eitaa logo
[𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲|سِلنِـہ‌]
1.7هزار دنبال‌کننده
4.1هزار عکس
3.4هزار ویدیو
27 فایل
﷽ سلنه/ 𝘚𝘦𝘭𝘦𝘯𝘦 الهه‌ی ماه🌙 {رمانی عاشقانه امنیتی در دل کودتای دی‌ماه🎀🤍} ناشناس برای نظراتتون✨💌 https://6w9.ir/Harf_11173826
مشاهده در ایتا
دانلود
اطمینان دادن به او سخت است اما برای آن‌که بتواند شرایط را کنترل کند چاره‌ای جز این ندارم. تماس را قطع می‌کنم، لباس‌هایم را سریع عوض می‌کنم و با بالا ترین سرعت، ساعت مچی ام را می‌بندم و با برداشتن کاپشن از اتاق خارج می‌شوم. پدر مشغول خواندن تسبیحات نماز صبح است، من اصلا نفهمیدم تسبیحاتم را چگونه گفتم، حرف‌های خواهر آوا طوری نگران ام کرد که اصلا فراموش کردم به بچه‌ها خبر دهم که بیمارستان را تحت نظر بگیرند. همان‌طور که آستین کاپشن را می‌پوشم، سعی می‌کنم کفش‌هایم را پایم کنم که پدر از جانماز فاصله می‌گیرد و سمت من می‌آید. - کجا میری سر صبح یاسین؟! سلامی زیرلب می‌کنم. - یک کار خیلی مهم پیش اومده باید برم، التماس دعا! این را می‌گویم دیگر منتظر جواب نمی‌مانم و پله‌هارا سریع طی می‌کنم و به حیاط می‌رسم، هدبند را به پیشانی ام می‌بندم و سوار موتور می‌شوم، در همین حین شماره سینا را می‌گیرم. سریع تراز آنچه فکرش را می‌کردم جواب می‌دهد. - آقا یاسین در خدمتم. - سینا سریع برای بیمارستانی که آوا فلاح بستری هست چند نفر رو اعزام کنید، طبق چیزی که خواهرش شنیده قراره حذفش کنن. - چشم خیالتون راحت! تماس را قطع می‌کند، راه میوفتم به سمت بیمارستان و از خلوتی خیابان‌ها استفاده می‌کنم و سرعت موتور را بالا می‌برم. سرعت که بالا باشد، شدت وزش باد بیشتر می‌شود و صورت‌ام از سرمای خشکی که هست می‌سوزد. دل در دلم نمانده است، نگرانی و استرس مثل زهر به تمام رگ‌های منتقل شده و جای خون در جریان است. هرچقدر نزدیک بیمارستان می‌شوم، بیشتراز پیش استرس می‌گیرم، ترس از آن‌که دیر برسم دیوانه ام می‌کند! این راه دور و سرمای جانسوز را تحمل نکرده ام که حالا دیر برسم به جایی که به من نیاز دارند. خیابان آخر، یک چهارراه و بعداز آن هم بیمارستان است، اما از شانس من چراغ قرمز پنج دقیقه‌ای سد راه ام شده است. ثانیه‌هایش انگار نمی‌گذرند، با تعویض هر عدد نفس‌هایم سنگین می‌شود، در سرم هزار بار لحظه‌ای که سر می‌رسم و ممکن است هر اتفاقی رخ بدهد را چیده ام. اما می‌ترسم! از آن که خواهر آوا نتواند مقاومتی کند، حریف نگهبان شوند و کار تمام شود می‌ترسم، نمی‌دانم چرا این مهره در این شطرنج عجیب برایم مهم شده است. شاید کیش و مات کردن این شاه، بستگی به همان سرباز ساده دارد! بالاخره چراغ به ده ثانیه آخر می‌رسد، ده، نه، هشت، و بالاخره تمام می‌شود! با بالاترین سرعتی که می‌توانم موتور را از زمین جدا می‌کنم و حرکت می‌کنم، بعداز پنج دقیقه باد بازهم با شدت به صورتم سیلی می‌زند اما حریف من نمی‌شود. نگهبانی بیمارستان ورودی را بسته است، چاره ای نیست نمی‌توانم برای بردن موتور معطل اجازه شوم. موتور را جلوی در بیمارستان می‌گذارم، از آن پیاده می‌شوم و از جلوی اتاقک نگهبانی که نگهبان آن خواب است می‌گذرم. بخاطر همین سهل انگاری هاست که حتی بیماران در بیمارستان هم جان‌شان در امان نیست! پله‌هارا سریع بالا می‌روم، سکوت در این بامداد که سپیدی تازه سیاهی را شکافته است بر همه جا حاکم است. با پله‌ها خود را به بخش می‌رسانم و به محض رسیدن با راهرویی خلوت و سربازی که جلوی در اتاق مشغول خواندن کتابچه‌ای کوچک است مواجه می‌شوم. اطرافم را خوب نگاه می‌کنم، خبری نیست! انگار که هیچ خطری اصلا وجود نداشته است. نفس ام تازه بالا می‌آید، روح به کالبدم برمی‌گردد و قدم‌هایی سمت اتاق برمی‌دارم. سرباز تا صدای قدم‌هایم را می‌شنود هراسان برمی‌خیزد اما با دیدن من سلامی آرام می‌کند و برجای خود می‌نشیند. در را نیمه باز می‌کنم، آوا خواب است و خواهرش مضطرب کنارش نشسته است، اضطراب‌اش را از آن تکان خوردن به راهی میشود فهمید. نگاهی به سرباز می‌کنم. - مشکلی پیش نیومده؟! سری به طرفین تکان می‌دهد و می‌گوید: - حتی یک تردد مشکوک هم نداشتیم. باشه‌ای می‌گویم و با سرفه ای کوتاه که مزاحم باقی مریض ها نشود، خواهر آوا را متوجه خود می‌کنم. 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
- شهید مصطفی صدرزاده 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
- باید به او بگویم ناجی؟ - در تمامی عمرم همچین لحظات سختی را تابه حال تجربه نکرده بودم، این احساس گیج بودن، این احساس بی‌سلاح بودن بدتراز هرچیزی روحم را می‌آزارد. از شدت استرس و نگرانی‌ای که در دل دارم، دیگر کم مانده است اشک از چشمانم روان شود. شبیه کودکی که در بازار دست مادرش را رها کرده و در شلوغی ها گم شده است، همان‌قدر دل‌آشوب ام! اصلا شاید درست توصیف‌اش نمی‌کنم، آنقدر در این ساعات فشار عصبی و استرس داشته ام که توصیف کردن را از یاد برده ام. نه فقط توصیف کردن بلکه دیگر حتی نفس کشیدن بدون این واهمه راهم در خاطر ندارم! تسبیح در دستان لرزانم قرار دارد، مثلا می‌خواهم خود را آرام کنم اما مضطرب تر می‌شوم. دل بی‌قرار ام، قراری نمی‌گیرد و بی‌تاب خواهری که هر آن ممکن است جان‌اش به خطر بیفتد مدام تکان می‌خورم. هوش و حواس‌ام در پی چشمان بسته‌ی آواست که مبادا برای ابدیت بسته شوند که ناگاه صدای سرفه‌ای هوشیارم می‌کند. با ترس سر برمی‌گردانم، انتظار یک اسلحه و نشانه رفتن را دارم اما با صورت همان یاسینی مواجه می‌شوم که برق دیدارش را دوبار در چشمان خواهرم دیده ام. حالا می‌فهمم چرا وقتی به آوا گفتم چه شده، فقط اسم اورا بر زبان آورد، اوهم می‌دانست که فقط یاسین می‌تواند ناجی این سپیده دم باشد. منتظر من جلوی در ایستاده است، این را از نگاه‌اش می‌خوانم اما زانوهای من آنقدر سست شده که توانایی روی پای ایستادن ندارم. سخت و پر زحمت بلند می‌شوم، سعی می‌کنم مقابل چشمان‌اش از خود ضعفی نشان ندهم و همراه اش از اتاق خارج شوم. به دیوار تکیه می‌دهم، نمی‌توانم بدون پشتوانه بایستم گویی کمرم خم شده و یاشاید هم استرس انرژی زیادی را از من گرفته است. حالا که او این‌جا با این آرامش ایستاده و حتی یک حرف هم نمی‌زند، قلب‌ام کمی آرام می‌شود و یادم می‌آید که ای‌وای نماز صبح‌ام قضا شده است! از تسبیحی که در دست‌ام هست خجالت می‌کشم، من در آن زمانی که باید برای اجابت تنها خواسته‌ی این ساعت خدا قدمی برنداشته ام اما از او انتظار داشتم کمک‌ام کند. با فاصله از سرباز، بر روی صندلی‌ها می‌نشینم که یاسین کمی جلو می‌آید. - خانم فلاح نیروهای ما توی بیمارستان مستقر هستن، تا الان هیچ گزینه مشکوکی گزارش نشده، شما مطمئنید که همچین چیزی رو شنیدید؟! بی‌مقدمه می‌گویم: - به گوش‌های خودم که شک ندارم! اسم آوا رو آوردن گفتن باید حذف بشه اما یک چیز دیگه هم گفتن. بدون مکث می‌پرسد: - چی؟! چی گفتن؟! فکری کوتاه می‌کنم و می‌گویم: - گفتن نقشه اصلی این نیست، شاید این فقط برای سرگرمی باشه! وای بلندی می‌گوید و به دیوار تکیه می‌زند، چرا این حرف تا الآن در ذهنم نمانده بود؟! من و سرباز به یاسین خیره و منتظر نگاه می‌کنیم که سکوت می‌کند و این سکوت با صدای زنگ گوشی اش می‌شکند. تماس را که پاسخ می‌دهد، رنگ از رخسارش می‌پرد، انگار با اتفاقی ناگوار تراز آنچه می‌توانست این‌جا رخ بدهد، مواجه شده است. تماس‌اش خیلی کوتاه و مختصر بود، قطع می‌کند و سمت من برمی‌گردد. - بهتر بود این جمله آخر رو، اول می‌گفتید خانم فلاح! از این حق به جانب بودنش بدم می‌آید، او در وضعیت من نبود و نیست که بداند چقدر این دقایق را سخت گذرانده ام. چه انتظاری از یک دختر تنها داشته است؟ 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
تمام ته مانده جان‌ام را جمع می‌کنم، مقابل‌اش قد علم می‌کنم و خیره می‌شوم در چشمان‌اش. - خودتون هم جای من بودین می‌تونستید از حرف‌های اصلی که داره جون خواهرتون رو تهدید می‌کنه بگذرید، به باقی بپردازید؟! آقای محترم اگه باهاتون تماس گرفتم، ازتون کمک خواستم به این دلیل نبوده که ضعیفم یا هرچیز دیگه ای، شما مسئولی در برابر جون خواهر من. بدتراز من، آرامش را در چشمان‌اش سر می‌برد و با فاصله ای اندک می‌ایسد، قدش از من بلند تراست و باید کمی سرم را به عقب کج کنم. خیره می‌شود در چشمان‌ام صدایش را بالا میبرد و می‌گوید: - من فقط در برابر جون خواهر شما مسئول نیستم، در برابر جون تک تک اون آدمایی که شدن قربانی بازی های خواهر برادر شما مسئولم! خواهر شما امروز فقط یک نقش منحرفی داشت، اونم این‌که ذهن مارو از برادرتون دور کنه. شانس آوردید، این‌بار هم شانس آوردید که برادرتون زنده مونده! اونم بخاطر زود رسیدن بچه‌های ما بوده، وگرنه شما سه تا خواهر برادر که ضعیف نیستید. طعنه‌اش را در جمله‌ی آخر می‌زند و به سمت خروجی بخش می‌رود، من می‌مانم و آوار کلماتی که بی‌رحمانه بر سرم ریخته شد. یعنی آوا بهانه‌ای بود که آنها به آراد دست پیدا کنند؟! مگر آراد کیست که زنده یا مرده اش این‌قدر باهم برایشان تفاوت دارد؟! نادم و پشیمان روی صندلی می‌نشینم، خیره به کفپوش سفید بیمارستان تازه متوجه رفت و آمد های کوتاه دکتر و پرستارها می‌شوم. به سمت بخش، ایستگاه پرستاری یا هرجای دیگر می‌روند و من فقط پاهایشان را می‌بینم. صدای یاسین شبیه پتک در سرم کوبیده می‌شود، آنقدر بلند حرف‌های آخرش را زده بود که حتی سرباز از آن همه عصبانیت ترسیده و به پا ایستاده بود. نمی‌دانم چرا انتظار این برخورد را نداشته و حالا که همچین رفتاری کرده است، دلم از او رنجیده! اصلا مگر رنجش آن هم از یک غریبه مهم است؟! نه مهم نیست، جواب این سوال واضح است پس مرا چه شده؟! حیران و سرگردان میان افکارم پرسه می‌زنم که صدای پدر مرا به خود می‌آورد. - آزاده بابا حالت خوبه؟! سرم را بالا می‌گیرم، همراه کلی خوراکی و فلاسک چای آمده است، مشخص است مادر چقدر برایمان تدارک دیده است. روی پا می‌ایستم، سعی می‌کنم لبخندی تظاهری بر لب بنشانم و حالم را خوب جلوه دهم. - سلام باباجان، آره خوبم فقط یکم خسته‌ام شما خوبین؟! مامان حالش خوبه؟! از نگاهی که سرتاپایم را برانداز می‌کند مشخص است که حرف‌ام را باور نکرده است اما سری تکان می‌دهد و می‌گوید: - مامان هم خوبه! آوا چی؟! حال آوا خوبه؟ سری به تایید تکان می‌دهم. - آره حالش بهتر شده نسبت به دیروز. به سمت در اتاق آوا می‌رود، همان‌طور که در را باز می‌کند می‌گوید: - من پیش آوا میمونم، تو وسایلت رو جمع کن برو خونه. باشه ای در جواب‌اش می‌گویم، دیگر نمی‌توانم فضای گرفته این بیمارستان را تحمل کنم. جدای از رنج و سختی ای که هر بیمار دارد، بوی داروها و مواد بهداشتی و درمانی دیگر حالم را بهم می‌زند. کیف و کتاب دعا و گوشی‌ام را برمی‌دارم، آوا تازه چشمان‌اش را باز کرده و به جمع کردن وسایل‌ام نگاه می‌کند. پیشانی‌اش را می‌بوسم، کنار گوشش پچ پچ می‌کنم: - بخیر گذشت. بعد هم با چشمانم به او اطمینان می‌دهم و‌از اتاق بیرون می‌آیم. 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
میخوام برای یاسین رونما بگیرمممم🥲🤌 بالاخره اون چیزی که میخواستم و ساختن✨🍭
این شما و این هم یاسین شریف!🔥✨ 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
- یک لحظه غفلت - کاسه‌ی سرم پر شده از درد، دیشب نه خواب خوبی داشته ام و نه توانستم آن‌طور که باید استراحت کنم. سوز سرما و سرعت بالای موتور که شدت وزش و سردی را بیشتر کرده بود، موجب تشدید سردردم شده است. چشمانم به زور و اجبار باز است و اصلا نمی‌توانم زیاد سرپا بایستم! به همین دلیل مقابل حاجی که ایستاده و با پزشک صحبت می‌کند، من روی صندلی نشسته ام و حرف‌هایشان را یکی درمیان می‌شنوم. دکتر از اتفاقی که بخیر گذشت می‌گوید و حاجی احتمال تکرار دوباره اش را می‌دهد، می‌گوید باید آراد را انتقال بدهند و در بیمارستان بودنش ممکن است حتی برای دیگران باعث آزار و اذیت شود. صحبت دکتر و حاجی تمام می‌شود، حاجی نگاهی به من می‌کند و بعد کنارم می‌نشیند. ناخواسته به محض نشستن حاجی، عطسه‌ای می‌کنم که دست حاجی روی شانه‌ام می‌نشیند. - عافیت باشه! فکر کنم یاسین سرما خوردی! با لبخند محوی می‌گویم: - آره صبح هوا سرد بود منم با موتور رفتم تا بیمارستان، سرما خوردم. سرش را سمت من برمی‌گرداند و می‌گوید: - ولی اتفاق دیشب مشکوک بود. - از چه لحاظ آقا؟! نفس اش را بیرون می‌دهد و می‌گوید: - ببین یاسین اگه اون یک نقشه برای گمراه کردن ما و غافل شدن از آراد بوده باشه، باید یک تحرکاتی اطراف اتاق می‌دیدیم. حالا منتظر فیلم‌های راه‌پله بیمارستان می‌مونیم اما؛ به این توجه کردی، حرف بین دو نفر از افراد خودشون گفته شده خب؟ چطوری وقتی اونا نمی‌دونستن خواهر آوا توی اون راه‌پله هست طوری حرف زدن که حرفشون به ما برسه و حساس بشیم و برای حفاظت از آوا اقدام کنیم؟ حرف حاجی درست است، کسی خبر نداشته است که در آن دقیقه و ساعت خواهر آوا وارد راه‌پله ها می‌شود. آن‌ها فکر می‌کردند کسی نیست، حرف بینشان رد و بدل شده و از نقشه شان گفته اند در صورتیکه اگر آن نقشه قرار بود عملی شود باید به گفته حاجی تحرکاتی در بیمارستان دیده می‌شد. اما هیچ خبری نبود! این که دقیقا حرف جایی زده شده است، که به گوش خواهر آوا برسد جای شک دارد. حاجی روی شانه‌ام می‌زند و می‌گوید: - به همون چیزی فکر می‌کنی که من فکر می‌کنم؟ سری تکان می‌دهم و می‌گویم: - خواهر آوا زیر نظرشون بوده، درسته؟! حاجی آرنج هایش را روی زانویش می‌گذارد و بعد دستانش را بهم می‌چسباند و مقابل دهانش قرار می‌دهد. - درسته، اون‌ها از عمد می‌خواستن خواهر آوا اون حرف‌هارو بشنوه! ولی اگه خواهرش فقط یکم زیرکی به خرج می‌داد و درمورد نقشه بودن قضیه حرفی می‌زد، ما راحت‌تر می‌تونستیم از هردوشون محافظت کنیم. سری به تایید تکان می‌دهم که حاجی روی پا می‌ایستد و من هم می‌ایستم. - برو خونه یکم استراحت کن، سرماخوردگی شدید داری، استراحت کن از پا نیوفتی. چشمی زیر لب می‌گویم و خداحافظی می‌کنیم، حاجی می‌رود و من می‌مانم و عرفانی که به دیوار تکیه زده است و با فاصله از ما ایستاده است. نگاه اش خیره به دیوار مقابل‌اش هست و اصلا حواسش پیش ما نبوده است، البته شاید هم این‌طور تظاهر می‌کند. صدای می‌کنم، دست به سینه ایستاده بود که دستان‌اش را آزاد می‌کند و سمت من می‌آید. - جانم آقا یاسین؟! بازهم عطسه می‌کنم و عرفان هم متوجه سرماخوردگی ام می‌شود که می‌گوید: - می‌خواید برید دکتر؟! سری تکان می‌دهم و می‌گویم: - نه نه، ماشین باهاته؟! سری به تایید تکان می‌دهد و می‌گوید: - آره برسونمتون؟! نه ای می‌گویم، سوئیچ موتور را به عرفان می‌دهم و در مقابل سوئیچ ماشین را از او می‌گیرم. اصلا توان موتور سواری را ندارم و احساس می‌کنم، در برقراری تعادل اش دچار مشکل می‌شوم. 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲