#زمستان_خونین
#پلات_هشتاد_وسوم
صدایی که ساعتهاست در اعصابم ریشه دوانده، بالاخره در فضای خانه میپیچد؛ صدایی که هم نویدبخشِ رهایی است و هم هراسآور. صدای پای آزاده را میشنوم که با اضطرابی آشکار، با عجله به سمت اتاق میآید.
- آوا... اومدن!
نفسم را با زحمتی طاقتفرسا از سینه بیرون میرانم، منتظرشان بودم، حتی لپتاپ را از قبل آماده کردهام.
در اعماقِ وجودم، جایی دور از دسترسِ نگاههای تیزبین، لبخندی تلخ و عمیق مهمانِ دلم میشود، محمد وارد میشود؛ بیمحابا و با همان پررویی همیشگی، اما با ورودش، نگاهش وقتی به موهای رها و بیحفاظ من میافتد، چنان ناگهانی به زمین دوخته میشود که گویی از دیدن این بیپرده بودن، وحشتزده شده است.
پوزخندی بیصدا بر لبانم مینشیند. او، که ادعای حریم و اخلاق دارد، حالا در برابر زنی که نیمجان است، اینچنین شرمزده به زمین مینگرد؟!
یاسین که همکار همینهاست، صبح که با موهای ژولیده و چهرهی درهمشکسته مقابلم بود، چنین تلخ از دیدن من نبود، محمد انگار دارد در خودش فرو میرود.
- دختر عمو، اومدن برای بردن لپتاپ. میشه ازتون بخوام بدون دردسر بدیدش بهشون؟!
آنقدر ضعف دارم که حتی ابهت صدایم زیر بار این تنگی نفس، رو به زوال میرود.
نگاهم را به ناکجای دیوار میدوزم و با صدایی که سعی میکنم سرد و برنده باشد، میگویم:
- خب میتونید... ازم خواهش... کنید... شاید بهشون دادمش... بدون دردسر البته!
صدای دندانسایِ او در فضای کوچک اتاق طنین میاندازد. از گوشهی چشم میبینم که آزاده، با دستپاچگی بازوی او را میفشارد تا مهارش کند؛
رگ گردن محمد از شدت فشاری که به خودش میآورد تا فریاد نزند، به کبودی میزند. دیدن این زوج، این تافتههای جدابافته که طعم آرامش را در کنار هم میچشند، نه خشم، که پوزخندی مداوم را روی لبهایم میکارد.
با هزار زحمت، پا از تخت بیرون میگذارم. لپتاپ را مثل تنها دارایی ارزشمند زندگیام زیر بغل میگیرم و با سرفهای که سینهام را میدرد، از جای برمیخیزم.
دستم را به دیوارِ سرد میچسبانم؛ این دیوار، تنها تکیهگاهِ من در برابر دردی است که قصد دارد مرا به زانو درآورد. نگاه هراسان و سنگین محمد را روی تنم حس میکنم که میخواهد مرا متوقف کند، اما با نگاهی که سردیاش از نگاه او تیزتر است، از کنارش میگذرم.
به در میرسم، دو غریبه، دو زن با چهرههایی که هیچ نمیگویند، کنار مادر ایستادهاند. نگاهم به پدر میافتد که کنجکاوانه و منتظر، مرا رصد میکند. نفسی تازه میکنم و با کلماتی که تکهتکه از گلویم خارج میشوند، حکم نهایی را میدهم:
- لپتاپ رو... فقط به... یاسین میدم.
آن دو زن میخواهند پا پیش بگذارند، اما من سرسختانه سد میشوم. نگاه آن دو زن بین هم رد و بدل میشود؛ یکیشان با تکان سر از خانه بیرون میزند.
پهلویم درد میکند، اما خودم را به دیوار تکیه میدهم و همچون مادری که از فرزندش محافظت میکند، به لپتاپ چنگ میزنم.
دقایق به کندی میگذرد تا صدای یاالله گفتن یاسین در خانه طنین میاندازد. محمد، با عجلهای که نشان از بیتابیاش دارد، پیشقدم میشود تا راه را برایش باز کند. هر حرکت محمد، شبیه متهای است که مغزم را سوراخ میکند؛ نفرتی گنگ و عمیق، گلویم را میفشارد.
یاسین وارد میشود؛ آرام، مسلط، و با نگاهی که اول به مادر و پدر، و بعد مستقیماً به چشمهای من دوخته میشود سلام میکند.
سرفهای میکنم و مستقیم در چشمهایش خیره میشوم؛ جایی که طمع رسیدن به لپتاپ، پنهان نشده است.
- قرار... نبود... انقدر زود... بیای.
لبخند کجی، آمیخته به تمسخری آشکار، روی لبانش مینشیند. قدمی به سمتم میآید، دست دراز میکند، اما قبل از آن میگوید:
- گفته بودم که برای گرفتنش میایم، فقط تو با لجبازیت نقشههای مارو جلو انداختی! راستی فهمیدی مال کیه؟!
پیش از آنکه بتوانم جواب بدهم، سرفههایم راه گلو را میبندد. آزاده، که چادرش را چنان دور خودش پیچیده که گویی میخواهد از همه چیز محافظت کند، با صدایی که لرزشِ پنهانی دارد میگوید:
- نتونست رمزش رو بشکنه، هرکاری کرد نشد.
پوزخندی از روی رضایت بر لب یاسین مینشیند، اما نگاهم به سمتِ اوست؛ چرا نگاهش وقتی به محمد و آزاده میافتد، تا این حد سرد و تند میشود؟
لپتاپ را با یک دست به سمتش میگیرم. او با خونسردی کرکنندهای آن را از دستم جدا میکند. تمام وزنم روی دستی است که به دیوار چسباندهام؛ این ناتوانی جسمی، این لرزش خفیف دستها در برابر او، از خودم بیزارم میکند.
یاسین چند ثانیه در سکوت نگاهم میکند و بعد، با صدایی که انگار میخواهد صدای شکستن چیزی در دلم را بشنود، میگوید:
- از خونهی پدرتون بودن، کمال استفاده رو ببرید خانم فلاح!
کنایهی حرفش را درست درک نمیکنم، اما حس میکنم پیامی پشت این کلمات نهفته است.
او رو به مادر برمیگردد؛ در آن لحظه چیزی در نگاهم میشکند.
- چند شب دیگه برای انجام یک کاری خدمتتون میرسیم، لطفاً فقط خودتون باشید... همسرتون و دختر کوچیکتون.
مادر، این کنایهی زهردار را عمیقتر از من میفهمد؛ نگاهش بیقرار بین محمد و آزاده میچرخد. چرا یاسین این حرف را با اینهمه حرص و خشم بیان کرد؟ انگار انتقامی پنهان در کلماتش بود.
وقتی یاسین و آن زنها میروند، صدای کنایهی محمد و آزاده در فضای خانه پخش میشود:
- خوبه دیگه، خونهی پدر خودمم غریبه شدم!
این جملهی آنها، برخلاف انتظارم، لذتی عجیب به جانم میریزد؛ انگار دارم شاهد فروپاشی چیزی هستم که برایشان عزیز بود.
اما با این همه، دلم نمیخواهد به کاری که یاسین با پدر و مادرم دارد، فکر کنم؛ ترس، مثل مهی غلیظ، در حال پوشاندن آینده است.
#زمستان_خونین
#پلات_هشتاد_وچهارم
- تسلیم در برابر یک اجبار -
لپتاپ، سرد و بیروح، مثل یک سنگ مزار کوچک در دستهایم سنگینی میکند. انگشتانم ناخودآگاه روی لبههای تیز و شیارهای بدنه میلغزند؛
انگار دنبال راهی میگردم تا قفل این سکوت دیجیتالی را با لمس باز کنم. هنوز نمیدانم در اعماق این حافظهی سرد چه چیزی نهفته است؛ حقیقتی که آنقدر حیاتی است که مرا به این بند نامرئیِ آوا زنجیر کرده؟
حرفهای حاجی مثل پتک در سرم میکوبد:یا تن به این عقد مصلحتی بده و پرونده رو تا آخرش ببر، یا همینجا بکش کنار. راه سومی وجود ندارد.
سایهی سنگین خونهایی که برای این پرونده ریخته شده—خون امیرعلی و آن زندگی نیمهتمامش—مثل بختک روی شانههایم افتاده است.
انگار در انتهای این مسیر مهآلود، نوری هست، یک آرامش ابدی که روحِ خستهام برای رسیدن به آن دست و پا میزند؛ هرچند به قیمت فروریختن بخشی از وجودم باشد.
وعدهی دیداری که با مادر آوا میدهم، اما فقط در حضور خانوادهاش. نباید آزاده بویی ببرد.
نمیخواهم وقتی قلم را روی کاغذ میگذارم تا این قرارداد پوشالی را امضا کنم، قلبم در جای دیگری اسیر باشد.
آن مهر قدیمی که ته دلم انبار شده، حالا مثل یک زخم کهنه تیر میکشد.
ماشین سازمان با صدایی خفه در انتهای کوچه متوقف میشود، لپتاپ را به دست یکی از خانمهای همراه میدهم و پیاده میشوم.
سرمای استخوانسوزِ زمستان مثل سیلی به صورتم میخورد؛ انگار میخواهد من را از این خواب زمستانی اجباری بیدار کند.
صدای دور شدن ماشین در سکوت کوچه میپیچد و من میمانم و سنگینیِ راهی که تا خانه باقی است.
در حیاط را که باز میکنم، مکث میکنم. سرم را بالا میگیرم؛ حیاط، دیوارها، درختهای خشکیده... همه چیز بوی یک زندگی پراز عشق را میدهد که قرار است بهزودی شکاف بخورد، کلید را در جیب میفشارم و وارد میشوم.
در را آرام باز میکنم، صدای تلویزیون و بوی نان گرم در فضا پیچیده.
پدر، غرق در اخبار، متوجه حضورم نمیشود. یلدا و مادر در آشپزخانه مشغولاند؛ بوی زندگی خانه، قلبم را مچاله میکند، سلام میکنم، اما صدایم در دهانم میماسد.
نگاهم بین آنها سرگردان است، تریدِ من مثل یک لکهی سیاه روی صورتم نشسته؛ خانمسادات که همیشه نبض نگاهم را دارد، بلافاصله جلو میآید.
- چیشده مادر؟ چرا کلماتت تو گلوت گیر کردن؟
نگاه خیرهام را از تلویزیون میدزدم و به چشمان نگران مادر میدوزم، لبخندی که میزنم تلخ است، طعمی از گس یک خداحافظیِ زودهنگام دارد.
- بعداً براتون میگم، نگران نباشید.
به سمت اتاقم عقبنشینی میکنم. میدانم اگر لب باز کنم، اگر بگویم مجبورم حلقهای به انگشت کنم که نشاندهندهی هیچ عشقی نیست، مادر اول از همه سراغ آن حسِ پنهان را میگیرد.
آنجاست که کم میآورم. چه بگویم؟ بگویم انتخابم ناآگاهانه بوده؟ یا بگویم دختری که در قلبم خانه کرده، سهم یکی دیگر است؟
پوزخندی روی لبم مینشیند. عقلم، سرد و حسابگر، نهیب میزند: در این کار، عشق یعنی مرگ. یعنی باختن. هوشیاری، تنها سلاحِ من است و عشق، بزرگترین دشمنِ آن است.
روی تخت مینشینم و به آینهی مقابل خیره میشوم، به تصویرِ مردی که در آینه است، نگاه میکنم.
چقدر عمرِ این دلبستگیِ کوتاه بود... هنوز اثرِ آن نگاه اول، مثل داغیِ یک بوسه روی صورتم است؛ نگاهی که به عمق جانم نفوذ کرد و حالا فقط درد نبودنش باقی مانده.
نفسم را با آهی بلند بیرون میدهم که صدای تقتقِ در، رشتهی افکارم را پاره میکند. به در خیره میشوم. زبانم یاری نمیکند که بگویم بفرما، انگار میخواهم همینجا، در این خلوتِ تاریک، حبس شوم و کسی به دنیایِ فروپاشیدهام راه پیدا نکند.
کسی که پشت در است، سکوتم را به حسابِ بیمیلی میگذارد و قدمهایش دور میشود... و من باز میمانم با تنهاییام.
کلاهشافتاد ته دره
زیرآتیش ِسنگین دشمن رفت
و تا کلاهش و برنداشت ، برنگشت!
گفتم : اگه شهید میشدی چی؟!
گفت : این مال ِ بیتالمال بود .
🔸حاجاحمدمتوسلیان
#زمستان_خونین
#پلات_هشتاد_وپنجم
کمی روی تخت دراز میکشم، دست راستم را با کندیِ عجیبی خم میکنم و زیر سرم میگذارم؛ بالش انگار دیگر جای راحتی نیست، انگار سنگی است که زیر جمجمهام جا خوش کرده.
چشم به سقف سفید اتاق میدوزم؛ سفیدیِ بیروحی که انگار بازتابِ خلاء درون خودم است، کلاف افکارم آنقدر در هم گره خورده که راه تنفسم را بسته است.
من حتی برای مسائل پیشپاافتادهی زندگیام هم خجالتیام؛ چطور قرار است به پدر و مادرم بگویم برایم خواستگاری بروند؟
آن هم نه یک خواستگاری واقعی، بلکه یک نمایش تمامعیار! یک بازی سوری که قرار است با یک بله آغاز شود و با امضای سرد کاغذهای طلاق، خاکستر شود.
فکرش کافیست تا بند دلم پاره شود؛ چه برسد به اینکه بخواهم به پدرم، که همیشه نماد اقتدار و آبرو برای من بوده، بگویم که بیاید و در این نمایش همراهی کند.
اگر فامیل بویی ببرند، آن وقت طوفانی به پا میشود که هیچچیز نمیتواند جلوی آبروریزیاش را بگیرد.
عقربههای ساعت روی دیوار، انگار با پتک بر سرم میکوبند.
هر دقیقه که میگذرد، دیوارِ سنگینی که بین من و حقیقت فاصله انداخته، بلندتر میشود. باید این طلسم سکوت را بشکنم. با دستانی که کمی میلرزند، از روی تخت برمیخیزم؛ انگار تنی سنگینتر از خودم را با خود حمل میکنم.
به سمت در میروم، دستگیره را که میگیرم، سرمای فلزِ آن تا استخوانم نفوذ میکند.
آرام پایین میکشماش، در سالن، صحنهی یک زندگی آرام و معمولی است؛ کنتراست عجیبی با آشوبی که در سر دارم.
مادر روی مبل نشسته، یلدا سرش را روی پاهای او گذاشته و غرق در آرامش خانوادگی است.
پدر، غرق در اخبارِ جهان، با چشمانی خسته به صفحهی گوشی خیره شده است.
نگاه من در فضای خانه سرگردان است، انگار دارم برای آخرین بار این امنیت شکننده را تماشا میکنم.
مادر، همانطور که با حوصله پوست پرتقال را میکند و عطر تند و شیرین مرکبات در هوا میپیچد، سرش را بلند میکند.
نگاهش مهربان است، نگاهی که حالا مثل خنجری در قلبم فرو میرود. میگوید:
- میخواستم واست شام بیارم مادر، گفتم شاید خوابی دیگه داخل نیومدم. اگه گرسنهای، واست گرم کنم؟
سرم را به طرفین تکان میدهم، حلقهای از بغض در گلویم میپیچد.
گرسنگی؟ من حتی حس میکنم اکسیژنِ این خانه هم برایم سنگین شده است. کنار پدر روی مبل تکنفره مینشینم، یلدا تکهای از پرتقال را از دست مادر میگیرد، در دهان میگذارد و با شیطنت دخترانهای که حالا برایم غریبه به نظر میرسد، منتظر حرکات بعدیام میماند.
این راز، باری است که حتی نباید به گوش خواهر کوچکترم هم برسد.
یلدا باید قول بدهد، قولی سفت و سخت. با حرکتی عصبی، آرنجهایم را روی زانو میگذارم و با دستانی لرزان، تلویزیون را خاموش میکنم.
صدایِ اعتراض یلدا بلافاصله بلند میشود:
- داداش! داشتم میدیدم.
لبخندی میزنم، اما خودم حس میکنم که این لبخند چقدر دروغین و بیرمق است. صدایم در گلویم میخشکد:
- صبر کن یلدا، حرفم تموم بشه، بعد ببین.
یلدا با تعجب از جای برمیخیزد و کمرش را صاف میکند؛ گویی متوجه تفاوتِ عجیب لحن من شده است.
پدر عینکاش را با وقار از روی بینی برمیدارد و روی میز میگذارد، مادر بشقاب پوستپرتقالها را با دقت روی میز میگذارد و دستهایش را پاک میکند؛
حالا تمام توجه خانه به من است، سکوتی مطلق و سنگین، سالن را فرا میگیرد؛ سکوتی که قرار است لحظاتی بعد، با حرفهای من به هزار تکه تقسیم شود.
رفتارهایشان را خوب از نظر میگذرانم و زیر لب بسماللهای میگویم.
جانم به لبم رسیده بود. هر کلمهای که میخواستم بگویم، مثل سنگی در گلویم گیر میکرد. زبانم را روی لبهای خشک و ترکخوردهام کشیدم؛ باید با صلابت حرف میزدم، نه لرزان و بریدهبریده. مادر با چشمانی نگران، منتظر بود. پدر اما... پدر انگار از ورای این نقاب سردی که به چهره زده بودم، تمام آشوب درونم را خوانده بود.
میخواستم دهان باز کنم که صدای زنگ گوشی، سکوت سنگین خانه را شکست.
قبل از اینکه دستم به گوشی برسد، یلدا -با همان شیطنت همیشگی که حالا رگهای از اضطراب در آن بود گوشی را از اتاق آورد.
با لبخندی که به زور روی لبانم نشاندم، تماس را وصل کردم:
- جانم سینا؟ چی شده؟
صدای سینا، عصبی و درهمشکسته بود؛ طوری که انگار هر لحظه ممکن بود کنترلش را از دست بدهد:
- یاسین... لپتاپ خالیه. کاملاً! حتی یک نقطه هم باقی نمونده.
نفسم در سینه حبس شد. سینا ادامه داد:
- فایلها دستهبندی بودن، جای رمزگذاریهاشون مشخص بود برای چه عملیات سنگینی چیده شدن... اما توی همهشون فقط یک جمله فارسی نوشته: "بهتره من رو اونقدر ضعیف فرض نکنی".
پوزخندی که گوشهی لبم نشست، بیشتر از آنکه نشانهی قدرت باشد، نشانه کلافگیام بود. آوا... دوباره آوا! بازی را باخته بودیم؟ یا بهتر بگویم، او از همان اول به ما میخندید؟ ذهن خستهام داشت در کلاف سردرگم این پرونده گره میخورد که فریاد سینا دوباره مرا به دنیای واقعیت پرت کرد:
- یاسین، انگار لپتاپ به اطرافیان آراد سیگنال داده! بچهها وصلش کردن به اینترنت، یک ایمیل رمزگذاریشده واسش اومده... قضیه خیلی بزرگتر از این حرفاست، انگار این اطلاعات برای آدمهای خیلی خطرناکتری هم مهمه.
چنگ زدم به موهایم و آنها را با عصبانیت به عقب کشیدم. پوست سرم از فشاری که وارد میکردم تیر کشید. این دیگر یک بازی ساده نبود؛ آوا خودش را در دهان شیر انداخته بود. جواب کوتاه و محکم سینا که پشت تلفن داد، تکلیفم را روشن کرد: من باید سایه به سایهی او میبودم.
تماس که تمام شد، دیگر ترسی در صدایم نبود؛ فقط یک عطش سوزان برای کشف حقیقت مانده، گوشی را در دست داشتم؛
آنقدر محکم فشارش میدادم که انگار میخواستم شیشهاش را پودر کنم. انگشتانم از شدت فشار عرق کرده بود. رو به پدر و مادر کردم:
- بابا... خانم سادات... ماموریت من، یک ازدواج موقته. با متهم اصلی پرونده.
پدر در سکوتی سنگین فرو رفت، انگار داشت ابعاد این فاجعه را در ذهنش محاسبه میکرد.
مادر اما طاقت نیاورد، دستش را روی سینهاش گذاشت و با صدایی که از بغض میلرزید گفت:
- متهم؟ مادر، داری چی میگی؟ میخوای با یه خلافکار بری زیر یه سقف؟ مگه قحطی دختر اومده؟
لبخند تلخ و محوی زدم، نگاهم را به یلدا دوختم که با چشمهای گردشده به من نگاه میکرد.
- مامان، گفتم که... ازدواج موقت! فقط برای کنترل شرایط، وقتی ماموریت تموم بشه، همهچیز تموم میشه. هیچکس، تاکید میکنم هیچکس، نباید از این قضیه بو ببره، حواست باشه یلدا خانم!
جملهی آخر را با لحنی که هیچ جای بحثی نمیگذاشت، خطاب به یلدا گفتم. یلدا بهتزده سرش را تکان داد، اما نگاه تردیدآمیز مادر و سکوت سنگین پدر، مثل خنجری در قلبم بود. من قدم در راهی میگذاشتم که برگشتنش دست خودم نبود.
#زمستان_خونین
#پلات_هشتاد_وششم
من روی مبل نشسته اما چشمان بیقرار ما لحظهای قرار نمیگیرد، انگار با خودش دارد دو دوتا چهارتا میکند شاید بتواند راه را هموار تر کند.
سکوت پدر را نمیدانم بر چه اساسی بگذارم، بر اساس این بگذارم که در فکر هست یا این که نمیخواهد دل مرا خالی کند؟!
نمیدانم، مردد با پاشنهی پایم زمین را به ضرب میگیرم که مادر بیقرار میپرسد:
- نمیشه نامحرم باشید؟! خب عقدش نکن یه شخص سومی هم باشه توی اون خونه، نه آقا؟!
پدر کمی به ابروهایش تاب میدهد، شاید به پیشنهاد خانم سادات دارد فکر میکند اما من خوب میدانم آوا اهل رعایت این چیزها نیست.
اگر محرم نباشیم من هر روز باید عذاب حجاب اورا بکشم، اما با این وضعیت و محرمیت حداقل میدانم که او محرم است و در پیاش مشکل شرعی نیست.
همین چند روز پیش شاهد یک مرز شکنی از سوی او بودم، دستی که روی دستام قرار داد و من شب تا پای سوزاندن آن دست پیش رفتم.
یقینا اگر حاجی نبود دستم حالا جای سالم نداشت، آن ساعت حال خوبی نداشتهام اصلا نفهمیدم چه شده و آوا چه کرده است اما شب وقتی آرام شدم تازه متوجه شدم چخبر شده است.
نفس ام را بیرون میدهم و همین حرفهارا به مادر میزنم.
- مامان راضی به گناه کردن پسرت که نمیشی؟! این دختر همینطوری حجاب نداره، امشب رفته بودم ازش لپتاپ بگیرم هیچی روی سرش نبود هیچی! خب هربار دیدنش برای من یک گناهه، حداقل با این محرمیت موقت از این میگذرم.
مادر که بین ابروهایش چین افتاده است سری به تایید تکان میدهد، انگار به اینجایش فکر نکرده بود اما چند ثانیه بعد بازهم نگران میگوید:
- اگه واست دردسر درست بکنه چی یاسین؟! مادر نگرانم.
لرزش صدایش، نگرانیاش را کاملا میتوانم احساس بکنم، اینکه مرا نزاییده است اما اینطور برای من به هم ریخته نشان از آن مهر عمیق مادری اش هست.
برای بار هزار و یکم میتوانم برایش بمیرم، از این فاصله نمیشود!
از جای برمیخیزم، مقابل پایش زانو میزنم و دست روی دستان لرزاناش میگذارم.
- نگران نباش حاج خانوم، عروس قطعی من و شما باید انتخاب بکنی! هرچی زینب سادات بگه همونه.
لبخندی کمرنگ روی لبهایش مینشیند اما چیزی از آن نگرانی های درون نگاه اش کم نمیشود، دلش صاف نشده با این قضیه واین را خوب میفهمم.
وقتی خانواده آوا را ببیند، بیپرده بودن اورا ببیند ممکن است حتی بیشتر مخالفت کند و این مرا نگران میکند، باید قبل از آن حداقل یک بار از دور آوا را نشاناش بدهم.
سخت بود گفتن این حرفا و قرار به پدر مادری که واقعا نگران هستند.
پدر و مادر که برای خواب میروند، یلدا هم راهی اتاقاش میشود و من هم در اتاق خود جای میگیرم و بازهم به آینه خیره میشوم.
به پسری که در این آینه نمایان شده و معلوم نیست چندماه دیگر چطور باشد، اصلا هنوز همین یاسین باشد یا نه!
در همین فکر ها غرق شده ام و خیال بافی میکنم که پرونده با سرانجامی خوش تمام میشود که صدای در میآید.
به خیال بودن مادر یا پدر بفرما میزنم اما یلدا داخل میآید.
سرش را پایین انداخته و دستاناش را به پشت سرش گره زده است، انگار میخواهد شیطنت در چشمهایش را مخفی کند اما من از حرکات او میفهمم چه برنامهای دارد.
کنارم مینشیند، پاهایش را جمع میکند و گردن اش را صاف و با زیرکی میپرسد:
- حالا این ازدواجه واقعا موقته یا آقا یاسین دلشو باخته روش نمیشه بگه؟!
این را میگوید و از گوشهی چشم به من نگاه میکند، منتظر جواب است که لبخندی پراز شیطنت میزنم و میگویم:
- من آدمی ام که زنم مخالف عقایدم باشه؟! این فقط یک ازدواج که نه، یه محرمیت موقته!
لبهایش را بهم میفشارد و سرش را بالا و پایین میکند، میدانم آمده تا هنوز عروسی نیست خواهر شوهر باشد اما راه اش بسته است.
به من در آینه خیره میشود که با سرعت دست سمت پهلوهایش میبرم و تند تند قلقلکاش میدهم، صدای جیغ و خندههایش در گوش ام پر میشود.
پاهایش را جمع میکند، دستهایش به لباس ام چنگ میزند اما دست از کار نمیکشم و بازهم قلقلکش میدهم.
دلم برای این خندههای از ته دلش تنگ شده بود، چقدر زیبا و بیمهابا میخندد!
اگه پارتا واستون نمیاد یا میپره جلوتر یادتون باشه پارت چند هست هشتگش رو سرچ کنید
مثلا #پلات_فلان
به خیال تجزیه شدن ایران باید بمیرید، تنها چیزی که تجزیه میشود! جسدهایتان است.
#زمستان_خونین
#پلات_هشتاد_وهفتم
- وعدهگاه -
سکوتِ این چند روز، از هر فریادی بلندتر بود. عجیب بود که نه تماسی، نه پیگیریای و نه حتی سایهای از آنها در آستانهی زندگی ام نبوده است.
این بیتفاوتی ناگهانی، مثل خنجری سرد بود که در میانهی استخوانهایم فرو میرود؛ انگار که با رفتنشان، من را در این اتاق سنگین، تنها گذاشته بودند تا با بازتاب کارم، رو در رو شوم.
خبر از آنها نیست، اما خبر از بلایی که بر سر خانوادهام آوردم، هر ساعت مثل تیکتاک یک ساعت مرگبار، مقابل چشمهایم میتپد.
هر بار که از اتاق بیرون میروم، انگار هوا غلیظتر شده است؛ سنگینتر از قبل.
درد سینهام و پهلو و حتی پایم را نادیده میگیرم، اما با دردی که به جان پدر نشسته است چه کنم که حالا به روح و جسم من رسیده است! انگار این درد، متعلق به اوست و من، در تن خودش به امانتی گرفتهام.
از دور تماشایش میکنم، جرئت نمیکنم نزدیک شوم. میترسم اگر دستهای لرزانش را بگیرم، این تماس، آخرین دستهایمان باشد.
شرم، مثل لایهای از غبار، روی چشمانم نشسته و اجازه نمیدهد به او خیره شوم. چطور میتوانم در نگاهش، آن دختر کوچکی باشم که دنیا را در لبخندهای او میدید؟ چطور میتوانم بگویم که چقدر در دنیای دخترانهی خیالیام، او را ستایش میکردم؟
کمکم در خودم فرو رفتهام از اتاق بیرون نمیآیم تا مجبور نباشم با تصویر شکسته و درهمشکستهی پدر و مادرم روبرو شوم.
مادرم... مادری که سالها فکر میکردم از پدر بیزار است، حالا در اوج ناامیدی، مثل سایهای وفادار در کنار اوست.
او که حالا میدانم عشق، گاهی در شکل «خدمت کردن در سکوت» ظاهر میشود. خودش غذا را به دهان پدر میگذارد، خودش با عطوفت دستمال میکشد و حتی یک بار هم لب به شکایت باز نمیکند.
شاید حالا که پدر در سکوت عمیقی فرو رفته، مادر با بلندتر کردن صدای کارهای روزمرهاش، سعی دارد مرز میان مرگ و زندگی را برای او حفظ کند.
امروز، از پشت پنجره، به درختان عریان حیاط خیره شدهام، شاخههای بیبرگ، مثل انگشتانی استخوانی به سوی آسمان خاکستری دراز شدهاند.
هوا سرد است، اما در این اتاق، که شاید کمی سبکتر از پذیرایی باشد، وزش باد، لرزهای به جانم میاندازد.
مادر در میزند و آرام وارد میشود، ناگهان، تغییر کوچکی را حس میکنم. رنگ چهرهی مادر، کمی از آن خاکستری مرده، بازگشته است.
موهای سفیدش را رنگ کرده؛ انگار میخواهد با رنگ کردن گذشته، کمی از روح را به این خانه بازگرداند.
او که با عجلهای عجیب، به جان خانه افتاده است؛ مثل کسی که میخواهد با تمیز کردن هر گوشه، از فروپاشی کل بنا جلوگیری کند.
هرچه به وعدهی یاسین نزدیکتر میشویم این عجله، بوی ترس میگیرد یا شاید بوی تکاپوی ناامیدانه برای حفظ ظاهری درهم شکسته!
لباسی را در چوبلباسی در دست دارد که زیر کاور پنهان شده است.
با لحنی که سعی میکند عادی باشد، اما لرزشِ ناخودآگاه صدایش پنهان نیست، میگوید:
- این لباس رو شب بپوش آوا... یکم موهات رو مرتب کن و آرایش کن.
ابروهایم از تعجب بالا میپرد، نگاهش را میدزدد.
زیر نگاه پرسشگر من، اخمی ظریف میاندازد؛ اخمی که بیشتر از آنکه نشان از خشم داشته باشد، نشان از فرسودگی است.
میخواهم شوخی کنم، میخواهم با یک کنایه، این سنگینی را بشکنم:
- چی شده خوشگل کردی مامان خانم؟!
اخمش ظریفتر میشود میخواهد مثل همیشه ناز کند، اما انگار قلبش آنقدر از سنگینیِ درد لبریز شده که دیگر ظرفیتی برای بازیهای زنانه ندارد.
آهی عمیق، مثل خروجِ آخرین نفسهای یک شمع، میکشد و نصیحت میکند:
- امشب آبرو داری کن آوا!
نمیدانم چرا اینقدر هول و ولا دارد، چرا اینقدر به ظاهرِ آیندهای که شاید نرسد، میچسبد؟ اما با چشمان پر از شیطنت ساختگی، چشمکی به او میزنم:
— خیالت تخت، حواسم هست.
وقتی از اتاق بیرون میرود، طرح کت و دامنی که برایم آورده، مثل یک قطعه از آسمان پاک، در این اتاق تاریک میدرخشد. آبی آسمانی، با آن جواهردوزیهای ظریف و برشهای دقیق، آنقدر زیباست که قلبم را میگیرد.
اما این زیبایی، با آن شال حریری که مادر در کنارش آویزان کرده، یک تضاد تلخ ایجاد میکند.
شالی که میدانم قرار نیست بپوشم، اما انگار مادری به زور میخواهد از من محافظت کند.
آزاده، با همان سبک بیاجازهی همیشگیاش، به داخل اتاق میآید.
نگاهش را به لباس من میدوزد و با لحنی که میان شوخی و نگرانی معلق است، میگوید:
- ما که نامحرمیم و داریم میریم، ولی تروخدا آوا آبرو داری کنی ها! بدون شال نری تو جمع، حیثیتمون بره تروخدا آدم باش.
«آدم باشم؟!»
این کلمهاش، مثل یک ضربهی آرام، به مرکز تمام دردهای من میخورد، خندهام میگیرد، اما این خنده، از سر شادی نیست؛
از سر بیپناهی است، میزنم زیر خنده، و او با آن نگاه سرزنشگر و تاسفی، راهش را میگیرد و میرود، و من را با آبی آسمانی لباسم، دراین شب تنها میگذارد.
#زمستان_خونین
#پلات_هشتاد_وهشتم
دقایق بهسنگینی میگذشتند؛ آنقدر سنگین که انگار زمان در این اتاق، در این سکوت کشدار و نفسگیر، راه رفتن را هم بهسختی بلد بود.
ذهنم بیش از هر چیز درگیر یک سؤال شده بود؛ اینکه چه خبر است؟ چه اتفاقی افتاده که مادر اینقدر بیقرار، اینقدر آشفته و در عین حال مصمم شده است؟
از همان ساعتی که بیدار شده است با آن دقت عجیب شروع کرده به آماده کردن همه چیز، چیزی در دل من جابهجا شده بود.
اضطرابی نامرئی، اما سخت و فرساینده، آرامآرام در سینهام لانه میکرد و هر بار که نگاهش را میدیدم، بیشتر میشد.
بیشتر از همه، وقتی دیدم دارد محاسن پدر را با آن دقت و وسواس همیشگی مرتب میکند و زیر لب چیزی با او میگوید، قلبم فشرده شد.
آن صحنه، از همه چیز برایم دردناکتر بود!
مادر خم شده بود سمت پدر؛ با همان مهربانی خسته و همان دلسوزیای که همیشه در عمق نگاهش بود، اما این بار چیزی در چهرهاش کمرمقتر و جدیتر از همیشه به نظر میرسید.
انگشتهایش با احتیاط میان موهای صورت پدر میچرخیدند، انگار میخواست با همین چند حرکت، نشانههای خستگی و رنج را از چهرهاش پاک کند.
پدر هم مثل همیشه چیزی نمیگفت، فقط سکوت کرده بود؛ سکوتی که برای من هزار معنا داشت.
کاش از پدر خجالت نمیکشیدم.
کاش اینهمه از وضعیتی که بهخاطر من در آن گرفتار شده بود، شرمنده نبودم.
کاش میتوانستم همین حالا بلند شوم، جلو بروم، هر دو را در آغوش بگیرم و تمام این گرههای تلخ را برای چند لحظه هم که شده از میان بردارم.
کاش میتوانستم بیهیچ سنگینیای سرم را روی شانهشان بگذارم و بگویم چقدر دوستشان دارم، چقدر برایم عزیزند، چقدر برای داشتنشان شکرگزارم.
اما نمیشد! نمیتوانستم.
نه فقط بهخاطر درد پهلو و سنگینی پاهایم، نه فقط بهخاطر زخمی که هنوز از درون میکشیدم؛ بیشتر از همه بهخاطر همان سرافکندگی لعنتیای که مثل سنگی روی سینهام افتاده بود و اجازه نمیداد راحت نفس بکشم.
پس مجبورم در اتاق بمانم، بنشینم و فقط تماشا کنم؛ تماشا کردن آدمهایی که برای من از جانشان هم گذشته بودند.
مادر همه چیز را برای امشب آماده کرده بود.
وقتی زمان نزدیک شدن مهمانها رسید، با دقتی که از او بعید نبود، ظرف میوه و شیرینی را روی میز گذاشت.
همه چیز باید مرتب میبود، بینقص میبود، انگار قرار بود امشب اتفاقی بیفتد که کوچکترین بینظمی هم در آن جایی نداشت.
خودش هم لباس مرتب و زیبایی به تن کرده بود؛ لباسی که در نگاه اول، بیش از اندازه شیک و رسمی به نظر میرسید. عجیبتر از همه، این بود که این بار با آن لباس، روسری هم سر کرده بود!
چیزی که در او کمتر دیده بودم، و همین تغییر کوچک برای من از هزار حرف بلندتر بود.
کت و دامن زرشکیرنگش با آن جواهردوزی ظریف و براق، زیر نور برق لطیفی داشت.
روسری همرنگش هم به شکلی دلنشین روی سرش نشسته بود و چهرهی مادر را، با همان خستگی پنهانی که همیشه ته چشمهایش بود، چند برابر زیباتر کرده بود.
انگار خودش را برای چیزی آماده میکرد که برایش مهم بود؛ خیلی مهم.
انگار میخواست مطابق میلشان قدم بردارد، انگار میخواست همهچیز را در بهترین شکل ممکن پیش ببرد.
اما من نمیتوانستم اینطور باشم، نمیتوانستم مثل او ظاهر را بههمان راحتی از درون جدا کنم.
روی تخت نشستم و به لباسهایی که مادر آماده کرده بود، خیره شدم.
نمیدانم چقدر گذشت، شاید فقط چند ثانیه، شاید هم چند دقیقه!
زمان برای من در آن لحظه معنای روشنی نداشت؛ تنها چیزی که حس میکردم، ضربان کند و سنگین قلبم بود و درد مبهمی که از پهلویم بالا میآمد و گاهی مثل موجی کوتاه، به سینهام میزد.
در نیمهباز اتاق ناگهان بیشتر باز شد و مادر با حالت معترض و عجول وارد شد.
نگاهش هنوز همان نگاه همیشگی بود، اما در آن، اضطراب و جدیت خاصی موج میزد.
- پاشو آماده شو، الان میرسن!
لبهایم را کمی کج کردم؛ نوعی مقاومت خاموش و خسته در حرکتم بود. دستهایم را از پشت روی تخت گذاشتم و به آن تکیه دادم، همین حرکت ساده کافی بود تا درد تیز و ناگهانیای در سینه و پهلویم بپیچد و مثل سوزنی داغ در جانم فرو برود، اما حتی همان لحظه هم سعی کردم نشان ندهم چقدر آزار میبینم.
آنقدر در این چند روز با درد زندگی کرده بودم که انگار بدنم یاد گرفته بود رنج را در سکوت تحمل کند.
نفس کشیدنم کمی بهتر شده بود، حرف زدن برایم آسانتر شده بود و بریدهبریده حرف زدنهای قبلی، حالا کمتر به چشم میآمد.
با خودم فکر کردم شاید خانه بودن، با همهی تلخی و فشارش، از بیمارستان بودن بهتر است؛ حداقل اینجا دیوارها بوی تنهایی نمیدادند، بوی ترس نمیدادند.