#زمستان_خونین
#پلات_نود_ویکم
- ازدواج یا زندان؟ -
از چیزی که شنیده ام، گوشهایم سوت ممتد میکشد؛ گویی صدای زنگولهای در ذهنم به صدا درآمده که نمیخواهد خاموش شود.
نفسم سنگینتر از همیشه به بالا میآید، هر دم گویی اکسیژن کمتری در هوا هست و هر بازدم، تلاشی بیهوده برای بقاست.
انگار باز هم، یک تیر سرد و بیرحم، درست در میان قفسه سینهام جا خوش کرده و با هر ضربان قلب، ریشههایش را عمیقتر در گوشت و استخوانم فرو میبرد.
شلیک تیر این بار از سوی فرمانده یاسین بود؛ تیری که هدفش نه بدن، بلکه تکه تکه کردن قلب من بود.
نمیدانم با این تیر میخواست مرا از پا درآورد یا فقط میخواست نشان دهد که تمام انتخابهای من، پیشتر از ابتدا هدف گرفته شدهاند.
نگاهم، بیهدف و سرگردان، میان چهرههای میهمانان میچرخد. قرار بود این فقط یک وعده و مهمانی ساده باشد، یک شب آرام که در آن صدای برخورد فنجانها و پچپچهای دوستانه حکمفرما باشد؛ اما چرا حالا این مهمانی به یک مراسم خواستگاری تبدیل شده که میخواهد آیندهام را با خون و اجبار، رنگآمیزی کند؟
از هیاهوی خانه و صحبتهای اطراف چیزی نمیشنوم؛ صداها مثل تپشهای زیر آب، مبهم و دور هستند.
تمام تمرکز من، روی یاسین قفل شده است، او هم همانطور که هست، نشسته؛ بیحوصله، سرد و گویی در عین حال، درگیر تماشای این نمایش مضحک، او هم تمایلی به این کار ندارد، یا شاید هم، در برابر این جریان قدرتمند، تسلیم شده است.
میخواستم با آنها لج کنم، میخواستم با رفتاری تند و لجبازانه، راهی پیدا کنم تا زودتر از این خانه ببرندم؛ اما هرگز فکر نمیکردم مقصدی که قرار است به آن برسم، یک زندان باشد!
زندانی که دیوارهایش از سنت و زنجیرهایش از شرع ساخته شده و بدترین بخش ماجرا اینجاست: زندانبان من، قرار است همسر شرعیام باشد.
چیزی سنگین و خفهکننده روی گلویم نشسته، انگار دستهای نامرئی قصد دارند راه هوایم را ببندند. باز هم همان حس آشنا؛ انگار همان پرستار، همان بختک، دوباره روی جسمم آوار شده و با سنگینی حضورش، جانم را میگیرد.
نگاهم لحظهای از یاسین جدا نمیشود که ناگهان ضربه مادر روی بازویم، مرا به واقعیت بازمیگرداند.
- حواست کجاست آوا؟ حاج آقا با شماست!
آب دهانم را به سختی و با خشکی قورت میدهم. گیج و منگ به مادر نگاه میکنم؛ انگار در یک خلاء باشم.
چیزی نشنیده بودم، هیچ کلمهای در ذهنم ثبت نشده بود. حاج آقا با آن لحن سنگین و مقتدرش، انگار داشت حرفش را تکرار میکرد.
- آوا دخترم، شما که مشکلی با این قضیه نداری؟!
مشکل داشته باشم؟! کلمات در ذهنم میچرخند و میخندند، مگر قرار است این پیوند، با میل ذاتی من و یاسین بسته شود؟ مگر این یک انتخاب است؟
از نگاههای سرد و گریزپای او مشخص است که او هم در این بازی مهرهای است که نمیخواهد باشد.
از حس درونی خودم هم میدانستم که این، تنها راهی نیست که میخواستم زندگیام را شروع کنم.
شاید حس متفاوتی به یاسین داشتهام... شاید در میان آن همه آشوب، در حضور او احساس امنیت میکردم. اما امنیت، به معنای مالکیت نبود. امنیت، به معنای این نبود که بخواهم او را به عنوان همسر اختیار کنم یا در بند خواستههای دیگران قرار بگیرم.
سرم را پایین میاندازم. لباسی که به تن دارم، با آن چین و جواهردوزی ها، دیگر لباس نیست؛ شبیه طناب دار شده است که هر لحظه ممکن است دور گردنم سفت شود و تمام توانم را بگیرد.
شالی که مادر با عجله و اجبار روی سرم نشسته، مدام سر میخورد و روی شانههایم میافتد، اما حتی توانایی این را ندارم که دستم را بالا بیاورم و آن را به جای خود برگردانم.
زبانم را روی لبهای خشکیدهام میکشم و با صدایی که از لرزش، بیشتر شبیه پچپچ یک قربانی است، میگویم:
- یعنی... یعنی شما به من اجازه مخالفت میدین؟!
یاسین که تا آن لحظه مثل تندیسی بیحس سکوت کرده بود، بالاخره سکوتش را میشکند. کلماتش مثل برخورد دو سنگ با هم، خشک و صلب هستند:
- این یک خواستگاری معمولی نیست که جوابش بله یا خیر باشه خانم. این یک خواستگاری اجباریه، جوابش هم فقط بله است.
حرفش را چنان محکم و قاطع میزند که آخرین قطرهی هوا را از ریههایم بیرون میکشد.
فکرش را هم نمیکردم مهمانیای که مادر برای آن مرا با دقت آماده کرده بود، در واقع یک تله باشد! دیگر هیچ حرفی در گلویم نمیماند.
انگار همهچیز، از رنگِ گلها گرفته تا ساعت ورود مهمانان، از قبل هماهنگ شده بود تا این سناریوی تلخ اجرا شود. اما جای اینکه مادر داماد، حلقه را برای عروس بیاورد، فرماندهی داماد، نقش اصلی را بازی میکند!
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
او حلقهای را در دست یاسین میگذارد و با نگاهی سرد به مادر او خیره میشود. مادر یاسین، با اکراهی که از تمام وجودش میبارد، با تردید از روی مبل بلند میشود.
او هم مثل من، در این نمایش شریک نیست، با یک دست چادرش را نگه داشته و با دست دیگر، حلقهی طلایی را که نگین کوچکی روی آن میدرخشد، میگیرد.
مقابل من میایستد. لبخندش، آن لبخند! چنان مصنوعی و اجباری است که گویی ماسکی بر چهرهاش چسباندهاند.
از عمق چشمهایش میفهمم که او هم در این نمایش، تنها بازیگر است نه کارگردان.
نگاهی به مادر میکند و با اشارهای کوتاه، اجازه میگیرد. مادر هم با سر تأیید میکند.
کمی به سمت من خم میشود؛ دستم را، مثل چیزی که قرار است از سر اختیار باشد، بالا میآورد و حلقه را در انگشتم میلغزاند.
سرد است. حلقهی طلا روی انگشتم، سنگینتر از هر زنجیری است که تا به حال به دیدهام.
رسم است که مادر داماد، پیشانی عروس را ببوسد، اما این مراسم، این عروس و این داماد، چنان از سکون و اجبار ساخته شدهاند که حتی در اجرای رسوم هم خشکی و بیروحی حاکم است.
لبخند رضایت، تنها چیزی است که بر لبان فرمانده یاسین مینشیند. آنها به پدر نگاه میکنند. یکی از آنها با لحنی که انگار دارد از یک قرارداد تجاری حرف میزند، میگوید:
- الان دیگه حاج آقا میرسه برای خوندن صیغه محرمیت.
پدر تنها با تکان دادن سر، این دستور را تأیید میکند. در همین حال، مادر برمیخیزد تا برای آوردن چای به آشپزخانه برود؛ شاید برای اینکه این سکوت سنگین را با صدای برخورد فنجانها بپوشاند.
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
#زمستان خونین
#پلات_نود_ودوم
مادر با گامهایی که انگار از روی لبهی تیغ میگذشت، به سمت آشپزخانه رفت و چند دقیقه بعد با سینی چای بازگشت.
صدای برخورد فنجانها روی عسلی، در سکوت سنگین سالن مثل شلیک گلوله به نظر میرسید، مادر تکتک چایها را تعارف میکرد؛ و به من که رسید نگاهش روی صورت من چرخید، انگار میخواست با انکار آن وا رفتگی و بیمیلی مفرط در چشمانم، چیزی را در دلش آرام کند.
اما نتوانستم چای بردارم، سینی را با دو فنجان چای که بخارشان در هوای سرد پذیرایی، مثل روحهای سرگردان بالا میرفت، مقابل من گذاشت.
حلقه در دست من سنگینی میکرد، اما انگار روح حلقه در دست یاسین بود که جسم اش در دست من گیر افتاده بود؛ او حاضر نبود آن پیوند فلزی را بپذیرد، اما من... من حتی توان پس زدن حلقهای را که به اجبار بر دست ام نشاندند که زنجیرم شود، نداشتم.
چایها داغ و خشک، با طعمی شبیه به خاک، بلعیده شدند، که در این میان سکوت را صدای ناهنجار و ممتد آیفون شکست.
مادر برای باز کردن در برخاست؛ او رفت تا به استقبال مهمانانی بیاید که قرار بود زندگی من را به زمین بزنند.
وقتی عاقد وارد شد، همه مثل ماشینهای برنامهریزی شده، مقابل پایشان بلند شدند، سلام و احوالپرسیها مثل یک نمایش بیروح و از پیش تعیین شده پیش میرفت.
من اما... من حتی توان ایستادن را نداشتم، بدنم به مبل چسبیده بود، نه از روی آرامش، بلکه از فرط بیحسی، گویی ستون فقراتم از شدت فشار این شب، فرو ریخته بود.
جسم خسته و حیرانم، منتظر آن لحظهای است محرم کسی شوم که حتی نمیتوانم به چشمهایش نگاه کنم.
در کتابها خوانده بودم که پدران قدیمی، دختران را به زور شوهر میدادند؛ اما هرگز فکر نمیکردم آن افسانههای تلخ، روزی در زندگی گرم و پراز نقشهی من، به واقعیت بدل شوند.
دلم نمیخواست کنار یاسین بنشینم، دلم نمیخواست حتی نفسهایش را در نزدیکی خودم حس کنم، اما سرنوشت، با دستانی خشن، نقشهای را برایمان کشیده بود که هیچکدام از ما بر آن تسلط نداشتیم.
عاقد، روحانیای بود با محاسنی بلند و عمامهای سفید که در چشمان من، نماد یک سنت خشک و بیروح بود.
از تمام لباسهایش، حالم به هم میخورد. چقدر در رویاهایم، لحظهی عقد را با شکوه آیینهای باستانی و اصالت آریایی تصور کرده بودم؛ میخواستم زیباترین فصل زندگیام باشد، نه این عقد عربی و خشک که قرار بود مرا به ملکیت این مرد نظامی درآورد.
دستانم مثل تیغهای یخزده بودند. سرمایی که از درون استخوانهایم میگذشت، تمام تنم را تسخیر کرده بود. آب دهانم در گلو خشک شده بود و هر بار که میخواستم آن را پایین بفرستم، گویی تکهای سنگ میبلعیدم. ناگهان صدای عاقد، لرزه بر اندامم انداخت:
- با اجازهی پدر عروس خانم و مادرشون، سرکار خانم آوا فلاح به بنده وکالت میدهید شمارا به محرمیت و عقد شرعی آقای یاسین شریف دربیاورم؟!
زمان در این لحظه ایستاد، نمیدانستم برای این محرمیت چه مدت زمان معین کرده اند، اما من حتی برای یک ثانیه هم از زندان راضی نبودم.
قلبم مثل یک پرنده در قفس سینه، با شدت میکوبید؛ میخواست فریاد بزند: «نه! وکالت ندارید! من این مرد را نمیخواهم!» اما زبانم از ترس و انزجار، فلج شده بود.
سکوت من، سکوتی نبود که از سر حیا باشد؛ سکوتی بود از جنس اعتراض بیصدا، آنها به هم نگاه کردند، چشمانی که پر از محاسبه بود.
عاقد برای بار دوم تکرار کرد، و باز هم سکوت سرد من، پاسخ او را به لرزه درآورد.
یاسین، که از این فاصله کم من با مادر سوءاستفاده میکرد، با اشارهای زیرکانه از مادر خواست جایشان را عوض کنند.
او حالا دقیقاً کنار من، جایی که مادر نشسته بود، جا خوش کرد. سرم ناخودآگاه به سمتش چرخید.
او با آرامشی که از آن متنفر بودم، کت خود را مرتب کرد و در حالی که سرش را آرام به سمت من میآورد، با صدایی که فقط گوشهای من را میلرزاند، زیر لب گفت:
- اگه اطلاعات اون لپتاپ رو خالی نمیکردی، الان اینجا نبودیم! فعلاً «بله» رو بگو تا برسیم به بعدش.
کلماتش مثل ضربهی چکش بر سرم فرود آمد. پس این تمام ماجرا بود؟ این نمایش مسخره، این فشار روانی و این ازدواج اجباری، تنها برای چند کیلوبایت اطلاعات بود؟
برای یاسین و همپیمانانش، من فقط یک ابزار بودم؛ ابزاری که اطلاعات را به آنها میداد، یا ابزاری که در مسیر رسیدن به هدف، باید از میان میرفت.
یک جرقه در ذهنم درخشید. اگر این یک سناریوی چیده شده است، اگر آنها بازی را شروع کردهاند، پس من هم بازیگر این نمایش نخواهم بود؛
من کارگردان این فاجعه خواهم شد. من خودم سناریو را عوض میکنم، حتی اگر به قیمت سوختن تمام زندگیام باشد.
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
عاقد برای سومین بار، با صدایی بلندتر، سوال را تکرار کرد.
مادر از آن سو، با چشمهایش برایم خط و نشان میکشید، نگاهش مثل تازیانهای بر تنم نشست.
نگرانی در چشمان آن دو خانم مهمان موج میزد. سرانجام، دختری که تاحالا سکوت کرده بود به حرف امد، با لحنی که سعی میکرد شوخی باشد اما بوی اجبار میداد، گفت:
— حالا عروس، بله رو بگو... زیر لفظی بمونه برای بعد!
صدای خندهی کوتاه و بیروح جمع، در فضای اتاق پیچید. اما لبهای من، حتی برای یک لبخند تلخ هم باز نشد.
با صدایی که بیشتر شبیه به زمزمهی باد در میان ویرانهها بود، در گلو لرزیدم و گفتم:
- بله...
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
#زمستان خونین
#پلات_نود_وسوم
- هالهای از اجبار-
همه چیز در هالهای غلیظ از اجبار غرق شده بود. در کتاب قصهی آدمهای معمولی، روز عقد، آمیزهای از عطر گل و تپشهای عاشقانه است؛ اما برای من، این روز بوی آهن میداد، بوی سرد یک قرارداد نانوشته که با جوهر تهدید روی کاغذ جانمان مهر شده بود.
وقتی برای اولین بار چشمم به آزاده افتاد، پیشبینی نمیکردم کارمان به اینجا بکشد. آن زمان که شوقِ رسیدن به او در دلم زبانه میکشید، راهی برای وصال نبود و حالا... حالا در زنجیر یک محرمیت اجباری اسیر شدهام.
این حلقهی سرد که دور انگشتانمان میچرخید، نه نشانه پیوند، که زنجیرهی اسیری بود.
آوا؟ او قرار نبود در این مسیر، آن دخترک سر به زیر و آرام امشب باقی بماند.
آن سکوت مرگبار، آن چشمانِ ماتزدهای که انگار به ناکجا خیره بود، نه از سر رضایت، که از شوک بیرحمی سرنوشت بود.
دردی که در پهلو و قفسهی سینهاش پنهان کرده بود، لرزشی خفیف به دستانش داده بود؛ اما حتی اگر تمام استخوانهایش هم زیر این فشار خرد میشد، لب به شکایت نمیگشود.
او میدانست که جایگزینِ این "بله"ی سرد، دیوارهای بلند بازداشتگاه و سرمای کشندهی اوین است.
عاقد خطبه را خواند و تمام شد، همه به رسم تظاهر، لبخند میزدند و شیرینی به دهان میگذاشتند، اما خانم سادات با نگاهی که از فرط انزجار و بیمیلی یخ بسته بود، ما را زیر نظر داشت.
او هم مثل من میدانست این شیرینی، طعم زهر مار میدهد.
سرم را به سمت آوا کج کردم، عطر سرد و تلخی از او بلند میشد که تا مغز استخوانم را سوزاند.
با صدایی که از میان دندانهای چفتشدهام بیرون میخزید، زمزمه کردم:
- اون اطلاعات هرچی که هست... همین الان بدشون به من.
او تکانی خورد؛ انگار تازه از کُما بیدار شده باشد. پوزخندی گوشهی لبانش نشست که از هزاران فحش، تلختر بود. نگاهش را از گوشهی چشم، سرد و برنده به من دوخت:
-اطلاعاتی توی اون لپتاپ نبوده که من بخوام بهتون بدم، یاسین!
این حماقت محض است، او هنوز عمق باتلاقی که در آن دستوپای میزد را درک نکرده است نگاهش کردم و با خشونتی که سعی در پنهان کردنش داشتم، لب زدم:
- اونقدرا هم که فکر میکردم زرنگ نیستی، آوا! هنوز نفهمیدی وارد چه بازی خونینی شدی. بهتره همینجا، قبل از اینکه سرت رو به باد بدی، تمومش کنی.
پاسخش تنها پوزخندی بود که چشمانش را ریزتر کرد. شیرینی در دستش را با حرکتی تحقیرآمیز در کف دستم گذاشت. چسبندگیِ شکر و خامه، روی پوستم حس انزجار عجیبی ایجاد کرد.
خواستم دستم را پس بکشم که با لحنی که بوی شیطنت مرگباری میداد، گفت:
- اگه قرار بود همه چیز همینجا تموم بشه، نیازی به صیغه و محرمیت نبود... عزیزم!
آن "عزیزم" را چنان کشدار و با لحنی تمسخرآمیز ادا کرد که خون در رگهایم به جوش آمد.
دستم ناخودآگاه مشت شد. شیرینی در میان، انگشتانم له شد و شهد چسبناکش از میان بند انگشتانم بیرون زد. دندانهایم را چنان بر هم ساییدم که صدای سایش میناها در گوشم پیچید.
خواستم آن آتش برافروخته در درونم را با سکوت خاموش کنم که صدای بم و قاطعِ حاجی، فضای سالن را پر کرد:
- خترم، وسایلت رو جمع کن. از امشب منتقل میشی به جایی که براتون در نظر گرفتیم.
آوا برای لحظهای خشکش زد. رنگ از رخسارش پرید و چشمانش با وحشت بین من و حاجی چرخید:
-امشب؟! یعنی... یعنی باید برم جایی که یاسین هست؟
حرفش تیرِ خلاصی بود به غرورِ خانم سادات! اخمی عمیق بر پیشانیاش نشست؛
او حتی تحمل اینکه پسرش با این دختر یک جا باشد را نداشت.
حاجی اما با همان لحن پدرانهی ساختگیاش که بوی سیاست میداد، گفت:
-آره، پیش یاسین. البته تا چند روز بچههای دیگه هم هستن تا روند کار دستتون بیاد.
نگاه آوا، سرگردان و لرزان، روی صورتم قفل شد. پرسید:
- چیکار باید بکنم؟
این بار، من بودم که لبخند پیروزمندانه و سردی بر لبانم نشاندم، در چشمانش خیره شدم و گفتم:
-قبلش بهت یاد میدیم... که چطور با اون اطلاعات بازی کنی!
تیر کلامم به هدف خورد، دیدم که چطور لبانش را محکم روی هم فشرد و لرزش خفیفی در چانهاش نشست. بازی تازه شروع شده بود.
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
#زمستان_خونین
#پلات_نود_وچهارم
نگاه اش به سمت پدر و مادرش حرکت کرد، انتظار مخالفت از آن هارا داشت اما جای اینکه چیزی از آن ها بشنود، مادر به حرف آمد.
- حاج آقا ببخشید ولی فکر کنم درست نباشه کلا تنها باشن، یک شخص سومی همیشه باشه بهتره!
خوب میدانم مادر چرا این حرف را میزند، نمیخواهد ما تنها باشیم و میترسد که این دختر از روی گذشتهی بدی که داشته بلایی سر من بیاورد.
حاجی سری در مقابل مادر تکان میدهد، میدانم چه برنامهای در سرش پرورانده اما نمیدانم چطور آن را میخواهد اجرایی کند.
آوا شبیه عروسکی کوکی، از روی مبل بلند میشود و با قدمهایی سرد و بیمیل به سمت اتاق راهی میشود.
از قدم برداشتناش معلوم است اصلا راضی به این آمدن نیست، داخل اتاق که میشود وقت آن است که حاجی به خانواده اش اطمینان خاطر بدهد که دخترشان صحیح و سالم میماند.
دلم میخواهد حرف حاجی را باور کنم که گوشی ام ویبره میرود، آن را از جیب درمیاورم که با پیامکی از طرف سینا مواجه میشوم.
وقتی این ساعت از شب پیام داده و اجازه برای تماس خواسته است، یعنی اتفاق مهمی افتاده و همین باعث اضطراب درونی ام میشود.
آب دهانم را قورت میدهم، از روی مبل بلند میشوم و سمت گوشهای از خانه راهی میشوم، کنار پنجره میایستم و تماس سینا را پاسخ میدهم.
- چیشده سینا؟!
صدایش با استرس همراه است و در گوشم میپیچد:
- آقا یاسین این ایمیل هایی که برای لپتاپ میاد اصلا عادی نیست، آقا توی یکیشون قرار معین کردن.
نگاه ام را به پردهی حریر خانه میدوزم و آرام میگویم:
- میتونید باهاشون ارتباط بگیرید ببینیم کجان یا اصلا کین؟!
#زمستان_خونین
#پلات_نود_وپنجم
گوشی در دستم شبیه به گداختهای از آتش شده بود؛ دست سردم، گرمای غیرطبیعی بدنه را با تمام وجود حس میکرد و چسبندگیِ شهدِ شیرینی که روی بند انگشتانم باقی مانده بود، عصبیام میکرد.
چند ثانیه طول کشید تا سینا بتواند به بچهها بگوید قرارها را نهایی کنند تا هرچه زودتر بفهمیم چه کسی پشت این ایمیلهای مرموز است.
ارتباط برقرار شده بود، اما سوال اصلی مثل خوره به جانم افتاده بود؛ آن اطلاعات حیاتی که حالا مطمئن بودیم دست آواست، دقیقاً چیست؟ برای رسیدن به جواب، نه آنقدر مهلت داشتم و نه آنقدر صبور بودم که بخواهم منتظر نقشههای حسابشدهی حاجی بمانم.
تماس با سینا قطع شد. راهرویی که اتاق آوا در آن قرار داشت، در سایه بود و دید مستقیمی به پذیرایی نداشت.
به بهانهی شستن دست و استفاده از سرویس، باید به اتاق آوا میرفتم.
کنار مبل راحتی ایستادم و رو به مادر آوا که چشمانی نگران به سمت اتاق دخترش نگاه میکرد، با لحنی که سعی میکردم خنثی باشد پرسیدم:
- خانم فلاح، سرویس بهداشتی کجاست؟
او که انگار از فکرهایش بیرون کشیده شده باشد، با دست به انتهای راهرو اشاره کرد:
- آخرین در سمت چپ.
تشکر کوتاهی کردم و به راه افتادم. قدمهایم را آهسته برمیداشتم تا صدای برخورد پاهایم روی پارکت، جلب توجه نکند.
اول وارد سرویس شدم؛ بوی ملایم صابون و نم، کمی از التهاب عصبیام را گرفت.
شیر آب را باز کردم و آن شهد آزاردهنده را با آب سرد شستم، وقتی بیرون آمدم، سکوت خانه سنگین بود انگار هیچکس زبان صحبت کردن نداشت.
به سمت دومین در، یعنی اتاق آوا، قدم برداشتم، بدون در زدن، دستگیره را پایین کشیدم و وارد شدم.
بوی عطری که ترکیبی از گل یاس و کمی بوی ماندگی داروها در فضای اتاق پیچیده بود.
انتظار داشتم مشغول جمع کردن وسایلش باشد، اما او روی تخت نشسته بود؛ شالاش دور گردنش رها شده بود و کت رویی را درآورده بود و ردی از اشکهای خشکشده، آرایش صورتش را بهم ریخته بود.
قدمی به او نزدیک شدم، وقتی بدون اجازه وارد شدم، جا نخورد؛ انگار رمق تعجب کردن هم نداشت.
آرنجهایش را روی زانوهایش تکیه داده و کمرش را کمی به جلو خم کرده بود، فقط سرش را بالا آورد، نگاهی گذرا و بیرمق به من انداخت و دوباره صورتش را میان دستانش پنهان کرد.
به دیوار سرد کنار در تکیه دادم، دست به سینه شدم و پاهایم را روی هم انداختم؛ تنها فایدهی این محرمیت اجباری شاید همین بود که دیگر نیازی نبود نگاهم را از او بدزدم.
سنگینی نگاه خیرهام بالاخره کلافهاش کرد؛ سرش را بالا آورد و با صدایی که لرزشِ درونیاش را لو میداد، گفت:
- چی میخوای اینجا؟ اومدی وسایلم رو جمع کنی که زودتر شرم کم بشه؟
پوزخند تلخی زدم و گفتم:
- نه، اومدم ببینم اگه بین وسایلت ردی از اون اطلاعات لعنتی هست، خودم بردارم که زحمت آوردنش گردن تو نیفته.
حرص از تمام وجودش بارید، کمرش را صاف کرد که ناگهان دستش را روی پهلویش گذاشت و چهرهاش در هم رفت.
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
لبش را به دندان گزید تا از درد چیزی نگوید، اما با تشر رو به من غرید:
- برای بار هزار و یکم، یاسین! من اون لپتاپ رو اصلا باز نکردم که بخوام بدونم توش چیه! شاید اون لعنتی از همون اولش خالی بوده.
اگر حرفش را باور کنم، حتماً سادهلوحترین آدم روی زمین هستم! روی تخت، با فاصلهی کمی از او نشستم.
تشک تخت زیر وزنم فرو رفت، آرنجام را تکیهگاه زانو کردم و دقیق به چشمانش خیره شدم، طوری که فضای کم بینمان، بوی اضطرابش را بیشتر میکرد:
- با چی لج میکنی؟ اطلاعات رو بده و خلاص؛ قول میدم تا هر وقت بخوای همینجا، خونهی پدرت بمونی.
صدای اعتراضش بالا گرفت، طوری که انگار میخواست با تکان دادن دستهایش، حقیقت را به خورد من بدهد:
- یاسین، عزیز من، بازجو، بسیجی نمونه! من هیچی ندارم! بابا ندارم! چرا نمیفهمی؟ بذار به درد خودم بمیرم.
صدایش آنقدر بلند بود که در فضای خلوت راهرو پیچید، اما برای من، این کلمات تکراری دیگر خریدار ندارد.
نفسم را با خشم بیرون دادم و با لحنی که کنترلش سخت بود، زمزمه کردم:
- تو هنوز نفهمیدی وارد چه بازی خطرناکی شدی. آوا، برای اون لپتاپ ایمیل اومده!
اگه بفهمن کسی غیر از آراد اون رو باز کرده و اطلاعات رو برداشته، کار همهمون ساختهست... حذفش میکنن!
سرش با تعلل و وحشتی که سعی داشت پشت نقاب لجبازیاش مخفی کند، سمت من چرخید. لرزش ملایم مردمکهایش در برابر نگاه تیز من، دستش را رو کرد. نگاهش را به زمین دوخت، اما حالا دیگر مطمئن بودم که شک من بیجا نبوده است؛ او چیزی را پنهان میکند.
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲