#زمستان_خونین
#پلات_هفتاد_وچهارم
وجود فروریختهام را کمی جمع میکنم، دیگر کافیست هرچقدر که به این احساس اشتباه بها داده و ذهن خود را درگیرش کرده بودم.
از اول هم اشتباه بود، دلبستن به دختری که خواهر و برادرش متهمان پرونده کودتای دی هستند اصلا درست و عقلانی نبوده است.
اما مگر کار دل عقل میشناسد؟! نه نمیشناسد.
اما من بیخیال این حس قدمی سمت آوا که نگاهام میکند میروم، نور در چشمهایش کم شده و غم در آن جای گرفته است.
آنقدر غمگین نگاهام میکند که لحظهای فکر میکنم غم در دل نشستهی خود را در چشمان او یافته ام!
هرچه در دل و ذهنام هست دور میریزم و بالای سرش که میرسم میپرسم:
- خانم فلاح حال شما خوبه؟!
تازه با صدای من، خانواده اش متوجه بیدار شدنش اش میشوند، هرسه آن طرف تخت میایستند و مادرش همانطور که موهایش را نوازش میکند قربان صدقه اش میرود.
صورت اشکیاش غم را فریاد میزند، غم همسر و دو فرزندی که هنوز وضعیتشان مشخص نیست!
آوا با آنکه خانواده اش آن طرف تخت ایستاده اند اما نگاه از من نمیگیرد، در چشمهایش میشوند خواند که قصد زدن حرفی را دارد اما نمیتواند.
نمیدانم بر او چه گذشته اما هرچه که هست حتما مانع این صحبت کردناش شده است.
- دکترا میگن وقتی اون اتفاق برای عمو افتاده آوا جیغ زده، و اون جیغ فشار زیادی به قفسه سینه اش آورده و شاید یک مدت کلا دیگه نتونه حرف بزنه.
سری تکان میدهم، باید قبل از آمدن به این اتاق همه چیز را راجب اتفاق امروز از حاجی میپرسیدم اما اینبار هم ناآگاهانه وارد شده ام.
بیخیال جواب گرفتن از آوا، میخواهم سمت در بروم که دست اش روی دستم مینشیند.
دستام را لبهی تخت گذاشته بودم و آوا شاید حالا که نمیتواند صحبت کند این کار را کرده که مانع رفتنام شود.
لحظهای دست سرد من زیر دست گرم او گر میگیرد و میسوزد، نگاه ام روی دست اش مینشیند که خواهرش میبیند و اورا توبیخ میکند.
- آوا این چه کاریه! بردار دستت رو نامحرمه زشته!
دلم نمیخواهد دیگر صدای خواهر آوا را بشنوم، انگار صدایش برای من حالا تبدیل به قانوس مرگ شده است!
صدایی که هربار شرم و انتخاب اشتباه را بر سرم بکوبد و بگوید که چقدر در کنترل دلم بیاختیار بوده ام.
آوا دستاش را آرام کنار میکشد و میخواهد با دست دیگرش ماسک تنفس را بردارد که مانع اش میشوم.
- نگران نباشید برای شنیدن حرفهاتون بازم میام، فعلا باید برم.
این را میگویم و فعل فور از اتاق خارج میشوم، به محض خارج شدن به دست چپ ام نگاه میکنم.
دستی که زیر دست آوا قرار گرفته بود و از تب گرم او داغ شده است، بله برای او این مرزهای محرم و نامحرمی انگار اصلا ارزشی ندارد و از آن رد میشود اما من چرا در جواب او کاری نکردم؟!
نمیدانم! شنیدن و دیدن خواهر و پسرعمویش و حرف هایشان آنقدر مرا بهم ریخته که تمامی فرضیات، تصورات ام دگرگون شده و اختیار از کف داده ام.
روی صندلی کنار دو سربازی که برای مراقبت اتاق هستند مینشینم، حاجی هنوز حرفهایش با آن دکتر تمام نشده و من بازهم باید صبوری کنم.
چند دقیقه ای میگذرد که بالاخره حرفهای حاجی تمام میشود، با دکتر دست میدهد و بعد به سمت من میآید.
مقابلاش میایستم که با لبخندی گرم نگاهام میکند.
- آوا بیدار شده؟!
سری به تایید تکان میدهم، از جیباش کاغذی درمیآورد و سمت من میگیرد.
- ببین این کاغذی بوده که روی تخت آوا انداختن، من میگم قصدشون حذف آوا نبوده به دو دلیل.
- دلیل اول؟!
- اگه قصدشون حذف آوا بود، تزریق یک ماده سمی توی سرمش راحتر کارش رو تموم میکرد تا ایجاد خفگی واسش.
- و دلیل دوم؟!
- دلیل دوم اینکه اگه آوا حذف میشد، اونا دیگه هیچ جوره اهرم فشار برای برادرش نداشتن! ببین یاسین آوا حتی اگه لیدر اصلی نبوده باشه اما باید تحت مراقبت باشه.
من باید فکری بکنم که دقیقا چی کار کنیم که به لیدر اصلی برسیم.
نگاهی به کاغذ میکنم، نوشته را پشت تلفن حاجی برایم گفته بود، همان است و تهدید دران مشخص است.
- وضعیت پدرش و سرباز چطوره؟!
سری به تاسف تکان میدهد:
- امروز دوتا نیرو از دست دادیم، و پدرش هم دکتر میگه دچار ضربه مغزی شده و هنوز ثباتی توی وضعیتش وجود نداره.
#زمستان_خونین
#پلات_هفتاد_وپنجم
- چشمها حرف میزنند -
همانطور که بالای سر من تکیه به تخت دیگری داده بود، نگاهاش بین محمد و آزاده میچرخید.
متعجب بودم از این نگاه کردن هایش، چرا رنگ نگاهاش مثل همیشه نبود! انگار چیزی در وجود اش شکسته بود و چشمهایش نمایانگر آن شکستگی بود.
قصد رفتن از اتاق را دارد انگار که در آخر نگاهی به من میکند و متوجه بیدار بودنام میشود.
چهرهی درهم رفته اش کمی باز میشود، گویی میخواهد از افکاری که دارد بگریزد.
سمت من قدمی برمیدارد و بالای سرم میایستد، سوالی میپرسد، سوالی که من نمیتوانم هیچ جوره به آن پاسخ بدهم.
حنجرهام از آن جیغ بلند انگار خراش برداشته و قفسه سینهای که زخم عمیق در خود دارد، نفس صحبت کردن به من نمیدهد.
همه چیز دست به دست هم داده تا صدای من برای مدتی خاموش باشد، مدتی که نمیدانم چقدر طولانی خواهد بود.
وقتی محمد به او میگوید نمیتوانم صحبت کنم، سری تکان میدهد و میخواهد برود.
از گوشهی چشم دستی که روی تخت گذاشته را میبینم، میدانم مسئلهی محرم و نامحرم چقدر برایش مهم است.
میدانم بسیجی است و بر این چیزها حساس اما من نمیتوانم حرف بزنم و برای متوقف کردناش مجبور هستم دستاش را بگیرم.
در دستام انژوکت زده اند و نباید زیاد حرکتاش داد، آرام روی انگشتهایش انگشتهایم را میگذارم که سرش به ضرب برمیگردد.
متعجب به من و دستهایمان نگاه میکنم، دست من گرم و دست یاسین شبیه به کوه یخ سرد است!
آزاده مثل همیشه برای کاری که کردهام توبیخام میکند اما مهم نیست، من باید با یاسین صحبت کنم.
حتی اگر شده حرفهایم را بنویسم واو بخواند!
دستاش را از زیر دستام بیرون میکشد، وعدهی آمدن دوباره میدهد و میرود.
او وعده میدهد و من نمیدانم چند روز دیگر قرار است بازهم با او ملاقات داشته باشم.
بعداز رفتناش، چند دقیقه ای میگذرد که محمد میرود تا درمورد حال پدر از دکتر اش جویا شود.
به وقت آمدن از چهرهی گرفته اش میشود همهی ماجرا را فهمید، با صدایی گرفته و اندوهی که در آن غرق شده میگوید:
- متاسفانه عمو بر اثر اون ضربه، ضربه مغزی شده و دکترش میگه ممکنه قدرت تکلم و حرکتش رو از دست بده.
تابه حال ندیده بودم مادر نگران پدر شود، ندیده بودم برایش گریه بکند اما با شنیدن این خبر آنچنان شیون کرد که جگر ام برایش سوخت.
شیون آزاده و ضجههای مادر جانام را میسوزاند، سوختام از آن که مقصر من بودم که پدر به این حال دچار شده است.
بغض در گلویم جا خوش میکند، بغض مینشیند و جایش عمیق میسوزد.
آن جیغی که کشیدم کار خودش را کرده و حنجرهام زخم شده است، حالا بغض و گریه زخم اش را میسوزاند!
اشک روی گونهام غلتید و دل ام برای پدر و مادری که باعث سرافکندگیشان شده ام سوخت.
حالا مادر باید با پدر چه کند؟!
#زمستان_خونین
#پلات_هفتاد_وششم
روزها و ساعتها در بیمارستان سخت و سنگین میگذرد، برای امنیت بیشتر به اتاقی خصوصی منتقل ام کرده اند و رفت و آمد ها دیگر تحت نظارت خودشان است.
از این همه بگیر و ببند ها خسته شده ام، صدایم کمی همراه با ناله خارج میشود و بازهم پزشک توصیه میکند فعلا صحبت نکنم.
دلتنگ یاسین و صحبت با او شده ام، گفته بود میآید و حرفهایم را میشنود اما هنوز بعداز یک هفته از او خبری نیست.
ساعتی آزاده میآید، ساعتی مادر میآید و هردو حالشان گرفته است از وضعیتی که پدر دارد.
کاش پدر مانع آن فرد نمیشد، کاش اجازه میداد از اتاق خارج شود و بلایی سر او نیاید.
اگر یاسین و همکاراناش اجازه زنده ماندن به من بدهند، چطور باید به خانه برگردم وقتی که روی نگاه کردن در چشمان پدر را ندارم؟!
خیال آشفته ام خیال آرام شدن ندارم، نگاه ام سرد و سنگین به تک پنجرهی اتاق دوخته میشود که در اتاق روی پاشنه میچرخد.
سر میچرخانم که با یاسین و پزشک و آن بازجوی اولی که از من بازجویی کرده بود مواجه میشوم.
بالاخره بعداز یک هفته یاسین به عهد خود وفا کرد و برای دیدن من آمد!
قطعاً که نمیداند چقدر دلتنگ دیدناش بودهام، چقدر دلم میخواست اورا ببینم و برای این ساعت، لحظه شماری میکردهام.
لبخند روی لبهایم جای میگیرد، کمرنگ و کم جان است اما اگر یاسین بخواهد آن را راحت میتواند ببیند.
هرسه اطراف تخت میایستند که مقدم بر همه پزشک صحبت میکند.
- وضعیت بخیه ها و زخمهاشون رو به بهبودی هست، تا چند روز دیگه کاملا بخیه ها جوش میخورن اما ممکنه برای تنفس و صحبت هنوزم با کمبود اکسیژن مواجه باشن اما جای نگرانی نیست.
ترجیحا کپسول اکسیژن کنارشون باشه بهتره، و پانسمان پهلو و پاشون باید یک روز درمیون عوض بشه اما پانسمان زخم روی قفسه سینه شون هر روز باید تعویض بشه.
دیگه لازم نیست توی بیمارستان باشن، اگه بخواید من میتونم برگه ترخیصشون رو امضا کنم.
آن همراه یاسین که آزاده میگفت فرماندهشان است سری تکان میدهد و با صلابت میگوید:
- ممنونم از همکاری شما و کادر بیمارستان، لطفا برگه ترخیص رو امضا بکنید تا زودتر به منزل منتقل بشن.
دکتر سری تکان میدهد و با لبخند با اجازهای میگوید و از اتاق بیرون میرود.
از آنچه آن فرمانده گفت در حیرت مانده ام، من درست شنیدهام؟!
گفت میتوانم به خانه برگردم؟!
ماسک را میخواهم بردارم که مانع ام میشود.
- امروز ما حرف میزنیم تو فقط بشنو!
ما جز شب اول مدرک موثقی پیدا نکردیم که بتونیم تورو توی بازداشت نگهداریم فیلمهای اون کوچه هم شهادت دادن که تو توی قتل همسر امیرعلی دستی نداشتی، اما.
همه چیز تا این اما بخیر میگذرد ولی وقتی اما بر لبهایشان جاری میشود ته دل ام خالی میشود.
- نمیدونم تاحالا برای کی کار میکردی، چطوری کار میکردی اما از الان باید برای ما کار کنی! شنیدم مهندسی آیتی خوندی درسته؟!
سری به تایید تکان میدهم که در ادامه میگوید:
- پس از این به بعد زیاد باهات کار داریم.
سرش را سمت یاسین برمیگرداند و میگوید:
- به خانواده اش اطلاع بدین که برای ترخیصش بیان، البته که فقط چند روز منزل خودتون میمونی بعد منتقل میشی جایی که ما میگیم.
جملهی آخر را همانطور که نگاهام میکند میگوید، کاش از اول همانجایی که قرار است ببرند مرا میبردند، من روی نگاه کردن در چشمان پدر را ندارم.
#زمستان_خونین
#پلات_هفتاد_وهفتم
- ماموریت اجباری -
هفتهی سختی از سر گذراندیم و آخر نتوانستیم آن طور که باید به اطلاعات آراد دست پیدا کنیم.
ضعف سیستم بدنیاش بود یا آن سمی که آن روز در سرم اش تزریق شد هنوز نمیدانیم اما بعداز دو روز که گذشت از بیمارستان اطلاع دادند که مرده است!
پزشک معتمد خودمان میگفت وضعیت پایداری داشته است، میتوانست زنده بماند و در مردناش ابهاماتی هنوز هست.
از این پرونده و درگیری هایش فقط آوا برایمان باقی مانده است، آوایی که باید طوری از آن محافظت بشود که خیلی زود مارا به آنچه که میخواهیم، برساند.
در فکر ام این است که اورا به خانهی امنی منتقل کنیم اما نظر حاجی چیز دیگری است، نظرش را من در همان اتاق آوا متوجه شدم!
حضور آوا در خانه خودشان آن هم با شرایطی که پدرش دارد شاید اصلا درست نباشد اما حاجی این را برای مدتی موقت به او ابلاغ میکند.
از اتاق که بیرون میآییم، سوالهایی که در سرم پیچیده است را باید بپرسم!
بدون مقدمه میگویم:
- آقا یعنی میخواید اجازه بدید بره خونه؟!
سوال را پرت میکنم، اما صدایم میلرزد، نه از سرما، از چیزی عمیقتر از خشمی که ریشههایش را در سینهام باز کرده و بالا میآید آنهم نمیدانم دلیل اش چیست!
حاجی بدون اینکه نگاهم کند، جواب میدهد:
- آره باید بره خونه.
این را میگوید و راه اش را ادامه میدهد، مقابل آسانسور میایستیم.
سکوت سنگینی بینمان نشسته، اما من طاقت ندارم باید بدانم که تکلیف این پرونده چه میشود.
- خب بعدش چی آقا؟! میدونید چقدر خطرناکه؟! ممکنه واسه حذف کردنش اقدام کنن.
سرش را تکان میدهد. آرام، مثل کسی که به بچهای توضیح میدهد چرا نباید دست به آتش بزند، اما آتش مقابل من نیست درون من است و دست زدنی نیست!
- قبل از حذف کردن باید بفهمن چقدر ازشون اطلاعات داره، پس بهش وصل میشن؛ نگران نباش. اتاقش رو بچهها میکروفون، سیگنالسنج و کلی وسیله دیگه کار گذاشتن، حواسمون بهش هست.
نفسی میکشم، شاید... شاید حق با اوست اما درمورد آراد هم ما حواسمان بود، خیلی بیشتر هم حواسمان بود پس چرا اینطور پیشرفت؟!
ذهن کلافه تراز هروقتی ست کافی است جمله بعدی را بشنوم تا تمام منطقِ تازهجان گرفتهام در هم بریزد:
- اما درمورد بعدش، مسئولیتش گردن توعه!
این ضربه بود، مستقیم به شقیقههایم من چه مسئولیتی در مقابل این دشمن که در زمین دشمن کشورم بازی کرده است دارم؟!
نگاهم گرد میشود. دستهایم سرد شده. قلبم تند تند میزند، انگار کسی در قفسه سینهام میکوبد: (نه... نه... اینو نمیشنوم...)
این تردید و نگرانی نمیدانم از کجا منشا گرفته است، شاید دلیل اش این است که میخواهم هرچه زودتر این پرونده تمام شود تا دیگر با این خانواده دیدار نداشته باشم!
حاجی لبخندی میزند، آن لبخندی که همیشه در لحظات حساس میزند:
- نگران نباش یاسین! نهایتاً فقط یک ازدواج موقته.
لحظهای همهچیز ساکت میشود، انگار صدای آسانسور، بوق درها، حتی نفسهای خودم هم قطع شده، برای حاجی یک چیز عادی است اما برای من چطور؟!
(ازدواج موقت؟!) (ازدواج با آوا؟!) ( یکی از معترضین هجدهم دی ماه؟!)
دستم را میگذارم روی پیشانیام, عرق سردی روی پوستام نشسته.
(اصلاً غیرممکنه...)
در ذهنم داد میزنم اما از لبهایم چیزی بیرون نمیآید، سرم گیج میرود یک لحظه تصویر آوا توی ذهنم میآید—دختری که تازه برادرش را از دست داده. دختری که حالا مجبور است با غریبهای که او را بازجویی میکرده، زیر یک سقف زندگی کند و آن غریبه در ذهن او دشمناش هست!
(من؟!)
دلم میخواهد جلوی حاجی بایستم. بگویم: «نه! این کارو نمیکنم! آوا حق داره... من حق دارم... او دشمن من است»
اما میدانم که حاجی هیچوقت حرف «نه» را نشنیده. و اگر بگویم، پرونده از دستم میرود. همهچیز را از دست میدهم.
در آسانسور باز میشود، پاهایم را به زور توی کابین میگذارم، دستم به دیواره سرد میخورد و تکیه میدهم.
حاجی نگاهی به چهرهی من میکند و میخندد، آرام و ریز، معترضانه میگویم:
- آقا به چی میخندید؟!
مستقیم نگاهم میکند، با همان لبخندی که یعنی همهچیز تحت کنترل است:
- یاسین چرا انقدر تعجب کردی؟ مگه سید بهت نگفته بود قبلاً همچین ماموریتهایی داشتیم؟ اونم نه فقط توی ایران. ما داشتیم که حتی خارج از ایران ازدواج موقت رو دارن. جای تعجب نداره که!
خارج از ایران... ازدواج موقت... مأموریت...
کلمات مثل گلوله از ذهنم عبور میکنند، هرکدام زخمی بر جای میگذارند، من هنوز با رد علاقهای که در دلم کاشته و پرورانده ام کنار نیامده ام!
یک گوشه از ذهنم زمزمه میکند: (این مأموریت را باید به هر قیمتی که هست به پایان برسانم)
و من سکوت میکنم.
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
[عید شما مبارک✨💚]
نیستید و جایتان خالیست...
#عید_غدیر
"🤍@Hamin_mahfel"
#زمستان_خونین
#پلات_هفتاد_وهفتم
حاجی میرود و من را مجبور میکند بمانم و دست آوا را در دست خانواده اش قرار بدهم، نمیدانم چطور باید مقابل خواستههایش مقاومت کنم و او اصلا مقاومت مرا نمیبیند.
خداحافظی هایش هنوز هم مثل همیشه با ذکر یاعلی است، دست اش را بالا میآورد انگشتر عقیق در دست مردانه اش میدرخشد و بعد دست اش پایین میآید و او دور میشود.
پاهایم دیگر رمق ندارد، شب بیداری های این هفته، بدو بدو هایی که داشته ام ضعف بدنی بدی برایم به همراه آورده است.
در این هفته حتی نتوانستم یک بار هم به خانه بروم، دلتنگ آن گرمای دلپذیرش هستم اما روی نگاه کردن در چشمهای مادر را ندارم.
او آن شب با ذوقی مادرانه برای دل بستن پسرش خوشحال شده بود و حالا اگر بفهمد آن دلبستن خطا بوده، آن شخص متاهل بوده شاید دلش بیشتراز من حتی بگیرد.
دستی به پیشانیام میکشم، رفت و آمدهای بیمارستان را اصلا دیگر احساس نمیکنم.
قدمهایم وزنههای سنگینی دارد اما بیاختیار بازهم به آن طبقه و آن اتاق نحس مرا میکشد!
هوای این بیمارستان، بوی داروها و الکلها بیشتراز پیش دلم را پیچ میدهد.
این ها اثرات همان ضعفهایی است که مدتی ست دچار آن شده ام، آنقدر از خود غافل هستم که نفهمیدم آن سرماخوردگی چطور رفع شد!
دست ام روی دستگیرهی در خشک میشود، در آرام روی پاشنه میچرخد و بعداز مدتها آوا را نشسته روی تخت میبینم.
دستاش روی پهلویش قرار گرفته و از چهرهی درهم رفته اش مشخص است که هنوز درد دارد، با این درد و چهرهی رنگ پریده نمیدانم چطور دکتر اذن به ترخیص داده است.
نگاه اش تا نگاه من کشیده میشود و انگار در مردمک های من فرو میرود، ماسک اکسیژن را برمیدارد و با ته مانده جانی که دارد میخواهد حرفهایش را بگوید.
- نمی...دونم آراد... چی... به شما گفته... اما...
دست بالا میآورم، بعداز گفتن همین یک جملهی نصف و نیمه سرفههای سنگینی میکند.
مشخص است اصلا نمیتواند مثل قبل صحبت کند، جملاتاش بریده و کلماتاش ناقص است، برای ادا کردن حروف نفس کم میآورد.
مانع صحبت اش میشوم و قدمی نزدیک به تخت اش میشوم، آرنج خم شده ام را روی میز مخصوص تخت که پایین تخت قرار دارد میگذارم.
نمیخواهم به چهره اش نگاه کنم، نمیخواهم بنا به حرف حاجی و ماموریتی که داده چهرهاش را آنالیز کنم اما انگار دست من نیست که نگاه ام روی نقطه به نقطهی صورت اش میچرخد.
مثل همان شب اول، همان روزی که از برادرش برید و سمت من دوید روسری بر سر ندارد.
موهایش بهم ریخته و پریشان است، رنگ اش به زردی میخورد و چشمهایش به سختی باز میماند.
با این حال بازهم نشسته و نمیخواهد مثل قبل دراز بکشد، نمیدانم اگر مجبور شوم به خواستهی حاجی عمل کنم باید جواب خانواده را چه بدهم!
شاید پدر بنا به شبیه بودن شغلهایمان کنار بیاید، شاید دل مادر با حرفهای پدر گرم شود اما یسنا و یحیی...
نمیدانم چه رفتاری میکنند!
نفس ام را بیرون میدهم و به کفپوش سفید بیمارستان خیره میشوم که بازهم صدایش نصف نیمه به گوشم میرسد.
- یاسین... من برای...
سرم را بالا میگیرم، چرا به خودش اجازه میدهد اسم من را بدون هیچ پسوندی بیان کند؟!
انگار هیچ مرزی باقی نمیگذارد در رفتارهایش، اگر اینطور بخواهد پیش برود من محال است این ماموریت را بپذیرم!
سعی میکنم بعد آتش درونام مسلط باشم و با لحنی آرام بگویم:
- میخوای چی بگی؟! میخوای بگی چرا سمت من دویدی؟! میخوای بگی چرا دقیقا شش ساعت کمتر از آزادیت گذشته بود بازم رفتی اعتراضات؟!
#زمستان_خونین
#پلات_هفتاد_وهشتم
- آوار شدن یک پناهگاه -
کلمات اش، لحناش با تشر همراه بود! صدایش نوسان داشت و وقتی کلمات آخر را میگفت بالاتر رفته بود.
صدای در سرم اکو میشد، تشرهای او دردناک تراز دردی بود که در سینه و پهلویم پیچیده و داشت جانام را میگرفت.
دستام روی ماسک اکسیژن باقی مانده و چشمهایم خیره به چشمهای اوست که از من فرار میکند.
هرکاری میکند چشمهایش سمت من نچرخد، نگاهاش در نگاه من گره نخورد و سر میچرخاند.
نمیدانم این حس که در مقابل او دارم نامش چیست، قرار بود او فقط پشتبانی باشد در جایی که همه علیه من بودند اما کم کم بازی فرق کرده است.
برای دیدن اش، برای شنیدن صدایش ساعتهارا لحظه شماری میکنم و حالا که مقابلام ایستاده طوری تلخ و سنگین با من صحبت میکند که قلبم هزار پاره میشود.
اما تلخی در کلمات اش شبیه تلخی قهوه است، تلخی ای که کام را تلخ میکند اما آن حس خوبی که به آدم میچشاند وصف نشدنیایست!
قامتاش در همان حالت باقی مانده و چشماش به در است، منتظر است خانواده ام بیاید و خیلی زود خودش فرار کند.
ولی من برعکس او رفتناش را نمیخواهم، میخواهم بماند کنارم با من حرف بزند حتی اگر حرفهایش تلخ باشد.
کاش فقط مشکل حرفها و نبودن های یاسین بود، نمیدانم باید با پدر و شرایطی که دارد چه بکنم!
نفس کشیدنهای من با درد همراه است اما اگر چشمام به چشمان پدر گره بخورد، این درد دیگر فقط جسمی نیست روح را هم درگیر میکند.
صدای باز شدن در که میآید، انگار انتظار یاسین به پایان میرسد و از تخت برای رفتن فاصله میگیرد، مادر و آزاده همراه محمد داخل اتاق میشوند.
یاسین سلام میکند و آنها خیلی مختصر پاسخ میدهند، سرش را برای آخرین بار سمت من میچرخاند نگاهی گذرا میکند و بعد با عذرخواهی میخواهد بیرون برود که محمد مانعاش میشود.
- میشه قبل از رفتن به ما بگید تکلیف چیه؟! الان آوا رو ببریم خونه قراره چی بشه بعدش؟!
نگاهاش را به نگاه محمد میدوزد و میگوید:
- فعلا خونه باشن برای بعدش بهتون اطلاع میدیم که باید چیکار بکنن.
در میان حرفاش انگار چیزی هست که نمیخواهد بیان کند، بین او و فرمانده اش چه گذشته نمیدانم اما از چرخیدن مردمک هایش این پنهانکاری آشکار است.
محمد سری تکان میدهد و یاسین میرود، میرود و چشمهای من به دنبال قدم به قدمی که برمیدارد تا زودتر از من فاصله بگیرد کشیده میشود.
با رفتن یاسین تازه متوجه چهرهی از جان رفتهی مادر را میشوم، چقدر در این مدت شکسته تر شده است.
دیگر آن مادر سرحال همیشگی نیست، چیزی در وجودش شکسته و جسم اش آن را به سختی مخفی میکند.
آزاده کمک میکند از تخت جدا شوم، درد پهلویم شدت میگیرد و چهرهام درهم جمع میشود.
محمد از اتاق بیرون میرود تا لباس عوض کنم و مادر بیرمق به آزاده در عوض کردن لباس هایم کمک میکند.
پوشیدن لباسهایم همراه با درد است، دردی که در سراسر جانم میچرخد و هر حرکت ام را همراه با ناله میکند.
پوشیدن شلوار و بافتی که مادر آورده تمام که میشود، پافر را میپوشم که آزاده شالی را مقابلام میگیرد و میگوید:
- حداقل بخاطر دل بابا سرت بکن، چشم انتظارته بزار یک بار اونطور که دوست داره ببینه تورو.
دست روی نقطهی عطف ماجرا میگذارد، با دستی لرزان شال را از دستاش میگیرم و روی موهای ژولیده ام میاندازم.
البته پوشش خوبیست برای موهای درهم رفتهی من!
شال را سر میکنم اما برای پوشیدن کفشهایم نمیتوانم ساق پایم را صاف کنم و با زحمت همراه میشود.
#زمستان_خونین
#پلات_هفتاد_ونهم
از بیمارستان بالاخره بیرون میآییم، مراقبتهای مامورین را خیلی خوب احساس میکنم.
قدم به قدم شبیه سایه همراه ما هستند و انگار از عمد کاری میکنند که متوجه حضورشان باشیم.
به گفتهی دکتر کپسول اکسیژن را به خانه میآوریم تا در نفس کشیدن کمکی باشد برای این سینهی زخمی!
سوار ماشین که میشویم، هوای آزاد را که احساس میکنم جان تازه به کالبد مرده ام برمیگردد و نفس ام بالا میآید.
در ماشین محمد آزاده جلو نشسته و مادر کنار من صندلی عقب نشسته است، انگار دیگر اصلا تمایلی به حرف زدن هم ندارد.
آزاده و محمد مدام نگاهاش میکنند و او فقط خیره به منظره بیرون از پنجره شده است.
میخواهم شیشه را پایین بیاورم، دلم برای هوای تهران تنگ شده هرچند آلوده و گرفته باشد اما وقتی دست برای پایین آوردن اش جلو میبرم آزاده مانع میشود.
- آوا هوا آلوده است، همین طوری نمیتونی نفس بکشی این هوا هم وارد ریههات بشه نور علی نوره!
از پایین آوردن پنجره منصرف میشوم، دستام را عقب میکشم و سرم را به پشتی صندلی ماشین تکیه میدهم.
خاطرهی خوبی از خیابانها کوچههای تهران برایم نمانده اما هرچه باشد باید در این شهر زندگی کرد، هرچند که زندگی را در همین شهر ها مقابل چشمهایمان سر بریده اند.
ماشین که مقابل در خانه متوقف میشود باز یادم میآید که قرار است چطور با پدر روبرو شوم، از آن روز نحس که خون اش بر دیوارهی اتاق پاشید تا به امروز دیگر اورا ندیده ام.
و امروز هم نمیدانم دل رویارویی با اورا دارم یانه؛ همه از ماشین پایین میروند اما من هنوز روی صندلی نشسته ام.
آزاده در را باز میکند و میخواهد کمکام کند اما خودم با زحمت و درد روی پاهایم میایستم و از ماشین خارج میشوم.
مادر پیشقدم میشود و در خانه را باز میکند، خودش جلوتر میرود و آزاده که سعی دارد در راه رفتن به من کمک کند همراه من وارد حیاط میشود.
مادر انگار در حال خودش نیست اصلا، بیتوجه به ما قدم تند میکند و داخل میرود نمیدانم برای دیدن چه چیزی این طور سریع قدم برمیدارد.
من اگر میشد دلم میخواست همینجا زمین دهن باز کند و در آن فرو بروم اما پا داخل خانهای که پدر بیجان در آن خوابیده است نگذارم.
کاش خواسته ام انجام میشد، کاش آزاده مجبور به حرکتام نمیکرد و گرمای خانه صورتام را نوازش نمیکرد.
قدم به پذیرایی که میگذارم صدای مادر به گوشام میرسد، اول متوجه اینکه چه میگوید نمیشوم اما بعد که اسم پدر را میان حرفهایش میشنوم میفهمم مخاطب اش پدر است.
پدری که آن طرف خانه روی تخت دراز کشیده و شاید اصلا از حرفهای مادر درکی نداشته باشد.
سر آزاده کنار گوشم میآید و میگوید:
- از روزی که بابا اینطوری شده کارش همینه، هرچی باشه و نباشه رو تو خونه بلند بلند میگه بعضی وقتا دلم براش میسوزه حقش این نبود.
جمله آخر را با بغضی که ته صدایش نشسته میگوید، من هم دلم میسوزد، کاش نبودم کاش آراد زودتر همه کار مرا تمام میکرد که پدر بخاطر من به این وضعیت دچار نشود.
فکر میکردم اصلا چیزی از شرایط اطراف را احساس نمیکند اما وقتی چند قدم داخل میشوم سرش را سمت من برمیگرداند.
نگاه اش رنگ همیشگی را دارد اما کم جان و بیرمق است، دیگر آن ابهت و مردانگی را نمیشود دران دید، همان ابهتی که تا به آن خیره میشدیم به بچههای سربه زیر و حرف گوش کن تبدیل میشدیم.
شرمنده از حالی که دارد لنگلنگان راهی اتاق میشوم، در را باز میکنم و وارد میشوم.
روی تخت مینشینم، دلم برای حال و هوای هرچند تلخ اما گرم خانه تنگ شده بود.
روی تخت دراز میکشم، به خیال اینکه بالشت نرم است اما با سفت و سختی چیزی زیر سرم مواجه میشوم.
انگار در زیر بالشتام چیزی قرار گرفته است.
سر بلند میکنم، به پهلو نمیتوانم بچرخم و با زحمت بالشت را کنار میزنم، از چیزی که میبینم کم مانده شاخکهایم بیرون بزند.
#زمستان_خونین
#پلات_هشتادم
- سیگنال مزاحم -
به محض آمدن خانواده اش، دو پا داشته دو پای دیگر قرض میکنم و از اتاق آوا میگریزم.
سنگینی نگاهاش به دنبالام کشیده میشود و آن را به خوبی احساس میکنم اما توجهی نمیکنم و هرطور شده زودتر از آن بیمارستان نحس خارج میشوم.
سوار موتور میشوم، کلاه کاسکت را روی سرم میگذارم و به سمت پایگاه راه میوفتم.
باز هم باد سنگین میوزد اما گارد کلاه کاسکت کمی از صورت ام را از برخورد باد به دور میدارد.
مسیر بیمارستان تا پایگاه کمی زیاد است اما من متوجه مسیر نمیشوم و هرچقدر زود که میتوانم خود را میرسانم.
مقابل پایگاه، موتور را قفل میکنم و کلاه را زیر بغلام میزنم و از پلهها بالا میروم.
در که باز میشود، صدای روضهای آرام به گوش میرسد، حجلهی شهدای این کودتا هنوز در میان سالن است و خانواده هایشان عزادار هستند.
اگر بتوانم و حال آوا بهتر شود، باید یک سر اورا ببرم تا وضعیت خانواده هارا ببیند، ببیند چه بلایی بر سرشان آمده است.
بعداز چند روز که در پایگاه نبوده ام، سراغ اتاق ام میروم، این نبودنهایم بعضی از بچهها را مشکوک کرده است و من نمیخواهم آن ها اصلا بفهمند من در کدام ارگان جز این پایگاه مشغول هستم.
اتاق گرم است و فلاسک و استکانها تمیز و مرتب روی میز چیده شده است، گزارش کار بچهها روی میز گذاشته شده است.
کنار میز میرسم، انگشت اشاره ام را آرام به لبهی میز میکشم و چشم به عکس آقا میدوزم؛ مادر همیشه یک راز نهفته در کارهایش داشت.
رازی که من وقتی در اغتشاشات چهارصد و یک تیر خورده بودم، اتفاقی در میان صحبت هایش با مادرش شنیدم.
مادر تنیام نبود، مرا به دنیا نیاورده بود اما آنقدر نگران شده بود که خودش جای همه آن شبها پا به پایم در بیمارستان مانده بود.
در بین حرفهایش شنیدم به مادرش میگفت:
- فرمانده شو به مادرش زهرا قسم دادم، گفتم پسر من سربازته اما ببخشش بهم تا برسه به ظهور امام زمان!
آن شب نفهمیدم منظور مادر از فرمانده کیست اما بعدها وقتی دیدم یک عکس روی یخچال هست که از دیدهی همه پنهان مانده و فقط گاهی خودش اورا میبیند و با او صحبت میکند، اصل قضیه را فهمیدم.
چشم به لبخند دلنشین آقا میدوزم و حالا جای مادر من اورا به جدش قسم میدهم، قسم میدهم تا خودش گره از این پرونده باز کند.
نمیدانم اما گفته های حاجی بدجور خیالام را مشوش کرده است؛ نمیخواهم تن به یک عقد اجباری بدهم اما اگر مجبور شوم چه؟!
روی صندلی جای میگیرم، سکوت اتاق و پایگاه فضایی را برای فکر کردن مهیا کرده است.
افکارم هجوم میآورند و من شبیه لشکری بیسلاح مقابلشان میایستم، یک هفته از فکر کردن فرار کرده و حالا همه با هم سمت من پرواز کرده اند.
یک طرف فکر حسی که اشتباه بود و در دل پرورانده شد، یک طرف ماموریتی که میخواهم هرطور شده انجامش دهم، یک طرف هم خواستهی حاجی و طرف دیگر ماجراهای شبکههای معاند.
نمیدانم چطور میتوانند از دشمن کشورشان بخواهند حمله نظامی به کشور شود، با اینکه میدانند خانواده های خودشان در این مرز و بوم زندگی میکنند.
برای اتفاق نیوفتادن این جنگ چه کاری باید انجام داد؟! نمیدانم...
گیج دستانام را در هم گره میزنم و گردنم را خم میکنم که صدای سینا مثل همیشه در گوشام میپیچد.
- آقا از اتاق آوا سیگنال داریم، معلوم نیست چه وسیله ای رو داره استفاده میکنه، چیکار کنیم؟!
- صبرکنید بهش زنگ میزنم، باید مستقیم متوجه مراقبت های ما بشه.
6.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سࢪقبࢪمن، یڪم از دلبࢪ بخونید
من و فࢪاموش ڪنید از علے اڪبࢪ؏ بخونید🫴🏻
#زمستان_خونین
#پلات_هشتاد_ویکم
از جای برمیخیزم؛ انگار ایستادن هم برای مهارِ این هجومِ فکرها کافی نیست. شمارهی آزاده را میگیرم. گوشیِ خود آوا هنوز در پایگاه است و ما از او هیچ راه ارتباطی نداریم؛ همین که مجبورم دوباره با آن خانواده مخصوصا خواهرش هم کلام شوم، خونام را به جوش میآورد.
تماس با دو بوق جواب داده میشود. انگار شمارهام در حافظهاش ثبت شده که با آن لحنِ رسمیِ آزاردهنده میگوید:
- سلام، بفرمایید آقای شریف!
به صدایم فشار میآورم تا لرزشی که ناشی از یک اضطرابِ مبهم است، راهی به بیرون پیدا نکند.
- سلام خانم فلاح. لطف کنید گوشی رو بدید به خواهرتون، کارش دارم.
بدونِ پرسش و بیآنکه چرایی در کار باشد، تنها یک باشه میگوید.
چند ثانیه بعد، صدای زمزمهاش را میشنوم که آوا را صدا میزند، گوشی که دستبهدست میشود، صدای نفسهای بریده و خسخسِ ضعیفِ آوا توی گوشم میپیچد.
- بله... یاسین؟!
آنقدر صمیمیت در همین یک کلمه نهفته است که انگار سیلیِ محکمی به صورتم میخورد.
این جسارتِ بیپروایش در صدا کردنِ اسم کوچکِ من، بدونِ هیچ پیشوندی، مثلِ تیغی روی اعصابم راه میرود؛ یا شاید هم این خشم، تنها نقابی است برای پنهان کردنِ لرزشی که در عمقِ وجودم، در مواجهه با حالِ خرابِ او حس میکنم. نباید بگذارم این فکرها پیشروی کنند، با تندی هشدار میدهم:
- شریف هستم! دارید چیکار میکنید؟! از اتاقتون سیگنال داریم!
تکسرفهای کلامش را میبرد، اما تلاشش برای حرف زدن... انگار در میانهی مرگ و زندگی، هنوز هم میخواهد ثابت کند حضور دارد.
- نمیدونم... خواستم... دراز... بکشم... زیر... بالشت لپتاپ بود.
کلماتش مثلِ تکههای شیشهی خرد شده، گلویش را میبرند. هر کلمهاش بریده است و در میانشان، برای نفس کشیدن میجنگد.
این که میگوید لپتاپ، این که انگار با یک وسیله ناگهانی مواجه شده یعنی چه؟ نمیتواند زیاد صحبت کند، باید زودتر ماجرا را ببندم.
- حالا روشنش کردی؟! متوجه شدی برای کیه؟!
باز هم سرفه میکند. صدایش در فضای اتاقِ من میپیچد و اضطرابی سنگین روی شانههایم میگذارد که سعی دارم با اخمهای درهمکشیده، انکارش کنم.
- نمیدونم... خیلی... رمز داره... منم اصلاً توانایی... شکستن رمز ندارم...
سرفهها این بار طولانیتر و پشتسرهم است. وحشتی که در سینه دارم، از شدتِ خشمام پیشی میگیرد.
ترس از این که دوباره کارش به بیمارستان بکشد، مرا به واکنش وامیدارد؛
هرچند که در دلم خودم را سرزنش میکنم: چرا نگرانِ کسی هستی که امنیتِ این پرونده را به بازی گرفته؟
- مگه بلدی رمزش رو بشکنی؟!
سعی میکند سرفهها را در گلو خفه کند.
- من... فناوری اطلاعات... خوندم!
چشمهایم از تعجب گرد میشود و خیره به میز میمانم. فناوری اطلاعات؟ آن هم این دختر؟ با آن وضعیتِ جسمانی؟ انگار هر چه بیشتر پیش میرویم، لایههای پنهانِ این آدم، بیشتر مرا در هزارتوی خودش گیر میاندازد.
قبول کردنِ این توانایی برایم سخت است، اما در عین حال، نوعی تحسینِ ناخودآگاه در دلم جوانه میزند که بلافاصله با یادآوریِ نقشهاش، آن را سرکوب میکنم.
- لازم نیست کاری بکنی. یک نفر از نیروهای ما میاد جلوی در خونتون، لپتاپ رو بهش بده.
انتظار دارم بگوید چشم، انتظار دارم اطاعت کند، چون این تنها راهِ منطقی است. اما!
- تا نفهمم... این لپتاپ چیه... به شما نمیدمش.
تماس قطع میشود. خیره به گوشی میمانم. آن وقاحت و جسارتی که در صدایش بود، هوش از سرم میپراند. میخواهم فریاد بزنم به جهنم!، میخواهم بگویم هر بلایی میخواهد سر خودش بیاورد، اما چرا دستانم ناخودآگاه مشت شدهاند؟ چرا اینقدر عصبیام که دندانهایم را روی هم میسابم؟
روی صندلی میوفتم. انگار دارم در خلأ دستوپا میزنم، چطور میتوانم با کسی که خودش را به آتش میکشد، منطقی برخورد کنم؟
ضربه ای ناگهانی به در میخورد و حاجی داخل میآید، بیاراده از جایم میپرم و صاف میایستم.
حاجی که مینشیند و پا روی پا میاندازد، نگاهِ نافذش را به من میدوزد:
- حالا فهمیدی چرا میگم باید یک نفر توی یک خونه تحت کنترل داشته باشش!
این دختر و برادرش قصهشون تموم نشده.
حق با اوست؛ این را با تمام وجودم حس میکنم. اما چرا وقتی به این فکر میکنم که او دوباره تحتِ کنترلِ ما باشد، به جای آرامش، فقط یک دلهرهی گنگ تمامِ وجودم را پر میکند؟
انگار چیزی در من هست که نمیخواهد به این تحتِ کنترل بودنِ او تن دهد... و من هنوز نمیدانم این چه حسی است؛ یا شاید هم، هنوز بیش از حدِ توانم، سعی دارم آن را انکار کنم.
#زمستان_خونین
#پلات_هشتاد_ودوم
- شکستن یک رمز -
فکرش را هم نمیکردم بعد از آن حرفها، با من تماس بگیرد و مستقیم بخواهد با خودم صحبت کند.
دلم با شنیدن صدایش حال و هوای دیگری گرفت؛ انگار اتاق دلِ من، حتی با صدای بحث کردن با او هم بوی زندگی میگیرد، بوی زنده بودن.
وقتی حرف از تحویل دادن لپتاپ شد، با آنکه دلم میخواست به حرفش گوش بدهم، اما کنجکاوی دخترانهام مجال تبعیت نداد؛ شاید هم از نگاه او اسمش لجبازی بود.
اما آن شب که به دیدار آراد رفتم ـ شبی که هزار بار با خودم گفتم کاش استخوان پایم میشکست و نمیرفتم، مادر گفت او به خانه آمده، تا اتاق من هم سر زده و بعد برگشته است.
همانجا بود که فکری سمج به جانم افتاد؛ اینکه شاید این لپتاپ برای آراد باشد. پس قبل از آنکه یاسین آن را ببیند، باید من رمزش را میشکستم.
نفسهای بریدهام، درد پهلو و سینهام، امان نمیداد روی کدها تمرکز کنم، اما باید قبل از آنکه سراغم بیایند، کارش را تمام میکردم.
فلش را وارد لپتاپ میکنم؛ برنامههایی که داخلش بود برای شکستن رمز کمک بیشتری میکرد.
آزاده بالش را پشت سرم گذاشته و از وقتی تماس قطع شده، حاضر نشده از اتاق بیرون برود. انگار او هم کم از من کنجکاو نیست بداند در این لپتاپ چه میگذرد.
استخوان پایم میسوزد، پهلویم انگار هر لحظه سوزنی تازه در خودش فرو میبرد و درد را تا عمق جانم میکشاند.
از درد سینه و نفس کم آوردن دیگر نمیدانستم باید چه بگویم؛ فقط میدانستم هر بار که نفس میکشم، انگار دارم بهای این سماجت را با جانم میدهم.
باورم نمیشد با این درد و این زخمها، باز هم حاضر شدهام مقابل یاسین بایستم؛ آن هم وقتی ممکن بود هر لحظه بالای سرم پیدایشان شود.
اما بدتر از درد، این ناتوانی بود که کلافهام میکرد؛ اینکه چیزی درست جلوی دستم باشد و نتوانم به آن برسم.
انگشتهایم روی کیبورد با شتاب حرکت میکردند و نفسهایم سخت بالا میآمد.
هر کدی که به ذهنم میرسید امتحان میکردم، الگوریتمها را یکییکی عوض میکردم، مسیرها را از نو میرفتم، از راهی که بنبست میشد به راه دیگری پناه میبردم، اما انگار این لعنتی هر بار فقط به رویم میخندید.
نمیدانستم چه کدی برای رمزگذاریاش استفاده شده که هیچکدام از کدشکنهایی که میشناختم افاقه نمیکرد.
هرچه تا به حال در دانشگاه، این طرف و آن طرف، با آزمون و خطا و شببیداری یاد گرفته بودم به کار میگرفتم، اما باز نمیشد که نمیشد.
هر بار که صفحه بیرحمانه همان نتیجه را نشان میداد، انگار چیزی درونم فشردهتر میشد؛ هم از درد، هم از خشم، هم از این حس تحقیرآمیز که یک رمز ساده دارد کمکم از من قویتر میشود.
نگاه ناامیدم را به آزاده میدوزم؛ همانطور که منتظر است در چشمهایم دنبال جواب بگردد.
دستش را روی زانویم میگذارد و کمی ساق پایم را ماساژ میدهد.
- نتونستی بازش کنی؟!
سری به طرفین تکان میدهم.
- نه... نشد! نمیدونم چرا نمیشه.
بدون مقدمه میگوید:
- لپتاپ رو بده بهشون، اونا میتونن بازش کنن.
پوزخندی میزنم و میگویم:
- نه، قرار نیست انقدر زود تسلیم این جماعت بشم من. حتی اگه بتونن هم، قبلش من باید این رمز رو بشکنم.
کلافه، چهرهاش درهم میرود. دستی به پیشانیاش میکشد و میگوید:
- خواهر من، اینکه چی توی این لپتاپه نه به درد تو میخوره نه به درد من. بس کن، اگه اومدن دنبالش بده بهشون.
جملهاش که تمام میشود، آمادهام جوابش را بدهم که صدای محمد میآید.
با لفظ مهربان و «عزیزم» خطابش میکند.
نمیدانستم در این حد پسرعموی حزباللهیام احساساتی است؛ پسرعمویی که برای دیدن من لابد تا حالا هزار بار استغفار کرده است.
پوزخندی به لبخند روی لب آزاده میزنم که از اتاق بیرون میرود.
نگاهم دوباره روی صفحه میافتد، کاش میشد حریف این رمز شوم.
کاش میشد قبل از آنها، قبل از یاسین، قبل از هر دستی که قرار است به این لپتاپ برسد، من زودتر به رازهایش دست پیدا کنم.
نمیدانم در آنسوی این رمز چه پنهان شده، اما همین که اینطور سرسختانه از من دور نگه داشته شده، عطشِ رسیدن به آن را در من بیشتر میکند.
انگار حالا دیگر فقط باز کردن یک لپتاپ نیست؛ یک جنگ است.
جنگی میان من و چیزی که نمیخواهد خودش را نشان بدهد.