#زمستان_خونین
#پلات_شصت_و_هشتم
- خواب راحت-
صدای چرخیدن کلید در قفل، زنگ آشنایی بود که به گوش میرسید.
با هر چرخش، گویی باری از دوشم برداشته میشد و به محض باز شدن در، موجی از هوای گرم و عطر آشنای خانه، چون آغوشی گرم، مرا در بر گرفت.
بوی زندگی، بوی آشنایی که همیشه مرهم روح خستهام بود.
لبخندی کمرنگ بر لبانم نشست، اما سرمای وجودم، که این روزها با سرماخوردگی شدیدتر شده بود، به سرعت این حس خوش را فرو نشاند. عطسهای کشدار، رشتههای ظریف آرامش را پنبه کرد و مرا به واقعیت تلخِ گلو درد و بدن درد پرتاب کرد.
قدمهایم ناخودآگاه مرا به سمت آشپزخانه کشاند.
ساعت که این موقع از روز را نشان میداد، خانم سادات، با آن لبخند مهربانش، احتمالاً هنوز در مدرسه بود، حتی اگر برف سنگینی میبارید و مدارس تعطیل اعلام میشد، او باز هم برای سامان دادن به کارهای عقبافتاده مدرسه، آنجا حاضر بود.
دستام به سمت در یخچال رفت، بوی تازگی مواد غذایی، همزمان با باز شدن در، مشامم را پر کرد.
در میان قفسهها، جای همیشگی قرصهای سرماخوردگی را پیدا کردم.
یکی از آنها را برداشتم، و ورق را با دقت به جای خود بازگرداندم، لیوان آبی از شیر پر کردم، قرص را در دهان گذاشتم و آب خنک را یک نفس سر کشیدم.
خنکی آب، سوزش گلویم را تشدید کرد، انگار که تیغی سرد در گلویم میلغزید. ناامیدانه دوباره به سراغ یخچال رفتم، شاید شربت تسکیندهنده درد گلو را بیابم.
ناگهان، صدای باز شدن در اتاق، سکوت را شکست.
-مامان زینب؟!
صدایم، که از شدت سرماخوردگی گرفته و گرفته بود، به سختی از گلویم خارج شد.
- یلدا، منم داداش.
با شنیدن صدایم، پاهای یلدا با سرعت به سمت آشپزخانه آمد. چشمهایش از نگرانی گرد شده بود.
-سلام داداش! خوبی؟ دنبال چی میگردی؟
در حالی که هنوز شربت را پیدا نکرده بودم، در یخچال را بستام و نگاهام را در آشپزخانه چرخاندم.
- سلام عزیزم، خوبم. تو چطوری؟ شربت سرماخوردگی میخواستم، میدونی کجاست؟
یلدا با لبخندی که سعی در پنهان کردنش داشت، چشمهایش را ریز کرد.
- انقدر خونه نبودی که جای داروها رو هم فراموش کردی، نه؟
این را گفت و خودش در یخچال را باز کرد، قفسهها را به سرعت گشت و با شیشهی شربت در دست، به سمتم برگشت.
-بفرمایید، اینم شربت سرماخوردگی.
با چشمکی به او، شربت را گرفتم و بدون معطلی، چند قاشق از آن را خوردم.
تلخی و شیرینی متعادل شربت، کمی از سوزش گلویم را تسکین داد.
احساس سبکی نسبی کردم، اما سنگینی سرماخوردگی هنوز بر تمام وجودم سایه افکنده بود.
به سمت اتاق راه افتادم.
- یلدا، من یه چرت کوچیک میزنم، یکی دو ساعت دیگه بیدارم کن.
- باشه داداش.
وارد اتاق شدم.
جسمم، خسته و کوفته، در آغوش تخت، به دنبال آرامش بود.
اما این خستگی، تنها بخشی از ماجرا بود. ذهن من، از جسمام هم خستهتر بود. این روزها، افکار پریشان، چون موریانهای، روحم را میجویدند. نمیخواهم به هیچ چیز فکر کنم، تنها خواسته ام، غرق شدن در خواب است، خوابی عمیق و بیدغدغه!
خوابی که شاید بتواند مرا از این هیاهوی ذهنی رها کند، اما ته دلم، هراسی پنهان بود؛
هراسی از اینکه این خواب، باز هم شبیه صبح، با کابوسی دیگر، چون خنجری بر پیکر آرامشم فرو رود.
سرماخوردگی، این مهمان ناخوانده، تنها درد جسمی نبود؛ خستگی ذهنی ناشی از آن، سنگینتر و ویرانگرتر بود.
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
#زمستان_خونین
#پلات_شصت_و_نهم
تازه خوابام عمیق شده است، روح و جسمام سبک شده و انگار درحال پرواز است.
از اینکه یلدا سکوت خانه را درهم نشکست و اجازه داد که استراحت بکنم خرسندم.
اما آرامشی که یلدا برهم نزده بود را زنگ گوشی ام برهم زد، گفته بودم قرار است استراحت بکنم و امروز سرکار نمیروم اما بازهم تماس گرفتهاند.
باید گوشی را سایلنت میکردم و اینکه صدادار است اشتباه من است!
خوابام آنقدر لذت بخش و عمیق شده که حتی لحظهای به فکر قطع کردناش نمیوفتم و میخواهم آن را ادامه دهم اما بعداز قطع شدن یکباره تماس مجدد تماس برقرار میشود.
با چشمانی نیمه باز، سر از روی بالشت جدا میکنم و گوشی را از روی پاتختی برمیدارم.
شمارهی حاجی روی گوشی نقش بسته است، عجیب است که حاجی مستقیم تماس گرفته است.
با سرفهای صدایم را صاف میکنم وتماس را وصل میکنم.
- سلام آقا، چیزی شده؟!
صدایم جای بهتر شدن، گرفته تر شده است و انگار از ته چاه بیرون میآید.
برعکس صدای من که گرفته است صدای حاجی مضطرب و نگران است.
- یاسین ببخشید که مزاحم استراحتت شدم، اما باید بهت بگم که متاسفانه نقشه بامداد امروز ساعت ده صبح اجرایی شده.
سرفه امانام نمیدهد، چندبار سرفه میکنم و روی تخت مینشینم.
- چی آقا؟! نقشهی چی؟!
- یاسین یادت رفته؟! ماجرای حذف آوا، ساعت ده یک نفر در قالب پرستار وارد اتاق میشه و مامور ماهم مانعاش نمیشه.
کنجکاوانه میپرسم:
- خب آقا بعدش چی میشه؟!
بدون تعلل میگوید:
- چند دقیقه بعد از ورود پرستار به اتاق، پدر آوا که از اتاق بیرون رفته بود برمیگرده و میبینه که دارن دخترش رو خفه میکنن، مشخص بوده قصد کشتنش رو نداشته، اما وقتی پرستار میاد بره پدر آوا مانعش میشه و آقای فلاح رو هول میده و سرش به دیوار میخوره.
یاعلیای زیر لب میگویم، اینطور که حاجی میگوید یعنی مشکل جدیای برای پدر آوا به وجود آمده اما خود آوا چی؟!
- آوا چی آقا؟! پرستاره چیشد؟!
- متاسفانه پرستار مسلح بوده و سرباز رو میزنه بعدهم فرار میکنه، اما بچهها توی حیاط بودن و تحت نظر دارنش از اون بابت مشکلی نیست اما مشکل اصلی پیامی هست که گذاشته!
پیام؟! چه پیامی میتواند گذاشته باشد؟! اصلا اگر قصدشان حذف نکردن آوا بوده است پس چرا سراغاش آمده اند؟!
پاسخ این سوال در جملات بعدی حاجی مشخص میشود.
- یاسین پیام گذاشتن که اگه آراد آزاد نشه همراه با اطلاعاتی که میخوان همینطور که سراغ آوا اومدن سراغ تک تک بچههای خودمون میان.
یعنی با حضورشان آنقدر نزدیک به آوا میخواهند مارا مجبور کنند به آزادی آراد، آنهم نه فقط آراد بلکه آراد هم با اطلاعات!
خیال مزخرفی است که دارند و محال است بتوانند در راستای این تهدید کاری را انجام دهند.
در همین خیال هستم که حاجی میگوید:
- یاسین به این فکر نکن که تهدیدشون الکی بوده ها! یک ساعت بعد، دقیقا یک ساعت بعد یکی از بسیجی هارو نزدیک بیمارستانی که آراد بوده نه با اسلحه بلکه با سم مسموم میکنن و توی جیب لباسش نامه گذاشتن که( این هم اولین نفر).
کاش اجازه میدادند حداقل خیال اینکه تهدید الکی بوده چند دقیقه واقعی باشد بعد این خبر دوم آن را تکذیب کند.
- آقا الان خودم رو میرسونم بیمارستان، انگار قضیه خیلی جدی شده.
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
#زمستان_خونین
#پلات_هفتادم
- نفس تازه -
صدای باز شدن در که آمد، دستان پرستار در دور گردن من شل تر شد!
سیاهی ای که بر چشمان و جان من سایه جان باختن انداخته بود، برداشته شد و پرستار سمت در برگشت.
دست بیجانام روی گردنام نشست و سکوت وهمانگیز اتاق با صدای پدر شکست، صدایی که برای من شبیه به معجزه بود.
مشخص نبود اگر پدر نمیآمد من تا چند دقیقه دیگر زنده بودم یانه!
نفسهایم به شماره افتاده و درد در سینه و پهلویم خود نمایی میکند، آنقدر میسوزد که صدای نالهام بلند میشود.
پرستار هول شده پدر را که سرباز را صدا میزند نگاه میکند و بعد سرش را برمیگرداند، جز دو چشم از او چیزی نمیبینم.
ماسک سیاهی که زده صورتاش را پوشانده است، سر از روی بالشت جدا کرده و سعی میکنم راه نفس ام را باز کنم.
پرستار نگاهم میکند و کاغذی را سمتام پرت میکند، کاغذ روی تخت میوفتد و پرستار سمت پدرم که راه فرارش را سد کرده حمله ور میشود.
پدر با او درگیر میشود و اجازه خروج از اتاق را نمیدهد اما پرستار مسر است که از اتاق خارج شود و یقهی پدر را در چنگهایش میگیرد.
شاید قدرت آنچنانی نداشته باشد اما پدر را سمت دیوار هول میدهد و صدای جیغ من بالا میرود!
دستان پدر روی بازوهای پرستار شل میشود، پرستار حیرت زده عقب میآید که پدر کنار دیوار سر میخورد و اثر خون سرش بر دیوار نقش میبندد.
هوا برای تنفس کردن ندارم، قفسه سینهام میسوزد و جیغ دوم انگار حنجره و قلبام بهم میدوزد.
طوری جیغ میزنم که صدایم در کل بخش میپیچد و پرستار وقتی از اتاق میخواهد خارج شود، با اسلحهای که صدا خفه کن دارد سرباز را هم میزند و در اتاق پرت میکند.
مقابل چشمان ام، عزیز ترین شخص زندگی ام را به دیوار کوبیده اند و خون اش بر دیوار باقی مانده است.
آب دهنم را سخت قورت میدهم، گلویم هنوز میسوزد جای زخمهایم درد جانفرسایی دارد اما نمیتوانم در برابر پدر بیتفاوت باشم.
جسم ام را از تخت جدا میکنم، هر حرکت برای من به قیمت درد و تنگی نفس بیشتر تمام میشود اما آن مرد بخاطر من آنطور غرق در خون شده است.
ماسک اکسیژن را کنار میزنم، طولی نمیکشد که پرستارها و دکترها همراه نیروهای امنیتی به اتاق هجوم میآورند.
اول سرباز را میبرند و قبل از آنکه برانکارد برای پدر بیاورند خود را از تخت پایین میاندازم.
درد ساق پایم شبیه یک گرگ در کوهستان زوزه میکشد و بند بند وجودم را در بر میگیرد.
درد خونی که از سر پدر جریان پیدا کرده است، نسبت به آن دردی که جسم من میکشد خیلی بیشتر است.
آرام دستم را روی صورتاش میکشم، محاسن مرتب و چشمهایی که بسته شده اند.
نمیدانم هنوز نفس میکشد یانه، اما اگر نفس نکشد، اگر جاناش را برای منِ بیلیاقت، منِ بیارزش به خطر انداخته باشد هیچ وقت خود را نمیبخشم.
نمیبخشم چون پدرم در اوج سرافگندگی جان داد! در اوج دلشکستگی مقابل چشمانم کشته شد.
روی زمین افتاده ام، دست چپ ام زیر بدنم مانده و گرمی خون را از روی لباسام احساس میکنم.
احتمالا بخیهی قفسه سینهام شکافته شده و خون از آن سرازیر شده است.
پرستار ها قبل از پدر مرا از زمین جدا میکنند و به روی تخت باز میگردانند، در اتاق هیاهوی زیادی به پا شده است.
صدای صحبت پرستار و دکتر میآید اما من چیزی جز پدر نمیبینم و صدای جیغ ام بارها در سرم اکو میشود.
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
#زمستان_خونین
#پلات_هفتاد_ویکم
پدر را روی برانکارد میگذارند و از اتاق بیرون میبرند، پرستارها سعی دارند مرا روی تخت دراز کنند اما جان و روح من همراه پدر از اتاق بیرون میرود.
با آنکه جسمی پر درد دارم، با آنکه هر زخم در بدنام از خود خون و درد را خارج میکند اما چشمهای من فقط به دنبال پدر در این راهروی شوم میدود.
نمیخواهم به نبودناش فکر کنم، شاید اگر بود همیشه اما ساکت بود بازهم خیال آسوده ای داشتم که پدر هست!
هرچه شود، هر اتفاقی که بیوفتد پدر هست که زیر شانههایمان را بگیرد.
نمیدانم آن ضربه که بر سرش خورد چقدر کاری بوده است، چقدر جسم پدرم را با درد همراه کرده است اما رد خونی که بر دیوار و زمین این اتاق نشسته برای من نقش یک آینهی دق را دارد.
آینهای که هزار و یک بار خود را درآن ببینم و با خود بازگو کنم، مقصر حال پدر من هستم!
اگر من آن روز به ونک نمیرفتم، اگر با برادر نامردم همراه نمیشدم هیچوقت خون پاک پدر اینطور بیرحمانه ریخته نمیشد.
اشک از گوشهی چشمم غریبانه راه باز میکند، کاش نمیآمد کاش من میمیردم ولی پدر را درآن وضعیت نمیدیدم.
به اجبار پرستارها به حالت قبلی ام برمیگردم، کاغذی که آن پرستار قلابی برایم گذاشته بود را پرستارها به دست نیروهای امنیتی میرسانند و خودشان مشغول رسیدگی به زخمهای من میشوند.
دیگر توان درد کشیدن ندارم، آخر یک جای بدنام نیست که! پایم آتش گرفته است، قفسه سینهام از درد فشرده میشود و پهلویم انگار خنجر دوران فرورفته و چرخیده.
درد از هرکدام که بیرون میزند باید نالهای همراه داشته باشد، اما این دختر مجرم و بیپناه دیگر سودایی برای ناله کردن ندارد.
چشمهایم باز و بسته میشود، با هر باز و بسته شدن قطرهای اشک روی گونهام میلغزد.
شاید اگر این اشکها نباشد قلبام در سینه منفجر شود و دیگر بخیه زدن دکترها کار را درست نکند.
در میان حرفهایشان کوتاه ومختصر میشنوم که میگویند صورت ام براثر آن فشار به کبودی میزند، بخیه زخمهایم باز شده و خون از آن بیرون زده است.
اما هیچ کدام از حرفهایشان مهم نیست، مهم پدر بود که آنطور مقابل چشمانم اورا بردند.
حالا دیگر چه بلایی بر سر من میآید، چه اهمیتی دارد!
به این بیاهمیتی من اصلا توجهی نمیکنند، دکتر و پرستارها کار خودشان را انجام میدهند و بخیه هارا احیا میکنند.
با هربخیه و رد نخ و سوزن جای زخم بیشتر میسوزد، از درد زیاد دستم را مشت کرده و دست دیگر را به هرجایی که شده گیر میدهم شاید بتوانم این درد را تحمل کنم.
کارشان که تمام میشود، یک بیحسی همراه با آرام بخش مرا مهمان میکنند و بعد همگی از اتاق خارج میشوند.
باز من مانده ام و آینهی دقی که هنوز در مقابل ام هست.
آرام بخش به چند دقیقه نرسیده اثر میکند و چشمهایم روی هم میآید.
نمیدانم چقدر میگذرد، یا اصلا چقدر میخوابم اما با شنیدن صداهایی آشنا چشم باز میکنم.
رد صدا آشناست اما انگار خطی جدید در آن افتاده است، چشم که باز میکنم اول سقف سفید مقابل من است و سر که میچرخانم، یاسین را میبینم.
همراه با مادر و آزاده و محمد در اتاق ایستاده اند و صحبت میکنند.
از دیدن یاسین دلم گرم میشود، کاش میشد به آغوشش پناه ببرم و دردی که بر قلبام نشسته است را فریاد بزنم.
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
#زمستان_خونین
#پلات_هفتاد_ودوم
- قلبی پاره پاره -
مسیر خانه را تا بیمارستان را اینبار با ماشین طی کردهام، به وقت بیدار شدن و از خانه بیرون آمدن نگاه یلدا که جلوی تلویزیون نشسته بود و با سریال سرگرم بود، رنگ تعجب به خود گرفت.
میخواست بپرسد کجا میروم، هنوز دوساعت نگذشته که خوابیدهام اما خود سوال نپرسیده اش را پاسخ دادم.
گفتم ماموریتی پیشامد کرده و خیلی زود باید برگردم، این چند روز خانه ماندنم محدود به یک یا نیم ساعت شده و بیشتراز این نمانده ام.
وارد بیمارستان که میشوم، از طبقه اول و پذیرش تا طبقات بعدی پر است از انسانهایی که میآیند و میروند.
برخی با چشمهایی اشکآلود و نگاهی گریان میروند، برخی ام از بهبودی بیمارشان خوشحال هستند و لبخند برلب دارند.
چندی قبل از خانم سادات شنیده بودم، میگفت برخی مکان ها فقط یک شاهد یک چیز هستند
فرودگاه ها، شاهد آخرین خداحافظی ها، بیمارستان ها شاهد حقیقی ترین دعاها و مساجد گاهی شاهد آشکار ترین ریا ها!
هربار که مسیرم به هرکدام از اینها خورده است، حرف خانم سادات بیشتراز پیش در سرم میپیچد.
چقدر این چند روز دعاهای زیادی را در این بخش شنیدهام.
با ذهنی درگیر در راهرو قدم میگذارم که صدای حاجی توجهم را جلب میکند، صدایم میزند و من از خانواده بیماران چشم میگیرم و قدم سمت حاجی تند میکنم.
- سلام مجدد آقا.
صدایم هنوز گرفته است و حاجی متوجه اش میشود.
- سلام یاسین جان، ببخش که مزاحم استراحتت شدم ولی حضورت لازم بود.
لبخندی بر لب مینشانم و میگویم:
- این چه حرفیه آقا وظیفهامه! خب حالا باید چیکار بکنم؟!
چیزی در پشت سر من توجه حاجی را جلب میکند که چشمهایش منتظر میشود و میگوید:
- تو برو داخل اتاق پیش خانواده آوا من برمیگردم.
این را میگوید و بدون شنیدن جواب من میرود، به پشت سر برمیگردم که با دیدن دکتر متوجه تعجیل حاجی میشوم.
تک سرفهای میکنم و به حرف حاجی عمل میکنم، به سمت اتاق روانه میشوم.
آرام در را باز میکنم که با مادر و خواهر آوا و یک مرد که تابه حال اورا ندیده بودم مواجه میشوم.
مادر و خواهر آوا با چشمانی گریان بر روی صندلی ها نشسته اند و آن مرد به دیواره زیر پنجره تکیه داده است.
یااللهای میگویم و داخل میشوم، نگاهگریان مادر آوا و خواهرش سمت من کشیده میشود.
سلام میکنم و جویای حال آوا میشوم که جای مادر یا خواهرش آن مرد پاسخ میدهد؛
- دکترا میگن حالش خوبه، میخواستن خفهاش کنن اما حضور عمو مانع این عمل شده.
این را که میگوید شیون خواهر آوا بیشتر میشود، برای پدرش گریه میکند و من فراموش کردم از حاجی بپرسم سرانجام چه اتفاقی برایش افتاده است.
با لفظ عمویی که آن مرد به کار میبرد، یقین پسرعموی آواست و بخاطر عمویش پا به این بیمارستان گذاشته است.
نزدیک تخت آوا میشوم، سیاهی صورت و گلویش مشخص است و لباسی که تا چند ساعت پیش تمیز بود حالا رنگ خون به خود گرفته است.
نگاهام را از آوا میگیرم و به دیواری که خونی شده است میدوزم، مشخص است سر پدر آوا به این دیوار برخورد کرده و بر اثر آن رنگ دیوار سرخ شده است.
ناخواسته ذهنام به دنبال شدت ضربه و جرحت میگردد، میخواهم بفهمم شدت ضربه چقدر بود و آسیبی که رسانده به چه اندازه بوده است.
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
#زمستان_خونین
#پلات_هفتاد_وسوم
جوابی برای این شدت ضربه فعلا ندارم، انگار محاسباتم درست از آب در نمیآید و نمیتوانم آن را حساب کنم.
تک سرفهای میکنم، در این شرایط فقط سرماخوردن را کم داشتهام. گویی بدنم هم از این دلزدگی و آشفتگی روحی، خبر دارد.
- آقا از پسرم چه خبر؟!
نگاهم را از دیوارِ سرد و بیروح اتاق میگیرم و به سمت مادر آوا میچرخانم. چه بگویم به این مادرِ چشمانتظار؟
چه حقیقتی را میتوانم به او بگویم که کمتر آزارش دهد؟ آیا باید بگویم جز دختر و همسرش، جانِ پسرش هم در معرضِ خطرِ مرگ بوده است؟
حقیقت این است که نمیدانم پسرش چقدر اطلاعات دارد، اصلا کیست که زنده و مرده بودنش هم برای ما، هم برای دشمن، اینقدر اهمیت دارد؟
تا حدی که بخاطرش اینطور نقشه میکشند و دست به چنین اعمالی میزنند.
با لحنی که سعی میکنم از لرزشِ صدایم جلوگیری کنم، لحنی آرام که شاید بتواند کمی از طوفان درون مادر را آرام کند، میگویم:
- حالش خوبه، نگران نباشید.
اشکهایش را با پشت دست پاک میکند، اما انگار که سیلِ غمِ درونیاش بند نمیآید، سری تکان میدهد.
به تخت اول که موازی با تخت آوا قرار گرفته، تکیه میدهم، همان لحظه پسرعموی آوا، محمد، قدمی جلو میآید.
- ببخشید که میپرسم، اما سرنوشت آوا و آراد چی میشه؟
مکث میکنم، انگار زمان متوقف شده است، این سکوت، سنگینتر از هر کلمهای است.
قبل از اینکه من جوابی بدهم، خواهر آوا، صدایش را بالا میبرد:
- چی باید بشه محمد؟! جفتشون رو اعدام میکنن دیگه!
این جمله، مثل پتکی بر سرِ مادرِ نگران فرود میآید. انگار که خودش با دستِ خودش، حکمِ اعدامِ فرزندانش را امضا میکند.
بر صورتش با ناله میکوبد و با صدایی گرفته میگوید:
- خدا مرگم بده، نگو آزاده مادر نگو.
جملهاش به پایان نرسیده، نالههایش تبدیل به گریهای جانسوز میشود، شنیدن صدای گریههای یک مادر، جگرِ شیر میخواهد، اما من طاقتِ این را ندارم.
در میانِ این هقهقها، نامِ دخترش را میشنوم. آزاده! بالاخره میفهمم اسمِ آن دختر، آزاده است.
نمیدانم چرا، اما این نام، جرقهای از حسِ خوبی را در دلم روشن میکند.
حسی که شاید فقط چند دقیقه دوام بیاورد، چون بلافاصله با حرف بعدی پسرعمویشان، خاکستر میشود.
- آزاده جان عزیزم، لطفاً زنعمو رو از اتاق بیرون ببر، فضای اینجا براش خوب نیست.
نگاهم خیره میماند، مات و مبهوت به صمیمیت و محبتِ آشکاری که بین این دو نفر موج میزند، خیره میشوم. چشمهایم بینِ آنها میچرخد و در عمقِ نگاهِ آزاده، همان گرمایِ عشقِ پنهان را میبینم که محمد به او میبخشد.
ناگهان، انگار که تمامِ ستونهایِ وجودم فرو میریزد، قلبم هزاران تکه میشود، قطعه قطعه!
زانوهایم سست میشوند و حس میکنم تمامِ دنیا در حالِ فرو ریختن است، شبیه کسی که تمامِ گنجِ زندگیاش را در یک لحظه از دست داده باشد، به تماشایِ این نمایشِ نابود شدن حس درونام مینشینم.
این شکستنِ قلب، تنها چیزی نیست که احساس میکنم. آتشِ شرم و خجالت، تمامِ وجودم را فرا میگیرد.
از خودم، از این دلِ سادهلوح، از این احساسِ نابجا، از این انتخابِ اشتباه، خجالت میکشم.
چطور توانستم اینطور دل به دختری ببازم که میبینم با تمامِ وجود، عاشقِ همسرش است؟ من نمیدانستم او متأهل است یا مجرد اما...
مادرِ آوا، هنوز در میانِ گریههایِ بیامانش، راضی به رفتن نیست و من محکوم میشوم به تماشایِ بیشترِ این نگاههای عمیق، این عشق آشکار، این لحظاتِ خصوصی که انگار برایِ من ساخته نشدهاند و حضور من اضافی است.
این دختر را ناآگاهانه انتخاب کرده بودم، اشتباه کرده بودم، حس را اشتباه در قلبم پرورانده بودم.
حالا، در این لحظه، تمامِ امیدم، تمامِ آن حسِ لطیفی که در دلم جوانه زده بود، تبدیل به زخمی عمیق شده است.
حس میکنم تمامِ دنیایم در حالِ فرو ریختن است. پشیمان از هرآنچه اتفاق افتاده، با کولهباری از شرم و اندوه، میخواهم از اتاق خارج شوم که ناگهان، متوجهِ چشمانِ باز شدهی آوا میشوم. این پایانِ کار نیست، تازه آغازِ چیزی دیگر است.
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
#زمستان_خونین
#پلات_هفتاد_وچهارم
وجود فروریختهام را کمی جمع میکنم، دیگر کافیست هرچقدر که به این احساس اشتباه بها داده و ذهن خود را درگیرش کرده بودم.
از اول هم اشتباه بود، دلبستن به دختری که خواهر و برادرش متهمان پرونده کودتای دی هستند اصلا درست و عقلانی نبوده است.
اما مگر کار دل عقل میشناسد؟! نه نمیشناسد.
اما من بیخیال این حس قدمی سمت آوا که نگاهام میکند میروم، نور در چشمهایش کم شده و غم در آن جای گرفته است.
آنقدر غمگین نگاهام میکند که لحظهای فکر میکنم غم در دل نشستهی خود را در چشمان او یافته ام!
هرچه در دل و ذهنام هست دور میریزم و بالای سرش که میرسم میپرسم:
- خانم فلاح حال شما خوبه؟!
تازه با صدای من، خانواده اش متوجه بیدار شدنش اش میشوند، هرسه آن طرف تخت میایستند و مادرش همانطور که موهایش را نوازش میکند قربان صدقه اش میرود.
صورت اشکیاش غم را فریاد میزند، غم همسر و دو فرزندی که هنوز وضعیتشان مشخص نیست!
آوا با آنکه خانواده اش آن طرف تخت ایستاده اند اما نگاه از من نمیگیرد، در چشمهایش میشوند خواند که قصد زدن حرفی را دارد اما نمیتواند.
نمیدانم بر او چه گذشته اما هرچه که هست حتما مانع این صحبت کردناش شده است.
- دکترا میگن وقتی اون اتفاق برای عمو افتاده آوا جیغ زده، و اون جیغ فشار زیادی به قفسه سینه اش آورده و شاید یک مدت کلا دیگه نتونه حرف بزنه.
سری تکان میدهم، باید قبل از آمدن به این اتاق همه چیز را راجب اتفاق امروز از حاجی میپرسیدم اما اینبار هم ناآگاهانه وارد شده ام.
بیخیال جواب گرفتن از آوا، میخواهم سمت در بروم که دست اش روی دستم مینشیند.
دستام را لبهی تخت گذاشته بودم و آوا شاید حالا که نمیتواند صحبت کند این کار را کرده که مانع رفتنام شود.
لحظهای دست سرد من زیر دست گرم او گر میگیرد و میسوزد، نگاه ام روی دست اش مینشیند که خواهرش میبیند و اورا توبیخ میکند.
- آوا این چه کاریه! بردار دستت رو نامحرمه زشته!
دلم نمیخواهد دیگر صدای خواهر آوا را بشنوم، انگار صدایش برای من حالا تبدیل به قانوس مرگ شده است!
صدایی که هربار شرم و انتخاب اشتباه را بر سرم بکوبد و بگوید که چقدر در کنترل دلم بیاختیار بوده ام.
آوا دستاش را آرام کنار میکشد و میخواهد با دست دیگرش ماسک تنفس را بردارد که مانع اش میشوم.
- نگران نباشید برای شنیدن حرفهاتون بازم میام، فعلا باید برم.
این را میگویم و فعل فور از اتاق خارج میشوم، به محض خارج شدن به دست چپ ام نگاه میکنم.
دستی که زیر دست آوا قرار گرفته بود و از تب گرم او داغ شده است، بله برای او این مرزهای محرم و نامحرمی انگار اصلا ارزشی ندارد و از آن رد میشود اما من چرا در جواب او کاری نکردم؟!
نمیدانم! شنیدن و دیدن خواهر و پسرعمویش و حرف هایشان آنقدر مرا بهم ریخته که تمامی فرضیات، تصورات ام دگرگون شده و اختیار از کف داده ام.
روی صندلی کنار دو سربازی که برای مراقبت اتاق هستند مینشینم، حاجی هنوز حرفهایش با آن دکتر تمام نشده و من بازهم باید صبوری کنم.
چند دقیقه ای میگذرد که بالاخره حرفهای حاجی تمام میشود، با دکتر دست میدهد و بعد به سمت من میآید.
مقابلاش میایستم که با لبخندی گرم نگاهام میکند.
- آوا بیدار شده؟!
سری به تایید تکان میدهم، از جیباش کاغذی درمیآورد و سمت من میگیرد.
- ببین این کاغذی بوده که روی تخت آوا انداختن، من میگم قصدشون حذف آوا نبوده به دو دلیل.
- دلیل اول؟!
- اگه قصدشون حذف آوا بود، تزریق یک ماده سمی توی سرمش راحتر کارش رو تموم میکرد تا ایجاد خفگی واسش.
- و دلیل دوم؟!
- دلیل دوم اینکه اگه آوا حذف میشد، اونا دیگه هیچ جوره اهرم فشار برای برادرش نداشتن! ببین یاسین آوا حتی اگه لیدر اصلی نبوده باشه اما باید تحت مراقبت باشه.
من باید فکری بکنم که دقیقا چی کار کنیم که به لیدر اصلی برسیم.
نگاهی به کاغذ میکنم، نوشته را پشت تلفن حاجی برایم گفته بود، همان است و تهدید دران مشخص است.
- وضعیت پدرش و سرباز چطوره؟!
سری به تاسف تکان میدهد:
- امروز دوتا نیرو از دست دادیم، و پدرش هم دکتر میگه دچار ضربه مغزی شده و هنوز ثباتی توی وضعیتش وجود نداره.
#زمستان_خونین
#پلات_هفتاد_وپنجم
- چشمها حرف میزنند -
همانطور که بالای سر من تکیه به تخت دیگری داده بود، نگاهاش بین محمد و آزاده میچرخید.
متعجب بودم از این نگاه کردن هایش، چرا رنگ نگاهاش مثل همیشه نبود! انگار چیزی در وجود اش شکسته بود و چشمهایش نمایانگر آن شکستگی بود.
قصد رفتن از اتاق را دارد انگار که در آخر نگاهی به من میکند و متوجه بیدار بودنام میشود.
چهرهی درهم رفته اش کمی باز میشود، گویی میخواهد از افکاری که دارد بگریزد.
سمت من قدمی برمیدارد و بالای سرم میایستد، سوالی میپرسد، سوالی که من نمیتوانم هیچ جوره به آن پاسخ بدهم.
حنجرهام از آن جیغ بلند انگار خراش برداشته و قفسه سینهای که زخم عمیق در خود دارد، نفس صحبت کردن به من نمیدهد.
همه چیز دست به دست هم داده تا صدای من برای مدتی خاموش باشد، مدتی که نمیدانم چقدر طولانی خواهد بود.
وقتی محمد به او میگوید نمیتوانم صحبت کنم، سری تکان میدهد و میخواهد برود.
از گوشهی چشم دستی که روی تخت گذاشته را میبینم، میدانم مسئلهی محرم و نامحرم چقدر برایش مهم است.
میدانم بسیجی است و بر این چیزها حساس اما من نمیتوانم حرف بزنم و برای متوقف کردناش مجبور هستم دستاش را بگیرم.
در دستام انژوکت زده اند و نباید زیاد حرکتاش داد، آرام روی انگشتهایش انگشتهایم را میگذارم که سرش به ضرب برمیگردد.
متعجب به من و دستهایمان نگاه میکنم، دست من گرم و دست یاسین شبیه به کوه یخ سرد است!
آزاده مثل همیشه برای کاری که کردهام توبیخام میکند اما مهم نیست، من باید با یاسین صحبت کنم.
حتی اگر شده حرفهایم را بنویسم واو بخواند!
دستاش را از زیر دستام بیرون میکشد، وعدهی آمدن دوباره میدهد و میرود.
او وعده میدهد و من نمیدانم چند روز دیگر قرار است بازهم با او ملاقات داشته باشم.
بعداز رفتناش، چند دقیقه ای میگذرد که محمد میرود تا درمورد حال پدر از دکتر اش جویا شود.
به وقت آمدن از چهرهی گرفته اش میشود همهی ماجرا را فهمید، با صدایی گرفته و اندوهی که در آن غرق شده میگوید:
- متاسفانه عمو بر اثر اون ضربه، ضربه مغزی شده و دکترش میگه ممکنه قدرت تکلم و حرکتش رو از دست بده.
تابه حال ندیده بودم مادر نگران پدر شود، ندیده بودم برایش گریه بکند اما با شنیدن این خبر آنچنان شیون کرد که جگر ام برایش سوخت.
شیون آزاده و ضجههای مادر جانام را میسوزاند، سوختام از آن که مقصر من بودم که پدر به این حال دچار شده است.
بغض در گلویم جا خوش میکند، بغض مینشیند و جایش عمیق میسوزد.
آن جیغی که کشیدم کار خودش را کرده و حنجرهام زخم شده است، حالا بغض و گریه زخم اش را میسوزاند!
اشک روی گونهام غلتید و دل ام برای پدر و مادری که باعث سرافکندگیشان شده ام سوخت.
حالا مادر باید با پدر چه کند؟!
#زمستان_خونین
#پلات_هفتاد_وششم
روزها و ساعتها در بیمارستان سخت و سنگین میگذرد، برای امنیت بیشتر به اتاقی خصوصی منتقل ام کرده اند و رفت و آمد ها دیگر تحت نظارت خودشان است.
از این همه بگیر و ببند ها خسته شده ام، صدایم کمی همراه با ناله خارج میشود و بازهم پزشک توصیه میکند فعلا صحبت نکنم.
دلتنگ یاسین و صحبت با او شده ام، گفته بود میآید و حرفهایم را میشنود اما هنوز بعداز یک هفته از او خبری نیست.
ساعتی آزاده میآید، ساعتی مادر میآید و هردو حالشان گرفته است از وضعیتی که پدر دارد.
کاش پدر مانع آن فرد نمیشد، کاش اجازه میداد از اتاق خارج شود و بلایی سر او نیاید.
اگر یاسین و همکاراناش اجازه زنده ماندن به من بدهند، چطور باید به خانه برگردم وقتی که روی نگاه کردن در چشمان پدر را ندارم؟!
خیال آشفته ام خیال آرام شدن ندارم، نگاه ام سرد و سنگین به تک پنجرهی اتاق دوخته میشود که در اتاق روی پاشنه میچرخد.
سر میچرخانم که با یاسین و پزشک و آن بازجوی اولی که از من بازجویی کرده بود مواجه میشوم.
بالاخره بعداز یک هفته یاسین به عهد خود وفا کرد و برای دیدن من آمد!
قطعاً که نمیداند چقدر دلتنگ دیدناش بودهام، چقدر دلم میخواست اورا ببینم و برای این ساعت، لحظه شماری میکردهام.
لبخند روی لبهایم جای میگیرد، کمرنگ و کم جان است اما اگر یاسین بخواهد آن را راحت میتواند ببیند.
هرسه اطراف تخت میایستند که مقدم بر همه پزشک صحبت میکند.
- وضعیت بخیه ها و زخمهاشون رو به بهبودی هست، تا چند روز دیگه کاملا بخیه ها جوش میخورن اما ممکنه برای تنفس و صحبت هنوزم با کمبود اکسیژن مواجه باشن اما جای نگرانی نیست.
ترجیحا کپسول اکسیژن کنارشون باشه بهتره، و پانسمان پهلو و پاشون باید یک روز درمیون عوض بشه اما پانسمان زخم روی قفسه سینه شون هر روز باید تعویض بشه.
دیگه لازم نیست توی بیمارستان باشن، اگه بخواید من میتونم برگه ترخیصشون رو امضا کنم.
آن همراه یاسین که آزاده میگفت فرماندهشان است سری تکان میدهد و با صلابت میگوید:
- ممنونم از همکاری شما و کادر بیمارستان، لطفا برگه ترخیص رو امضا بکنید تا زودتر به منزل منتقل بشن.
دکتر سری تکان میدهد و با لبخند با اجازهای میگوید و از اتاق بیرون میرود.
از آنچه آن فرمانده گفت در حیرت مانده ام، من درست شنیدهام؟!
گفت میتوانم به خانه برگردم؟!
ماسک را میخواهم بردارم که مانع ام میشود.
- امروز ما حرف میزنیم تو فقط بشنو!
ما جز شب اول مدرک موثقی پیدا نکردیم که بتونیم تورو توی بازداشت نگهداریم فیلمهای اون کوچه هم شهادت دادن که تو توی قتل همسر امیرعلی دستی نداشتی، اما.
همه چیز تا این اما بخیر میگذرد ولی وقتی اما بر لبهایشان جاری میشود ته دل ام خالی میشود.
- نمیدونم تاحالا برای کی کار میکردی، چطوری کار میکردی اما از الان باید برای ما کار کنی! شنیدم مهندسی آیتی خوندی درسته؟!
سری به تایید تکان میدهم که در ادامه میگوید:
- پس از این به بعد زیاد باهات کار داریم.
سرش را سمت یاسین برمیگرداند و میگوید:
- به خانواده اش اطلاع بدین که برای ترخیصش بیان، البته که فقط چند روز منزل خودتون میمونی بعد منتقل میشی جایی که ما میگیم.
جملهی آخر را همانطور که نگاهام میکند میگوید، کاش از اول همانجایی که قرار است ببرند مرا میبردند، من روی نگاه کردن در چشمان پدر را ندارم.
#زمستان_خونین
#پلات_هفتاد_وهفتم
- ماموریت اجباری -
هفتهی سختی از سر گذراندیم و آخر نتوانستیم آن طور که باید به اطلاعات آراد دست پیدا کنیم.
ضعف سیستم بدنیاش بود یا آن سمی که آن روز در سرم اش تزریق شد هنوز نمیدانیم اما بعداز دو روز که گذشت از بیمارستان اطلاع دادند که مرده است!
پزشک معتمد خودمان میگفت وضعیت پایداری داشته است، میتوانست زنده بماند و در مردناش ابهاماتی هنوز هست.
از این پرونده و درگیری هایش فقط آوا برایمان باقی مانده است، آوایی که باید طوری از آن محافظت بشود که خیلی زود مارا به آنچه که میخواهیم، برساند.
در فکر ام این است که اورا به خانهی امنی منتقل کنیم اما نظر حاجی چیز دیگری است، نظرش را من در همان اتاق آوا متوجه شدم!
حضور آوا در خانه خودشان آن هم با شرایطی که پدرش دارد شاید اصلا درست نباشد اما حاجی این را برای مدتی موقت به او ابلاغ میکند.
از اتاق که بیرون میآییم، سوالهایی که در سرم پیچیده است را باید بپرسم!
بدون مقدمه میگویم:
- آقا یعنی میخواید اجازه بدید بره خونه؟!
سوال را پرت میکنم، اما صدایم میلرزد، نه از سرما، از چیزی عمیقتر از خشمی که ریشههایش را در سینهام باز کرده و بالا میآید آنهم نمیدانم دلیل اش چیست!
حاجی بدون اینکه نگاهم کند، جواب میدهد:
- آره باید بره خونه.
این را میگوید و راه اش را ادامه میدهد، مقابل آسانسور میایستیم.
سکوت سنگینی بینمان نشسته، اما من طاقت ندارم باید بدانم که تکلیف این پرونده چه میشود.
- خب بعدش چی آقا؟! میدونید چقدر خطرناکه؟! ممکنه واسه حذف کردنش اقدام کنن.
سرش را تکان میدهد. آرام، مثل کسی که به بچهای توضیح میدهد چرا نباید دست به آتش بزند، اما آتش مقابل من نیست درون من است و دست زدنی نیست!
- قبل از حذف کردن باید بفهمن چقدر ازشون اطلاعات داره، پس بهش وصل میشن؛ نگران نباش. اتاقش رو بچهها میکروفون، سیگنالسنج و کلی وسیله دیگه کار گذاشتن، حواسمون بهش هست.
نفسی میکشم، شاید... شاید حق با اوست اما درمورد آراد هم ما حواسمان بود، خیلی بیشتر هم حواسمان بود پس چرا اینطور پیشرفت؟!
ذهن کلافه تراز هروقتی ست کافی است جمله بعدی را بشنوم تا تمام منطقِ تازهجان گرفتهام در هم بریزد:
- اما درمورد بعدش، مسئولیتش گردن توعه!
این ضربه بود، مستقیم به شقیقههایم من چه مسئولیتی در مقابل این دشمن که در زمین دشمن کشورم بازی کرده است دارم؟!
نگاهم گرد میشود. دستهایم سرد شده. قلبم تند تند میزند، انگار کسی در قفسه سینهام میکوبد: (نه... نه... اینو نمیشنوم...)
این تردید و نگرانی نمیدانم از کجا منشا گرفته است، شاید دلیل اش این است که میخواهم هرچه زودتر این پرونده تمام شود تا دیگر با این خانواده دیدار نداشته باشم!
حاجی لبخندی میزند، آن لبخندی که همیشه در لحظات حساس میزند:
- نگران نباش یاسین! نهایتاً فقط یک ازدواج موقته.
لحظهای همهچیز ساکت میشود، انگار صدای آسانسور، بوق درها، حتی نفسهای خودم هم قطع شده، برای حاجی یک چیز عادی است اما برای من چطور؟!
(ازدواج موقت؟!) (ازدواج با آوا؟!) ( یکی از معترضین هجدهم دی ماه؟!)
دستم را میگذارم روی پیشانیام, عرق سردی روی پوستام نشسته.
(اصلاً غیرممکنه...)
در ذهنم داد میزنم اما از لبهایم چیزی بیرون نمیآید، سرم گیج میرود یک لحظه تصویر آوا توی ذهنم میآید—دختری که تازه برادرش را از دست داده. دختری که حالا مجبور است با غریبهای که او را بازجویی میکرده، زیر یک سقف زندگی کند و آن غریبه در ذهن او دشمناش هست!
(من؟!)
دلم میخواهد جلوی حاجی بایستم. بگویم: «نه! این کارو نمیکنم! آوا حق داره... من حق دارم... او دشمن من است»
اما میدانم که حاجی هیچوقت حرف «نه» را نشنیده. و اگر بگویم، پرونده از دستم میرود. همهچیز را از دست میدهم.
در آسانسور باز میشود، پاهایم را به زور توی کابین میگذارم، دستم به دیواره سرد میخورد و تکیه میدهم.
حاجی نگاهی به چهرهی من میکند و میخندد، آرام و ریز، معترضانه میگویم:
- آقا به چی میخندید؟!
مستقیم نگاهم میکند، با همان لبخندی که یعنی همهچیز تحت کنترل است:
- یاسین چرا انقدر تعجب کردی؟ مگه سید بهت نگفته بود قبلاً همچین ماموریتهایی داشتیم؟ اونم نه فقط توی ایران. ما داشتیم که حتی خارج از ایران ازدواج موقت رو دارن. جای تعجب نداره که!
خارج از ایران... ازدواج موقت... مأموریت...
کلمات مثل گلوله از ذهنم عبور میکنند، هرکدام زخمی بر جای میگذارند، من هنوز با رد علاقهای که در دلم کاشته و پرورانده ام کنار نیامده ام!
یک گوشه از ذهنم زمزمه میکند: (این مأموریت را باید به هر قیمتی که هست به پایان برسانم)
و من سکوت میکنم.