eitaa logo
[𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲|سِلنِـہ‌]
1.7هزار دنبال‌کننده
4.1هزار عکس
3.4هزار ویدیو
27 فایل
﷽ سلنه/ 𝘚𝘦𝘭𝘦𝘯𝘦 الهه‌ی ماه🌙 {رمانی عاشقانه امنیتی در دل کودتای دی‌ماه🎀🤍} ناشناس برای نظراتتون✨💌 https://6w9.ir/Harf_11173826
مشاهده در ایتا
دانلود
این شما و این هم یاسین شریف!🔥✨ 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
- یک لحظه غفلت - کاسه‌ی سرم پر شده از درد، دیشب نه خواب خوبی داشته ام و نه توانستم آن‌طور که باید استراحت کنم. سوز سرما و سرعت بالای موتور که شدت وزش و سردی را بیشتر کرده بود، موجب تشدید سردردم شده است. چشمانم به زور و اجبار باز است و اصلا نمی‌توانم زیاد سرپا بایستم! به همین دلیل مقابل حاجی که ایستاده و با پزشک صحبت می‌کند، من روی صندلی نشسته ام و حرف‌هایشان را یکی درمیان می‌شنوم. دکتر از اتفاقی که بخیر گذشت می‌گوید و حاجی احتمال تکرار دوباره اش را می‌دهد، می‌گوید باید آراد را انتقال بدهند و در بیمارستان بودنش ممکن است حتی برای دیگران باعث آزار و اذیت شود. صحبت دکتر و حاجی تمام می‌شود، حاجی نگاهی به من می‌کند و بعد کنارم می‌نشیند. ناخواسته به محض نشستن حاجی، عطسه‌ای می‌کنم که دست حاجی روی شانه‌ام می‌نشیند. - عافیت باشه! فکر کنم یاسین سرما خوردی! با لبخند محوی می‌گویم: - آره صبح هوا سرد بود منم با موتور رفتم تا بیمارستان، سرما خوردم. سرش را سمت من برمی‌گرداند و می‌گوید: - ولی اتفاق دیشب مشکوک بود. - از چه لحاظ آقا؟! نفس اش را بیرون می‌دهد و می‌گوید: - ببین یاسین اگه اون یک نقشه برای گمراه کردن ما و غافل شدن از آراد بوده باشه، باید یک تحرکاتی اطراف اتاق می‌دیدیم. حالا منتظر فیلم‌های راه‌پله بیمارستان می‌مونیم اما؛ به این توجه کردی، حرف بین دو نفر از افراد خودشون گفته شده خب؟ چطوری وقتی اونا نمی‌دونستن خواهر آوا توی اون راه‌پله هست طوری حرف زدن که حرفشون به ما برسه و حساس بشیم و برای حفاظت از آوا اقدام کنیم؟ حرف حاجی درست است، کسی خبر نداشته است که در آن دقیقه و ساعت خواهر آوا وارد راه‌پله ها می‌شود. آن‌ها فکر می‌کردند کسی نیست، حرف بینشان رد و بدل شده و از نقشه شان گفته اند در صورتیکه اگر آن نقشه قرار بود عملی شود باید به گفته حاجی تحرکاتی در بیمارستان دیده می‌شد. اما هیچ خبری نبود! این که دقیقا حرف جایی زده شده است، که به گوش خواهر آوا برسد جای شک دارد. حاجی روی شانه‌ام می‌زند و می‌گوید: - به همون چیزی فکر می‌کنی که من فکر می‌کنم؟ سری تکان می‌دهم و می‌گویم: - خواهر آوا زیر نظرشون بوده، درسته؟! حاجی آرنج هایش را روی زانویش می‌گذارد و بعد دستانش را بهم می‌چسباند و مقابل دهانش قرار می‌دهد. - درسته، اون‌ها از عمد می‌خواستن خواهر آوا اون حرف‌هارو بشنوه! ولی اگه خواهرش فقط یکم زیرکی به خرج می‌داد و درمورد نقشه بودن قضیه حرفی می‌زد، ما راحت‌تر می‌تونستیم از هردوشون محافظت کنیم. سری به تایید تکان می‌دهم که حاجی روی پا می‌ایستد و من هم می‌ایستم. - برو خونه یکم استراحت کن، سرماخوردگی شدید داری، استراحت کن از پا نیوفتی. چشمی زیر لب می‌گویم و خداحافظی می‌کنیم، حاجی می‌رود و من می‌مانم و عرفانی که به دیوار تکیه زده است و با فاصله از ما ایستاده است. نگاه اش خیره به دیوار مقابل‌اش هست و اصلا حواسش پیش ما نبوده است، البته شاید هم این‌طور تظاهر می‌کند. صدای می‌کنم، دست به سینه ایستاده بود که دستان‌اش را آزاد می‌کند و سمت من می‌آید. - جانم آقا یاسین؟! بازهم عطسه می‌کنم و عرفان هم متوجه سرماخوردگی ام می‌شود که می‌گوید: - می‌خواید برید دکتر؟! سری تکان می‌دهم و می‌گویم: - نه نه، ماشین باهاته؟! سری به تایید تکان می‌دهد و می‌گوید: - آره برسونمتون؟! نه ای می‌گویم، سوئیچ موتور را به عرفان می‌دهم و در مقابل سوئیچ ماشین را از او می‌گیرم. اصلا توان موتور سواری را ندارم و احساس می‌کنم، در برقراری تعادل اش دچار مشکل می‌شوم. 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
- راه رهایی یا زندان؟!- هنوز جای آن گلوله در پایم، پهلویم، سینه‌ام می‌سوزد. نه فقط می‌سوزد؛ انگار زیر پوست، آتشی خاموش‌نشدنی روشن مانده که هر نفس آن را زنده‌تر می‌کند. نفس کشیدن بدون درد و خس‌خس سینه، تبدیل به آرزویی شده که نمی‌دانم چند روز یا چند ماه دیگر تحقق پیدا می‌کند. هر دم برایم یادآور این است که هنوز زنده‌ام، اما نه آن‌قدر که بتوانم بی‌درد زندگی کنم. هرچند با دیدن یاسین، هر بار که این‌جا آمده است، درد و سوزش زخم‌هایم فراموشم شده و محو تماشایش شده‌ام؛ آن‌قدر محو که برای چند لحظه حتی فراموش می‌کنم بدنم چقدر شکسته و خسته است. حضورش مثل جرعه‌ای آب در کویر تشنگی‌ام بوده، مثل روزنه‌ای باریک از نور در اتاقی که همه‌جایش بوی مرگ می‌دهد. دیروز وقتی اسمش را صدا زدم، نگاه متعجب آزاده را دیدم. همان یک نگاه کافی بود تا چیزی در دل‌ام فرو بریزد. نمی‌دانم چرا احساس کردم حس خوبی به این صدا کردن یا حتی لحن من ندارد. شاید حق داشت؛ شاید از پشت آن آرامش ظاهری، چیزی را دیده بود که خودم نمی‌خواستم ببینم. درد در سراسر بدنم شعله می‌کشد، بی‌امان و بی‌رحم. هر آن احساس می‌کنم سینه‌ام شکافته می‌شود و مثل آن روز، باز هم خون فواره می‌زند؛ همان وحشت، همان بی‌قدرتی، همان لحظه‌ای که جان آدم به یک تار مو بند می‌شود. آن‌قدر نقاط حساس بدنم درگیر این درد شده که اصلا نمی‌توانم حتی تکان بخورم. کوچک‌ترین حرکت، مثل این است که کسی پهلویم را دوباره می‌درد و بعد نفس را از حلقم بیرون می‌کشد. احساس می‌کنم اگر چند روز دیگر به این وضعیت بمانم، زخم بستر گرفتنم قطعی است؛ و همین فکر، تلخ‌تر از درد خودش، روی جانم می‌نشیند. این‌که نه فقط از زخم‌ها، که از ماندن در همین بی‌حرکتیِ تحقیرکننده هم دارم فرسوده می‌شوم. صدای جابه‌جا شدن صندلی کنار تخت می‌آید. همین صدای ساده، همین خش‌خش کوتاه، برایم مثل اعلام حضور یک حس سنگین است. سرمی‌چرخانم که با چهره‌ی پدر مواجه می‌شوم. بیماران این اتاق رفته‌اند و پرستارها گاها می‌آیند برای تحویل ملحفه‌ها و بعد هم می‌روند؛ می‌روند و من می‌مانم و پدری که در چشم‌هایش محبت موج می‌زند، اما برای من شرمندگی سنگینی باقی می‌گذارد. شرمندگی‌ای که نه با سکوت از بین می‌رود، نه با نگاه کردن، نه حتی با دوست داشتن. بدون سخن نشسته و نگاهم می‌کند، اما باز هم همین نگاه کلی سخن در خودش نهان دارد. نگاهش مهربان است، اما تهِ آن، خستگی و درد و سوالی نشسته که هیچ‌وقت به زبان نمی‌آورد. دستم را بالا می‌برم، ماسک را برمی‌دارم و باید با پدر صحبت کنم، اما اگر حرف بزنم، می‌دانم که صدای زخم سینه و پهلویم بلند می‌شود؛ می‌دانم حرف‌هایم با درد قاطی می‌شود و جمله‌هایم نیمه‌جان از دهان بیرون می‌آیند. با این حال، نمی‌توانم سکوت کنم. آرام زبان می‌چرخانم: - بابا آراد از من... جمله‌ام کامل نشده، دستش را بالا می‌آورد و مانع ادامه‌ی حرف‌هایم می‌شود. همان حرکت کوتاه، مثل دیواری میان من و امیدم می‌ایستد. - لازم نیست چیزی بگی آوا، همه چیز رو می‌دونم. این را می‌گوید و از روی صندلی برمی‌خیزد. به سمت پنجره می‌رود و همان‌طور که به بیرون خیره می‌شود، می‌گوید: - نمی‌دونم کجای راه اشتباه رفتم که بچه‌هام به این راه کشیده شدن، نونم حلال بود، آبم پاک بود چی‌شد پس آوا؟! چرا دختر من چرا؟! آب دهانم را سخت و دردناک قورت می‌دهم. حتی این کار ساده هم در گلوی زخمی‌ام می‌سوزد. نفس کشیدن سخت هست، اما حرف‌های پدر سخت‌ترش می‌کند. آن‌چه در صدایش هست فقط گلایه نیست؛ شکست است، درماندگی است، و شاید چیزی بدتر، ناامیدیِ پدری که دیگر نمی‌داند کدام بخشِ زندگی‌اش را باید نجات بدهد. ناامید از شنیدن جوابی، به سمت در اتاق می‌رود و از بیرون می‌رود. تحمل من، حتی برای پدرم هم سخت شده است! این فکر مثل سوزنی در دلم می‌نشیند. من نه فقط بدنم، که دل عزیزترین آدم زندگی‌ام را هم خسته کرده‌ام. ماسک را سرجایش برمی‌گردانم، اگر نبود نمی‌توانستم لحظه‌ای بدون درد نفس بکشم. 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
هِزار گُل اَگَرَم هَست، هَر هِزار تویی گُل اَند اَگَر هَمه اینان، هَمه بَهار تویی💛✨٫ 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
نفس‌هایم کوتاه، بریده و لرزان‌اند؛ انگار هر بار برای زنده ماندن باید از جانم خرج بدهم. قطره‌ی اشک آرام از کنار چشم‌ام سر می‌خورد و روی گونه‌ام جا خوش می‌کند. این اشک فقط گریه نیست؛ اعتراف است. اعتراف به ترس، به خستگی، به درماندگی، به اینکه دارم از درون فرو می‌ریزم. نمی‌دانم چرا انقدر حرف‌های پدر دل‌ام را لرزانده است. شاید چون از زبان او شنیدنِ این ناامیدی، حقیقت را بی‌رحمانه‌تر کرد. وقتی پدر من این‌طور ناامید شده است، چطور می‌توانم امید داشته باشم که یاسین کمک‌ام کند؟! پلک‌هایم را روی هم می‌گذارم. آن سناریوی مزخرف بازهم پشت پرده‌ی پلک‌هایم نقش می‌بندد. من خواستم به یاسین پناه ببرم و این‌جا نتیجه‌ی آن پناه شده است؛ جایی میان ترس و درد، میان امیدی که کم‌کم دارد می‌میرد و واقعیتی که مدام سیاه‌تر می‌شود. چشم‌هایم بسته است و یک لحظه احساس خفگی شدیدی می‌کنم. انگار ماسک دیگر تلاشی برای نفس کشیدن‌ام نمی‌کند و به مرز خفگی کشانده می‌شوم. آن‌قدر ناگهانی که قلبم یک‌باره در سینه می‌کوبد. چشم‌هایم با وحشت باز می‌شود و با دو چشم سرد و خشک مواجه می‌شوم. کیست که این‌گونه بر جسم بی‌پناه من خیمه زده و دستان‌اش روی گردن‌ام با فشار زیاد جا خوش کرده است! هولِ کشفِ او، از خودِ خفگی هم وحشتناک‌تر است؛ چون می‌فهمم حتی تخت، حتی اتاق بیمارستان، حتی حضور آدم‌های دیگر هم دیگر برایم امنیتی ندارد. دهانم برای لحظه‌ای تنفس بیشتر باز می‌شود، تن زخمی‌ام تکان می‌خورد و درد در سینه و پهلو نعره می‌کشد. جانم به لبم می‌رسد، تن من نایی برای ادامه دادن ندارد و این خفگی زودتر از چیزی که فکرش را بکنم می‌تواند کارم را تمام کند! از مقنعه سیاهش مشخص است در قالب پرستار وارد اتاق شده است و کسی مانع آمدنش نشده است. همین جزئیات کوچک، این نقابِ آرام، وحشت را چند برابر می‌کند؛ چون مرگ، حالا دیگر با چهره‌ای آشنا و بی‌صدا نزدیک شده است. دنیا مقابل چشمانم سیاه می‌شود. سیاه و تاریک، درست مثل تهِ چاهی که هیچ نوری به آن نمی‌رسد. کم‌کم اکسیژن برای نفس کشیدن کم می‌آورم. بوی تند و مصنوعیِ ضدعفونی‌کننده، مثل نیشِ ماری سمی در ریه‌های زخمی‌ام می‌چرخد. دشمن در قالب پرستار بالای سرم هست و نور چراغِ بالای سرش آن‌قدر تیز است که چشم‌هایم را می‌زند، اما صورتش... فقط دو چشم سرد و خشک است. وقتی دست‌هایش دور گلویم حلقه شد، اول فکر کردم بخشی از یک کابوسِ دارویی است. اما بعد، دردِ تیزِ محل زخم تیرخوردگی توی پهلویم و سینه‌ام با فشارِ وحشتناکی که به حنجره‌ام وارد می‌شد، گره خورد. هوا... هوا دیگر نبود. انگار ناگهان درِ تمامِ پنجره‌های دنیا را رویم بسته باشند. سعی کردم فریاد بزنم، اما فقط صدای خِرخِرِ گنگی از تهِ گلویم بلند شد؛ صدایی که حتی خودم هم آن را نمی‌شناخته‌ام. چشم‌هایم را باز نگه داشتم، اما همه چیز داشت به رنگِ کبودِ غلیظی درمی‌آمد. ضربانِ قلبم را در سرم حس می‌کردم؛ بوم... بوم... انگار می‌خواست از قفسه‌ی سینه‌ی خردشده‌ام فرار کند. دست‌هایم را برای دفاع بالا بردم، اما قدرتِ بازوهایم انگار توی سوراخِ گلوله‌ای که در پهلویم جا خوش کرده بود، نشت می‌کرد و بیرون می‌ریخت. دست هایم به شانه‌اش رسید اما هیچ نیرویی برای مقابله نداشت. توی این لحظه، ترس در مقابل نگاهم رنگ باخت؛ فقط یک نیازِ حیوانی و مطلق باقی مانده بود: یک جرعه هوا. انگار تمامِ زندگی‌ام خلاصه شده است در آن چند سانتی‌مترِ نای که حالا زیر انگشت‌های سرد و بی‌رحمش، مثل شاخه‌ی خشکی می‌شکند. آخرین تصویری که از دنیا دارم، خیرگیِ بی‌تفاوتِ چشمانِ او بود و بعد... سیاهی، نه مثلِ شب، که مثلِ سنگینیِ یک اقیانوس روی سینه. 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲