#زمستان_خونین
#پلات_هشتاد_ونهم
- قدمهایی اجباری -
در این چند روز که مادر پی برده بود من باید تن به چه بازی خطرناکی بدهم، گویی دیوار شیشهای نامرئی و سردی میان ما کشیده شده بود.
این سنگینی نگاهش، این فاصلهی عمدی، چیزی نبود که بتوانم بهراحتی آن را هضم کنم! من به گرمای حضورش عادت داشتم؛ به نگاهی که همیشه در اوج خستگیها، پناهگاهم بود.
حالا اما، او بیرحمانه نگاهش را از من میدزدید و هر بار که میخواست کلامی بگوید، انگار سنگینی بغض در گلویش، او را وادار میکرد واسطهای چون یلدا را برای انتقال پیامهایش انتخاب کند.
سر میز غذا، صدای برخورد قاشق و چنگال با ظروف چینی، بلندترین صدایی بود که شنیده میشد.
سکوت حاکم، استخوانسوز بود، شبیه سرمای این زمستان! دلم از این انزوای تحمیلی به درد آمده بود، چنان که بالاخره دیروز، تابآوریام به پایان رسید و آتش پنهان قلبم فوران کرد.
صدایم، برخلاف میل باطنیام، کمی بالا رفت و به این سردی کشنده معترض شدم.
در تمام سالهایی که او مادر این خانه بود، هرگز چنین طرد شدنی را تجربه نکرده بودم. آیا حق نداشتم در این مسیر اجباری، لااقل تکیهگاهی داشته باشم؟ و پدر... او سکوت کرده بود، سکوتی که از همیشه سنگینتر و دردناکتر بود. میدانستم که از سید و حاجی، اصل ماجرا را پرسوجو کرده و عمق فاجعه را میداند، اما کاش همان دانستهها را برای مادر هم بازگو میکرد تا من مجبور نباشم بار نگاههای سرزنشگر او را به تنهایی به دوش بکشم.
با طوفانی که دیروز برپا شد، بعید میدانم امشب هم مادر حاضر باشد با م به خانهی خانوادهی فلاح بیاید. اگر نیاید، چه؟ باید تنها با فرماندهانم به قلب دشمن بروم؟ کلافه، سرم را میان دستانم گرفتم.
لحظهای در ذهنم جرقه زد: شاید اگر مادر حقیقیام بود، اینقدر سرد نمیشد. اما سریعاً این فکر مسموم را پس زدم.
قلب و عقلم شهادت میدادند که خانم سادات از مادری چیزی کم نگذاشته است. میدانستم این حس، متقابل است؛ او مرا دوست داشت و نمیخواست شاهد فروپاشی و بدبخت شدن من باشد.
اما ایکاش در این میدان نبرد، بهجای عقبنشینی، سنگر حمایتم را خالی نمیکرد!
دلم میخواست کنارم میماند تا مقابل خانوادهی آوا، با سربلندی بگویم: شاید سایهی مادر خودم بر سرم نیست، اما همسر پدرم، برایم مادری کرده است.
عقربههای ساعت با سرعتی بیرحمانه به سمت هشت شب میدویدند، انگار میخواستند لحظهی موعود اعدام قلبم را جلو بیندازند.
دلم هیچگونه رغبتی به این بازی نداشت، اما عقل سرد و محاسبهگر نظامیام تکرار میکرد که این تنها راه نجات است.
از روی تخت برخاستم؛ نور ضعیف آباژور سایههایی بلند و وهمآلود روی دیوار انداخته بود.
در کمد را با احتیاط باز کردم، کت و شلوار سرمهای و پیرهن سفید را بیرون کشیدم. دستهایم هنگام دکمه بستن، کمی میلرزید.
اگر قرار بود به خواستگاری آزاده بروم، حتماً بهترین لباسم را انتخاب میکردم، اما این پوشش، یک نقاب بود؛ لباسی برای یک نمایش تلخ و شکننده.
مقابل آینه ایستادم، عکس مادر در گوشهی قاب آینه، با همان لبخند ابدیاش، انگار به حالم میگریست.
نفسم را با حبسی طولانی بیرون دادم و راهی شدم.
انتظار داشتم در هال با خانهای خالی از همراه مواجه شوم، اما... میخکوب شدم. آنها زودتر از من آماده بودند، لباسهای مرتب و چهرههایی که سعی میکردند با سنگینی تمام، خود را با این تصمیمِ
تلخ همسو نشان دهند. هنوز میشد در عمق نگاه خانم سادات، رگههایی از اندوه و مخالفت را دید، اما غرورم سد راهم شد؛
نتوانستم جلو بروم و برای تسکین دردمان، کلامی بگویم.
پدر با صدایی خشک و باصلابت از روی مبل برخاست:
- بریم دیگه، دیر شد!
به دنبال آنها، با گامهایی لرزان و فاصلهای که نشان از شکاف عمیق میان ما داشت، به سمت خروجی رفتم.
در طول مسیر، ماشین در سکوتی مرگبار فرو رفته بود، گویی همهی ما در حال تشییع جنازهی خوشبختیمان بودیم. وقتی ماشین مقابل خانهی فلاح ترمز کرد، سنگینی هوا نفسم را برید.
مادر بدون اینکه به روبرو نگاه کند، سرش را آرام به سمت من چرخاند. صدای لرزانش در فضای بستهی ماشین پیچید:
- گفتی اسم دختره چی بود؟!
بعد از روزها روزهی سکوت، پرسیدن نام کسی که قرار بود عروسش شود، مثل تیغی در قلبم فرو رفت.
نگاه به بیرون دوختم، به خانهای که قرار بود زندان جدیدم باشد. سعی کردم لرزش صدایم را پشت خونسردی تصنعیام پنهان کنم:
- آوا.
مادر فقط آهانی زیر لب گفت و در ماشین باز شد. همزمان با پیاده شدن ما، نور چراغهای ماشین حاجی و سید، کوچه را روشن کرد.
پدر بیدرنگ برای استقبال و حفظ ظاهر رسمی مراسم، قدم پیش گذاشت، نمایش اصلی شروع شده بود.
#زمستان_خونین
#پلات_نودم
سید، گویی از پیش پیشبینیِ همهچیز را کرده بود؛ شیرینی و گل در دستانش بود. همسرش وقتی آن غربت جانکاه را در چشمانم دید، پا پیش گذاشت و گل و شیرینی را به دست مادرم داد تا شاید باری از دوش تردیدهای او بردارد.
تردید مادرم را میشد در تکتک حرکات آرام و دستان لرزانش دید، اما او هم سعی داشت برای حفظ ظاهر، کوتاه بیاید و همراهِ این جریان ناخواسته باشد.
حاجی، با صلابتی که این روزها بیش از هر وقت دیگری غریبه بود، برای فشردن زنگ آیفون پیشقدم شد.
صدای تیک قفل، مانند شلیک یک گلوله در سکوتِ کوچه پیچید، اول سید و حاجی و پدرم وارد شدند، بعد همسر سید و مادرم، و در نهایت من و یلدا پا به حیاط گذاشتیم.
هوای خانه از همان ثانیهی نخست، سنگین و مسموم بود؛ گویی غباری از سوگ یا ترس بر فضا نشسته.
سنگینیاش شبیه وزنههای چند صد کیلویی بر شانههایم افتاد و قدمهایم را چنان کند کرد که گویی روی شنهای روان راه میرفتم.
فاصلهام با گروه پیشرو بیشتر و بیشتر میشد، میخواستم حرکت کنم، میخواستم از این رخوت فلجکننده بیرون بیایم، اما گویی زنجیرهای نامرئی، پاهایم را به موزاییکهای حیاط دوخته بودند.
صدای سلام و احوالپرسیهای تصنعیشان را از ایوان میشنیدم؛ همه داشتند نقش خود را در این نمایش تلخ بهخوبی ایفا میکردند، اما من در میانهٔ حیاط کم آورده بودم.
نفسم در سینه حبس شده بود که ناخودآگاه نگاهم بالا کشیده شد؛ به پنجرهٔ طبقهی بالا. آوا آنجا بود؛ سایهای پشت پرده.
وقتی نگاه خیرهام را حس کرد، پرده با تندی افتاد و بلافاصله، اتاق در تاریکی مطلق فرو رفت. تاریکی اتاق، آینهی دق درونم شد.
دیگر توان حرکت نداشتم که سنگینی دستی را روی شانهام حس کردم، سید بود.
- یاسین باباجان؟ چرا نمیای تو؟
نگاه آشفتهام را از آن اتاق خاموش گرفتم و به چشمان نافذ سید دوختم، او انگار تمام تلاطم درونم را میخواند؛ جلوتر آمد، دستم را گرفت و فشرد.
- توکل کن باباجان. بخیر میگذره؛ این فقط یک زمان محدود؛ یک وظیفهست.
سری به نشانه تأیید تکان دادم، اما قلبم با منطق آرامش نمیگرفت. با کمک او، سنگین و بیاراده قدم به داخل گذاشتم. درونم میجنگیدم تا آن یاسین مقتدری باشم که اولین بار آوا دیده بود؛ همان یاسینی که تکیهگاه بود، نه مردی که خودش زیر بار سرنوشت کمر خم کرده است.
وقتی وارد شدیم، توقع داشتم با چیزی روبهرو شوم که مادر بهانه بگیرد، اما آوا برخلاف تصورم بود، او ظاهری بهمراتب عادیتر از تصوراتم داشت.
لباسی پوشیده با رنگی زنده، گویی تناقضی میان آشوب درونیاش و ظاهر آراستهاش بود.
نمیدانم چرا در آن لحظهیِ بحرانی، ناخودآگاه غرق در برانداز کردن او شدم، به قولی انگار نگاهم رنگ خریدار داشت.
او اما، برخلاف ما که برای این سکانس نمایشی آماده بودیم، با چشمانی گشاد شده و صورتی رنگ پریده روی مبل نشسته بود.
نگاهش که در میان جمع چرخید و روی من ایستاد، وحشت را در آن دیدم، او از هیچچیز خبر نداشت؛ برای او این فقط یک میهمانی عادی بود که حالا داشت به فاجعهای غیرمنتظره تبدیل میشد.
مادر و همسر سید کنار هم بودند و یلدا، مثل یک تماشاگر، تنها روی مبل کناری نشسته بود.
حاجی کنار بستر پدر آوا جای گرفت و من... من روی مبل تکنفره مقابل آوا، به نقوش فرش خیره شدم تا در تاروپود آن گم شوم.
حاجی، برای شکستن سکوت سنگینی که گلویمان را میفشرد، لب باز کرد و همه را به صلوات دعوت کرد.
همه صلوات فرستادند؛ حتی مادر آوا، اما آوا... چشمانش قفل چشمان من بود و لبهایش حتی به لرزشی برای صلوات تکان نمیخورد؛ انگار در خلأ بود.
عرق سردی روی ستون فقراتم نشست. حاجی بیمقدمه، همانطور که همیشه عادت داشت، تیر خلاص را شلیک کرد:
- آقا مصطفی، مزاحم شدیم که اول بخاطر حفظ جان دخترتون و مراقبت ویژه از ایشون، و دوم اینکه بخاطر رشتهشون به ما کمک بکنن، یک مدتی ایشون رو به آقا یاسین محرم کنیم تا توی یک خونه باهم همکاری داشته باشن.
حرفش که تمام شد، سکوتی مرگبار خانه را در بر گرفت. حاجی از مقدمهچینی متنفر بود؛ میگفت مثل آب دادن به کسی است که میخواهند سرش را ببرند، فقط رنجش را طولانی میکند.
اما حالا، آن رنج، در چهرهی آوا متجلی شد. او انگار تازه بیدار شده بود. با ناباوری، در حالی که انگشت لرزانش به سمت من نشانه رفته بود، زمزمه کرد:
- چی؟! من بشم زن یاسین؟!
صدای لرزانش در گوشم پیچید، در ته دلم، در همان گوشهی تاریک وجودم که هنوز غرور احمقانهای داشت، زمزمه کردم: «دلِتم بخواد...»اما حقیقت، مثل تازیانه روی دوشم نشست؛ دلم میخواست کل این بازی کثیف و این تقدیر لعنتی، همین حالا، همینجا فرو بپاشد.
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
#زمستان_خونین
#پلات_نود_ویکم
- ازدواج یا زندان؟ -
از چیزی که شنیده ام، گوشهایم سوت ممتد میکشد؛ گویی صدای زنگولهای در ذهنم به صدا درآمده که نمیخواهد خاموش شود.
نفسم سنگینتر از همیشه به بالا میآید، هر دم گویی اکسیژن کمتری در هوا هست و هر بازدم، تلاشی بیهوده برای بقاست.
انگار باز هم، یک تیر سرد و بیرحم، درست در میان قفسه سینهام جا خوش کرده و با هر ضربان قلب، ریشههایش را عمیقتر در گوشت و استخوانم فرو میبرد.
شلیک تیر این بار از سوی فرمانده یاسین بود؛ تیری که هدفش نه بدن، بلکه تکه تکه کردن قلب من بود.
نمیدانم با این تیر میخواست مرا از پا درآورد یا فقط میخواست نشان دهد که تمام انتخابهای من، پیشتر از ابتدا هدف گرفته شدهاند.
نگاهم، بیهدف و سرگردان، میان چهرههای میهمانان میچرخد. قرار بود این فقط یک وعده و مهمانی ساده باشد، یک شب آرام که در آن صدای برخورد فنجانها و پچپچهای دوستانه حکمفرما باشد؛ اما چرا حالا این مهمانی به یک مراسم خواستگاری تبدیل شده که میخواهد آیندهام را با خون و اجبار، رنگآمیزی کند؟
از هیاهوی خانه و صحبتهای اطراف چیزی نمیشنوم؛ صداها مثل تپشهای زیر آب، مبهم و دور هستند.
تمام تمرکز من، روی یاسین قفل شده است، او هم همانطور که هست، نشسته؛ بیحوصله، سرد و گویی در عین حال، درگیر تماشای این نمایش مضحک، او هم تمایلی به این کار ندارد، یا شاید هم، در برابر این جریان قدرتمند، تسلیم شده است.
میخواستم با آنها لج کنم، میخواستم با رفتاری تند و لجبازانه، راهی پیدا کنم تا زودتر از این خانه ببرندم؛ اما هرگز فکر نمیکردم مقصدی که قرار است به آن برسم، یک زندان باشد!
زندانی که دیوارهایش از سنت و زنجیرهایش از شرع ساخته شده و بدترین بخش ماجرا اینجاست: زندانبان من، قرار است همسر شرعیام باشد.
چیزی سنگین و خفهکننده روی گلویم نشسته، انگار دستهای نامرئی قصد دارند راه هوایم را ببندند. باز هم همان حس آشنا؛ انگار همان پرستار، همان بختک، دوباره روی جسمم آوار شده و با سنگینی حضورش، جانم را میگیرد.
نگاهم لحظهای از یاسین جدا نمیشود که ناگهان ضربه مادر روی بازویم، مرا به واقعیت بازمیگرداند.
- حواست کجاست آوا؟ حاج آقا با شماست!
آب دهانم را به سختی و با خشکی قورت میدهم. گیج و منگ به مادر نگاه میکنم؛ انگار در یک خلاء باشم.
چیزی نشنیده بودم، هیچ کلمهای در ذهنم ثبت نشده بود. حاج آقا با آن لحن سنگین و مقتدرش، انگار داشت حرفش را تکرار میکرد.
- آوا دخترم، شما که مشکلی با این قضیه نداری؟!
مشکل داشته باشم؟! کلمات در ذهنم میچرخند و میخندند، مگر قرار است این پیوند، با میل ذاتی من و یاسین بسته شود؟ مگر این یک انتخاب است؟
از نگاههای سرد و گریزپای او مشخص است که او هم در این بازی مهرهای است که نمیخواهد باشد.
از حس درونی خودم هم میدانستم که این، تنها راهی نیست که میخواستم زندگیام را شروع کنم.
شاید حس متفاوتی به یاسین داشتهام... شاید در میان آن همه آشوب، در حضور او احساس امنیت میکردم. اما امنیت، به معنای مالکیت نبود. امنیت، به معنای این نبود که بخواهم او را به عنوان همسر اختیار کنم یا در بند خواستههای دیگران قرار بگیرم.
سرم را پایین میاندازم. لباسی که به تن دارم، با آن چین و جواهردوزی ها، دیگر لباس نیست؛ شبیه طناب دار شده است که هر لحظه ممکن است دور گردنم سفت شود و تمام توانم را بگیرد.
شالی که مادر با عجله و اجبار روی سرم نشسته، مدام سر میخورد و روی شانههایم میافتد، اما حتی توانایی این را ندارم که دستم را بالا بیاورم و آن را به جای خود برگردانم.
زبانم را روی لبهای خشکیدهام میکشم و با صدایی که از لرزش، بیشتر شبیه پچپچ یک قربانی است، میگویم:
- یعنی... یعنی شما به من اجازه مخالفت میدین؟!
یاسین که تا آن لحظه مثل تندیسی بیحس سکوت کرده بود، بالاخره سکوتش را میشکند. کلماتش مثل برخورد دو سنگ با هم، خشک و صلب هستند:
- این یک خواستگاری معمولی نیست که جوابش بله یا خیر باشه خانم. این یک خواستگاری اجباریه، جوابش هم فقط بله است.
حرفش را چنان محکم و قاطع میزند که آخرین قطرهی هوا را از ریههایم بیرون میکشد.
فکرش را هم نمیکردم مهمانیای که مادر برای آن مرا با دقت آماده کرده بود، در واقع یک تله باشد! دیگر هیچ حرفی در گلویم نمیماند.
انگار همهچیز، از رنگِ گلها گرفته تا ساعت ورود مهمانان، از قبل هماهنگ شده بود تا این سناریوی تلخ اجرا شود. اما جای اینکه مادر داماد، حلقه را برای عروس بیاورد، فرماندهی داماد، نقش اصلی را بازی میکند!
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
او حلقهای را در دست یاسین میگذارد و با نگاهی سرد به مادر او خیره میشود. مادر یاسین، با اکراهی که از تمام وجودش میبارد، با تردید از روی مبل بلند میشود.
او هم مثل من، در این نمایش شریک نیست، با یک دست چادرش را نگه داشته و با دست دیگر، حلقهی طلایی را که نگین کوچکی روی آن میدرخشد، میگیرد.
مقابل من میایستد. لبخندش، آن لبخند! چنان مصنوعی و اجباری است که گویی ماسکی بر چهرهاش چسباندهاند.
از عمق چشمهایش میفهمم که او هم در این نمایش، تنها بازیگر است نه کارگردان.
نگاهی به مادر میکند و با اشارهای کوتاه، اجازه میگیرد. مادر هم با سر تأیید میکند.
کمی به سمت من خم میشود؛ دستم را، مثل چیزی که قرار است از سر اختیار باشد، بالا میآورد و حلقه را در انگشتم میلغزاند.
سرد است. حلقهی طلا روی انگشتم، سنگینتر از هر زنجیری است که تا به حال به دیدهام.
رسم است که مادر داماد، پیشانی عروس را ببوسد، اما این مراسم، این عروس و این داماد، چنان از سکون و اجبار ساخته شدهاند که حتی در اجرای رسوم هم خشکی و بیروحی حاکم است.
لبخند رضایت، تنها چیزی است که بر لبان فرمانده یاسین مینشیند. آنها به پدر نگاه میکنند. یکی از آنها با لحنی که انگار دارد از یک قرارداد تجاری حرف میزند، میگوید:
- الان دیگه حاج آقا میرسه برای خوندن صیغه محرمیت.
پدر تنها با تکان دادن سر، این دستور را تأیید میکند. در همین حال، مادر برمیخیزد تا برای آوردن چای به آشپزخانه برود؛ شاید برای اینکه این سکوت سنگین را با صدای برخورد فنجانها بپوشاند.
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
#زمستان خونین
#پلات_نود_ودوم
مادر با گامهایی که انگار از روی لبهی تیغ میگذشت، به سمت آشپزخانه رفت و چند دقیقه بعد با سینی چای بازگشت.
صدای برخورد فنجانها روی عسلی، در سکوت سنگین سالن مثل شلیک گلوله به نظر میرسید، مادر تکتک چایها را تعارف میکرد؛ و به من که رسید نگاهش روی صورت من چرخید، انگار میخواست با انکار آن وا رفتگی و بیمیلی مفرط در چشمانم، چیزی را در دلش آرام کند.
اما نتوانستم چای بردارم، سینی را با دو فنجان چای که بخارشان در هوای سرد پذیرایی، مثل روحهای سرگردان بالا میرفت، مقابل من گذاشت.
حلقه در دست من سنگینی میکرد، اما انگار روح حلقه در دست یاسین بود که جسم اش در دست من گیر افتاده بود؛ او حاضر نبود آن پیوند فلزی را بپذیرد، اما من... من حتی توان پس زدن حلقهای را که به اجبار بر دست ام نشاندند که زنجیرم شود، نداشتم.
چایها داغ و خشک، با طعمی شبیه به خاک، بلعیده شدند، که در این میان سکوت را صدای ناهنجار و ممتد آیفون شکست.
مادر برای باز کردن در برخاست؛ او رفت تا به استقبال مهمانانی بیاید که قرار بود زندگی من را به زمین بزنند.
وقتی عاقد وارد شد، همه مثل ماشینهای برنامهریزی شده، مقابل پایشان بلند شدند، سلام و احوالپرسیها مثل یک نمایش بیروح و از پیش تعیین شده پیش میرفت.
من اما... من حتی توان ایستادن را نداشتم، بدنم به مبل چسبیده بود، نه از روی آرامش، بلکه از فرط بیحسی، گویی ستون فقراتم از شدت فشار این شب، فرو ریخته بود.
جسم خسته و حیرانم، منتظر آن لحظهای است محرم کسی شوم که حتی نمیتوانم به چشمهایش نگاه کنم.
در کتابها خوانده بودم که پدران قدیمی، دختران را به زور شوهر میدادند؛ اما هرگز فکر نمیکردم آن افسانههای تلخ، روزی در زندگی گرم و پراز نقشهی من، به واقعیت بدل شوند.
دلم نمیخواست کنار یاسین بنشینم، دلم نمیخواست حتی نفسهایش را در نزدیکی خودم حس کنم، اما سرنوشت، با دستانی خشن، نقشهای را برایمان کشیده بود که هیچکدام از ما بر آن تسلط نداشتیم.
عاقد، روحانیای بود با محاسنی بلند و عمامهای سفید که در چشمان من، نماد یک سنت خشک و بیروح بود.
از تمام لباسهایش، حالم به هم میخورد. چقدر در رویاهایم، لحظهی عقد را با شکوه آیینهای باستانی و اصالت آریایی تصور کرده بودم؛ میخواستم زیباترین فصل زندگیام باشد، نه این عقد عربی و خشک که قرار بود مرا به ملکیت این مرد نظامی درآورد.
دستانم مثل تیغهای یخزده بودند. سرمایی که از درون استخوانهایم میگذشت، تمام تنم را تسخیر کرده بود. آب دهانم در گلو خشک شده بود و هر بار که میخواستم آن را پایین بفرستم، گویی تکهای سنگ میبلعیدم. ناگهان صدای عاقد، لرزه بر اندامم انداخت:
- با اجازهی پدر عروس خانم و مادرشون، سرکار خانم آوا فلاح به بنده وکالت میدهید شمارا به محرمیت و عقد شرعی آقای یاسین شریف دربیاورم؟!
زمان در این لحظه ایستاد، نمیدانستم برای این محرمیت چه مدت زمان معین کرده اند، اما من حتی برای یک ثانیه هم از زندان راضی نبودم.
قلبم مثل یک پرنده در قفس سینه، با شدت میکوبید؛ میخواست فریاد بزند: «نه! وکالت ندارید! من این مرد را نمیخواهم!» اما زبانم از ترس و انزجار، فلج شده بود.
سکوت من، سکوتی نبود که از سر حیا باشد؛ سکوتی بود از جنس اعتراض بیصدا، آنها به هم نگاه کردند، چشمانی که پر از محاسبه بود.
عاقد برای بار دوم تکرار کرد، و باز هم سکوت سرد من، پاسخ او را به لرزه درآورد.
یاسین، که از این فاصله کم من با مادر سوءاستفاده میکرد، با اشارهای زیرکانه از مادر خواست جایشان را عوض کنند.
او حالا دقیقاً کنار من، جایی که مادر نشسته بود، جا خوش کرد. سرم ناخودآگاه به سمتش چرخید.
او با آرامشی که از آن متنفر بودم، کت خود را مرتب کرد و در حالی که سرش را آرام به سمت من میآورد، با صدایی که فقط گوشهای من را میلرزاند، زیر لب گفت:
- اگه اطلاعات اون لپتاپ رو خالی نمیکردی، الان اینجا نبودیم! فعلاً «بله» رو بگو تا برسیم به بعدش.
کلماتش مثل ضربهی چکش بر سرم فرود آمد. پس این تمام ماجرا بود؟ این نمایش مسخره، این فشار روانی و این ازدواج اجباری، تنها برای چند کیلوبایت اطلاعات بود؟
برای یاسین و همپیمانانش، من فقط یک ابزار بودم؛ ابزاری که اطلاعات را به آنها میداد، یا ابزاری که در مسیر رسیدن به هدف، باید از میان میرفت.
یک جرقه در ذهنم درخشید. اگر این یک سناریوی چیده شده است، اگر آنها بازی را شروع کردهاند، پس من هم بازیگر این نمایش نخواهم بود؛
من کارگردان این فاجعه خواهم شد. من خودم سناریو را عوض میکنم، حتی اگر به قیمت سوختن تمام زندگیام باشد.
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
عاقد برای سومین بار، با صدایی بلندتر، سوال را تکرار کرد.
مادر از آن سو، با چشمهایش برایم خط و نشان میکشید، نگاهش مثل تازیانهای بر تنم نشست.
نگرانی در چشمان آن دو خانم مهمان موج میزد. سرانجام، دختری که تاحالا سکوت کرده بود به حرف امد، با لحنی که سعی میکرد شوخی باشد اما بوی اجبار میداد، گفت:
— حالا عروس، بله رو بگو... زیر لفظی بمونه برای بعد!
صدای خندهی کوتاه و بیروح جمع، در فضای اتاق پیچید. اما لبهای من، حتی برای یک لبخند تلخ هم باز نشد.
با صدایی که بیشتر شبیه به زمزمهی باد در میان ویرانهها بود، در گلو لرزیدم و گفتم:
- بله...
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
#زمستان خونین
#پلات_نود_وسوم
- هالهای از اجبار-
همه چیز در هالهای غلیظ از اجبار غرق شده بود. در کتاب قصهی آدمهای معمولی، روز عقد، آمیزهای از عطر گل و تپشهای عاشقانه است؛ اما برای من، این روز بوی آهن میداد، بوی سرد یک قرارداد نانوشته که با جوهر تهدید روی کاغذ جانمان مهر شده بود.
وقتی برای اولین بار چشمم به آزاده افتاد، پیشبینی نمیکردم کارمان به اینجا بکشد. آن زمان که شوقِ رسیدن به او در دلم زبانه میکشید، راهی برای وصال نبود و حالا... حالا در زنجیر یک محرمیت اجباری اسیر شدهام.
این حلقهی سرد که دور انگشتانمان میچرخید، نه نشانه پیوند، که زنجیرهی اسیری بود.
آوا؟ او قرار نبود در این مسیر، آن دخترک سر به زیر و آرام امشب باقی بماند.
آن سکوت مرگبار، آن چشمانِ ماتزدهای که انگار به ناکجا خیره بود، نه از سر رضایت، که از شوک بیرحمی سرنوشت بود.
دردی که در پهلو و قفسهی سینهاش پنهان کرده بود، لرزشی خفیف به دستانش داده بود؛ اما حتی اگر تمام استخوانهایش هم زیر این فشار خرد میشد، لب به شکایت نمیگشود.
او میدانست که جایگزینِ این "بله"ی سرد، دیوارهای بلند بازداشتگاه و سرمای کشندهی اوین است.
عاقد خطبه را خواند و تمام شد، همه به رسم تظاهر، لبخند میزدند و شیرینی به دهان میگذاشتند، اما خانم سادات با نگاهی که از فرط انزجار و بیمیلی یخ بسته بود، ما را زیر نظر داشت.
او هم مثل من میدانست این شیرینی، طعم زهر مار میدهد.
سرم را به سمت آوا کج کردم، عطر سرد و تلخی از او بلند میشد که تا مغز استخوانم را سوزاند.
با صدایی که از میان دندانهای چفتشدهام بیرون میخزید، زمزمه کردم:
- اون اطلاعات هرچی که هست... همین الان بدشون به من.
او تکانی خورد؛ انگار تازه از کُما بیدار شده باشد. پوزخندی گوشهی لبانش نشست که از هزاران فحش، تلختر بود. نگاهش را از گوشهی چشم، سرد و برنده به من دوخت:
-اطلاعاتی توی اون لپتاپ نبوده که من بخوام بهتون بدم، یاسین!
این حماقت محض است، او هنوز عمق باتلاقی که در آن دستوپای میزد را درک نکرده است نگاهش کردم و با خشونتی که سعی در پنهان کردنش داشتم، لب زدم:
- اونقدرا هم که فکر میکردم زرنگ نیستی، آوا! هنوز نفهمیدی وارد چه بازی خونینی شدی. بهتره همینجا، قبل از اینکه سرت رو به باد بدی، تمومش کنی.
پاسخش تنها پوزخندی بود که چشمانش را ریزتر کرد. شیرینی در دستش را با حرکتی تحقیرآمیز در کف دستم گذاشت. چسبندگیِ شکر و خامه، روی پوستم حس انزجار عجیبی ایجاد کرد.
خواستم دستم را پس بکشم که با لحنی که بوی شیطنت مرگباری میداد، گفت:
- اگه قرار بود همه چیز همینجا تموم بشه، نیازی به صیغه و محرمیت نبود... عزیزم!
آن "عزیزم" را چنان کشدار و با لحنی تمسخرآمیز ادا کرد که خون در رگهایم به جوش آمد.
دستم ناخودآگاه مشت شد. شیرینی در میان، انگشتانم له شد و شهد چسبناکش از میان بند انگشتانم بیرون زد. دندانهایم را چنان بر هم ساییدم که صدای سایش میناها در گوشم پیچید.
خواستم آن آتش برافروخته در درونم را با سکوت خاموش کنم که صدای بم و قاطعِ حاجی، فضای سالن را پر کرد:
- خترم، وسایلت رو جمع کن. از امشب منتقل میشی به جایی که براتون در نظر گرفتیم.
آوا برای لحظهای خشکش زد. رنگ از رخسارش پرید و چشمانش با وحشت بین من و حاجی چرخید:
-امشب؟! یعنی... یعنی باید برم جایی که یاسین هست؟
حرفش تیرِ خلاصی بود به غرورِ خانم سادات! اخمی عمیق بر پیشانیاش نشست؛
او حتی تحمل اینکه پسرش با این دختر یک جا باشد را نداشت.
حاجی اما با همان لحن پدرانهی ساختگیاش که بوی سیاست میداد، گفت:
-آره، پیش یاسین. البته تا چند روز بچههای دیگه هم هستن تا روند کار دستتون بیاد.
نگاه آوا، سرگردان و لرزان، روی صورتم قفل شد. پرسید:
- چیکار باید بکنم؟
این بار، من بودم که لبخند پیروزمندانه و سردی بر لبانم نشاندم، در چشمانش خیره شدم و گفتم:
-قبلش بهت یاد میدیم... که چطور با اون اطلاعات بازی کنی!
تیر کلامم به هدف خورد، دیدم که چطور لبانش را محکم روی هم فشرد و لرزش خفیفی در چانهاش نشست. بازی تازه شروع شده بود.
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲