eitaa logo
[𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲|سِلنِـہ‌]
1.7هزار دنبال‌کننده
4.1هزار عکس
3.4هزار ویدیو
27 فایل
﷽ سلنه/ 𝘚𝘦𝘭𝘦𝘯𝘦 الهه‌ی ماه🌙 {رمانی عاشقانه امنیتی در دل کودتای دی‌ماه🎀🤍} ناشناس برای نظراتتون✨💌 https://6w9.ir/Harf_11173826
مشاهده در ایتا
دانلود
- ماموریت اجباری - هفته‌ی سختی از سر گذراندیم و آخر نتوانستیم آن طور که باید به اطلاعات آراد دست پیدا کنیم. ضعف سیستم بدنی‌اش بود یا آن سمی که آن روز در سرم اش تزریق شد هنوز نمی‌دانیم اما بعداز دو روز که گذشت از بیمارستان اطلاع دادند که مرده است! پزشک معتمد خودمان می‌گفت وضعیت پایداری داشته است، می‌توانست زنده بماند و در مردن‌اش ابهاماتی هنوز هست. از این پرونده و درگیری هایش فقط آوا برایمان باقی مانده است، آوایی که باید طوری از آن محافظت بشود که خیلی زود مارا به آنچه که می‌خواهیم، برساند. در فکر ام این است که اورا به خانه‌ی امنی منتقل کنیم اما نظر حاجی چیز دیگری است، نظرش را من در همان اتاق آوا متوجه شدم! حضور آوا در خانه خودشان آن هم با شرایطی که پدرش دارد شاید اصلا درست نباشد اما حاجی این را برای مدتی موقت به او ابلاغ می‌کند. از اتاق که بیرون می‌آییم، سوال‌هایی که در سرم پیچیده است را باید بپرسم! بدون مقدمه می‌گویم: - آقا یعنی می‌خواید اجازه بدید بره خونه؟! سوال را پرت می‌کنم، اما صدایم میلرزد، نه از سرما، از چیزی عمیق‌تر از خشمی که ریشه‌هایش را در سینه‌ام باز کرده و بالا می‌آید آن‌هم نمی‌دانم دلیل اش چیست! حاجی بدون اینکه نگاهم کند، جواب می‌دهد: - آره باید بره خونه. این را می‌گوید و راه اش را ادامه می‌دهد، مقابل آسانسور می‌ایستیم. سکوت سنگینی بینمان نشسته، اما من طاقت ندارم باید بدانم که تکلیف این پرونده چه می‌شود. - خب بعدش چی آقا؟! می‌دونید چقدر خطرناکه؟! ممکنه واسه حذف کردنش اقدام کنن. سرش را تکان می‌دهد. آرام، مثل کسی که به بچه‌ای توضیح می‌دهد چرا نباید دست به آتش بزند، اما آتش مقابل من نیست درون من است و دست زدنی نیست! - قبل از حذف کردن باید بفهمن چقدر ازشون اطلاعات داره، پس بهش وصل میشن؛ نگران نباش. اتاقش رو بچه‌ها میکروفون، سیگنال‌سنج و کلی وسیله دیگه کار گذاشتن، حواسمون بهش هست. نفسی می‌کشم، شاید... شاید حق با اوست اما درمورد آراد هم ما حواسمان بود، خیلی بیشتر هم حواسمان بود پس چرا این‌طور پیشرفت؟! ذهن کلافه تراز هروقتی ست کافی است جمله بعدی را بشنوم تا تمام منطقِ تازه‌جان گرفته‌ام در هم بریزد: - اما درمورد بعدش، مسئولیتش گردن توعه! این ضربه بود، مستقیم به شقیقه‌هایم من چه مسئولیتی در مقابل این دشمن که در زمین دشمن کشورم بازی کرده است دارم؟! نگاهم گرد می‌شود. دست‌هایم سرد شده. قلبم تند تند می‌زند، انگار کسی در قفسه سینه‌ام می‌کوبد: (نه... نه... اینو نمی‌شنوم...) این تردید و نگرانی نمی‌دانم از کجا منشا گرفته است، شاید دلیل اش این است که می‌خواهم هرچه زودتر این پرونده تمام شود تا دیگر با این خانواده دیدار نداشته باشم! حاجی لبخندی می‌زند، آن لبخندی که همیشه در لحظات حساس می‌زند: - نگران نباش یاسین! نهایتاً فقط یک ازدواج موقته. لحظه‌ای همه‌چیز ساکت می‌شود، انگار صدای آسانسور، بوق درها، حتی نفس‌های خودم هم قطع شده، برای حاجی یک چیز عادی است اما برای من چطور؟! (ازدواج موقت؟!) (ازدواج با آوا؟!) ( یکی از معترضین هجدهم دی ماه؟!) دستم را می‌گذارم روی پیشانی‌ام, عرق سردی روی پوست‌ام نشسته. (اصلاً غیرممکنه...) در ذهنم داد می‌زنم اما از لب‌هایم چیزی بیرون نمی‌آید، سرم گیج می‌رود یک لحظه تصویر آوا توی ذهنم می‌آید—دختری که تازه برادرش را از دست داده. دختری که حالا مجبور است با غریبه‌ای که او را بازجویی می‌کرده، زیر یک سقف زندگی کند و آن غریبه در ذهن او دشمن‌اش هست! (من؟!) دلم می‌خواهد جلوی حاجی بایستم. بگویم: «نه! این کارو نمی‌کنم! آوا حق داره... من حق دارم... او دشمن من است» اما می‌دانم که حاجی هیچوقت حرف «نه» را نشنیده. و اگر بگویم، پرونده از دستم می‌رود. همه‌چیز را از دست می‌دهم. در آسانسور باز می‌شود، پاهایم را به زور توی کابین می‌گذارم، دستم به دیواره سرد می‌خورد و تکیه می‌دهم. حاجی نگاهی به چهره‌ی من می‌کند و می‌خندد، آرام و ریز، معترضانه می‌گویم: - آقا به چی می‌خندید؟! مستقیم نگاهم می‌کند، با همان لبخندی که یعنی همه‌چیز تحت کنترل است: - یاسین چرا انقدر تعجب کردی؟ مگه سید بهت نگفته بود قبلاً همچین ماموریت‌هایی داشتیم؟ اونم نه فقط توی ایران. ما داشتیم که حتی خارج از ایران ازدواج موقت رو دارن. جای تعجب نداره که! خارج از ایران... ازدواج موقت... مأموریت... کلمات مثل گلوله از ذهنم عبور می‌کنند، هرکدام زخمی بر جای می‌گذارند، من هنوز با رد علاقه‌ای که در دلم کاشته و پرورانده ام کنار نیامده ام! یک گوشه از ذهنم زمزمه می‌کند: (این مأموریت را باید به هر قیمتی که هست به پایان برسانم) و من سکوت می‌کنم.
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
[عید شما مبارک✨💚] نیستید و جایتان خالیست... "🤍@Hamin_mahfel"
حاجی می‌رود و من را مجبور می‌کند بمانم و دست آوا را در دست خانواده اش قرار بدهم، نمی‌دانم چطور باید مقابل خواسته‌هایش مقاومت کنم و او اصلا مقاومت مرا نمی‌بیند. خداحافظی هایش هنوز هم مثل همیشه با ذکر یاعلی است، دست اش را بالا می‌آورد انگشتر عقیق در دست مردانه اش می‌درخشد و بعد دست اش پایین می‌آید و او دور می‌شود. پاهایم دیگر رمق ندارد، شب بیداری های این هفته، بدو بدو هایی که داشته ام ضعف بدنی بدی برایم به همراه آورده است. در این هفته حتی نتوانستم یک بار هم به خانه بروم، دلتنگ آن گرمای دلپذیرش هستم اما روی نگاه کردن در چشم‌های مادر را ندارم. او آن شب با ذوقی مادرانه برای دل بستن پسرش خوش‌حال شده بود و حالا اگر بفهمد آن دلبستن خطا بوده، آن شخص متاهل بوده شاید دلش بیشتراز من حتی بگیرد. دستی به پیشانی‌ام می‌کشم، رفت و آمدهای بیمارستان را اصلا دیگر احساس نمی‌کنم. قدم‌هایم وزنه‌های سنگینی دارد اما بی‌اختیار بازهم به آن طبقه و آن اتاق نحس مرا می‌کشد! هوای این بیمارستان، بوی داروها و الکل‌ها بیشتراز پیش دلم را پیچ می‌دهد. این ها اثرات همان ضعف‌هایی است که مدتی ست دچار آن شده ام، آنقدر از خود غافل هستم که نفهمیدم آن سرماخوردگی چطور رفع شد! دست ام روی دستگیره‌ی در خشک می‌شود، در آرام روی پاشنه می‌چرخد و بعداز مدت‌ها آوا را نشسته روی تخت می‌بینم. دست‌اش روی پهلویش قرار گرفته و از چهره‌ی درهم رفته اش مشخص است که هنوز درد دارد، با این درد و چهره‌ی رنگ پریده نمی‌دانم چطور دکتر اذن به ترخیص داده است. نگاه اش تا نگاه من کشیده می‌شود و انگار در مردمک های من فرو می‌رود، ماسک اکسیژن را برمی‌دارد و با ته مانده جانی که دارد می‌خواهد حرف‌هایش را بگوید. - نمی...دونم آراد... چی... به شما گفته... اما... دست بالا می‌آورم، بعداز گفتن همین یک جمله‌ی نصف و نیمه سرفه‌های سنگینی می‌کند. مشخص است اصلا نمی‌تواند مثل قبل صحبت کند، جملات‌اش بریده و کلمات‌اش ناقص است، برای ادا کردن حروف نفس کم می‌آورد. مانع صحبت اش می‌شوم و قدمی نزدیک به تخت اش می‌شوم، آرنج خم شده ام را روی میز مخصوص تخت که پایین تخت قرار دارد می‌گذارم. نمی‌خواهم به چهره اش نگاه کنم، نمی‌خواهم بنا به حرف حاجی و ماموریتی که داده چهره‌اش را آنالیز کنم اما انگار دست من نیست که نگاه ام روی نقطه به نقطه‌ی صورت اش می‌چرخد. مثل همان شب اول، همان روزی که از برادرش برید و سمت من دوید روسری بر سر ندارد. موهایش بهم ریخته و پریشان است، رنگ اش به زردی می‌خورد و چشم‌هایش به سختی باز می‌ماند. با این حال بازهم نشسته و نمی‌خواهد مثل قبل دراز بکشد، نمی‌دانم اگر مجبور شوم به خواسته‌ی حاجی عمل کنم باید جواب خانواده را چه بدهم! شاید پدر بنا به شبیه بودن شغل‌هایمان کنار بیاید، شاید دل مادر با حرف‌های پدر گرم شود اما یسنا و یحیی... نمی‌دانم چه رفتاری می‌کنند! نفس ام را بیرون می‌دهم و به کفپوش سفید بیمارستان خیره می‌شوم که بازهم صدایش نصف نیمه به گوشم می‌رسد. - یاسین... من برای... سرم را بالا می‌گیرم، چرا به خودش اجازه می‌دهد اسم من را بدون هیچ پسوندی بیان کند؟! انگار هیچ مرزی باقی نمی‌گذارد در رفتارهایش، اگر این‌طور بخواهد پیش برود من محال است این ماموریت را بپذیرم! سعی می‌کنم بعد آتش درون‌ام مسلط باشم و با لحنی آرام بگویم: - می‌خوای چی بگی؟! می‌خوای بگی چرا سمت من دویدی؟! می‌خوای بگی چرا دقیقا شش ساعت کمتر از آزادیت گذشته بود بازم رفتی اعتراضات؟!
- آوار شدن یک پناهگاه - کلمات اش، لحن‌اش با تشر همراه بود! صدایش نوسان داشت و وقتی کلمات آخر را می‌گفت بالاتر رفته بود. صدای در سرم اکو می‌شد، تشرهای او دردناک تراز دردی بود که در سینه و پهلویم پیچیده و داشت جان‌ام را می‌گرفت. دست‌ام روی ماسک اکسیژن باقی مانده و چشم‌هایم خیره به چشم‌های اوست که از من فرار می‌کند. هرکاری می‌کند چشم‌هایش سمت من نچرخد، نگاه‌اش در نگاه من گره نخورد و سر می‌چرخاند. نمی‌دانم این حس که در مقابل او دارم نامش چیست، قرار بود او فقط پشتبانی باشد در جایی که همه علیه من بودند اما کم کم بازی فرق کرده است. برای دیدن اش، برای شنیدن صدایش ساعت‌هارا لحظه شماری می‌کنم و حالا که مقابل‌ام ایستاده طوری تلخ و سنگین با من صحبت می‌کند که قلبم هزار پاره می‌شود. اما تلخی در کلمات اش شبیه تلخی قهوه است، تلخی ای که کام را تلخ می‌کند اما آن حس خوبی که به آدم می‌چشاند وصف نشدنی‌ایست! قامت‌اش در همان حالت باقی مانده و چشم‌اش به در است، منتظر است خانواده ام بیاید و خیلی زود خودش فرار کند. ولی من برعکس او رفتن‌اش را نمی‌خواهم، می‌خواهم بماند کنارم با من حرف بزند حتی اگر حرف‌هایش تلخ باشد. کاش فقط مشکل حرف‌ها و نبودن های یاسین بود، نمی‌دانم باید با پدر و شرایطی که دارد چه بکنم! نفس کشیدن‌های من با درد همراه است اما اگر چشم‌ام به چشمان پدر گره بخورد، این درد دیگر فقط جسمی نیست روح را هم درگیر می‌کند. صدای باز شدن در که می‌آید، انگار انتظار یاسین به پایان می‌رسد و از تخت برای رفتن فاصله می‌گیرد، مادر و آزاده همراه محمد داخل اتاق می‌شوند. یاسین سلام می‌کند و آن‌ها خیلی مختصر پاسخ می‌دهند، سرش را برای آخرین بار سمت من می‌چرخاند نگاهی گذرا می‌کند و بعد با عذرخواهی می‌خواهد بیرون برود که محمد مانع‌اش می‌شود. - میشه قبل از رفتن به ما بگید تکلیف چیه؟! الان آوا رو ببریم خونه قراره چی بشه بعدش؟! نگاه‌اش را به نگاه محمد می‌دوزد و می‌گوید: - فعلا خونه باشن برای بعدش بهتون اطلاع میدیم که باید چی‌کار بکنن. در میان حرف‌اش انگار چیزی هست که نمی‌خواهد بیان کند، بین او و فرمانده اش چه گذشته نمی‌دانم اما از چرخیدن مردمک هایش این پنهانکاری آشکار است. محمد سری تکان می‌دهد و یاسین می‌رود، می‌رود و چشم‌های من به دنبال قدم به قدمی که برمی‌دارد تا زودتر از من فاصله بگیرد کشیده می‌شود. با رفتن یاسین تازه متوجه چهره‌ی از جان رفته‌ی مادر را می‌شوم، چقدر در این مدت شکسته تر شده است. دیگر آن مادر سرحال همیشگی نیست، چیزی در وجودش شکسته و جسم اش آن را به سختی مخفی می‌کند. آزاده کمک می‌کند از تخت جدا شوم، درد پهلویم شدت می‌گیرد و چهره‌ام درهم جمع می‌شود. محمد از اتاق بیرون می‌رود تا لباس عوض کنم و مادر بی‌رمق به آزاده در عوض کردن لباس هایم کمک می‌کند. پوشیدن لباس‌هایم همراه با درد است، دردی که در سراسر جانم می‌چرخد و هر حرکت ام را همراه با ناله می‌کند. پوشیدن شلوار و بافتی که مادر آورده تمام که می‌شود، پافر را می‌پوشم که آزاده شالی را مقابل‌ام می‌گیرد و می‌گوید: - حداقل بخاطر دل بابا سرت بکن، چشم انتظارته بزار یک بار اون‌طور که دوست داره ببینه تورو. دست روی نقطه‌ی عطف ماجرا می‌گذارد، با دستی لرزان شال را از دست‌اش می‌گیرم و روی موهای ژولیده ام می‌اندازم. البته پوشش خوبی‌ست برای موهای درهم رفته‌ی من! شال را سر می‌کنم اما برای پوشیدن کفش‌هایم نمی‌توانم ساق پایم را صاف کنم و با زحمت همراه می‌شود.
از بیمارستان بالاخره بیرون می‌آییم، مراقبت‌های مامورین را خیلی خوب احساس می‌کنم. قدم به قدم شبیه سایه همراه ما هستند و انگار از عمد کاری می‌کنند که متوجه حضورشان باشیم‌. به گفته‌ی دکتر کپسول اکسیژن را به خانه می‌آوریم تا در نفس کشیدن کمکی باشد برای این سینه‌ی زخمی! سوار ماشین که می‌شویم، هوای آزاد را که احساس می‌کنم جان تازه به کالبد مرده ام برمی‌گردد و نفس ام بالا می‌آید. در ماشین محمد آزاده جلو نشسته و مادر کنار من صندلی عقب نشسته است، انگار دیگر اصلا تمایلی به حرف زدن هم ندارد. آزاده و محمد مدام نگاه‌اش می‌کنند و او فقط خیره به منظره بیرون از پنجره شده است. می‌خواهم شیشه را پایین بیاورم، دلم برای هوای تهران تنگ شده هرچند آلوده و گرفته باشد اما وقتی دست برای پایین آوردن اش جلو می‌برم آزاده مانع می‌شود. - آوا هوا آلوده است، همین طوری نمی‌تونی نفس بکشی این هوا هم وارد ریه‌هات بشه نور علی نوره! از پایین آوردن پنجره منصرف می‌شوم، دست‌ام را عقب می‌کشم و سرم را به پشتی صندلی ماشین تکیه می‌دهم. خاطره‌ی خوبی از خیابان‌ها کوچه‌های تهران برایم نمانده اما هرچه باشد باید در این شهر زندگی کرد، هرچند که زندگی را در همین شهر ها مقابل چشم‌هایمان سر بریده اند. ماشین که مقابل در خانه متوقف می‌شود باز یادم می‌آید که قرار است چطور با پدر روبرو شوم، از آن روز نحس که خون اش بر دیواره‌ی اتاق پاشید تا به امروز دیگر اورا ندیده ام. و امروز هم نمی‌دانم دل رویارویی با اورا دارم یانه؛ همه از ماشین پایین می‌روند اما من هنوز روی صندلی نشسته ام. آزاده در را باز می‌کند و می‌خواهد کمک‌ام کند اما خودم با زحمت و درد روی پاهایم می‌ایستم و از ماشین خارج می‌شوم. مادر پیش‌قدم می‌شود و در خانه را باز می‌کند، خودش جلوتر می‌رود و آزاده که سعی دارد در راه رفتن به من کمک کند همراه من وارد حیاط می‌شود. مادر انگار در حال خودش نیست اصلا، بی‌توجه به ما قدم تند می‌کند و داخل می‌رود نمی‌دانم برای دیدن چه چیزی این طور سریع قدم برمی‌دارد. من اگر می‌شد دلم می‌خواست همین‌جا زمین دهن باز کند و در آن فرو بروم اما پا داخل خانه‌ای که پدر بی‌جان در آن خوابیده است نگذارم. کاش خواسته ام انجام می‌شد، کاش آزاده مجبور به حرکت‌ام نمی‌کرد و گرمای خانه صورت‌ام را نوازش نمی‌کرد. قدم به پذیرایی که می‌گذارم صدای مادر به گوش‌ام می‌رسد، اول متوجه این‌که چه می‌گوید نمی‌شوم اما بعد که اسم پدر را میان حرف‌هایش می‌شنوم می‌فهمم مخاطب اش پدر است. پدری که آن طرف خانه روی تخت دراز کشیده و شاید اصلا از حرف‌های مادر درکی نداشته باشد. سر آزاده کنار گوشم می‌آید و می‌گوید: - از روزی که بابا این‌طوری شده کارش همینه، هرچی باشه و نباشه رو تو خونه بلند بلند می‌گه بعضی وقتا دلم براش می‌سوزه حقش این نبود. جمله آخر را با بغضی که ته صدایش نشسته می‌گوید، من هم دلم می‌سوزد، کاش نبودم کاش آراد زودتر همه کار مرا تمام می‌کرد که پدر بخاطر من به این وضعیت دچار نشود. فکر می‌کردم اصلا چیزی از شرایط اطراف را احساس نمی‌کند اما وقتی چند قدم داخل می‌شوم سرش را سمت من برمی‌گرداند. نگاه اش رنگ همیشگی را دارد اما کم جان و بی‌رمق است، دیگر آن ابهت و مردانگی را نمی‌شود دران دید، همان ابهتی که تا به آن خیره می‌شدیم به بچه‌های سربه زیر و حرف گوش کن تبدیل می‌شدیم. شرمنده از حالی که دارد لنگ‌لنگان راهی اتاق می‌شوم، در را باز می‌کنم و وارد می‌شوم. روی تخت می‌نشینم، دلم برای حال و هوای هرچند تلخ اما گرم خانه تنگ شده بود. روی تخت دراز می‌کشم، به خیال این‌که بالشت نرم است اما با سفت و سختی چیزی زیر سرم مواجه می‌شوم. انگار در زیر بالشت‌ام چیزی قرار گرفته است. سر بلند می‌کنم، به پهلو نمی‌توانم بچرخم و با زحمت بالشت را کنار می‌زنم، از چیزی که می‌بینم کم مانده شاخک‌هایم بیرون بزند.
- سیگنال مزاحم - به محض آمدن خانواده اش، دو پا داشته دو پای دیگر قرض می‌کنم و از اتاق آوا می‌گریزم. سنگینی نگاه‌اش به دنبال‌ام کشیده می‌شود و آن را به خوبی احساس می‌کنم اما توجهی نمی‌کنم و هرطور شده زودتر از آن بیمارستان نحس خارج می‌شوم. سوار موتور می‌شوم، کلاه کاسکت را روی سرم می‌گذارم و به سمت پایگاه راه میوفتم. باز هم باد سنگین می‌وزد اما گارد کلاه کاسکت کمی از صورت ام را از برخورد باد به دور می‌دارد. مسیر بیمارستان تا پایگاه کمی زیاد است اما من متوجه مسیر نمی‌شوم و هرچقدر زود که می‌توانم خود را می‌رسانم. مقابل پایگاه، موتور را قفل می‌کنم و کلاه را زیر بغل‌ام می‌زنم و از پله‌ها بالا می‌روم. در که باز می‌شود، صدای روضه‌ای آرام به گوش می‌رسد، حجله‌ی شهدای این کودتا هنوز در میان سالن است و خانواده هایشان عزادار هستند. اگر بتوانم و حال آوا بهتر شود، باید یک سر اورا ببرم تا وضعیت خانواده هارا ببیند، ببیند چه بلایی بر سرشان آمده است. بعداز چند روز که در پایگاه نبوده ام، سراغ اتاق ام می‌روم، این نبودن‌هایم بعضی از بچه‌ها را مشکوک کرده است و من نمی‌خواهم آن ها اصلا بفهمند من در کدام ارگان جز این پایگاه مشغول هستم. اتاق گرم است و فلاسک و استکان‌ها تمیز و مرتب روی میز چیده شده است، گزارش کار بچه‌ها روی میز گذاشته شده است. کنار میز می‌رسم، انگشت اشاره ام را آرام به لبه‌ی میز می‌کشم و چشم به عکس آقا می‌دوزم؛ مادر همیشه یک راز نهفته در کارهایش داشت. رازی که من وقتی در اغتشاشات چهارصد و یک تیر خورده بودم، اتفاقی در میان صحبت هایش با مادرش شنیدم. مادر تنی‌ام نبود، مرا به دنیا نیاورده بود اما آنقدر نگران شده بود که خودش جای همه آن شب‌ها پا به پایم در بیمارستان مانده بود. در بین حرف‌هایش شنیدم به مادرش می‌گفت: - فرمانده شو به مادرش زهرا قسم دادم، گفتم پسر من سربازته اما ببخشش بهم تا برسه به ظهور امام زمان! آن شب نفهمیدم منظور مادر از فرمانده کیست اما بعدها وقتی دیدم یک عکس روی یخچال هست که از دیده‌ی همه پنهان مانده و فقط گاهی خودش اورا می‌بیند و با او صحبت می‌کند، اصل قضیه را فهمیدم. چشم به لبخند دلنشین آقا می‌دوزم و حالا جای مادر من اورا به جدش قسم می‌دهم، قسم می‌دهم تا خودش گره از این پرونده باز کند. نمی‌دانم اما گفته های حاجی بدجور خیال‌ام را مشوش کرده است؛ نمی‌خواهم تن به یک عقد اجباری بدهم اما اگر مجبور شوم چه؟! روی صندلی جای می‌گیرم، سکوت اتاق و پایگاه فضایی را برای فکر کردن مهیا کرده است. افکارم هجوم می‌آورند و من شبیه لشکری بی‌سلاح مقابلشان می‌ایستم، یک هفته از فکر کردن فرار کرده و حالا همه با هم سمت من پرواز کرده اند. یک طرف فکر حسی که اشتباه بود و در دل پرورانده شد، یک طرف ماموریتی که می‌خواهم هرطور شده انجامش دهم، یک طرف هم خواسته‌ی حاجی و طرف دیگر ماجراهای شبکه‌های معاند. نمی‌دانم چطور میتوانند از دشمن کشورشان بخواهند حمله نظامی به کشور شود، با این‌که می‌دانند خانواده های خودشان در این مرز و بوم زندگی می‌کنند. برای اتفاق نیوفتادن این جنگ چه کاری باید انجام داد؟! نمیدانم... گیج دستان‌ام را در هم گره می‌زنم و گردنم را خم می‌کنم که صدای سینا مثل همیشه در گوش‌ام می‌پیچد. - آقا از اتاق آوا سیگنال داریم، معلوم نیست چه وسیله ای رو داره استفاده می‌کنه، چیکار کنیم؟! - صبرکنید بهش زنگ می‌زنم، باید مستقیم متوجه مراقبت های ما بشه.
6.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سࢪقبࢪمن، یڪم از دلبࢪ بخونید من و فࢪاموش ڪنید از علے اڪبࢪ؏ بخونید🫴🏻
از جای برمی‌خیزم؛ انگار ایستادن هم برای مهارِ این هجومِ فکرها کافی نیست. شماره‌ی آزاده را می‌گیرم. گوشیِ خود آوا هنوز در پایگاه است و ما از او هیچ راه ارتباطی نداریم؛ همین که مجبورم دوباره با آن خانواده مخصوصا خواهرش هم کلام شوم، خون‌ام را به جوش می‌آورد. تماس با دو بوق جواب داده می‌شود. انگار شماره‌ام در حافظه‌اش ثبت شده که با آن لحنِ رسمیِ آزاردهنده می‌گوید: - سلام، بفرمایید آقای شریف! به صدایم فشار می‌آورم تا لرزشی که ناشی از یک اضطرابِ مبهم است، راهی به بیرون پیدا نکند. - سلام خانم فلاح. لطف کنید گوشی رو بدید به خواهرتون، کارش دارم. بدونِ پرسش و بی‌آنکه چرایی در کار باشد، تنها یک باشه می‌گوید. چند ثانیه بعد، صدای زمزمه‌اش را می‌شنوم که آوا را صدا می‌زند، گوشی که دست‌به‌دست می‌شود، صدای نفس‌های بریده و خس‌خسِ ضعیفِ آوا توی گوشم می‌پیچد. - بله... یاسین؟! آن‌قدر صمیمیت در همین یک کلمه نهفته است که انگار سیلیِ محکمی به صورتم می‌خورد. این جسارتِ بی‌پروایش در صدا کردنِ اسم کوچکِ من، بدونِ هیچ پیشوندی، مثلِ تیغی روی اعصابم راه می‌رود؛ یا شاید هم این خشم، تنها نقابی است برای پنهان کردنِ لرزشی که در عمقِ وجودم، در مواجهه با حالِ خرابِ او حس می‌کنم. نباید بگذارم این فکرها پیشروی کنند، با تندی هشدار می‌دهم: - شریف هستم! دارید چی‌کار می‌کنید؟! از اتاقتون سیگنال داریم! تک‌سرفه‌ای کلامش را می‌برد، اما تلاشش برای حرف زدن... انگار در میانه‌ی مرگ و زندگی، هنوز هم می‌خواهد ثابت کند حضور دارد. - نمی‌دونم... خواستم... دراز... بکشم... زیر... بالشت لپ‌تاپ بود. کلماتش مثلِ تکه‌های شیشه‌ی خرد شده، گلویش را می‌برند. هر کلمه‌اش بریده است و در میان‌شان، برای نفس کشیدن می‌جنگد. این که می‌گوید لپ‌تاپ، این که انگار با یک وسیله ناگهانی مواجه شده یعنی چه؟ نمی‌تواند زیاد صحبت کند، باید زودتر ماجرا را ببندم. - حالا روشنش کردی؟! متوجه شدی برای کیه؟! باز هم سرفه می‌کند. صدایش در فضای اتاقِ من می‌پیچد و اضطرابی سنگین روی شانه‌هایم می‌گذارد که سعی دارم با اخم‌های درهم‌کشیده، انکارش کنم. - نمی‌دونم... خیلی... رمز داره... منم اصلاً توانایی... شکستن رمز ندارم... سرفه‌ها این بار طولانی‌تر و پشت‌سرهم است. وحشتی که در سینه دارم، از شدتِ خشم‌ام پیشی می‌گیرد. ترس از این که دوباره کارش به بیمارستان بکشد، مرا به واکنش وامی‌دارد؛ هرچند که در دلم خودم را سرزنش می‌کنم: چرا نگرانِ کسی هستی که امنیتِ این پرونده را به بازی گرفته؟ - مگه بلدی رمزش رو بشکنی؟! سعی می‌کند سرفه‌ها را در گلو خفه کند. - من... فناوری اطلاعات... خوندم! چشم‌هایم از تعجب گرد می‌شود و خیره به میز می‌مانم. فناوری اطلاعات؟ آن هم این دختر؟ با آن وضعیتِ جسمانی؟ انگار هر چه بیشتر پیش می‌رویم، لایه‌های پنهانِ این آدم، بیشتر مرا در هزارتوی خودش گیر می‌اندازد. قبول کردنِ این توانایی برایم سخت است، اما در عین حال، نوعی تحسینِ ناخودآگاه در دلم جوانه می‌زند که بلافاصله با یادآوریِ نقشه‌اش، آن را سرکوب می‌کنم. - لازم نیست کاری بکنی. یک نفر از نیروهای ما میاد جلوی در خونتون، لپ‌تاپ رو بهش بده. انتظار دارم بگوید چشم، انتظار دارم اطاعت کند، چون این تنها راهِ منطقی است. اما! - تا نفهمم... این لپ‌تاپ چیه... به شما نمیدمش. تماس قطع می‌شود. خیره به گوشی می‌مانم. آن وقاحت و جسارتی که در صدایش بود، هوش از سرم می‌پراند. می‌خواهم فریاد بزنم به جهنم!، می‌خواهم بگویم هر بلایی می‌خواهد سر خودش بیاورد، اما چرا دستانم ناخودآگاه مشت شده‌اند؟ چرا این‌قدر عصبی‌ام که دندان‌هایم را روی هم می‌سابم؟ روی صندلی میوفتم. انگار دارم در خلأ دست‌وپا می‌زنم، چطور می‌توانم با کسی که خودش را به آتش می‌کشد، منطقی برخورد کنم؟ ضربه ای ناگهانی به در می‌خورد و حاجی داخل می‌آید، بی‌اراده از جایم می‌پرم و صاف می‌ایستم. حاجی که می‌نشیند و پا روی پا می‌اندازد، نگاهِ نافذش را به من می‌دوزد: - حالا فهمیدی چرا میگم باید یک نفر توی یک خونه تحت کنترل داشته باشش! این دختر و برادرش قصه‌شون تموم نشده. حق با اوست؛ این را با تمام وجودم حس می‌کنم. اما چرا وقتی به این فکر می‌کنم که او دوباره تحتِ کنترلِ ما باشد، به جای آرامش، فقط یک دلهره‌ی گنگ تمامِ وجودم را پر می‌کند؟ انگار چیزی در من هست که نمی‌خواهد به این تحتِ کنترل بودنِ او تن دهد... و من هنوز نمی‌دانم این چه حسی است؛ یا شاید هم، هنوز بیش از حدِ توانم، سعی دارم آن را انکار کنم.
- شکستن یک رمز - فکرش را هم نمی‌کردم بعد از آن حرف‌ها، با من تماس بگیرد و مستقیم بخواهد با خودم صحبت کند. دلم با شنیدن صدایش حال و هوای دیگری گرفت؛ انگار اتاق دلِ من، حتی با صدای بحث کردن با او هم بوی زندگی می‌گیرد، بوی زنده بودن. وقتی حرف از تحویل دادن لپ‌تاپ شد، با آن‌که دلم می‌خواست به حرفش گوش بدهم، اما کنجکاوی دخترانه‌ام مجال تبعیت نداد؛ شاید هم از نگاه او اسمش لجبازی بود. اما آن شب که به دیدار آراد رفتم ـ شبی که هزار بار با خودم گفتم کاش استخوان پایم می‌شکست و نمی‌رفتم، مادر گفت او به خانه آمده، تا اتاق من هم سر زده و بعد برگشته است. همان‌جا بود که فکری سمج به جانم افتاد؛ این‌که شاید این لپ‌تاپ برای آراد باشد. پس قبل از آن‌که یاسین آن را ببیند، باید من رمزش را می‌شکستم. نفس‌های بریده‌ام، درد پهلو و سینه‌ام، امان نمی‌داد روی کدها تمرکز کنم، اما باید قبل از آن‌که سراغم بیایند، کارش را تمام می‌کردم. فلش را وارد لپ‌تاپ می‌کنم؛ برنامه‌هایی که داخلش بود برای شکستن رمز کمک بیشتری می‌کرد. آزاده بالش را پشت سرم گذاشته و از وقتی تماس قطع شده، حاضر نشده از اتاق بیرون برود. انگار او هم کم از من کنجکاو نیست بداند در این لپ‌تاپ چه می‌گذرد. استخوان پایم می‌سوزد، پهلویم انگار هر لحظه سوزنی تازه در خودش فرو می‌برد و درد را تا عمق جانم می‌کشاند. از درد سینه و نفس کم آوردن دیگر نمی‌دانستم باید چه بگویم؛ فقط می‌دانستم هر بار که نفس می‌کشم، انگار دارم بهای این سماجت را با جانم می‌دهم. باورم نمی‌شد با این درد و این زخم‌ها، باز هم حاضر شده‌ام مقابل یاسین بایستم؛ آن هم وقتی ممکن بود هر لحظه بالای سرم پیدایشان شود. اما بدتر از درد، این ناتوانی بود که کلافه‌ام می‌کرد؛ این‌که چیزی درست جلوی دستم باشد و نتوانم به آن برسم. انگشت‌هایم روی کیبورد با شتاب حرکت می‌کردند و نفس‌هایم سخت بالا می‌آمد. هر کدی که به ذهنم می‌رسید امتحان می‌کردم، الگوریتم‌ها را یکی‌یکی عوض می‌کردم، مسیرها را از نو می‌رفتم، از راهی که بن‌بست می‌شد به راه دیگری پناه می‌بردم، اما انگار این لعنتی هر بار فقط به رویم می‌خندید. نمی‌دانستم چه کدی برای رمزگذاری‌اش استفاده شده که هیچ‌کدام از کدشکن‌هایی که می‌شناختم افاقه نمی‌کرد. هرچه تا به حال در دانشگاه، این طرف و آن طرف، با آزمون و خطا و شب‌بیداری یاد گرفته بودم به کار می‌گرفتم، اما باز نمی‌شد که نمی‌شد. هر بار که صفحه بی‌رحمانه همان نتیجه را نشان می‌داد، انگار چیزی درونم فشرده‌تر می‌شد؛ هم از درد، هم از خشم، هم از این حس تحقیرآمیز که یک رمز ساده دارد کم‌کم از من قوی‌تر می‌شود. نگاه ناامیدم را به آزاده می‌دوزم؛ همان‌طور که منتظر است در چشم‌هایم دنبال جواب بگردد. دستش را روی زانویم می‌گذارد و کمی ساق پایم را ماساژ می‌دهد. - نتونستی بازش کنی؟! سری به طرفین تکان می‌دهم. - نه... نشد! نمی‌دونم چرا نمی‌شه. بدون مقدمه می‌گوید: - لپ‌تاپ رو بده بهشون، اونا می‌تونن بازش کنن. پوزخندی می‌زنم و می‌گویم: - نه، قرار نیست انقدر زود تسلیم این جماعت بشم من. حتی اگه بتونن هم، قبلش من باید این رمز رو بشکنم. کلافه، چهره‌اش درهم می‌رود. دستی به پیشانی‌اش می‌کشد و می‌گوید: - خواهر من، این‌که چی توی این لپ‌تاپه نه به درد تو می‌خوره نه به درد من. بس کن، اگه اومدن دنبالش بده بهشون. جمله‌اش که تمام می‌شود، آماده‌ام جوابش را بدهم که صدای محمد می‌آید. با لفظ مهربان و «عزیزم» خطابش می‌کند. نمی‌دانستم در این حد پسرعموی حزب‌اللهی‌ام احساساتی است؛ پسرعمویی که برای دیدن من لابد تا حالا هزار بار استغفار کرده است. پوزخندی به لبخند روی لب آزاده می‌زنم که از اتاق بیرون می‌رود. نگاهم دوباره روی صفحه می‌افتد، کاش می‌شد حریف این رمز شوم. کاش می‌شد قبل از آن‌ها، قبل از یاسین، قبل از هر دستی که قرار است به این لپ‌تاپ برسد، من زودتر به رازهایش دست پیدا کنم. نمی‌دانم در آن‌سوی این رمز چه پنهان شده، اما همین که این‌طور سرسختانه از من دور نگه داشته شده، عطشِ رسیدن به آن را در من بیشتر می‌کند. انگار حالا دیگر فقط باز کردن یک لپ‌تاپ نیست؛ یک جنگ است. جنگی میان من و چیزی که نمی‌خواهد خودش را نشان بدهد.
صدایی که ساعت‌هاست در اعصابم ریشه دوانده، بالاخره در فضای خانه می‌پیچد؛ صدایی که هم نویدبخشِ رهایی است و هم هراس‌آور. صدای پای آزاده را می‌شنوم که با اضطرابی آشکار، با عجله به سمت اتاق می‌آید. - آوا... اومدن! نفسم را با زحمتی طاقت‌فرسا از سینه بیرون می‌رانم، منتظرشان بودم، حتی لپ‌تاپ را از قبل آماده کرده‌ام. در اعماقِ وجودم، جایی دور از دسترسِ نگاه‌های تیزبین، لبخندی تلخ و عمیق مهمانِ دلم می‌شود، محمد وارد می‌شود؛ بی‌محابا و با همان پررویی همیشگی، اما با ورودش، نگاهش وقتی به موهای رها و بی‌حفاظ من می‌افتد، چنان ناگهانی به زمین دوخته می‌شود که گویی از دیدن این بی‌پرده بودن، وحشت‌زده شده است. پوزخندی بی‌صدا بر لبانم می‌نشیند. او، که ادعای حریم و اخلاق دارد، حالا در برابر زنی که نیم‌جان است، این‌چنین شرم‌زده به زمین می‌نگرد؟! یاسین که همکار همین‌هاست، صبح که با موهای ژولیده و چهره‌ی درهم‌شکسته مقابلم بود، چنین تلخ از دیدن من نبود، محمد انگار دارد در خودش فرو می‌رود. - دختر عمو، اومدن برای بردن لپ‌تاپ. میشه ازتون بخوام بدون دردسر بدیدش بهشون؟! آن‌قدر ضعف دارم که حتی ابهت صدایم زیر بار این تنگی نفس، رو به زوال می‌رود. نگاهم را به ناکجای دیوار می‌دوزم و با صدایی که سعی می‌کنم سرد و برنده باشد، می‌گویم: - خب می‌تونید... ازم خواهش... کنید... شاید بهشون دادمش... بدون دردسر البته! صدای دندان‌سایِ او در فضای کوچک اتاق طنین می‌اندازد. از گوشه‌ی چشم می‌بینم که آزاده، با دستپاچگی بازوی او را می‌فشارد تا مهارش کند؛ رگ گردن محمد از شدت فشاری که به خودش می‌آورد تا فریاد نزند، به کبودی می‌زند. دیدن این زوج، این تافته‌های جدابافته که طعم آرامش را در کنار هم می‌چشند، نه خشم، که پوزخندی مداوم را روی لب‌هایم می‌کارد. با هزار زحمت، پا از تخت بیرون می‌گذارم. لپ‌تاپ را مثل تنها دارایی ارزشمند زندگی‌ام زیر بغل می‌گیرم و با سرفه‌ای که سینه‌ام را می‌درد، از جای برمی‌خیزم. دستم را به دیوارِ سرد می‌چسبانم؛ این دیوار، تنها تکیه‌گاهِ من در برابر دردی است که قصد دارد مرا به زانو درآورد. نگاه هراسان و سنگین محمد را روی تنم حس می‌کنم که می‌خواهد مرا متوقف کند، اما با نگاهی که سردی‌اش از نگاه او تیزتر است، از کنارش می‌گذرم. به در می‌رسم، دو غریبه، دو زن با چهره‌هایی که هیچ نمی‌گویند، کنار مادر ایستاده‌اند. نگاهم به پدر می‌افتد که کنجکاوانه و منتظر، مرا رصد می‌کند. نفسی تازه می‌کنم و با کلماتی که تکه‌تکه از گلویم خارج می‌شوند، حکم نهایی را می‌دهم: - لپ‌تاپ رو... فقط به... یاسین می‌دم. آن دو زن می‌خواهند پا پیش بگذارند، اما من سرسختانه سد می‌شوم. نگاه آن دو زن بین هم رد و بدل می‌شود؛ یکی‌شان با تکان سر از خانه بیرون می‌زند. پهلویم درد می‌کند، اما خودم را به دیوار تکیه می‌دهم و همچون مادری که از فرزندش محافظت می‌کند، به لپ‌تاپ چنگ می‌زنم. دقایق به کندی می‌گذرد تا صدای یاالله گفتن یاسین در خانه طنین می‌اندازد. محمد، با عجله‌ای که نشان از بی‌تابی‌اش دارد، پیش‌قدم می‌شود تا راه را برایش باز کند. هر حرکت محمد، شبیه مته‌ای است که مغزم را سوراخ می‌کند؛ نفرتی گنگ و عمیق، گلویم را می‌فشارد. یاسین وارد می‌شود؛ آرام، مسلط، و با نگاهی که اول به مادر و پدر، و بعد مستقیماً به چشم‌های من دوخته می‌شود سلام می‌کند. سرفه‌ای می‌کنم و مستقیم در چشم‌هایش خیره می‌شوم؛ جایی که طمع رسیدن به لپ‌تاپ، پنهان نشده است. - قرار... نبود... انقدر زود... بیای. لبخند کجی، آمیخته به تمسخری آشکار، روی لبانش می‌نشیند. قدمی به سمتم می‌آید، دست دراز می‌کند، اما قبل از آن می‌گوید: - گفته بودم که برای گرفتنش میایم، فقط تو با لجبازیت نقشه‌های مارو جلو انداختی! راستی فهمیدی مال کیه؟! پیش از آنکه بتوانم جواب بدهم، سرفه‌هایم راه گلو را می‌بندد. آزاده، که چادرش را چنان دور خودش پیچیده که گویی می‌خواهد از همه چیز محافظت کند، با صدایی که لرزشِ پنهانی دارد می‌گوید: - نتونست رمزش رو بشکنه، هرکاری کرد نشد. پوزخندی از روی رضایت بر لب یاسین می‌نشیند، اما نگاهم به سمتِ اوست؛ چرا نگاهش وقتی به محمد و آزاده می‌افتد، تا این حد سرد و تند می‌شود؟ لپ‌تاپ را با یک دست به سمتش می‌گیرم. او با خونسردی کرکننده‌ای آن را از دستم جدا می‌کند. تمام وزنم روی دستی است که به دیوار چسبانده‌ام؛ این ناتوانی جسمی، این لرزش خفیف دست‌ها در برابر او، از خودم بیزارم می‌کند. یاسین چند ثانیه در سکوت نگاهم می‌کند و بعد، با صدایی که انگار می‌خواهد صدای شکستن چیزی در دلم را بشنود، می‌گوید:
- از خونه‌ی پدرتون بودن، کمال استفاده رو ببرید خانم فلاح! کنایه‌ی حرفش را درست درک نمی‌کنم، اما حس می‌کنم پیامی پشت این کلمات نهفته است. او رو به مادر برمی‌گردد؛ در آن لحظه چیزی در نگاهم می‌شکند. - چند شب دیگه برای انجام یک کاری خدمتتون می‌رسیم، لطفاً فقط خودتون باشید... همسرتون و دختر کوچیکتون. مادر، این کنایه‌ی زهردار را عمیق‌تر از من می‌فهمد؛ نگاهش بی‌قرار بین محمد و آزاده می‌چرخد. چرا یاسین این حرف را با این‌همه حرص و خشم بیان کرد؟ انگار انتقامی پنهان در کلماتش بود. وقتی یاسین و آن زن‌ها می‌روند، صدای کنایه‌ی محمد و آزاده در فضای خانه پخش می‌شود: - خوبه دیگه، خونه‌ی پدر خودمم غریبه شدم! این جمله‌ی آن‌ها، برخلاف انتظارم، لذتی عجیب به جانم می‌ریزد؛ انگار دارم شاهد فروپاشی چیزی هستم که برایشان عزیز بود. اما با این همه، دلم نمی‌خواهد به کاری که یاسین با پدر و مادرم دارد، فکر کنم؛ ترس، مثل مهی غلیظ، در حال پوشاندن آینده است.
- تسلیم در برابر یک اجبار - لپ‌تاپ، سرد و بی‌روح، مثل یک سنگ مزار کوچک در دست‌هایم سنگینی می‌کند. انگشتانم ناخودآگاه روی لبه‌های تیز و شیارهای بدنه می‌لغزند؛ انگار دنبال راهی می‌گردم تا قفل این سکوت دیجیتالی را با لمس باز کنم. هنوز نمی‌دانم در اعماق این حافظه‌ی سرد چه چیزی نهفته است؛ حقیقتی که آن‌قدر حیاتی است که مرا به این بند نامرئیِ آوا زنجیر کرده؟ حرف‌های حاجی مثل پتک در سرم می‌کوبد:یا تن به این عقد مصلحتی بده و پرونده رو تا آخرش ببر، یا همین‌جا بکش کنار. راه سومی وجود ندارد. سایه‌ی سنگین خون‌هایی که برای این پرونده ریخته شده—خون امیرعلی و آن زندگی نیمه‌تمامش—مثل بختک روی شانه‌هایم افتاده است. انگار در انتهای این مسیر مه‌آلود، نوری هست، یک آرامش ابدی که روحِ خسته‌ام برای رسیدن به آن دست و پا می‌زند؛ هرچند به قیمت فروریختن بخشی از وجودم باشد. وعده‌ی دیداری که با مادر آوا میدهم، اما فقط در حضور خانواده‌اش. نباید آزاده بویی ببرد. نمی‌خواهم وقتی قلم را روی کاغذ می‌گذارم تا این قرارداد پوشالی را امضا کنم، قلبم در جای دیگری اسیر باشد. آن مهر قدیمی که ته دلم انبار شده، حالا مثل یک زخم کهنه تیر می‌کشد. ماشین سازمان با صدایی خفه در انتهای کوچه متوقف می‌شود، لپ‌تاپ را به دست یکی از خانم‌های همراه می‌دهم و پیاده می‌شوم. سرمای استخوان‌سوزِ زمستان مثل سیلی به صورتم می‌خورد؛ انگار می‌خواهد من را از این خواب زمستانی اجباری بیدار کند. صدای دور شدن ماشین در سکوت کوچه می‌پیچد و من می‌مانم و سنگینیِ راهی که تا خانه باقی است. در حیاط را که باز می‌کنم، مکث می‌کنم. سرم را بالا می‌گیرم؛ حیاط، دیوارها، درخت‌های خشکیده... همه چیز بوی یک زندگی پراز عشق را می‌دهد که قرار است به‌زودی شکاف بخورد، کلید را در جیب می‌فشارم و وارد می‌شوم. در را آرام باز می‌کنم، صدای تلویزیون و بوی نان گرم در فضا پیچیده. پدر، غرق در اخبار، متوجه حضورم نمی‌شود. یلدا و مادر در آشپزخانه مشغول‌اند؛ بوی زندگی خانه، قلبم را مچاله می‌کند، سلام می‌کنم، اما صدایم در دهانم می‌ماسد. نگاهم بین آن‌ها سرگردان است، تریدِ من مثل یک لکه‌ی سیاه روی صورتم نشسته؛ خانم‌سادات که همیشه نبض نگاهم را دارد، بلافاصله جلو می‌آید. - چی‌شده مادر؟ چرا کلماتت تو گلوت گیر کردن؟ نگاه خیره‌ام را از تلویزیون می‌دزدم و به چشمان نگران مادر می‌دوزم، لبخندی که می‌زنم تلخ است، طعمی از گس یک خداحافظیِ زودهنگام دارد. - بعداً براتون میگم، نگران نباشید. به سمت اتاقم عقب‌نشینی می‌کنم. می‌دانم اگر لب باز کنم، اگر بگویم مجبورم حلقه‌ای به انگشت کنم که نشان‌دهنده‌ی هیچ عشقی نیست، مادر اول از همه سراغ آن حسِ پنهان را می‌گیرد. آن‌جاست که کم می‌آورم. چه بگویم؟ بگویم انتخابم ناآگاهانه بوده؟ یا بگویم دختری که در قلبم خانه کرده، سهم یکی دیگر است؟ پوزخندی روی لبم می‌نشیند. عقلم، سرد و حسابگر، نهیب می‌زند: در این کار، عشق یعنی مرگ. یعنی باختن. هوشیاری، تنها سلاحِ من است و عشق، بزرگ‌ترین دشمنِ آن است. روی تخت می‌نشینم و به آینه‌ی مقابل خیره می‌شوم، به تصویرِ مردی که در آینه است، نگاه می‌کنم. چقدر عمرِ این دلبستگیِ کوتاه بود... هنوز اثرِ آن نگاه اول، مثل داغیِ یک بوسه روی صورتم است؛ نگاهی که به عمق جانم نفوذ کرد و حالا فقط درد نبودنش باقی مانده. نفسم را با آهی بلند بیرون می‌دهم که صدای تق‌تقِ در، رشته‌ی افکارم را پاره می‌کند. به در خیره می‌شوم. زبانم یاری نمی‌کند که بگویم بفرما، انگار می‌خواهم همین‌جا، در این خلوتِ تاریک، حبس شوم و کسی به دنیایِ فروپاشیده‌ام راه پیدا نکند. کسی که پشت در است، سکوتم را به حسابِ بی‌میلی می‌گذارد و قدم‌هایش دور می‌شود... و من باز می‌مانم با تنهایی‌ام.