هِزار گُل اَگَرَم هَست، هَر هِزار تویی
گُل اَند اَگَر هَمه اینان، هَمه بَهار تویی💛✨٫
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
#زمستان_خونین
#پلات_شصت_وهفتم
نفسهایم کوتاه، بریده و لرزاناند؛ انگار هر بار برای زنده ماندن باید از جانم خرج بدهم.
قطرهی اشک آرام از کنار چشمام سر میخورد و روی گونهام جا خوش میکند. این اشک فقط گریه نیست؛ اعتراف است. اعتراف به ترس، به خستگی، به درماندگی، به اینکه دارم از درون فرو میریزم.
نمیدانم چرا انقدر حرفهای پدر دلام را لرزانده است.
شاید چون از زبان او شنیدنِ این ناامیدی، حقیقت را بیرحمانهتر کرد. وقتی پدر من اینطور ناامید شده است، چطور میتوانم امید داشته باشم که یاسین کمکام کند؟!
پلکهایم را روی هم میگذارم. آن سناریوی مزخرف بازهم پشت پردهی پلکهایم نقش میبندد.
من خواستم به یاسین پناه ببرم و اینجا نتیجهی آن پناه شده است؛ جایی میان ترس و درد، میان امیدی که کمکم دارد میمیرد و واقعیتی که مدام سیاهتر میشود.
چشمهایم بسته است و یک لحظه احساس خفگی شدیدی میکنم. انگار ماسک دیگر تلاشی برای نفس کشیدنام نمیکند و به مرز خفگی کشانده میشوم. آنقدر ناگهانی که قلبم یکباره در سینه میکوبد.
چشمهایم با وحشت باز میشود و با دو چشم سرد و خشک مواجه میشوم. کیست که اینگونه بر جسم بیپناه من خیمه زده و دستاناش روی گردنام با فشار زیاد جا خوش کرده است!
هولِ کشفِ او، از خودِ خفگی هم وحشتناکتر است؛ چون میفهمم حتی تخت، حتی اتاق بیمارستان، حتی حضور آدمهای دیگر هم دیگر برایم امنیتی ندارد.
دهانم برای لحظهای تنفس بیشتر باز میشود، تن زخمیام تکان میخورد و درد در سینه و پهلو نعره میکشد. جانم به لبم میرسد، تن من نایی برای ادامه دادن ندارد و این خفگی زودتر از چیزی که فکرش را بکنم میتواند کارم را تمام کند!
از مقنعه سیاهش مشخص است در قالب پرستار وارد اتاق شده است و کسی مانع آمدنش نشده است. همین جزئیات کوچک، این نقابِ آرام، وحشت را چند برابر میکند؛ چون مرگ، حالا دیگر با چهرهای آشنا و بیصدا نزدیک شده است.
دنیا مقابل چشمانم سیاه میشود. سیاه و تاریک، درست مثل تهِ چاهی که هیچ نوری به آن نمیرسد. کمکم اکسیژن برای نفس کشیدن کم میآورم.
بوی تند و مصنوعیِ ضدعفونیکننده، مثل نیشِ ماری سمی در ریههای زخمیام میچرخد.
دشمن در قالب پرستار بالای سرم هست و نور چراغِ بالای سرش آنقدر تیز است که چشمهایم را میزند، اما صورتش... فقط دو چشم سرد و خشک است.
وقتی دستهایش دور گلویم حلقه شد، اول فکر کردم بخشی از یک کابوسِ دارویی است.
اما بعد، دردِ تیزِ محل زخم تیرخوردگی توی پهلویم و سینهام با فشارِ وحشتناکی که به حنجرهام وارد میشد، گره خورد. هوا... هوا دیگر نبود. انگار ناگهان درِ تمامِ پنجرههای دنیا را رویم بسته باشند.
سعی کردم فریاد بزنم، اما فقط صدای خِرخِرِ گنگی از تهِ گلویم بلند شد؛ صدایی که حتی خودم هم آن را نمیشناختهام.
چشمهایم را باز نگه داشتم، اما همه چیز داشت به رنگِ کبودِ غلیظی درمیآمد. ضربانِ قلبم را در سرم حس میکردم؛ بوم... بوم... انگار میخواست از قفسهی سینهی خردشدهام فرار کند.
دستهایم را برای دفاع بالا بردم، اما قدرتِ بازوهایم انگار توی سوراخِ گلولهای که در پهلویم جا خوش کرده بود، نشت میکرد و بیرون میریخت.
دست هایم به شانهاش رسید اما هیچ نیرویی برای مقابله نداشت.
توی این لحظه، ترس در مقابل نگاهم رنگ باخت؛ فقط یک نیازِ حیوانی و مطلق باقی مانده بود: یک جرعه هوا.
انگار تمامِ زندگیام خلاصه شده است در آن چند سانتیمترِ نای که حالا زیر انگشتهای سرد و بیرحمش، مثل شاخهی خشکی میشکند.
آخرین تصویری که از دنیا دارم، خیرگیِ بیتفاوتِ چشمانِ او بود و بعد... سیاهی، نه مثلِ شب، که مثلِ سنگینیِ یک اقیانوس روی سینه.
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یاد آن آدم های خاکی بخیر...
#پسران_هور
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
#زمستان_خونین
#پلات_شصت_و_هشتم
- خواب راحت-
صدای چرخیدن کلید در قفل، زنگ آشنایی بود که به گوش میرسید.
با هر چرخش، گویی باری از دوشم برداشته میشد و به محض باز شدن در، موجی از هوای گرم و عطر آشنای خانه، چون آغوشی گرم، مرا در بر گرفت.
بوی زندگی، بوی آشنایی که همیشه مرهم روح خستهام بود.
لبخندی کمرنگ بر لبانم نشست، اما سرمای وجودم، که این روزها با سرماخوردگی شدیدتر شده بود، به سرعت این حس خوش را فرو نشاند. عطسهای کشدار، رشتههای ظریف آرامش را پنبه کرد و مرا به واقعیت تلخِ گلو درد و بدن درد پرتاب کرد.
قدمهایم ناخودآگاه مرا به سمت آشپزخانه کشاند.
ساعت که این موقع از روز را نشان میداد، خانم سادات، با آن لبخند مهربانش، احتمالاً هنوز در مدرسه بود، حتی اگر برف سنگینی میبارید و مدارس تعطیل اعلام میشد، او باز هم برای سامان دادن به کارهای عقبافتاده مدرسه، آنجا حاضر بود.
دستام به سمت در یخچال رفت، بوی تازگی مواد غذایی، همزمان با باز شدن در، مشامم را پر کرد.
در میان قفسهها، جای همیشگی قرصهای سرماخوردگی را پیدا کردم.
یکی از آنها را برداشتم، و ورق را با دقت به جای خود بازگرداندم، لیوان آبی از شیر پر کردم، قرص را در دهان گذاشتم و آب خنک را یک نفس سر کشیدم.
خنکی آب، سوزش گلویم را تشدید کرد، انگار که تیغی سرد در گلویم میلغزید. ناامیدانه دوباره به سراغ یخچال رفتم، شاید شربت تسکیندهنده درد گلو را بیابم.
ناگهان، صدای باز شدن در اتاق، سکوت را شکست.
-مامان زینب؟!
صدایم، که از شدت سرماخوردگی گرفته و گرفته بود، به سختی از گلویم خارج شد.
- یلدا، منم داداش.
با شنیدن صدایم، پاهای یلدا با سرعت به سمت آشپزخانه آمد. چشمهایش از نگرانی گرد شده بود.
-سلام داداش! خوبی؟ دنبال چی میگردی؟
در حالی که هنوز شربت را پیدا نکرده بودم، در یخچال را بستام و نگاهام را در آشپزخانه چرخاندم.
- سلام عزیزم، خوبم. تو چطوری؟ شربت سرماخوردگی میخواستم، میدونی کجاست؟
یلدا با لبخندی که سعی در پنهان کردنش داشت، چشمهایش را ریز کرد.
- انقدر خونه نبودی که جای داروها رو هم فراموش کردی، نه؟
این را گفت و خودش در یخچال را باز کرد، قفسهها را به سرعت گشت و با شیشهی شربت در دست، به سمتم برگشت.
-بفرمایید، اینم شربت سرماخوردگی.
با چشمکی به او، شربت را گرفتم و بدون معطلی، چند قاشق از آن را خوردم.
تلخی و شیرینی متعادل شربت، کمی از سوزش گلویم را تسکین داد.
احساس سبکی نسبی کردم، اما سنگینی سرماخوردگی هنوز بر تمام وجودم سایه افکنده بود.
به سمت اتاق راه افتادم.
- یلدا، من یه چرت کوچیک میزنم، یکی دو ساعت دیگه بیدارم کن.
- باشه داداش.
وارد اتاق شدم.
جسمم، خسته و کوفته، در آغوش تخت، به دنبال آرامش بود.
اما این خستگی، تنها بخشی از ماجرا بود. ذهن من، از جسمام هم خستهتر بود. این روزها، افکار پریشان، چون موریانهای، روحم را میجویدند. نمیخواهم به هیچ چیز فکر کنم، تنها خواسته ام، غرق شدن در خواب است، خوابی عمیق و بیدغدغه!
خوابی که شاید بتواند مرا از این هیاهوی ذهنی رها کند، اما ته دلم، هراسی پنهان بود؛
هراسی از اینکه این خواب، باز هم شبیه صبح، با کابوسی دیگر، چون خنجری بر پیکر آرامشم فرو رود.
سرماخوردگی، این مهمان ناخوانده، تنها درد جسمی نبود؛ خستگی ذهنی ناشی از آن، سنگینتر و ویرانگرتر بود.
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
#زمستان_خونین
#پلات_شصت_و_نهم
تازه خوابام عمیق شده است، روح و جسمام سبک شده و انگار درحال پرواز است.
از اینکه یلدا سکوت خانه را درهم نشکست و اجازه داد که استراحت بکنم خرسندم.
اما آرامشی که یلدا برهم نزده بود را زنگ گوشی ام برهم زد، گفته بودم قرار است استراحت بکنم و امروز سرکار نمیروم اما بازهم تماس گرفتهاند.
باید گوشی را سایلنت میکردم و اینکه صدادار است اشتباه من است!
خوابام آنقدر لذت بخش و عمیق شده که حتی لحظهای به فکر قطع کردناش نمیوفتم و میخواهم آن را ادامه دهم اما بعداز قطع شدن یکباره تماس مجدد تماس برقرار میشود.
با چشمانی نیمه باز، سر از روی بالشت جدا میکنم و گوشی را از روی پاتختی برمیدارم.
شمارهی حاجی روی گوشی نقش بسته است، عجیب است که حاجی مستقیم تماس گرفته است.
با سرفهای صدایم را صاف میکنم وتماس را وصل میکنم.
- سلام آقا، چیزی شده؟!
صدایم جای بهتر شدن، گرفته تر شده است و انگار از ته چاه بیرون میآید.
برعکس صدای من که گرفته است صدای حاجی مضطرب و نگران است.
- یاسین ببخشید که مزاحم استراحتت شدم، اما باید بهت بگم که متاسفانه نقشه بامداد امروز ساعت ده صبح اجرایی شده.
سرفه امانام نمیدهد، چندبار سرفه میکنم و روی تخت مینشینم.
- چی آقا؟! نقشهی چی؟!
- یاسین یادت رفته؟! ماجرای حذف آوا، ساعت ده یک نفر در قالب پرستار وارد اتاق میشه و مامور ماهم مانعاش نمیشه.
کنجکاوانه میپرسم:
- خب آقا بعدش چی میشه؟!
بدون تعلل میگوید:
- چند دقیقه بعد از ورود پرستار به اتاق، پدر آوا که از اتاق بیرون رفته بود برمیگرده و میبینه که دارن دخترش رو خفه میکنن، مشخص بوده قصد کشتنش رو نداشته، اما وقتی پرستار میاد بره پدر آوا مانعش میشه و آقای فلاح رو هول میده و سرش به دیوار میخوره.
یاعلیای زیر لب میگویم، اینطور که حاجی میگوید یعنی مشکل جدیای برای پدر آوا به وجود آمده اما خود آوا چی؟!
- آوا چی آقا؟! پرستاره چیشد؟!
- متاسفانه پرستار مسلح بوده و سرباز رو میزنه بعدهم فرار میکنه، اما بچهها توی حیاط بودن و تحت نظر دارنش از اون بابت مشکلی نیست اما مشکل اصلی پیامی هست که گذاشته!
پیام؟! چه پیامی میتواند گذاشته باشد؟! اصلا اگر قصدشان حذف نکردن آوا بوده است پس چرا سراغاش آمده اند؟!
پاسخ این سوال در جملات بعدی حاجی مشخص میشود.
- یاسین پیام گذاشتن که اگه آراد آزاد نشه همراه با اطلاعاتی که میخوان همینطور که سراغ آوا اومدن سراغ تک تک بچههای خودمون میان.
یعنی با حضورشان آنقدر نزدیک به آوا میخواهند مارا مجبور کنند به آزادی آراد، آنهم نه فقط آراد بلکه آراد هم با اطلاعات!
خیال مزخرفی است که دارند و محال است بتوانند در راستای این تهدید کاری را انجام دهند.
در همین خیال هستم که حاجی میگوید:
- یاسین به این فکر نکن که تهدیدشون الکی بوده ها! یک ساعت بعد، دقیقا یک ساعت بعد یکی از بسیجی هارو نزدیک بیمارستانی که آراد بوده نه با اسلحه بلکه با سم مسموم میکنن و توی جیب لباسش نامه گذاشتن که( این هم اولین نفر).
کاش اجازه میدادند حداقل خیال اینکه تهدید الکی بوده چند دقیقه واقعی باشد بعد این خبر دوم آن را تکذیب کند.
- آقا الان خودم رو میرسونم بیمارستان، انگار قضیه خیلی جدی شده.
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
#زمستان_خونین
#پلات_هفتادم
- نفس تازه -
صدای باز شدن در که آمد، دستان پرستار در دور گردن من شل تر شد!
سیاهی ای که بر چشمان و جان من سایه جان باختن انداخته بود، برداشته شد و پرستار سمت در برگشت.
دست بیجانام روی گردنام نشست و سکوت وهمانگیز اتاق با صدای پدر شکست، صدایی که برای من شبیه به معجزه بود.
مشخص نبود اگر پدر نمیآمد من تا چند دقیقه دیگر زنده بودم یانه!
نفسهایم به شماره افتاده و درد در سینه و پهلویم خود نمایی میکند، آنقدر میسوزد که صدای نالهام بلند میشود.
پرستار هول شده پدر را که سرباز را صدا میزند نگاه میکند و بعد سرش را برمیگرداند، جز دو چشم از او چیزی نمیبینم.
ماسک سیاهی که زده صورتاش را پوشانده است، سر از روی بالشت جدا کرده و سعی میکنم راه نفس ام را باز کنم.
پرستار نگاهم میکند و کاغذی را سمتام پرت میکند، کاغذ روی تخت میوفتد و پرستار سمت پدرم که راه فرارش را سد کرده حمله ور میشود.
پدر با او درگیر میشود و اجازه خروج از اتاق را نمیدهد اما پرستار مسر است که از اتاق خارج شود و یقهی پدر را در چنگهایش میگیرد.
شاید قدرت آنچنانی نداشته باشد اما پدر را سمت دیوار هول میدهد و صدای جیغ من بالا میرود!
دستان پدر روی بازوهای پرستار شل میشود، پرستار حیرت زده عقب میآید که پدر کنار دیوار سر میخورد و اثر خون سرش بر دیوار نقش میبندد.
هوا برای تنفس کردن ندارم، قفسه سینهام میسوزد و جیغ دوم انگار حنجره و قلبام بهم میدوزد.
طوری جیغ میزنم که صدایم در کل بخش میپیچد و پرستار وقتی از اتاق میخواهد خارج شود، با اسلحهای که صدا خفه کن دارد سرباز را هم میزند و در اتاق پرت میکند.
مقابل چشمان ام، عزیز ترین شخص زندگی ام را به دیوار کوبیده اند و خون اش بر دیوار باقی مانده است.
آب دهنم را سخت قورت میدهم، گلویم هنوز میسوزد جای زخمهایم درد جانفرسایی دارد اما نمیتوانم در برابر پدر بیتفاوت باشم.
جسم ام را از تخت جدا میکنم، هر حرکت برای من به قیمت درد و تنگی نفس بیشتر تمام میشود اما آن مرد بخاطر من آنطور غرق در خون شده است.
ماسک اکسیژن را کنار میزنم، طولی نمیکشد که پرستارها و دکترها همراه نیروهای امنیتی به اتاق هجوم میآورند.
اول سرباز را میبرند و قبل از آنکه برانکارد برای پدر بیاورند خود را از تخت پایین میاندازم.
درد ساق پایم شبیه یک گرگ در کوهستان زوزه میکشد و بند بند وجودم را در بر میگیرد.
درد خونی که از سر پدر جریان پیدا کرده است، نسبت به آن دردی که جسم من میکشد خیلی بیشتر است.
آرام دستم را روی صورتاش میکشم، محاسن مرتب و چشمهایی که بسته شده اند.
نمیدانم هنوز نفس میکشد یانه، اما اگر نفس نکشد، اگر جاناش را برای منِ بیلیاقت، منِ بیارزش به خطر انداخته باشد هیچ وقت خود را نمیبخشم.
نمیبخشم چون پدرم در اوج سرافگندگی جان داد! در اوج دلشکستگی مقابل چشمانم کشته شد.
روی زمین افتاده ام، دست چپ ام زیر بدنم مانده و گرمی خون را از روی لباسام احساس میکنم.
احتمالا بخیهی قفسه سینهام شکافته شده و خون از آن سرازیر شده است.
پرستار ها قبل از پدر مرا از زمین جدا میکنند و به روی تخت باز میگردانند، در اتاق هیاهوی زیادی به پا شده است.
صدای صحبت پرستار و دکتر میآید اما من چیزی جز پدر نمیبینم و صدای جیغ ام بارها در سرم اکو میشود.
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
#زمستان_خونین
#پلات_هفتاد_ویکم
پدر را روی برانکارد میگذارند و از اتاق بیرون میبرند، پرستارها سعی دارند مرا روی تخت دراز کنند اما جان و روح من همراه پدر از اتاق بیرون میرود.
با آنکه جسمی پر درد دارم، با آنکه هر زخم در بدنام از خود خون و درد را خارج میکند اما چشمهای من فقط به دنبال پدر در این راهروی شوم میدود.
نمیخواهم به نبودناش فکر کنم، شاید اگر بود همیشه اما ساکت بود بازهم خیال آسوده ای داشتم که پدر هست!
هرچه شود، هر اتفاقی که بیوفتد پدر هست که زیر شانههایمان را بگیرد.
نمیدانم آن ضربه که بر سرش خورد چقدر کاری بوده است، چقدر جسم پدرم را با درد همراه کرده است اما رد خونی که بر دیوار و زمین این اتاق نشسته برای من نقش یک آینهی دق را دارد.
آینهای که هزار و یک بار خود را درآن ببینم و با خود بازگو کنم، مقصر حال پدر من هستم!
اگر من آن روز به ونک نمیرفتم، اگر با برادر نامردم همراه نمیشدم هیچوقت خون پاک پدر اینطور بیرحمانه ریخته نمیشد.
اشک از گوشهی چشمم غریبانه راه باز میکند، کاش نمیآمد کاش من میمیردم ولی پدر را درآن وضعیت نمیدیدم.
به اجبار پرستارها به حالت قبلی ام برمیگردم، کاغذی که آن پرستار قلابی برایم گذاشته بود را پرستارها به دست نیروهای امنیتی میرسانند و خودشان مشغول رسیدگی به زخمهای من میشوند.
دیگر توان درد کشیدن ندارم، آخر یک جای بدنام نیست که! پایم آتش گرفته است، قفسه سینهام از درد فشرده میشود و پهلویم انگار خنجر دوران فرورفته و چرخیده.
درد از هرکدام که بیرون میزند باید نالهای همراه داشته باشد، اما این دختر مجرم و بیپناه دیگر سودایی برای ناله کردن ندارد.
چشمهایم باز و بسته میشود، با هر باز و بسته شدن قطرهای اشک روی گونهام میلغزد.
شاید اگر این اشکها نباشد قلبام در سینه منفجر شود و دیگر بخیه زدن دکترها کار را درست نکند.
در میان حرفهایشان کوتاه ومختصر میشنوم که میگویند صورت ام براثر آن فشار به کبودی میزند، بخیه زخمهایم باز شده و خون از آن بیرون زده است.
اما هیچ کدام از حرفهایشان مهم نیست، مهم پدر بود که آنطور مقابل چشمانم اورا بردند.
حالا دیگر چه بلایی بر سر من میآید، چه اهمیتی دارد!
به این بیاهمیتی من اصلا توجهی نمیکنند، دکتر و پرستارها کار خودشان را انجام میدهند و بخیه هارا احیا میکنند.
با هربخیه و رد نخ و سوزن جای زخم بیشتر میسوزد، از درد زیاد دستم را مشت کرده و دست دیگر را به هرجایی که شده گیر میدهم شاید بتوانم این درد را تحمل کنم.
کارشان که تمام میشود، یک بیحسی همراه با آرام بخش مرا مهمان میکنند و بعد همگی از اتاق خارج میشوند.
باز من مانده ام و آینهی دقی که هنوز در مقابل ام هست.
آرام بخش به چند دقیقه نرسیده اثر میکند و چشمهایم روی هم میآید.
نمیدانم چقدر میگذرد، یا اصلا چقدر میخوابم اما با شنیدن صداهایی آشنا چشم باز میکنم.
رد صدا آشناست اما انگار خطی جدید در آن افتاده است، چشم که باز میکنم اول سقف سفید مقابل من است و سر که میچرخانم، یاسین را میبینم.
همراه با مادر و آزاده و محمد در اتاق ایستاده اند و صحبت میکنند.
از دیدن یاسین دلم گرم میشود، کاش میشد به آغوشش پناه ببرم و دردی که بر قلبام نشسته است را فریاد بزنم.
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
#زمستان_خونین
#پلات_هفتاد_ودوم
- قلبی پاره پاره -
مسیر خانه را تا بیمارستان را اینبار با ماشین طی کردهام، به وقت بیدار شدن و از خانه بیرون آمدن نگاه یلدا که جلوی تلویزیون نشسته بود و با سریال سرگرم بود، رنگ تعجب به خود گرفت.
میخواست بپرسد کجا میروم، هنوز دوساعت نگذشته که خوابیدهام اما خود سوال نپرسیده اش را پاسخ دادم.
گفتم ماموریتی پیشامد کرده و خیلی زود باید برگردم، این چند روز خانه ماندنم محدود به یک یا نیم ساعت شده و بیشتراز این نمانده ام.
وارد بیمارستان که میشوم، از طبقه اول و پذیرش تا طبقات بعدی پر است از انسانهایی که میآیند و میروند.
برخی با چشمهایی اشکآلود و نگاهی گریان میروند، برخی ام از بهبودی بیمارشان خوشحال هستند و لبخند برلب دارند.
چندی قبل از خانم سادات شنیده بودم، میگفت برخی مکان ها فقط یک شاهد یک چیز هستند
فرودگاه ها، شاهد آخرین خداحافظی ها، بیمارستان ها شاهد حقیقی ترین دعاها و مساجد گاهی شاهد آشکار ترین ریا ها!
هربار که مسیرم به هرکدام از اینها خورده است، حرف خانم سادات بیشتراز پیش در سرم میپیچد.
چقدر این چند روز دعاهای زیادی را در این بخش شنیدهام.
با ذهنی درگیر در راهرو قدم میگذارم که صدای حاجی توجهم را جلب میکند، صدایم میزند و من از خانواده بیماران چشم میگیرم و قدم سمت حاجی تند میکنم.
- سلام مجدد آقا.
صدایم هنوز گرفته است و حاجی متوجه اش میشود.
- سلام یاسین جان، ببخش که مزاحم استراحتت شدم ولی حضورت لازم بود.
لبخندی بر لب مینشانم و میگویم:
- این چه حرفیه آقا وظیفهامه! خب حالا باید چیکار بکنم؟!
چیزی در پشت سر من توجه حاجی را جلب میکند که چشمهایش منتظر میشود و میگوید:
- تو برو داخل اتاق پیش خانواده آوا من برمیگردم.
این را میگوید و بدون شنیدن جواب من میرود، به پشت سر برمیگردم که با دیدن دکتر متوجه تعجیل حاجی میشوم.
تک سرفهای میکنم و به حرف حاجی عمل میکنم، به سمت اتاق روانه میشوم.
آرام در را باز میکنم که با مادر و خواهر آوا و یک مرد که تابه حال اورا ندیده بودم مواجه میشوم.
مادر و خواهر آوا با چشمانی گریان بر روی صندلی ها نشسته اند و آن مرد به دیواره زیر پنجره تکیه داده است.
یااللهای میگویم و داخل میشوم، نگاهگریان مادر آوا و خواهرش سمت من کشیده میشود.
سلام میکنم و جویای حال آوا میشوم که جای مادر یا خواهرش آن مرد پاسخ میدهد؛
- دکترا میگن حالش خوبه، میخواستن خفهاش کنن اما حضور عمو مانع این عمل شده.
این را که میگوید شیون خواهر آوا بیشتر میشود، برای پدرش گریه میکند و من فراموش کردم از حاجی بپرسم سرانجام چه اتفاقی برایش افتاده است.
با لفظ عمویی که آن مرد به کار میبرد، یقین پسرعموی آواست و بخاطر عمویش پا به این بیمارستان گذاشته است.
نزدیک تخت آوا میشوم، سیاهی صورت و گلویش مشخص است و لباسی که تا چند ساعت پیش تمیز بود حالا رنگ خون به خود گرفته است.
نگاهام را از آوا میگیرم و به دیواری که خونی شده است میدوزم، مشخص است سر پدر آوا به این دیوار برخورد کرده و بر اثر آن رنگ دیوار سرخ شده است.
ناخواسته ذهنام به دنبال شدت ضربه و جرحت میگردد، میخواهم بفهمم شدت ضربه چقدر بود و آسیبی که رسانده به چه اندازه بوده است.
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
#زمستان_خونین
#پلات_هفتاد_وسوم
جوابی برای این شدت ضربه فعلا ندارم، انگار محاسباتم درست از آب در نمیآید و نمیتوانم آن را حساب کنم.
تک سرفهای میکنم، در این شرایط فقط سرماخوردن را کم داشتهام. گویی بدنم هم از این دلزدگی و آشفتگی روحی، خبر دارد.
- آقا از پسرم چه خبر؟!
نگاهم را از دیوارِ سرد و بیروح اتاق میگیرم و به سمت مادر آوا میچرخانم. چه بگویم به این مادرِ چشمانتظار؟
چه حقیقتی را میتوانم به او بگویم که کمتر آزارش دهد؟ آیا باید بگویم جز دختر و همسرش، جانِ پسرش هم در معرضِ خطرِ مرگ بوده است؟
حقیقت این است که نمیدانم پسرش چقدر اطلاعات دارد، اصلا کیست که زنده و مرده بودنش هم برای ما، هم برای دشمن، اینقدر اهمیت دارد؟
تا حدی که بخاطرش اینطور نقشه میکشند و دست به چنین اعمالی میزنند.
با لحنی که سعی میکنم از لرزشِ صدایم جلوگیری کنم، لحنی آرام که شاید بتواند کمی از طوفان درون مادر را آرام کند، میگویم:
- حالش خوبه، نگران نباشید.
اشکهایش را با پشت دست پاک میکند، اما انگار که سیلِ غمِ درونیاش بند نمیآید، سری تکان میدهد.
به تخت اول که موازی با تخت آوا قرار گرفته، تکیه میدهم، همان لحظه پسرعموی آوا، محمد، قدمی جلو میآید.
- ببخشید که میپرسم، اما سرنوشت آوا و آراد چی میشه؟
مکث میکنم، انگار زمان متوقف شده است، این سکوت، سنگینتر از هر کلمهای است.
قبل از اینکه من جوابی بدهم، خواهر آوا، صدایش را بالا میبرد:
- چی باید بشه محمد؟! جفتشون رو اعدام میکنن دیگه!
این جمله، مثل پتکی بر سرِ مادرِ نگران فرود میآید. انگار که خودش با دستِ خودش، حکمِ اعدامِ فرزندانش را امضا میکند.
بر صورتش با ناله میکوبد و با صدایی گرفته میگوید:
- خدا مرگم بده، نگو آزاده مادر نگو.
جملهاش به پایان نرسیده، نالههایش تبدیل به گریهای جانسوز میشود، شنیدن صدای گریههای یک مادر، جگرِ شیر میخواهد، اما من طاقتِ این را ندارم.
در میانِ این هقهقها، نامِ دخترش را میشنوم. آزاده! بالاخره میفهمم اسمِ آن دختر، آزاده است.
نمیدانم چرا، اما این نام، جرقهای از حسِ خوبی را در دلم روشن میکند.
حسی که شاید فقط چند دقیقه دوام بیاورد، چون بلافاصله با حرف بعدی پسرعمویشان، خاکستر میشود.
- آزاده جان عزیزم، لطفاً زنعمو رو از اتاق بیرون ببر، فضای اینجا براش خوب نیست.
نگاهم خیره میماند، مات و مبهوت به صمیمیت و محبتِ آشکاری که بین این دو نفر موج میزند، خیره میشوم. چشمهایم بینِ آنها میچرخد و در عمقِ نگاهِ آزاده، همان گرمایِ عشقِ پنهان را میبینم که محمد به او میبخشد.
ناگهان، انگار که تمامِ ستونهایِ وجودم فرو میریزد، قلبم هزاران تکه میشود، قطعه قطعه!
زانوهایم سست میشوند و حس میکنم تمامِ دنیا در حالِ فرو ریختن است، شبیه کسی که تمامِ گنجِ زندگیاش را در یک لحظه از دست داده باشد، به تماشایِ این نمایشِ نابود شدن حس درونام مینشینم.
این شکستنِ قلب، تنها چیزی نیست که احساس میکنم. آتشِ شرم و خجالت، تمامِ وجودم را فرا میگیرد.
از خودم، از این دلِ سادهلوح، از این احساسِ نابجا، از این انتخابِ اشتباه، خجالت میکشم.
چطور توانستم اینطور دل به دختری ببازم که میبینم با تمامِ وجود، عاشقِ همسرش است؟ من نمیدانستم او متأهل است یا مجرد اما...
مادرِ آوا، هنوز در میانِ گریههایِ بیامانش، راضی به رفتن نیست و من محکوم میشوم به تماشایِ بیشترِ این نگاههای عمیق، این عشق آشکار، این لحظاتِ خصوصی که انگار برایِ من ساخته نشدهاند و حضور من اضافی است.
این دختر را ناآگاهانه انتخاب کرده بودم، اشتباه کرده بودم، حس را اشتباه در قلبم پرورانده بودم.
حالا، در این لحظه، تمامِ امیدم، تمامِ آن حسِ لطیفی که در دلم جوانه زده بود، تبدیل به زخمی عمیق شده است.
حس میکنم تمامِ دنیایم در حالِ فرو ریختن است. پشیمان از هرآنچه اتفاق افتاده، با کولهباری از شرم و اندوه، میخواهم از اتاق خارج شوم که ناگهان، متوجهِ چشمانِ باز شدهی آوا میشوم. این پایانِ کار نیست، تازه آغازِ چیزی دیگر است.
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
#زمستان_خونین
#پلات_هفتاد_وچهارم
وجود فروریختهام را کمی جمع میکنم، دیگر کافیست هرچقدر که به این احساس اشتباه بها داده و ذهن خود را درگیرش کرده بودم.
از اول هم اشتباه بود، دلبستن به دختری که خواهر و برادرش متهمان پرونده کودتای دی هستند اصلا درست و عقلانی نبوده است.
اما مگر کار دل عقل میشناسد؟! نه نمیشناسد.
اما من بیخیال این حس قدمی سمت آوا که نگاهام میکند میروم، نور در چشمهایش کم شده و غم در آن جای گرفته است.
آنقدر غمگین نگاهام میکند که لحظهای فکر میکنم غم در دل نشستهی خود را در چشمان او یافته ام!
هرچه در دل و ذهنام هست دور میریزم و بالای سرش که میرسم میپرسم:
- خانم فلاح حال شما خوبه؟!
تازه با صدای من، خانواده اش متوجه بیدار شدنش اش میشوند، هرسه آن طرف تخت میایستند و مادرش همانطور که موهایش را نوازش میکند قربان صدقه اش میرود.
صورت اشکیاش غم را فریاد میزند، غم همسر و دو فرزندی که هنوز وضعیتشان مشخص نیست!
آوا با آنکه خانواده اش آن طرف تخت ایستاده اند اما نگاه از من نمیگیرد، در چشمهایش میشوند خواند که قصد زدن حرفی را دارد اما نمیتواند.
نمیدانم بر او چه گذشته اما هرچه که هست حتما مانع این صحبت کردناش شده است.
- دکترا میگن وقتی اون اتفاق برای عمو افتاده آوا جیغ زده، و اون جیغ فشار زیادی به قفسه سینه اش آورده و شاید یک مدت کلا دیگه نتونه حرف بزنه.
سری تکان میدهم، باید قبل از آمدن به این اتاق همه چیز را راجب اتفاق امروز از حاجی میپرسیدم اما اینبار هم ناآگاهانه وارد شده ام.
بیخیال جواب گرفتن از آوا، میخواهم سمت در بروم که دست اش روی دستم مینشیند.
دستام را لبهی تخت گذاشته بودم و آوا شاید حالا که نمیتواند صحبت کند این کار را کرده که مانع رفتنام شود.
لحظهای دست سرد من زیر دست گرم او گر میگیرد و میسوزد، نگاه ام روی دست اش مینشیند که خواهرش میبیند و اورا توبیخ میکند.
- آوا این چه کاریه! بردار دستت رو نامحرمه زشته!
دلم نمیخواهد دیگر صدای خواهر آوا را بشنوم، انگار صدایش برای من حالا تبدیل به قانوس مرگ شده است!
صدایی که هربار شرم و انتخاب اشتباه را بر سرم بکوبد و بگوید که چقدر در کنترل دلم بیاختیار بوده ام.
آوا دستاش را آرام کنار میکشد و میخواهد با دست دیگرش ماسک تنفس را بردارد که مانع اش میشوم.
- نگران نباشید برای شنیدن حرفهاتون بازم میام، فعلا باید برم.
این را میگویم و فعل فور از اتاق خارج میشوم، به محض خارج شدن به دست چپ ام نگاه میکنم.
دستی که زیر دست آوا قرار گرفته بود و از تب گرم او داغ شده است، بله برای او این مرزهای محرم و نامحرمی انگار اصلا ارزشی ندارد و از آن رد میشود اما من چرا در جواب او کاری نکردم؟!
نمیدانم! شنیدن و دیدن خواهر و پسرعمویش و حرف هایشان آنقدر مرا بهم ریخته که تمامی فرضیات، تصورات ام دگرگون شده و اختیار از کف داده ام.
روی صندلی کنار دو سربازی که برای مراقبت اتاق هستند مینشینم، حاجی هنوز حرفهایش با آن دکتر تمام نشده و من بازهم باید صبوری کنم.
چند دقیقه ای میگذرد که بالاخره حرفهای حاجی تمام میشود، با دکتر دست میدهد و بعد به سمت من میآید.
مقابلاش میایستم که با لبخندی گرم نگاهام میکند.
- آوا بیدار شده؟!
سری به تایید تکان میدهم، از جیباش کاغذی درمیآورد و سمت من میگیرد.
- ببین این کاغذی بوده که روی تخت آوا انداختن، من میگم قصدشون حذف آوا نبوده به دو دلیل.
- دلیل اول؟!
- اگه قصدشون حذف آوا بود، تزریق یک ماده سمی توی سرمش راحتر کارش رو تموم میکرد تا ایجاد خفگی واسش.
- و دلیل دوم؟!
- دلیل دوم اینکه اگه آوا حذف میشد، اونا دیگه هیچ جوره اهرم فشار برای برادرش نداشتن! ببین یاسین آوا حتی اگه لیدر اصلی نبوده باشه اما باید تحت مراقبت باشه.
من باید فکری بکنم که دقیقا چی کار کنیم که به لیدر اصلی برسیم.
نگاهی به کاغذ میکنم، نوشته را پشت تلفن حاجی برایم گفته بود، همان است و تهدید دران مشخص است.
- وضعیت پدرش و سرباز چطوره؟!
سری به تاسف تکان میدهد:
- امروز دوتا نیرو از دست دادیم، و پدرش هم دکتر میگه دچار ضربه مغزی شده و هنوز ثباتی توی وضعیتش وجود نداره.