه فقط توصیف کردن بلکه دیگر حتی نفس کشیدن بدون این واهمه راهم در خاطر ندارم!
تسبیح در دستان لرزانم قرار دارد، مثلا میخواهم خود را آرام کنم اما مضطرب تر میشوم.
دل بیقرار ام، قراری نمیگیرد و بیتاب خواهری که هر آن ممکن است جاناش به خطر بیفتد مدام تکان میخورم.
هوش و حواسام در پی چشمان بستهی آواست که مبادا برای ابدیت بسته شوند که ناگاه صدای سرفهای هوشیارم میکند.
با ترس سر برمیگردانم، انتظار یک اسلحه و نشانه رفتن را دارم اما با صورت همان یاسینی مواجه میشوم که برق دیدارش را دوبار در چشمان خواهرم دیده ام.
حالا میفهمم چرا وقتی به آوا گفتم چه شده، فقط اسم اورا بر زبان آورد، اوهم میدانست که فقط یاسین میتواند ناجی این سپیده دم باشد.
منتظر من جلوی در ایستاده است، این را از نگاهاش میخوانم اما زانوهای من آنقدر سست شده که توانایی روی پای ایستادن ندارم.
سخت و پر زحمت بلند میشوم، سعی میکنم مقابل چشماناش از خود ضعفی نشان ندهم و همراه اش از اتاق خارج شوم.
به دیوار تکیه میدهم، نمیتوانم بدون پشتوانه بایستم گویی کمرم خم شده و یاشاید هم استرس انرژی زیادی را از من گرفته است.
حالا که او اینجا با این آرامش ایستاده و حتی یک حرف هم نمیزند، قلبام کمی آرام میشود و یادم میآید که ایوای نماز صبحام قضا شده است!
از تسبیحی که در دستام هست خجالت میکشم، من در آن زمانی که باید برای اجابت تنها خواستهی این ساعت خدا قدمی برنداشته ام اما از او انتظار داشتم کمکام کند.
با فاصله از سرباز، بر روی صندلیها مینشینم که یاسین کمی جلو میآید.
- خانم فلاح نیروهای ما توی بیمارستان مستقر هستن، تا الان هیچ گزینه مشکوکی گزارش نشده، شما مطمئنید که همچین چیزی رو شنیدید؟!
بیمقدمه میگویم:
- به گوشهای خودم که شک ندارم! اسم آوا رو آوردن گفتن باید حذف بشه اما یک چیز دیگه هم گفتن.
بدون مکث میپرسد:
- چی؟! چی گفتن؟!
فکری کوتاه میکنم و میگویم:
- گفتن نقشه اصلی این نیست، شاید این فقط برای سرگرمی باشه!
وای بلندی میگوید و به دیوار تکیه میزند، چرا این حرف تا الآن در ذهنم نمانده بود؟!
من و سرباز به یاسین خیره و منتظر نگاه میکنیم که سکوت میکند و این سکوت با صدای زنگ گوشی اش میشکند.
تماس را که پاسخ میدهد، رنگ از رخسارش میپرد، انگار با اتفاقی ناگوار تراز آنچه میتوانست اینجا رخ بدهد، مواجه شده است.
تماساش خیلی کوتاه و مختصر بود، قطع میکند و سمت من برمیگردد.
- بهتر بود این جمله آخر رو، اول میگفتید خانم فلاح!
از این حق به جانب بودنش بدم میآید، او در وضعیت من نبود و نیست که بداند چقدر این دقایق را سخت گذرانده ام.
چه انتظاری از یک دختر تنها داشته است؟
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
#زمستان_خونین
#پلات_شصت_وچهارم
تمام ته مانده جانام را جمع میکنم، مقابلاش قد علم میکنم و خیره میشوم در چشماناش.
- خودتون هم جای من بودین میتونستید از حرفهای اصلی که داره جون خواهرتون رو تهدید میکنه بگذرید، به باقی بپردازید؟! آقای محترم اگه باهاتون تماس گرفتم، ازتون کمک خواستم به این دلیل نبوده که ضعیفم یا هرچیز دیگه ای، شما مسئولی در برابر جون خواهر من.
بدتراز من، آرامش را در چشماناش سر میبرد و با فاصله ای اندک میایسد، قدش از من بلند تراست و باید کمی سرم را به عقب کج کنم.
خیره میشود در چشمانام صدایش را بالا میبرد و میگوید:
- من فقط در برابر جون خواهر شما مسئول نیستم، در برابر جون تک تک اون آدمایی که شدن قربانی بازی های خواهر برادر شما مسئولم! خواهر شما امروز فقط یک نقش منحرفی داشت، اونم اینکه ذهن مارو از برادرتون دور کنه.
شانس آوردید، اینبار هم شانس آوردید که برادرتون زنده مونده! اونم بخاطر زود رسیدن بچههای ما بوده، وگرنه شما سه تا خواهر برادر که ضعیف نیستید.
طعنهاش را در جملهی آخر میزند و به سمت خروجی بخش میرود، من میمانم و آوار کلماتی که بیرحمانه بر سرم ریخته شد.
یعنی آوا بهانهای بود که آنها به آراد دست پیدا کنند؟! مگر آراد کیست که زنده یا مرده اش اینقدر باهم برایشان تفاوت دارد؟!
نادم و پشیمان روی صندلی مینشینم، خیره به کفپوش سفید بیمارستان تازه متوجه رفت و آمد های کوتاه دکتر و پرستارها میشوم.
به سمت بخش، ایستگاه پرستاری یا هرجای دیگر میروند و من فقط پاهایشان را میبینم.
صدای یاسین شبیه پتک در سرم کوبیده میشود، آنقدر بلند حرفهای آخرش را زده بود که حتی سرباز از آن همه عصبانیت ترسیده و به پا ایستاده بود.
نمیدانم چرا انتظار این برخورد را نداشته و حالا که همچین رفتاری کرده است، دلم از او رنجیده!
اصلا مگر رنجش آن هم از یک غریبه مهم است؟! نه مهم نیست، جواب این سوال واضح است پس مرا چه شده؟!
حیران و سرگردان میان افکارم پرسه میزنم که صدای پدر مرا به خود میآورد.
- آزاده بابا حالت خوبه؟!
سرم را بالا میگیرم، همراه کلی خوراکی و فلاسک چای آمده است، مشخص است مادر چقدر برایمان تدارک دیده است.
روی پا میایستم، سعی میکنم لبخندی تظاهری بر لب بنشانم و حالم را خوب جلوه دهم.
- سلام باباجان، آره خوبم فقط یکم خستهام شما خوبین؟! مامان حالش خوبه؟!
از نگاهی که سرتاپایم را برانداز میکند مشخص است که حرفام را باور نکرده است اما سری تکان میدهد و میگوید:
- مامان هم خوبه! آوا چی؟! حال آوا خوبه؟
سری به تایید تکان میدهم.
- آره حالش بهتر شده نسبت به دیروز.
به سمت در اتاق آوا میرود، همانطور که در را باز میکند میگوید:
- من پیش آوا میمونم، تو وسایلت رو جمع کن برو خونه.
باشه ای در جواباش میگویم، دیگر نمیتوانم فضای گرفته این بیمارستان را تحمل کنم.
جدای از رنج و سختی ای که هر بیمار دارد، بوی داروها و مواد بهداشتی و درمانی دیگر حالم را بهم میزند.
کیف و کتاب دعا و گوشیام را برمیدارم، آوا تازه چشماناش را باز کرده و به جمع کردن وسایلام نگاه میکند.
پیشانیاش را میبوسم، کنار گوشش پچ پچ میکنم:
- بخیر گذشت.
بعد هم با چشمانم به او اطمینان میدهم واز اتاق بیرون میآیم.
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
میخوام برای یاسین رونما بگیرمممم🥲🤌
بالاخره اون چیزی که میخواستم و ساختن✨🍭