eitaa logo
[𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲|سِلنِـہ‌]
1.7هزار دنبال‌کننده
4.1هزار عکس
3.4هزار ویدیو
27 فایل
﷽ سلنه/ 𝘚𝘦𝘭𝘦𝘯𝘦 الهه‌ی ماه🌙 {رمانی عاشقانه امنیتی در دل کودتای دی‌ماه🎀🤍} ناشناس برای نظراتتون✨💌 https://6w9.ir/Harf_11173826
مشاهده در ایتا
دانلود
اگه پارتا واستون نمیاد یا میپره جلوتر یادتون باشه پارت چند هست هشتگش رو سرچ کنید مثلا
به خیال تجزیه شدن ایران باید بمیرید، تنها چیزی که تجزیه می‌شود! جسدهایتان است.
- وعده‌گاه - سکوتِ این چند روز، از هر فریادی بلندتر بود. عجیب بود که نه تماسی، نه پیگیری‌ای و نه حتی سایه‌ای از آن‌ها در آستانه‌ی زندگی ام نبوده است. این بی‌تفاوتی ناگهانی، مثل خنجری سرد بود که در میانه‌ی استخوان‌هایم فرو می‌رود؛ انگار که با رفتنشان، من را در این اتاق سنگین، تنها گذاشته بودند تا با بازتاب کارم، رو در رو شوم. خبر از آن‌ها نیست، اما خبر از بلایی که بر سر خانواده‌ام آوردم، هر ساعت مثل تیک‌تاک یک ساعت مرگبار، مقابل چشم‌هایم می‌تپد. هر بار که از اتاق بیرون می‌روم، انگار هوا غلیظ‌تر شده است؛ سنگین‌تر از قبل. درد سینه‌ام و پهلو و حتی پایم را نادیده می‌گیرم، اما با دردی که به جان پدر نشسته است چه کنم که حالا به روح و جسم من رسیده است! انگار این درد، متعلق به اوست و من، در تن خودش به امانتی گرفته‌ام. از دور تماشایش می‌کنم، جرئت نمی‌کنم نزدیک شوم. می‌ترسم اگر دست‌های لرزانش را بگیرم، این تماس، آخرین دست‌هایمان باشد. شرم، مثل لایه‌ای از غبار، روی چشمانم نشسته و اجازه نمی‌دهد به او خیره شوم. چطور می‌توانم در نگاهش، آن دختر کوچکی باشم که دنیا را در لبخندهای او می‌دید؟ چطور می‌توانم بگویم که چقدر در دنیای دخترانه‌ی خیالی‌ام، او را ستایش می‌کردم؟ کم‌کم در خودم فرو رفته‌ام از اتاق بیرون نمی‌آیم تا مجبور نباشم با تصویر شکسته و درهم‌شکسته‌ی پدر و مادرم روبرو شوم. مادرم... مادری که سال‌ها فکر می‌کردم از پدر بیزار است، حالا در اوج ناامیدی، مثل سایه‌ای وفادار در کنار اوست. او که حالا می‌دانم عشق، گاهی در شکل «خدمت کردن در سکوت» ظاهر می‌شود. خودش غذا را به دهان پدر می‌گذارد، خودش با عطوفت دستمال می‌کشد و حتی یک بار هم لب به شکایت باز نمی‌کند. شاید حالا که پدر در سکوت عمیقی فرو رفته، مادر با بلندتر کردن صدای کارهای روزمره‌اش، سعی دارد مرز میان مرگ و زندگی را برای او حفظ کند. امروز، از پشت پنجره، به درختان عریان حیاط خیره شده‌ام، شاخه‌های بی‌برگ، مثل انگشتانی استخوانی به سوی آسمان خاکستری دراز شده‌اند. هوا سرد است، اما در این اتاق، که شاید کمی سبک‌تر از پذیرایی باشد، وزش باد، لرزه‌ای به جانم می‌اندازد. مادر در می‌زند و آرام وارد می‌شود، ناگهان، تغییر کوچکی را حس می‌کنم. رنگ چهره‌ی مادر، کمی از آن خاکستری مرده، بازگشته است. موهای سفیدش را رنگ کرده؛ انگار می‌خواهد با رنگ کردن گذشته، کمی از روح را به این خانه بازگرداند. او که با عجله‌ای عجیب، به جان خانه افتاده است؛ مثل کسی که می‌خواهد با تمیز کردن هر گوشه، از فروپاشی کل بنا جلوگیری کند. هرچه به وعده‌ی یاسین نزدیک‌تر می‌شویم این عجله، بوی ترس می‌گیرد یا شاید بوی تکاپوی ناامیدانه برای حفظ ظاهری درهم شکسته! لباسی را در چوب‌لباسی در دست دارد که زیر کاور پنهان شده است. با لحنی که سعی می‌کند عادی باشد، اما لرزشِ ناخودآگاه صدایش پنهان نیست، می‌گوید: - این لباس رو شب بپوش آوا... یکم موهات رو مرتب کن و آرایش کن. ابروهایم از تعجب بالا می‌پرد، نگاهش را می‌دزدد. زیر نگاه پرسشگر من، اخمی ظریف می‌اندازد؛ اخمی که بیشتر از آنکه نشان از خشم داشته باشد، نشان از فرسودگی است. می‌خواهم شوخی کنم، می‌خواهم با یک کنایه، این سنگینی را بشکنم: - چی شده خوشگل کردی مامان خانم؟! اخمش ظریف‌تر می‌شود می‌خواهد مثل همیشه ناز کند، اما انگار قلبش آن‌قدر از سنگینیِ درد لبریز شده که دیگر ظرفیتی برای بازی‌های زنانه ندارد. آهی عمیق، مثل خروجِ آخرین نفس‌های یک شمع، می‌کشد و نصیحت می‌کند: - امشب آبرو داری کن آوا! نمی‌دانم چرا این‌قدر هول و ولا دارد، چرا این‌قدر به ظاهرِ آینده‌ای که شاید نرسد، می‌چسبد؟ اما با چشمان پر از شیطنت ساختگی، چشمکی به او می‌زنم: — خیالت تخت، حواسم هست. وقتی از اتاق بیرون می‌رود، طرح کت و دامنی که برایم آورده، مثل یک قطعه از آسمان پاک، در این اتاق تاریک می‌درخشد. آبی آسمانی، با آن جواهردوزی‌های ظریف و برش‌های دقیق، آن‌قدر زیباست که قلبم را می‌گیرد. اما این زیبایی، با آن شال حریری که مادر در کنارش آویزان کرده، یک تضاد تلخ ایجاد می‌کند. شالی که می‌دانم قرار نیست بپوشم، اما انگار مادری به زور می‌خواهد از من محافظت کند. آزاده، با همان سبک بی‌اجازه‌ی همیشگی‌اش، به داخل اتاق می‌آید. نگاهش را به لباس من می‌دوزد و با لحنی که میان شوخی و نگرانی معلق است، می‌گوید: - ما که نامحرمیم و داریم می‌ریم، ولی تروخدا آوا آبرو داری کنی ها! بدون شال نری تو جمع، حیثیتمون بره تروخدا آدم باش. «آدم باشم؟!» این کلمه‌اش، مثل یک ضربه‌ی آرام، به مرکز تمام دردهای من می‌خورد، خنده‌ام می‌گیرد، اما این خنده، از سر شادی نیست؛ از سر بی‌پناهی است، می‌زنم زیر خنده، و او با آن نگاه سرزنش‌گر و تاسفی، راهش را می‌گیرد و می‌رود، و من را با آبی آسمانی لباسم، دراین شب تنها می‌گذارد.
دقایق به‌سنگینی می‌گذشتند؛ آن‌قدر سنگین که انگار زمان در این اتاق، در این سکوت کش‌دار و نفس‌گیر، راه رفتن را هم به‌سختی بلد بود. ذهنم بیش از هر چیز درگیر یک سؤال شده بود؛ این‌که چه خبر است؟ چه اتفاقی افتاده که مادر این‌قدر بی‌قرار، این‌قدر آشفته و در عین حال مصمم شده است؟ از همان ساعتی که بیدار شده است با آن دقت عجیب شروع کرده به آماده کردن همه چیز، چیزی در دل من جابه‌جا شده بود. اضطرابی نامرئی، اما سخت و فرساینده، آرام‌آرام در سینه‌ام لانه می‌کرد و هر بار که نگاهش را می‌دیدم، بیشتر می‌شد. بیشتر از همه، وقتی دیدم دارد محاسن پدر را با آن دقت و وسواس همیشگی مرتب می‌کند و زیر لب چیزی با او می‌گوید، قلبم فشرده شد. آن صحنه، از همه چیز برایم دردناک‌تر بود! مادر خم شده بود سمت پدر؛ با همان مهربانی خسته و همان دلسوزی‌ای که همیشه در عمق نگاهش بود، اما این بار چیزی در چهره‌اش کم‌رمق‌تر و جدی‌تر از همیشه به نظر می‌رسید. انگشت‌هایش با احتیاط میان موهای صورت پدر می‌چرخیدند، انگار می‌خواست با همین چند حرکت، نشانه‌های خستگی و رنج را از چهره‌اش پاک کند. پدر هم مثل همیشه چیزی نمی‌گفت، فقط سکوت کرده بود؛ سکوتی که برای من هزار معنا داشت. کاش از پدر خجالت نمی‌کشیدم. کاش این‌همه از وضعیتی که به‌خاطر من در آن گرفتار شده بود، شرمنده نبودم. کاش می‌توانستم همین حالا بلند شوم، جلو بروم، هر دو را در آغوش بگیرم و تمام این گره‌های تلخ را برای چند لحظه هم که شده از میان بردارم. کاش می‌توانستم بی‌هیچ سنگینی‌ای سرم را روی شانه‌شان بگذارم و بگویم چقدر دوستشان دارم، چقدر برایم عزیزند، چقدر برای داشتن‌شان شکرگزارم. اما نمی‌شد! نمی‌توانستم. نه فقط به‌خاطر درد پهلو و سنگینی پاهایم، نه فقط به‌خاطر زخمی که هنوز از درون می‌کشیدم؛ بیشتر از همه به‌خاطر همان سرافکندگی لعنتی‌ای که مثل سنگی روی سینه‌ام افتاده بود و اجازه نمی‌داد راحت نفس بکشم. پس مجبورم در اتاق بمانم، بنشینم و فقط تماشا کنم؛ تماشا کردن آدم‌هایی که برای من از جانشان هم گذشته بودند. مادر همه چیز را برای امشب آماده کرده بود. وقتی زمان نزدیک شدن مهمان‌ها رسید، با دقتی که از او بعید نبود، ظرف میوه و شیرینی را روی میز گذاشت. همه چیز باید مرتب می‌بود، بی‌نقص می‌بود، انگار قرار بود امشب اتفاقی بیفتد که کوچک‌ترین بی‌نظمی هم در آن جایی نداشت. خودش هم لباس مرتب و زیبایی به تن کرده بود؛ لباسی که در نگاه اول، بیش از اندازه شیک و رسمی به نظر می‌رسید. عجیب‌تر از همه، این بود که این بار با آن لباس، روسری هم سر کرده بود! چیزی که در او کمتر دیده بودم، و همین تغییر کوچک برای من از هزار حرف بلندتر بود. کت و دامن زرشکی‌رنگش با آن جواهردوزی ظریف و براق، زیر نور برق لطیفی داشت. روسری همرنگش هم به شکلی دلنشین روی سرش نشسته بود و چهره‌ی مادر را، با همان خستگی پنهانی که همیشه ته چشم‌هایش بود، چند برابر زیباتر کرده بود. انگار خودش را برای چیزی آماده می‌کرد که برایش مهم بود؛ خیلی مهم. انگار می‌خواست مطابق میلشان قدم بردارد، انگار می‌خواست همه‌چیز را در بهترین شکل ممکن پیش ببرد. اما من نمی‌توانستم این‌طور باشم، نمی‌توانستم مثل او ظاهر را به‌همان راحتی از درون جدا کنم. روی تخت نشستم و به لباس‌هایی که مادر آماده کرده بود، خیره شدم. نمی‌دانم چقدر گذشت، شاید فقط چند ثانیه، شاید هم چند دقیقه! زمان برای من در آن لحظه معنای روشنی نداشت؛ تنها چیزی که حس می‌کردم، ضربان کند و سنگین قلبم بود و درد مبهمی که از پهلویم بالا می‌آمد و گاهی مثل موجی کوتاه، به سینه‌ام می‌زد. در نیمه‌باز اتاق ناگهان بیشتر باز شد و مادر با حالت معترض و عجول وارد شد. نگاهش هنوز همان نگاه همیشگی بود، اما در آن، اضطراب و جدیت خاصی موج می‌زد. - پاشو آماده شو، الان می‌رسن! لب‌هایم را کمی کج کردم؛ نوعی مقاومت خاموش و خسته در حرکتم بود. دست‌هایم را از پشت روی تخت گذاشتم و به آن تکیه دادم، همین حرکت ساده کافی بود تا درد تیز و ناگهانی‌ای در سینه و پهلویم بپیچد و مثل سوزنی داغ در جانم فرو برود، اما حتی همان لحظه هم سعی کردم نشان ندهم چقدر آزار می‌بینم. آن‌قدر در این چند روز با درد زندگی کرده بودم که انگار بدنم یاد گرفته بود رنج را در سکوت تحمل کند. نفس کشیدنم کمی بهتر شده بود، حرف زدن برایم آسان‌تر شده بود و بریده‌بریده حرف زدن‌های قبلی، حالا کمتر به چشم می‌آمد. با خودم فکر کردم شاید خانه بودن، با همه‌ی تلخی و فشارش، از بیمارستان بودن بهتر است؛ حداقل اینجا دیوارها بوی تنهایی نمی‌دادند، بوی ترس نمی‌دادند.
اما این بهتر بودن هم، چیزی از سنگینی‌اش کم نمی‌کرد. با تعجب و کمی دلخوری پرسیدم: - مامان چه خبره که خودت و بابا این‌طوری تیپ زدین؟ تازه شما که با این لباس روسری سر نمی‌کردی... این‌بار روسری سرت کردی! جمله‌ی آخر را با تعجب بیشتری گفتم و اخم مادر فوراً بیشتر شد. سری تکان داد؛ از آن تکان دادن‌هایی که آدم را هم می‌رنجاند و هم می‌فهماند وارد بحث بی‌فایده‌ای شده است. بعد چوب‌لباسی را برداشت، لباس را از آن جدا کرد و به سمت من گرفت. - پاشو بپوش آوا، خودت چند دقیقه دیگه می‌فهمی چه خبره! کمی کلافه شدم. از جایم بلند شدم، اما همان لحظه دستم ناخودآگاه به پهلویم رفت و صورتم از درد درهم کشیده شد. حرکت برایم ساده نبود؛ انگار بدنم هنوز می‌خواست به من یادآوری کند که چقدر ناتوان و شکننده شده‌ام. با این حال، لباس را گرفتم و به تن کردم. مادر، مثل همیشه، کنارم نشست و با دقت نگاه کرد؛ نگاهی که هم مراقبت بود، هم کنترل، هم نوعی محبتِ سخت‌گیرانه که فقط از او برمی‌آمد. زیپ دامن را با درد به بالا کشیدم. پارچه‌ی لباس نرم و خوش‌دوخت بود، اما حتی لطافتش هم نمی‌توانست از فشار زخم پهلویم کم کند. برای زیر کت، مادر یک زیرسارافونی سفید و کوتاه انتخاب کرده بود که واقعاً به رنگ لباس می‌آمد و ترکیبش را شیک‌تر می‌کرد. کت را هم به تن کردم، مقابل آینه ایستادم و با حالتی نه‌چندان راضی، آن را مرتب کردم. بعد سمت مادر برگشتم. - چطور شدم؟! در چشم‌های خسته‌اش برای لحظه‌ای رنگ تحسین نشست، کم‌رمق بود، اما صادقانه. لبخندی ضعیف روی لبش نشست و سری تکان داد. - خیلی خوب شد! فقط آوا، جوراب شلواری یادت نره. سرم را کمی کج کردم و معترض گفتم: - مامان خفه می‌شم! الان خودت خفه نمی‌شی؟ با انگشت به جوراب شلواری مشکی خودش اشاره کردم. دامن او از دامن من بلندتر بود، اما باز هم با تعجب جوراب شلواری پوشیده بود. این تضاد برایم عجیب بود؛ از آن عجیب‌هایی که آدم را بیشتر مطمئن می‌کند پشت این ماجرا چیز مهمی پنهان شده است. مادر همان‌طور که نگاهش را از صورتم نمی‌گرفت، آرام اما قاطع گفت: - آوا، مادر، یه امشب لجبازی نکن! بپوش دیگه، بخاطر پدرت. همین جمله کافی بود تا هر مقاومتی در من فروبریزد. مادر در این زمان وقتی پای پدر را وسط میکشد، دقیقاً جایی را هدف میگیرد که در آن بی‌دفاع‌ترین هستم. پدر...کلمه‌ای که برای من ترکیبی از عشق، شرم، دلتنگی و عذاب وجدان میسازد. با اکراه جوراب شلواری را پوشیدم. همان لحظه که پاهایم در فشار پارچه قرار گرفت، جای زخم و تیر خورده‌ام سوزشی تیز و آزاردهنده پیدا کرد و من نتوانستم جلوی آه کوتاه و دردناکم را بگیرم. مادر دستش را به موهایم کشید؛ حرکتی آرام و مادرانه، از آن‌ها که هم آرامت می‌کنند و هم بیشتر به دلت می‌نشیند. بعد گفت: - حالا وقتشه هنرت رو توی آرایش و موهات نشون بدی. پاشو مادر! فقط باید اون شال رو سرت کنی، نذار پدرت شرمنده بشه. نفسم را کلافه بیرون دادم. پدر هم شده بود اهرم فشارهای مادر برای وادار کردن من به کارهایی که دلش می‌خواست. با این حال، حتی در دل همان کلافگی هم نمی‌توانستم به او نه بگویم.
تلخ تراز تلخ..
- قدم‌هایی اجباری - در این چند روز که مادر پی برده بود من باید تن به چه بازی خطرناکی بدهم، گویی دیوار شیشه‌ای نامرئی و سردی میان ما کشیده شده بود. این سنگینی نگاهش، این فاصله‌ی عمدی، چیزی نبود که بتوانم به‌راحتی آن را هضم کنم! من به گرمای حضورش عادت داشتم؛ به نگاهی که همیشه در اوج خستگی‌ها، پناهگاهم بود. حالا اما، او بی‌رحمانه نگاهش را از من می‌دزدید و هر بار که می‌خواست کلامی بگوید، انگار سنگینی بغض در گلویش، او را وادار می‌کرد واسطه‌ای چون یلدا را برای انتقال پیام‌هایش انتخاب کند. سر میز غذا، صدای برخورد قاشق و چنگال با ظروف چینی، بلندترین صدایی بود که شنیده می‌شد. سکوت حاکم، استخوان‌سوز بود، شبیه سرمای این زمستان! دلم از این انزوای تحمیلی به درد آمده بود، چنان که بالاخره دیروز، تاب‌آوری‌ام به پایان رسید و آتش پنهان قلبم فوران کرد. صدایم، برخلاف میل باطنی‌ام، کمی بالا رفت و به این سردی کشنده معترض شدم. در تمام سال‌هایی که او مادر این خانه بود، هرگز چنین طرد شدنی را تجربه نکرده بودم. آیا حق نداشتم در این مسیر اجباری، لااقل تکیه‌گاهی داشته باشم؟ و پدر... او سکوت کرده بود، سکوتی که از همیشه سنگین‌تر و دردناک‌تر بود. می‌دانستم که از سید و حاجی، اصل ماجرا را پرس‌وجو کرده و عمق فاجعه را می‌داند، اما کاش همان دانسته‌ها را برای مادر هم بازگو می‌کرد تا من مجبور نباشم بار نگاه‌های سرزنش‌گر او را به تنهایی به دوش بکشم. با طوفانی که دیروز برپا شد، بعید می‌دانم امشب هم مادر حاضر باشد با م به خانه‌ی خانواده‌ی فلاح بیاید. اگر نیاید، چه؟ باید تنها با فرماندهانم به قلب دشمن بروم؟ کلافه، سرم را میان دستانم گرفتم. لحظه‌ای در ذهنم جرقه زد: شاید اگر مادر حقیقی‌ام بود، این‌قدر سرد نمی‌شد. اما سریعاً این فکر مسموم را پس زدم. قلب و عقلم شهادت می‌دادند که خانم سادات از مادری چیزی کم نگذاشته است. می‌دانستم این حس، متقابل است؛ او مرا دوست داشت و نمی‌خواست شاهد فروپاشی و بدبخت شدن من باشد. اما ای‌کاش در این میدان نبرد، به‌جای عقب‌نشینی، سنگر حمایتم را خالی نمی‌کرد! دلم می‌خواست کنارم می‌ماند تا مقابل خانواده‌ی آوا، با سربلندی بگویم: شاید سایه‌ی مادر خودم بر سرم نیست، اما همسر پدرم، برایم مادری کرده است. عقربه‌های ساعت با سرعتی بی‌رحمانه به سمت هشت شب می‌دویدند، انگار می‌خواستند لحظه‌ی موعود اعدام قلبم را جلو بیندازند. دلم هیچ‌گونه رغبتی به این بازی نداشت، اما عقل سرد و محاسبه‌گر نظامی‌ام تکرار می‌کرد که این تنها راه نجات است. از روی تخت برخاستم؛ نور ضعیف آباژور سایه‌هایی بلند و وهم‌آلود روی دیوار انداخته بود. در کمد را با احتیاط باز کردم، کت و شلوار سرمه‌ای و پیرهن سفید را بیرون کشیدم. دست‌هایم هنگام دکمه بستن، کمی می‌لرزید. اگر قرار بود به خواستگاری آزاده بروم، حتماً بهترین لباسم را انتخاب می‌کردم، اما این پوشش، یک نقاب بود؛ لباسی برای یک نمایش تلخ و شکننده. مقابل آینه ایستادم، عکس مادر در گوشه‌ی قاب آینه، با همان لبخند ابدی‌اش، انگار به حالم می‌گریست. نفسم را با حبسی طولانی بیرون دادم و راهی شدم. انتظار داشتم در هال با خانه‌ای خالی از همراه مواجه شوم، اما... میخ‌کوب شدم. آن‌ها زودتر از من آماده بودند، لباس‌های مرتب و چهره‌هایی که سعی می‌کردند با سنگینی تمام، خود را با این تصمیمِ تلخ هم‌سو نشان دهند. هنوز می‌شد در عمق نگاه خانم سادات، رگه‌هایی از اندوه و مخالفت را دید، اما غرورم سد راهم شد؛ نتوانستم جلو بروم و برای تسکین دردمان، کلامی بگویم. پدر با صدایی خشک و باصلابت از روی مبل برخاست: - بریم دیگه، دیر شد! به دنبال آن‌ها، با گام‌هایی لرزان و فاصله‌ای که نشان از شکاف عمیق میان ما داشت، به سمت خروجی رفتم. در طول مسیر، ماشین در سکوتی مرگبار فرو رفته بود، گویی همه‌ی ما در حال تشییع جنازه‌ی خوشبختی‌مان بودیم. وقتی ماشین مقابل خانه‌ی فلاح ترمز کرد، سنگینی هوا نفسم را برید. مادر بدون اینکه به روبرو نگاه کند، سرش را آرام به سمت من چرخاند. صدای لرزانش در فضای بسته‌ی ماشین پیچید: - گفتی اسم دختره چی بود؟! بعد از روزها روزه‌ی سکوت، پرسیدن نام کسی که قرار بود عروسش شود، مثل تیغی در قلبم فرو رفت. نگاه به بیرون دوختم، به خانه‌ای که قرار بود زندان جدیدم باشد. سعی کردم لرزش صدایم را پشت خونسردی تصنعی‌ام پنهان کنم: - آوا. مادر فقط آهانی زیر لب گفت و در ماشین باز شد. همزمان با پیاده شدن ما، نور چراغ‌های ماشین حاجی و سید، کوچه را روشن کرد. پدر بی‌درنگ برای استقبال و حفظ ظاهر رسمی مراسم، قدم پیش گذاشت، نمایش اصلی شروع شده بود.
سید، گویی از پیش پیش‌بینیِ همه‌چیز را کرده بود؛ شیرینی و گل در دستانش بود. همسرش وقتی آن غربت جانکاه را در چشمانم دید، پا پیش گذاشت و گل و شیرینی را به دست مادرم داد تا شاید باری از دوش تردیدهای او بردارد. تردید مادرم را می‌شد در تک‌تک حرکات آرام و دستان لرزانش دید، اما او هم سعی داشت برای حفظ ظاهر، کوتاه بیاید و همراهِ این جریان ناخواسته باشد. حاجی، با صلابتی که این روزها بیش از هر وقت دیگری غریبه بود، برای فشردن زنگ آیفون پیش‌قدم شد. صدای تیک قفل، مانند شلیک یک گلوله در سکوتِ کوچه پیچید، اول سید و حاجی و پدرم وارد شدند، بعد همسر سید و مادرم، و در نهایت من و یلدا پا به حیاط گذاشتیم. هوای خانه از همان ثانیه‌ی نخست، سنگین و مسموم بود؛ گویی غباری از سوگ یا ترس بر فضا نشسته. سنگینی‌اش شبیه وزنه‌های چند صد کیلویی بر شانه‌هایم افتاد و قدم‌هایم را چنان کند کرد که گویی روی شن‌های روان راه می‌رفتم. فاصله‌ام با گروه پیشرو بیشتر و بیشتر می‌شد، می‌خواستم حرکت کنم، می‌خواستم از این رخوت فلج‌کننده بیرون بیایم، اما گویی زنجیرهای نامرئی، پاهایم را به موزاییک‌های حیاط دوخته بودند. صدای سلام و احوال‌پرسی‌های تصنعی‌شان را از ایوان می‌شنیدم؛ همه داشتند نقش خود را در این نمایش تلخ به‌خوبی ایفا می‌کردند، اما من در میانهٔ حیاط کم آورده بودم. نفسم در سینه حبس شده بود که ناخودآگاه نگاهم بالا کشیده شد؛ به پنجرهٔ طبقه‌ی بالا. آوا آنجا بود؛ سایه‌ای پشت پرده. وقتی نگاه خیره‌ام را حس کرد، پرده با تندی افتاد و بلافاصله، اتاق در تاریکی مطلق فرو رفت. تاریکی اتاق، آینه‌ی دق درونم شد. دیگر توان حرکت نداشتم که سنگینی دستی را روی شانه‌ام حس کردم، سید بود. - یاسین باباجان؟ چرا نمیای تو؟ نگاه آشفته‌ام را از آن اتاق خاموش گرفتم و به چشمان نافذ سید دوختم، او انگار تمام تلاطم درونم را می‌خواند؛ جلوتر آمد، دستم را گرفت و فشرد. - توکل کن باباجان. بخیر می‌گذره؛ این فقط یک زمان محدود؛ یک وظیفه‌ست. سری به نشانه تأیید تکان دادم، اما قلبم با منطق آرامش نمی‌گرفت. با کمک او، سنگین و بی‌اراده قدم به داخل گذاشتم. درونم می‌جنگیدم تا آن یاسین مقتدری باشم که اولین بار آوا دیده بود؛ همان یاسینی که تکیه‌گاه بود، نه مردی که خودش زیر بار سرنوشت کمر خم کرده است. وقتی وارد شدیم، توقع داشتم با چیزی روبه‌رو شوم که مادر بهانه بگیرد، اما آوا برخلاف تصورم بود، او ظاهری به‌مراتب عادی‌تر از تصوراتم داشت. لباسی پوشیده با رنگی زنده، گویی تناقضی میان آشوب درونی‌اش و ظاهر آراسته‌اش بود. نمی‌دانم چرا در آن لحظه‌یِ بحرانی، ناخودآگاه غرق در برانداز کردن او شدم، به قولی انگار نگاهم رنگ خریدار داشت. او اما، برخلاف ما که برای این سکانس نمایشی آماده بودیم، با چشمانی گشاد شده و صورتی رنگ‌ پریده روی مبل نشسته بود. نگاهش که در میان جمع چرخید و روی من ایستاد، وحشت را در آن دیدم، او از هیچ‌چیز خبر نداشت؛ برای او این فقط یک میهمانی عادی بود که حالا داشت به فاجعه‌ای غیرمنتظره تبدیل می‌شد. مادر و همسر سید کنار هم بودند و یلدا، مثل یک تماشاگر، تنها روی مبل کناری نشسته بود. حاجی کنار بستر پدر آوا جای گرفت و من... من روی مبل تک‌نفره مقابل آوا، به نقوش فرش خیره شدم تا در تاروپود آن گم شوم. حاجی، برای شکستن سکوت سنگینی که گلویمان را می‌فشرد، لب باز کرد و همه را به صلوات دعوت کرد. همه صلوات فرستادند؛ حتی مادر آوا، اما آوا... چشمانش قفل چشمان من بود و لب‌هایش حتی به لرزشی برای صلوات تکان نمی‌خورد؛ انگار در خلأ بود. عرق سردی روی ستون فقراتم نشست. حاجی بی‌مقدمه، همان‌طور که همیشه عادت داشت، تیر خلاص را شلیک کرد: - آقا مصطفی، مزاحم شدیم که اول بخاطر حفظ جان دخترتون و مراقبت ویژه از ایشون، و دوم اینکه بخاطر رشته‌شون به ما کمک بکنن، یک مدتی ایشون رو به آقا یاسین محرم کنیم تا توی یک خونه باهم همکاری داشته باشن. حرفش که تمام شد، سکوتی مرگبار خانه را در بر گرفت. حاجی از مقدمه‌چینی متنفر بود؛ می‌گفت مثل آب دادن به کسی است که می‌خواهند سرش را ببرند، فقط رنجش را طولانی می‌کند. اما حالا، آن رنج، در چهره‌ی آوا متجلی شد. او انگار تازه بیدار شده بود. با ناباوری، در حالی که انگشت لرزانش به سمت من نشانه رفته بود، زمزمه کرد: - چی؟! من بشم زن یاسین؟! صدای لرزانش در گوشم پیچید، در ته دلم، در همان گوشه‌ی تاریک وجودم که هنوز غرور احمقانه‌ای داشت، زمزمه کردم: «دلِتم بخواد...»اما حقیقت، مثل تازیانه روی دوشم نشست؛ دلم می‌خواست کل این بازی کثیف و این تقدیر لعنتی، همین حالا، همین‌جا فرو بپاشد. 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
از ادامه‌ی رمان و شیطنت های آوا😉😂
- ازدواج یا زندان؟ - از چیزی که شنیده ام، گوش‌هایم سوت ممتد می‌کشد؛ گویی صدای زنگوله‌ای در ذهنم به صدا درآمده که نمی‌خواهد خاموش شود. نفسم سنگین‌تر از همیشه به بالا می‌آید، هر دم گویی اکسیژن کمتری در هوا هست و هر بازدم، تلاشی بیهوده برای بقاست‌. انگار باز هم، یک تیر سرد و بی‌رحم، درست در میان قفسه سینه‌ام جا خوش کرده و با هر ضربان قلب، ریشه‌هایش را عمیق‌تر در گوشت و استخوانم فرو می‌برد. شلیک تیر این بار از سوی فرمانده یاسین بود؛ تیری که هدفش نه بدن، بلکه تکه تکه کردن قلب من بود. نمی‌دانم با این تیر می‌خواست مرا از پا درآورد یا فقط می‌خواست نشان دهد که تمام انتخاب‌های من، پیش‌تر از ابتدا هدف گرفته شده‌اند. نگاهم، بی‌هدف و سرگردان، میان چهره‌های میهمانان می‌چرخد. قرار بود این فقط یک وعده و مهمانی ساده باشد، یک شب آرام که در آن صدای برخورد فنجان‌ها و پچ‌پچ‌های دوستانه حکم‌فرما باشد؛ اما چرا حالا این مهمانی به یک مراسم خواستگاری تبدیل شده که می‌خواهد آینده‌ام را با خون و اجبار، رنگ‌آمیزی کند؟ از هیاهوی خانه و صحبت‌های اطراف چیزی نمی‌شنوم؛ صداها مثل تپش‌های زیر آب، مبهم و دور هستند. تمام تمرکز من، روی یاسین قفل شده است، او هم همان‌طور که هست، نشسته؛ بی‌حوصله، سرد و گویی در عین حال، درگیر تماشای این نمایش مضحک، او هم تمایلی به این کار ندارد، یا شاید هم، در برابر این جریان قدرتمند، تسلیم شده است. می‌خواستم با آن‌ها لج کنم، می‌خواستم با رفتاری تند و لجبازانه، راهی پیدا کنم تا زودتر از این خانه ببرندم؛ اما هرگز فکر نمی‌کردم مقصدی که قرار است به آن برسم، یک زندان باشد! زندانی که دیوارهایش از سنت و زنجیرهایش از شرع ساخته شده و بدترین بخش ماجرا اینجاست: زندان‌بان من، قرار است همسر شرعی‌ام باشد. چیزی سنگین و خفه‌کننده روی گلویم نشسته، انگار دست‌های نامرئی قصد دارند راه هوایم را ببندند. باز هم همان حس آشنا؛ انگار همان پرستار، همان بختک، دوباره روی جسمم آوار شده و با سنگینی حضورش، جانم را می‌گیرد. نگاهم لحظه‌ای از یاسین جدا نمی‌شود که ناگهان ضربه مادر روی بازویم، مرا به واقعیت بازمی‌گرداند. - حواست کجاست آوا؟ حاج آقا با شماست! آب دهانم را به سختی و با خشکی قورت می‌دهم. گیج و منگ به مادر نگاه می‌کنم؛ انگار در یک خلاء باشم. چیزی نشنیده بودم، هیچ کلمه‌ای در ذهنم ثبت نشده بود. حاج آقا با آن لحن سنگین و مقتدرش، انگار داشت حرفش را تکرار می‌کرد. - آوا دخترم، شما که مشکلی با این قضیه نداری؟! مشکل داشته باشم؟! کلمات در ذهنم می‌چرخند و می‌خندند، مگر قرار است این پیوند، با میل ذاتی من و یاسین بسته شود؟ مگر این یک انتخاب است؟ از نگاه‌های سرد و گریزپای او مشخص است که او هم در این بازی مهره‌ای است که نمی‌خواهد باشد. از حس درونی خودم هم می‌دانستم که این، تنها راهی نیست که می‌خواستم زندگی‌ام را شروع کنم. شاید حس متفاوتی به یاسین داشته‌ام... شاید در میان آن همه آشوب، در حضور او احساس امنیت می‌کردم. اما امنیت، به معنای مالکیت نبود. امنیت، به معنای این نبود که بخواهم او را به عنوان همسر اختیار کنم یا در بند خواسته‌های دیگران قرار بگیرم. سرم را پایین می‌اندازم. لباسی که به تن دارم، با آن چین و جواهردوزی ها، دیگر لباس نیست؛ شبیه طناب دار شده است که هر لحظه ممکن است دور گردنم سفت شود و تمام توانم را بگیرد. شالی که مادر با عجله و اجبار روی سرم نشسته، مدام سر می‌خورد و روی شانه‌هایم می‌افتد، اما حتی توانایی این را ندارم که دستم را بالا بیاورم و آن را به جای خود برگردانم. زبانم را روی لب‌های خشکیده‌ام می‌کشم و با صدایی که از لرزش، بیشتر شبیه پچ‌پچ یک قربانی است، می‌گویم: - یعنی... یعنی شما به من اجازه مخالفت میدین؟! یاسین که تا آن لحظه مثل تندیسی بی‌حس سکوت کرده بود، بالاخره سکوتش را می‌شکند. کلماتش مثل برخورد دو سنگ با هم، خشک و صلب هستند: - این یک خواستگاری معمولی نیست که جوابش بله یا خیر باشه خانم. این یک خواستگاری اجباریه، جوابش هم فقط بله است. حرفش را چنان محکم و قاطع می‌زند که آخرین قطره‌ی هوا را از ریه‌هایم بیرون می‌کشد. فکرش را هم نمی‌کردم مهمانی‌ای که مادر برای آن مرا با دقت آماده کرده بود، در واقع یک تله باشد! دیگر هیچ حرفی در گلویم نمی‌ماند. انگار همه‌چیز، از رنگِ گل‌ها گرفته تا ساعت ورود مهمانان، از قبل هماهنگ شده بود تا این سناریوی تلخ اجرا شود. اما جای اینکه مادر داماد، حلقه را برای عروس بیاورد، فرمانده‌ی داماد، نقش اصلی را بازی می‌کند! 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
او حلقه‌ای را در دست یاسین می‌گذارد و با نگاهی سرد به مادر او خیره می‌شود. مادر یاسین، با اکراهی که از تمام وجودش می‌بارد، با تردید از روی مبل بلند می‌شود. او هم مثل من، در این نمایش شریک نیست، با یک دست چادرش را نگه داشته و با دست دیگر، حلقه‌ی طلایی را که نگین کوچکی روی آن می‌درخشد، می‌گیرد. مقابل من می‌ایستد. لبخندش، آن لبخند! چنان مصنوعی و اجباری است که گویی ماسکی بر چهره‌اش چسبانده‌اند. از عمق چشم‌هایش می‌فهمم که او هم در این نمایش، تنها بازیگر است نه کارگردان. نگاهی به مادر می‌کند و با اشاره‌ای کوتاه، اجازه می‌گیرد. مادر هم با سر تأیید می‌کند. کمی به سمت من خم می‌شود؛ دستم را، مثل چیزی که قرار است از سر اختیار باشد، بالا می‌آورد و حلقه را در انگشتم می‌لغزاند. سرد است. حلقه‌ی طلا روی انگشتم، سنگین‌تر از هر زنجیری است که تا به حال به دیده‌ام. رسم است که مادر داماد، پیشانی عروس را ببوسد، اما این مراسم، این عروس و این داماد، چنان از سکون و اجبار ساخته شده‌اند که حتی در اجرای رسوم هم خشکی و بی‌روحی حاکم است. لبخند رضایت، تنها چیزی است که بر لبان فرمانده یاسین می‌نشیند. آن‌ها به پدر نگاه می‌کنند. یکی از آن‌ها با لحنی که انگار دارد از یک قرارداد تجاری حرف می‌زند، می‌گوید: - الان دیگه حاج آقا میرسه برای خوندن صیغه محرمیت. پدر تنها با تکان دادن سر، این دستور را تأیید می‌کند. در همین حال، مادر برمی‌خیزد تا برای آوردن چای به آشپزخانه برود؛ شاید برای اینکه این سکوت سنگین را با صدای برخورد فنجان‌ها بپوشاند. 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲