میخوام برای یاسین رونما بگیرمممم🥲🤌
بالاخره اون چیزی که میخواستم و ساختن✨🍭
#زمستان_خونین
#پلات_شصت_وپنجم
- یک لحظه غفلت -
کاسهی سرم پر شده از درد، دیشب نه خواب خوبی داشته ام و نه توانستم آنطور که باید استراحت کنم.
سوز سرما و سرعت بالای موتور که شدت وزش و سردی را بیشتر کرده بود، موجب تشدید سردردم شده است.
چشمانم به زور و اجبار باز است و اصلا نمیتوانم زیاد سرپا بایستم!
به همین دلیل مقابل حاجی که ایستاده و با پزشک صحبت میکند، من روی صندلی نشسته ام و حرفهایشان را یکی درمیان میشنوم.
دکتر از اتفاقی که بخیر گذشت میگوید و حاجی احتمال تکرار دوباره اش را میدهد، میگوید باید آراد را انتقال بدهند و در بیمارستان بودنش ممکن است حتی برای دیگران باعث آزار و اذیت شود.
صحبت دکتر و حاجی تمام میشود، حاجی نگاهی به من میکند و بعد کنارم مینشیند.
ناخواسته به محض نشستن حاجی، عطسهای میکنم که دست حاجی روی شانهام مینشیند.
- عافیت باشه! فکر کنم یاسین سرما خوردی!
با لبخند محوی میگویم:
- آره صبح هوا سرد بود منم با موتور رفتم تا بیمارستان، سرما خوردم.
سرش را سمت من برمیگرداند و میگوید:
- ولی اتفاق دیشب مشکوک بود.
- از چه لحاظ آقا؟!
نفس اش را بیرون میدهد و میگوید:
- ببین یاسین اگه اون یک نقشه برای گمراه کردن ما و غافل شدن از آراد بوده باشه، باید یک تحرکاتی اطراف اتاق میدیدیم.
حالا منتظر فیلمهای راهپله بیمارستان میمونیم اما؛ به این توجه کردی، حرف بین دو نفر از افراد خودشون گفته شده خب؟ چطوری وقتی اونا نمیدونستن خواهر آوا توی اون راهپله هست طوری حرف زدن که حرفشون به ما برسه و حساس بشیم و برای حفاظت از آوا اقدام کنیم؟
حرف حاجی درست است، کسی خبر نداشته است که در آن دقیقه و ساعت خواهر آوا وارد راهپله ها میشود.
آنها فکر میکردند کسی نیست، حرف بینشان رد و بدل شده و از نقشه شان گفته اند در صورتیکه اگر آن نقشه قرار بود عملی شود باید به گفته حاجی تحرکاتی در بیمارستان دیده میشد.
اما هیچ خبری نبود!
این که دقیقا حرف جایی زده شده است، که به گوش خواهر آوا برسد جای شک دارد.
حاجی روی شانهام میزند و میگوید:
- به همون چیزی فکر میکنی که من فکر میکنم؟
سری تکان میدهم و میگویم:
- خواهر آوا زیر نظرشون بوده، درسته؟!
حاجی آرنج هایش را روی زانویش میگذارد و بعد دستانش را بهم میچسباند و مقابل دهانش قرار میدهد.
- درسته، اونها از عمد میخواستن خواهر آوا اون حرفهارو بشنوه!
ولی اگه خواهرش فقط یکم زیرکی به خرج میداد و درمورد نقشه بودن قضیه حرفی میزد، ما راحتتر میتونستیم از هردوشون محافظت کنیم.
سری به تایید تکان میدهم که حاجی روی پا میایستد و من هم میایستم.
- برو خونه یکم استراحت کن، سرماخوردگی شدید داری، استراحت کن از پا نیوفتی.
چشمی زیر لب میگویم و خداحافظی میکنیم، حاجی میرود و من میمانم و عرفانی که به دیوار تکیه زده است و با فاصله از ما ایستاده است.
نگاه اش خیره به دیوار مقابلاش هست و اصلا حواسش پیش ما نبوده است، البته شاید هم اینطور تظاهر میکند.
صدای میکنم، دست به سینه ایستاده بود که دستاناش را آزاد میکند و سمت من میآید.
- جانم آقا یاسین؟!
بازهم عطسه میکنم و عرفان هم متوجه سرماخوردگی ام میشود که میگوید:
- میخواید برید دکتر؟!
سری تکان میدهم و میگویم:
- نه نه، ماشین باهاته؟!
سری به تایید تکان میدهد و میگوید:
- آره برسونمتون؟!
نه ای میگویم، سوئیچ موتور را به عرفان میدهم و در مقابل سوئیچ ماشین را از او میگیرم.
اصلا توان موتور سواری را ندارم و احساس میکنم، در برقراری تعادل اش دچار مشکل میشوم.
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
#زمستان_خونین
#پلات_شصت_وششم
- راه رهایی یا زندان؟!-
هنوز جای آن گلوله در پایم، پهلویم، سینهام میسوزد. نه فقط میسوزد؛ انگار زیر پوست، آتشی خاموشنشدنی روشن مانده که هر نفس آن را زندهتر میکند. نفس کشیدن بدون درد و خسخس سینه، تبدیل به آرزویی شده که نمیدانم چند روز یا چند ماه دیگر تحقق پیدا میکند. هر دم برایم یادآور این است که هنوز زندهام، اما نه آنقدر که بتوانم بیدرد زندگی کنم.
هرچند با دیدن یاسین، هر بار که اینجا آمده است، درد و سوزش زخمهایم فراموشم شده و محو تماشایش شدهام؛ آنقدر محو که برای چند لحظه حتی فراموش میکنم بدنم چقدر شکسته و خسته است.
حضورش مثل جرعهای آب در کویر تشنگیام بوده، مثل روزنهای باریک از نور در اتاقی که همهجایش بوی مرگ میدهد.
دیروز وقتی اسمش را صدا زدم، نگاه متعجب آزاده را دیدم.
همان یک نگاه کافی بود تا چیزی در دلام فرو بریزد. نمیدانم چرا احساس کردم حس خوبی به این صدا کردن یا حتی لحن من ندارد.
شاید حق داشت؛ شاید از پشت آن آرامش ظاهری، چیزی را دیده بود که خودم نمیخواستم ببینم.
درد در سراسر بدنم شعله میکشد، بیامان و بیرحم.
هر آن احساس میکنم سینهام شکافته میشود و مثل آن روز، باز هم خون فواره میزند؛ همان وحشت، همان بیقدرتی، همان لحظهای که جان آدم به یک تار مو بند میشود.
آنقدر نقاط حساس بدنم درگیر این درد شده که اصلا نمیتوانم حتی تکان بخورم. کوچکترین حرکت، مثل این است که کسی پهلویم را دوباره میدرد و بعد نفس را از حلقم بیرون میکشد.
احساس میکنم اگر چند روز دیگر به این وضعیت بمانم، زخم بستر گرفتنم قطعی است؛ و همین فکر، تلختر از درد خودش، روی جانم مینشیند.
اینکه نه فقط از زخمها، که از ماندن در همین بیحرکتیِ تحقیرکننده هم دارم فرسوده میشوم.
صدای جابهجا شدن صندلی کنار تخت میآید.
همین صدای ساده، همین خشخش کوتاه، برایم مثل اعلام حضور یک حس سنگین است.
سرمیچرخانم که با چهرهی پدر مواجه میشوم.
بیماران این اتاق رفتهاند و پرستارها گاها میآیند برای تحویل ملحفهها و بعد هم میروند؛ میروند و من میمانم و پدری که در چشمهایش محبت موج میزند، اما برای من شرمندگی سنگینی باقی میگذارد.
شرمندگیای که نه با سکوت از بین میرود، نه با نگاه کردن، نه حتی با دوست داشتن.
بدون سخن نشسته و نگاهم میکند، اما باز هم همین نگاه کلی سخن در خودش نهان دارد. نگاهش مهربان است، اما تهِ آن، خستگی و درد و سوالی نشسته که هیچوقت به زبان نمیآورد.
دستم را بالا میبرم، ماسک را برمیدارم و باید با پدر صحبت کنم، اما اگر حرف بزنم، میدانم که صدای زخم سینه و پهلویم بلند میشود؛
میدانم حرفهایم با درد قاطی میشود و جملههایم نیمهجان از دهان بیرون میآیند. با این حال، نمیتوانم سکوت کنم.
آرام زبان میچرخانم:
- بابا آراد از من...
جملهام کامل نشده، دستش را بالا میآورد و مانع ادامهی حرفهایم میشود.
همان حرکت کوتاه، مثل دیواری میان من و امیدم میایستد.
- لازم نیست چیزی بگی آوا، همه چیز رو میدونم.
این را میگوید و از روی صندلی برمیخیزد. به سمت پنجره میرود و همانطور که به بیرون خیره میشود، میگوید:
- نمیدونم کجای راه اشتباه رفتم که بچههام به این راه کشیده شدن، نونم حلال بود، آبم پاک بود چیشد پس آوا؟! چرا دختر من چرا؟!
آب دهانم را سخت و دردناک قورت میدهم. حتی این کار ساده هم در گلوی زخمیام میسوزد.
نفس کشیدن سخت هست، اما حرفهای پدر سختترش میکند. آنچه در صدایش هست فقط گلایه نیست؛ شکست است، درماندگی است، و شاید چیزی بدتر، ناامیدیِ پدری که دیگر نمیداند کدام بخشِ زندگیاش را باید نجات بدهد.
ناامید از شنیدن جوابی، به سمت در اتاق میرود و از بیرون میرود.
تحمل من، حتی برای پدرم هم سخت شده است!
این فکر مثل سوزنی در دلم مینشیند. من نه فقط بدنم، که دل عزیزترین آدم زندگیام را هم خسته کردهام. ماسک را سرجایش برمیگردانم، اگر نبود نمیتوانستم لحظهای بدون درد نفس بکشم.
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
هِزار گُل اَگَرَم هَست، هَر هِزار تویی
گُل اَند اَگَر هَمه اینان، هَمه بَهار تویی💛✨٫
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲