eitaa logo
[𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲|سِلنِـہ‌]
1.7هزار دنبال‌کننده
4.1هزار عکس
3.4هزار ویدیو
27 فایل
﷽ سلنه/ 𝘚𝘦𝘭𝘦𝘯𝘦 الهه‌ی ماه🌙 {رمانی عاشقانه امنیتی در دل کودتای دی‌ماه🎀🤍} ناشناس برای نظراتتون✨💌 https://6w9.ir/Harf_11173826
مشاهده در ایتا
دانلود
خونین مادر با گام‌هایی که انگار از روی لبه‌ی تیغ می‌گذشت، به سمت آشپزخانه رفت و چند دقیقه بعد با سینی چای بازگشت. صدای برخورد فنجان‌ها روی عسلی، در سکوت سنگین سالن مثل شلیک گلوله به نظر می‌رسید، مادر تک‌تک چای‌ها را تعارف می‌کرد؛ و به من که رسید نگاهش روی صورت من چرخید، انگار می‌خواست با انکار آن وا رفتگی و بی‌میلی مفرط در چشمانم، چیزی را در دلش آرام کند. اما نتوانستم چای بردارم، سینی را با دو فنجان چای که بخارشان در هوای سرد پذیرایی، مثل روح‌های سرگردان بالا می‌رفت، مقابل من گذاشت. حلقه در دست من سنگینی می‌کرد، اما انگار روح حلقه در دست یاسین بود که جسم اش در دست من گیر افتاده بود؛ او حاضر نبود آن پیوند فلزی را بپذیرد، اما من... من حتی توان پس زدن حلقه‌ای را که به اجبار بر دست ام نشاندند که زنجیرم شود، نداشتم. چای‌ها داغ و خشک، با طعمی شبیه به خاک، بلعیده شدند، که در این میان سکوت را صدای ناهنجار و ممتد آیفون شکست. مادر برای باز کردن در برخاست؛ او رفت تا به استقبال مهمانانی بیاید که قرار بود زندگی من را به زمین بزنند. وقتی عاقد وارد شد، همه مثل ماشین‌های برنامه‌ریزی شده، مقابل پایشان بلند شدند، سلام و احوالپرسی‌ها مثل یک نمایش بی‌روح و از پیش تعیین شده پیش می‌رفت. من اما... من حتی توان ایستادن را نداشتم، بدنم به مبل چسبیده بود، نه از روی آرامش، بلکه از فرط بی‌حسی، گویی ستون فقراتم از شدت فشار این شب، فرو ریخته بود. جسم خسته و حیرانم، منتظر آن لحظه‌ای است محرم کسی شوم که حتی نمی‌توانم به چشم‌هایش نگاه کنم. در کتاب‌ها خوانده بودم که پدران قدیمی، دختران را به زور شوهر میدادند؛ اما هرگز فکر نمی‌کردم آن افسانه‌های تلخ، روزی در زندگی گرم و پراز نقشه‌ی من، به واقعیت بدل شوند. دلم نمی‌خواست کنار یاسین بنشینم، دلم نمی‌خواست حتی نفس‌هایش را در نزدیکی خودم حس کنم، اما سرنوشت، با دستانی خشن، نقشه‌ای را برایمان کشیده بود که هیچ‌کدام از ما بر آن تسلط نداشتیم. عاقد، روحانی‌ای بود با محاسنی بلند و عمامه‌ای سفید که در چشمان من، نماد یک سنت خشک و بی‌روح بود. از تمام لباس‌هایش، حالم به هم می‌خورد. چقدر در رویاهایم، لحظه‌ی عقد را با شکوه آیین‌های باستانی و اصالت آریایی تصور کرده بودم؛ می‌خواستم زیباترین فصل زندگی‌ام باشد، نه این عقد عربی و خشک که قرار بود مرا به ملکیت این مرد نظامی درآورد. دستانم مثل تیغ‌های یخ‌زده بودند. سرمایی که از درون استخوان‌هایم می‌گذشت، تمام تنم را تسخیر کرده بود. آب دهانم در گلو خشک شده بود و هر بار که می‌خواستم آن را پایین بفرستم، گویی تکه‌ای سنگ می‌بلعیدم. ناگهان صدای عاقد، لرزه بر اندامم انداخت: - با اجازه‌ی پدر عروس خانم و مادرشون، سرکار خانم آوا فلاح به بنده وکالت می‌دهید شمارا به محرمیت و عقد شرعی آقای یاسین شریف دربیاورم؟! زمان در این لحظه ایستاد، نمی‌دانستم برای این محرمیت چه مدت زمان معین کرده اند، اما من حتی برای یک ثانیه هم از زندان راضی نبودم. قلبم مثل یک پرنده در قفس سینه، با شدت می‌کوبید؛ می‌خواست فریاد بزند: «نه! وکالت ندارید! من این مرد را نمی‌خواهم!» اما زبانم از ترس و انزجار، فلج شده بود. سکوت من، سکوتی نبود که از سر حیا باشد؛ سکوتی بود از جنس اعتراض بی‌صدا، آن‌ها به هم نگاه کردند، چشمانی که پر از محاسبه بود. عاقد برای بار دوم تکرار کرد، و باز هم سکوت سرد من، پاسخ او را به لرزه درآورد. یاسین، که از این فاصله کم من با مادر سوءاستفاده می‌کرد، با اشاره‌ای زیرکانه از مادر خواست جایشان را عوض کنند. او حالا دقیقاً کنار من، جایی که مادر نشسته بود، جا خوش کرد. سرم ناخودآگاه به سمتش چرخید. او با آرامشی که از آن متنفر بودم، کت خود را مرتب کرد و در حالی که سرش را آرام به سمت من می‌آورد، با صدایی که فقط گوش‌های من را می‌لرزاند، زیر لب گفت: - اگه اطلاعات اون لپ‌تاپ رو خالی نمی‌کردی، الان اینجا نبودیم! فعلاً «بله» رو بگو تا برسیم به بعدش. کلماتش مثل ضربه‌ی چکش بر سرم فرود آمد. پس این تمام ماجرا بود؟ این نمایش مسخره، این فشار روانی و این ازدواج اجباری، تنها برای چند کیلوبایت اطلاعات بود؟ برای یاسین و هم‌پیمانانش، من فقط یک ابزار بودم؛ ابزاری که اطلاعات را به آن‌ها می‌داد، یا ابزاری که در مسیر رسیدن به هدف، باید از میان می‌رفت. یک جرقه در ذهنم درخشید. اگر این یک سناریوی چیده شده است، اگر آن‌ها بازی را شروع کرده‌اند، پس من هم بازیگر این نمایش نخواهم بود؛ من کارگردان این فاجعه خواهم شد. من خودم سناریو را عوض می‌کنم، حتی اگر به قیمت سوختن تمام زندگی‌ام باشد. 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
عاقد برای سومین بار، با صدایی بلندتر، سوال را تکرار کرد. مادر از آن سو، با چشم‌هایش برایم خط و نشان می‌کشید، نگاهش مثل تازیانه‌ای بر تنم نشست. نگرانی در چشمان آن دو خانم مهمان موج می‌زد. سرانجام، دختری که تاحالا سکوت کرده بود به حرف امد، با لحنی که سعی می‌کرد شوخی باشد اما بوی اجبار می‌داد، گفت: — حالا عروس، بله رو بگو... زیر لفظی بمونه برای بعد! صدای خنده‌ی کوتاه و بی‌روح جمع، در فضای اتاق پیچید. اما لب‌های من، حتی برای یک لبخند تلخ هم باز نشد. با صدایی که بیشتر شبیه به زمزمه‌ی باد در میان ویرانه‌ها بود، در گلو لرزیدم و گفتم: - بله... 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
خونین - هاله‌ای از اجبار- همه چیز در هاله‌ای غلیظ از اجبار غرق شده بود. در کتاب قصه‌ی آدم‌های معمولی، روز عقد، آمیزه‌ای از عطر گل و تپش‌های عاشقانه است؛ اما برای من، این روز بوی آهن می‌داد، بوی سرد یک قرارداد نانوشته که با جوهر تهدید روی کاغذ جانمان مهر شده بود. وقتی برای اولین بار چشمم به آزاده افتاد، پیش‌بینی نمی‌کردم کارمان به اینجا بکشد. آن زمان که شوقِ رسیدن به او در دلم زبانه می‌کشید، راهی برای وصال نبود و حالا... حالا در زنجیر یک محرمیت اجباری اسیر شده‌ام. این حلقه‌ی سرد که دور انگشتانمان می‌چرخید، نه نشانه‌ پیوند، که زنجیره‌ی اسیری بود. آوا؟ او قرار نبود در این مسیر، آن دخترک سر به زیر و آرام امشب باقی بماند. آن سکوت مرگبار، آن چشمانِ مات‌زده‌ای که انگار به ناکجا خیره بود، نه از سر رضایت، که از شوک بی‌رحمی سرنوشت بود. دردی که در پهلو و قفسه‌ی سینه‌اش پنهان کرده بود، لرزشی خفیف به دستانش داده بود؛ اما حتی اگر تمام استخوان‌هایش هم زیر این فشار خرد می‌شد، لب به شکایت نمی‌گشود. او می‌دانست که جایگزینِ این "بله"ی سرد، دیوارهای بلند بازداشتگاه و سرمای کشنده‌ی اوین است. عاقد خطبه را خواند و تمام شد، همه به رسم تظاهر، لبخند می‌زدند و شیرینی به دهان می‌گذاشتند، اما خانم سادات با نگاهی که از فرط انزجار و بی‌میلی یخ بسته بود، ما را زیر نظر داشت. او هم مثل من می‌دانست این شیرینی، طعم زهر مار می‌دهد. سرم را به سمت آوا کج کردم، عطر سرد و تلخی از او بلند می‌شد که تا مغز استخوانم را سوزاند. با صدایی که از میان دندان‌های چفت‌شده‌ام بیرون می‌خزید، زمزمه کردم: - اون اطلاعات هرچی که هست... همین الان بدشون به من. او تکانی خورد؛ انگار تازه از کُما بیدار شده باشد. پوزخندی گوشه‌ی لبانش نشست که از هزاران فحش، تلخ‌تر بود. نگاهش را از گوشه‌ی چشم، سرد و برنده به من دوخت: -اطلاعاتی توی اون لپ‌تاپ نبوده که من بخوام بهتون بدم، یاسین! این حماقت محض است، او هنوز عمق باتلاقی که در آن دست‌وپای می‌زد را درک نکرده است نگاهش کردم و با خشونتی که سعی در پنهان کردنش داشتم، لب زدم: - اون‌قدرا هم که فکر می‌کردم زرنگ نیستی، آوا! هنوز نفهمیدی وارد چه بازی خونینی شدی. بهتره همین‌جا، قبل از اینکه سرت رو به باد بدی، تمومش کنی. پاسخش تنها پوزخندی بود که چشمانش را ریزتر کرد. شیرینی در دستش را با حرکتی تحقیرآمیز در کف دستم گذاشت. چسبندگیِ شکر و خامه، روی پوستم حس انزجار عجیبی ایجاد کرد. خواستم دستم را پس بکشم که با لحنی که بوی شیطنت مرگباری می‌داد، گفت: - اگه قرار بود همه چیز همین‌جا تموم بشه، نیازی به صیغه و محرمیت نبود... عزیزم! آن "عزیزم" را چنان کش‌دار و با لحنی تمسخرآمیز ادا کرد که خون در رگ‌هایم به جوش آمد. دستم ناخودآگاه مشت شد. شیرینی در میان، انگشتانم له شد و شهد چسبناکش از میان بند انگشتانم بیرون زد. دندان‌هایم را چنان بر هم ساییدم که صدای سایش میناها در گوشم پیچید. خواستم آن آتش برافروخته در درونم را با سکوت خاموش کنم که صدای بم و قاطعِ حاجی، فضای سالن را پر کرد: - خترم، وسایلت رو جمع کن. از امشب منتقل میشی به جایی که براتون در نظر گرفتیم. آوا برای لحظه‌ای خشکش زد. رنگ از رخسارش پرید و چشمانش با وحشت بین من و حاجی چرخید: -امشب؟! یعنی... یعنی باید برم جایی که یاسین هست؟ حرفش تیرِ خلاصی بود به غرورِ خانم سادات! اخمی عمیق بر پیشانی‌اش نشست؛ او حتی تحمل اینکه پسرش با این دختر یک جا باشد را نداشت. حاجی اما با همان لحن پدرانه‌ی ساختگی‌اش که بوی سیاست می‌داد، گفت: -آره، پیش یاسین. البته تا چند روز بچه‌های دیگه هم هستن تا روند کار دستتون بیاد. نگاه آوا، سرگردان و لرزان، روی صورتم قفل شد. پرسید: - چی‌کار باید بکنم؟ این بار، من بودم که لبخند پیروزمندانه و سردی بر لبانم نشاندم، در چشمانش خیره شدم و گفتم: -قبلش بهت یاد میدیم... که چطور با اون اطلاعات بازی کنی! تیر کلامم به هدف خورد، دیدم که چطور لبانش را محکم روی هم فشرد و لرزش خفیفی در چانه‌اش نشست. بازی تازه شروع شده بود. 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
"گاه آنکس که به رفتن چمدان می بندد رفتنی نیست، دو چشم نگران می خواهد..."
آقای بازجو گرفتار این دختر شده😂🤌
نگاه اش به سمت پدر و مادرش حرکت کرد، انتظار مخالفت از آن هارا داشت اما جای این‌که چیزی از آن ها بشنود، مادر به حرف آمد. - حاج آقا ببخشید ولی فکر کنم درست نباشه کلا تنها باشن، یک شخص سومی همیشه باشه بهتره! خوب می‌دانم مادر چرا این حرف را می‌زند، نمی‌خواهد ما تنها باشیم و می‌ترسد که این دختر از روی گذشته‌ی بدی که داشته بلایی سر من بیاورد. حاجی سری در مقابل مادر تکان می‌دهد، می‌دانم چه برنامه‌ای در سرش پرورانده اما نمی‌دانم چطور آن را می‌خواهد اجرایی کند. آوا شبیه عروسکی کوکی، از روی مبل بلند می‌شود و با قدم‌هایی سرد و بی‌میل به سمت اتاق راهی می‌شود. از قدم برداشتن‌اش معلوم است اصلا راضی به این آمدن نیست، داخل اتاق که می‌شود وقت آن است که حاجی به خانواده اش اطمینان خاطر بدهد که دخترشان صحیح و سالم می‌ماند. دلم می‌خواهد حرف حاجی را باور کنم که گوشی ام ویبره می‌رود، آن را از جیب درمیاورم که با پیامکی از طرف سینا مواجه می‌شوم. وقتی این ساعت از شب پیام داده و اجازه برای تماس خواسته است، یعنی اتفاق مهمی افتاده و همین باعث اضطراب درونی ام می‌شود. آب دهانم را قورت میدهم، از روی مبل بلند می‌شوم و سمت گوشه‌ای از خانه راهی می‌شوم، کنار پنجره می‌ایستم و تماس سینا را پاسخ می‌دهم. - چیشده سینا؟! صدایش با استرس همراه است و در گوشم می‌پیچد: - آقا یاسین این ایمیل هایی که برای لپ‌تاپ میاد اصلا عادی نیست، آقا توی یکیشون قرار معین کردن. نگاه ام را به پرده‌ی حریر خانه می‌دوزم و آرام می‌گویم: - می‌تونید باهاشون ارتباط بگیرید ببینیم کجان یا اصلا کین؟! گوشی در دستم شبیه به گداخته‌ای از آتش شده بود؛ دست سردم، گرمای غیرطبیعی بدنه را با تمام وجود حس می‌کرد و چسبندگیِ شهدِ شیرینی که روی بند انگشتانم باقی مانده بود، عصبی‌ام می‌کرد. چند ثانیه طول کشید تا سینا بتواند به بچه‌ها بگوید قرارها را نهایی کنند تا هرچه زودتر بفهمیم چه کسی پشت این ایمیل‌های مرموز است. ارتباط برقرار شده بود، اما سوال اصلی مثل خوره به جانم افتاده بود؛ آن اطلاعات حیاتی که حالا مطمئن بودیم دست آواست، دقیقاً چیست؟ برای رسیدن به جواب، نه آن‌قدر مهلت داشتم و نه آن‌قدر صبور بودم که بخواهم منتظر نقشه‌های حساب‌شده‌ی حاجی بمانم. تماس با سینا قطع شد. راهرویی که اتاق آوا در آن قرار داشت، در سایه بود و دید مستقیمی به پذیرایی نداشت. به بهانه‌ی شستن دست و استفاده از سرویس، باید به اتاق آوا میرفتم. کنار مبل راحتی ایستادم و رو به مادر آوا که چشمانی نگران به سمت اتاق دخترش نگاه می‌کرد، با لحنی که سعی می‌کردم خنثی باشد پرسیدم: - خانم فلاح، سرویس بهداشتی کجاست؟ او که انگار از فکرهایش بیرون کشیده شده باشد، با دست به انتهای راهرو اشاره کرد: - آخرین در سمت چپ. تشکر کوتاهی کردم و به راه افتادم. قدم‌هایم را آهسته برمی‌داشتم تا صدای برخورد پاهایم روی پارکت، جلب توجه نکند. اول وارد سرویس شدم؛ بوی ملایم صابون و نم، کمی از التهاب عصبی‌ام را گرفت. شیر آب را باز کردم و آن شهد آزاردهنده را با آب سرد شستم، وقتی بیرون آمدم، سکوت خانه سنگین بود انگار هیچکس زبان صحبت کردن نداشت. به سمت دومین در، یعنی اتاق آوا، قدم برداشتم، بدون در زدن، دستگیره را پایین کشیدم و وارد شدم. بوی عطری که ترکیبی از گل یاس و کمی بوی ماندگی داروها در فضای اتاق پیچیده بود. انتظار داشتم مشغول جمع کردن وسایلش باشد، اما او روی تخت نشسته بود؛ شال‌اش دور گردنش رها شده بود و کت رویی را درآورده بود و ردی از اشک‌های خشک‌شده، آرایش صورتش را بهم ریخته بود. قدمی به او نزدیک شدم، وقتی بدون اجازه وارد شدم، جا نخورد؛ انگار رمق تعجب کردن هم نداشت. آرنج‌هایش را روی زانوهایش تکیه داده و کمرش را کمی به جلو خم کرده بود، فقط سرش را بالا آورد، نگاهی گذرا و بی‌رمق به من انداخت و دوباره صورتش را میان دستانش پنهان کرد. به دیوار سرد کنار در تکیه دادم، دست به سینه شدم و پاهایم را روی هم انداختم؛ تنها فایده‌ی این محرمیت اجباری شاید همین بود که دیگر نیازی نبود نگاهم را از او بدزدم. سنگینی نگاه خیره‌ام بالاخره کلافه‌اش کرد؛ سرش را بالا آورد و با صدایی که لرزشِ درونی‌اش را لو می‌داد، گفت: - چی می‌خوای این‌جا؟ اومدی وسایلم رو جمع کنی که زودتر شرم کم بشه؟ پوزخند تلخی زدم و گفتم: - نه، اومدم ببینم اگه بین وسایلت ردی از اون اطلاعات لعنتی هست، خودم بردارم که زحمت آوردنش گردن تو نیفته. حرص از تمام وجودش بارید، کمرش را صاف کرد که ناگهان دستش را روی پهلویش گذاشت و چهره‌اش در هم رفت. 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
لبش را به دندان گزید تا از درد چیزی نگوید، اما با تشر رو به من غرید: - برای بار هزار و یکم، یاسین! من اون لپ‌تاپ رو اصلا باز نکردم که بخوام بدونم توش چیه! شاید اون لعنتی از همون اولش خالی بوده. اگر حرفش را باور کنم، حتماً ساده‌لوح‌ترین آدم روی زمین هستم! روی تخت، با فاصله‌ی کمی از او نشستم. تشک تخت زیر وزنم فرو رفت، آرنج‌ام را تکیه‌گاه زانو کردم و دقیق به چشمانش خیره شدم، طوری که فضای کم بینمان، بوی اضطرابش را بیشتر می‌کرد: - با چی لج می‌کنی؟ اطلاعات رو بده و خلاص؛ قول می‌دم تا هر وقت بخوای همین‌جا، خونه‌ی پدرت بمونی. صدای اعتراضش بالا گرفت، طوری که انگار می‌خواست با تکان دادن دست‌هایش، حقیقت را به خورد من بدهد: - یاسین، عزیز من، بازجو، بسیجی نمونه! من هیچی ندارم! بابا ندارم! چرا نمی‌فهمی؟ بذار به درد خودم بمیرم. صدایش آن‌قدر بلند بود که در فضای خلوت راهرو پیچید، اما برای من، این کلمات تکراری دیگر خریدار ندارد. نفسم را با خشم بیرون دادم و با لحنی که کنترلش سخت بود، زمزمه کردم: - تو هنوز نفهمیدی وارد چه بازی خطرناکی شدی. آوا، برای اون لپ‌تاپ ایمیل اومده! اگه بفهمن کسی غیر از آراد اون رو باز کرده و اطلاعات رو برداشته، کار همه‌مون ساخته‌ست... حذفش می‌کنن! سرش با تعلل و وحشتی که سعی داشت پشت نقاب لجبازی‌اش مخفی کند، سمت من چرخید. لرزش ملایم مردمک‌هایش در برابر نگاه تیز من، دستش را رو کرد. نگاهش را به زمین دوخت، اما حالا دیگر مطمئن بودم که شک من بیجا نبوده است؛ او چیزی را پنهان میکند. 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
- رو به مقصد اجباری - آن قدر در اتاق ماند که برای فرار از سنگینی نگاهش هم که شده از جای برخاستم، دروغ است اگر بگویم حرف آخرش درمورد حذف کردن مرا نترسانده اما نمی‌خواهم این ترس را به او بروز بدهم. چندان آبی رنگ را از کمد بیرون کشیدم، لباس‌هایم را یکی یکی از کمد بیرون آورده و از چوب لباسی جدا می‌کنم و در چمدان می‌چپانم، حوصله تا کردن و مرتب گذاشتن آنها را به هیچ وجه ندارم. لباس‌های کمد که تمام می‌شود، لباس‌های داخل کشو را هم به یک باره در چمدان می‌اندازم و بعد کیف کوچک لوازم آرایش‌ام را برمی‌دارم. هرچه که روی میز آرایش هست را در آن می‌ریزم و زیپ اش را می‌کشم، صدای برخورد شیشه‌های ادکلن ها به هم در اتاق می‌پیچد. حرص و کلافگی ام را روی همه‌ی وسایلی که باید همراه خود به ناکجا آباد ببرم خالی می‌کنم، نمی‌دانم با این سرعت و بی‌حوصلگی ام چندتا ازشان نابود می‌شود اما دیگر مهم نیست. چندتایی از کفش‌هایم را از کمد برمی‌دارم و داخل چمدان می‌گذارم، در آخر هم پالتویی که باید برای رفتن به تن کنم را کنار چمدان می‌گذارم. زیپ چمدان را می‌کشم و به حجم و سنگینی اش نگاه می‌کنم، دست به پهلویم می‌زنم و طلبکار به یاسینی که لحظه لحظه مرا تحت نظر داشته است نگاه می‌کنم. حالا دیگر نگاهش را از من می‌دزدد اما بی‌فایده است، انتظار ندارد که با این درد پهلو و قفسه سینه چمدان را بردارم و از اتاق بیرون ببرم! طلبکارانه می‌گویم: - آقای همسر لطف کن چمدون رو بیار! این را می‌گویم و بعد کیف دستی کوچکم و پالتویم را برمی‌دارم و با نازی که تاحالا از آن بجز در مقابل روزبه استفاده نکرده بودم، استفاده می‌کنم. قدم‌هایم را با ناز آنچنان درآمیخته می‌کنم که انگار به خانه‌ی شوهر می‌روم، جایی که برایم شمع گذاشته و گل رز پر پر کرده است تا بر روی آن قدم بگذارم اما خوب می‌دانم که این‌طور نیست. حاضر و آماده در میان پذیرایی می‌ایستم، می‌دانم همه فهمیده اند که در اتاق به سراغم آمده اما چیزی نگفته اند و حالا که مرا آماده می‌بینند گویی تعجب کرده اند. چند ثانیه طول می‌کشد که همراه چمدان و چشمانی که هر لحظه امکان دارد حکم اعدام مرا امضا کند از اتاق بیرون می‌آید. شاید برای امشب کمی زیاده روی کرده باشم اما تقصیر خودشان هم بوده است، باید قبل از آمدن حداقل به من می‌گفتند برنامه چیست نه این‌که در عمل انجام شده قرارم بدهند. ولی بد هم نشده است، کمی روی اعصاب این پسر مذهبی و مقید پیاده روی کردن به جایی از دنیا برنمی‌خورد. همین فکر باعث می‌شود رو به او لبخندی خبیث بزنم و منتظر بمانم تا همه آماده رفتن شوند. مادر از قبل بساط بدرقه کردن را آماده کرده است، تک قرآنی که در خانه داشته ایم را آورده وکاسه‌ی چینی آبی کنارش در سینی گذاشته است. پشت سرمان تا جلوی در حیاط می‌آید، نمی‌دانم از لجبازی یا حرص است که تا جلوی در را به سرعت طی می‌کنم اما وقت به گذشتن که می‌رسد آخرین نگاه پدر در مقابل چشمانم جان می‌گیرد. انگار می‌خواست بگوید که از این امتحان مرا سربلند بیرون بیاور. همه از در بیرون رفته اند و فقط من و مادر این سوی در مانده ایم، دست اش آرام روی شانه ام می‌نشیند و نگاه مادرانه اش کمی دلم را گرم می‌کند. بوسه‌ای ظریف روی دست‌اش می‌نشانم و می‌خواهم از در بیرون بروم که قرآن را مقابل ام بالا می‌آورد. برای اولین بار است، بعداز چندین سال که قرار است از این اعتقادات مذهبی پیروی کنم و از زیر قرآن رد شوم. دست ام را سمت دیگر قرآن می‌گذارم و آرام آن را می‌بوسم، آوای بی‌اعتقاد و بی دین به یک‌باره یاد خدایی میوفتد که انگار با همین قرآن قرار است راه را برایش هموار کند. از زیر قرآن رد می‌شوم، برای آخرین بار مادر را در آغوش می‌گیرم و بعداز خانه بیرون می‌آیم. 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
انگار که زمان ایستاده و آقا داره فقط اونو نگاه می‌کنه...💔 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
مادر در قاب آهنی در ایستاده است؛ قطرات اشک، آرام و بی‌صدا، شبیه باران پاییزی که طعم تلخ فراق دارد، روی گونه‌های استخوانی‌اش می‌لغزد. نگاهش؛ همان نگاه آخر، همان خداحافظی مبهم که بند دلم را پاره می‌کند. نمی‌دانم بار دیگر کی قرار است آن صورت مهربان را بی‌واسطه ببینم. نفسم در سینه حبس شده؛ سرمای گزنده‌ی هوا، حتی از زیر پالتوی ضخیمم هم راه پیدا می‌کند و تن نحیف و رنجورم را به لرزه می‌اندازد. عاقد که تنهایی راهی می‌شود؛ دو فرمانده‌ی یاسین و یکی از خانم‌ها به سمت یک ماشین می‌روند و ماشین دیگری هم برای خانواده‌ی یاسین آماده است. من، مردد و سرگردان، میان دو ماشین معطل مانده‌ام. فرمانده یاسین نگاهی به او می‌اندازد و با اشاره‌ی کوتاه سر، بی‌هیچ حرفی می‌خواهد که سوار ماشین آن‌ها شود. یاسین بین پدر و مادرش و ماشین فرمانده‌اش مردد است؛ ناامید و بی‌میل، با قدم‌هایی که انگار سرب در آن‌ها ریخته‌اند، به سمت ماشین فرمانده‌اش می‌آید. به ماشین که می‌رسد، فرمانده با نگاهی اقتدارآمیز اما کوتاه، اشاره می‌کند که در جلو را باز کنم، یاسین به اجبار اطاعت می‌کند. در که باز می‌شود، نگاه خیره و سردش را به من می‌دوزد، فرمانده‌اش، با نگاهی گرم و پدرانه، سری تکان می‌دهد تا شاید این همراه شدن اجباری برایم دلگرم‌کننده باشد، اما دریغ از اندکی آرامش. قدمی سمت ماشین برمی‌دارم و در حالی که چشمانم در چشمان یاسین گره خورده، روی صندلی می‌نشینم. حالا که من جلو نشسته‌ام، بقیه قرار است چطور بروند؟ هنوز غرق در همین فکرم که از شیشه‌ی ماشین، مادر را می‌بینم که همچنان جلوی در ایستاده و یاسین به سمت راننده می‌رود و پشت فرمان می‌نشیند. به محض نشستن، فرمانده‌اش قد خم می‌کند و نصیحت‌وارانه می‌گوید: - امشب به خونه‌ی پدرت برید؛ حالا که دل مادر دختر گرم شده، اجازه بده دل مادر تو هم گرم و نرم بشه به این قضیه... برید، علی یارتون. یاسین معترضانه می‌خواهد پیگیر نحوه‌ی رفتن آن‌ها شود که فرمانده‌اش با تکان دادن دست، از ماشین فاصله می‌گیرد و می‌گوید: -شما برید، پسرم میاد دنبالمون. یاسین سرش را به سمت من می‌چرخاند. در اتاقک نیمه‌روشن ماشین، سایه‌ها روی صورتش بازی می‌کنند و خواندن نیت حرف‌هایش از میان چشمانش، کار دشواری است. در را می‌بندد؛ بسم‌الله‌ی زیر لب می‌گوید، استارت می‌زند و ماشین به حرکت درمی‌آید. از شیشه‌ی سمت او می‌بینم که وقتی از خانه فاصله می‌گیریم، مادر کاسه‌ی آب را پشت ماشین می‌ریزد و همان‌جا، کنار کوچه، تا آخرین لحظه به تماشای رفتنمان می‌ایستد. یاسین از آینه‌ی وسط، حواسش همچنان به کوچه است، کنجکاوانه نگاهی می‌اندازم و متوجه ماشین دیگری می‌شوم که برای بردن فرمانده‌اش آمده. خیال یاسین که از بابت آن‌ها راحت می‌شود، کمی پایش را روی گاز فشار می‌دهد. اما ماشین پدرش سبقت می‌گیرد و جلو می‌افتد؛ مشخص است می‌روند تا میزبان ما در این شب غریب باشند. دست راستم را کنار پنجره‌ی ماشین قرار می‌دهم و پیشانی‌ام را به شیشه‌ی سرد تکیه می‌دهم. حتی فکرش را هم نمی‌کردم شب اول عقدم بخواهم در خانه‌ی مادرشوهری سپری کنم که تپش قلبش با بودن من یکی نمی‌شود؛ مادرشوهری که از همان نگاه اول، دیوار بلندی بینمان کشیده است، ترسم از این است که نکند از آن زن‌های خشک‌مقدس باشد که برای هر حضور من در خانه‌اش، هزار بار استغفار می‌کند؛ چیزی شبیه به مادرشوهرآزاده! مغزم از این فکر سوت می‌کشد. وای بر من اگر مادر یاسین همچین کسی باشد؛ حتی تصور تحمل کردن او برای یک ساعت هم برایم کابوس است. فاصله‌ی خانه‌ی ما تا خانه‌ی پدر یاسین، با آن سرعتی که او می‌راند، کوتاه است؛ نیم‌ساعت بعد، در کوچه‌ای می‌پیچد و مقابل خانه‌ای ترمز می‌کند. خوب می‌دانم که این سرعت، فرار از من است؛ دلش نمی‌خواهد حتی چند دقیقه‌ی اضافه کنار من باشد و من هم دقیقاً همین حس را دارم. ماشین متوقف می‌شود؛ خبری از ماشین دیگری نیست و این یعنی پدر یاسین زودتر رسیده و ماشینش را داخل برده است. با تعلل ماشین را خاموش می‌کند و قبل از پیاده شدن، سرش را به سمت من می‌چرخاند: - از همین امشب، تا وقتی که محرم منی، اولین مرزی که بینمون هست احترامه! بهم احترام بذار، به همه‌چیزم؛ به عقایدم، به نظراتم... تا من هم بهت احترام بذارم. صدایش آن‌قدر محکم، مقتدر همراه با حرص و نفرت است که لحظه‌ای حس می‌کنم همان یاسین بازجو مقابلم نشسته است. آن روز، نفوذ چشمانش دلم را گرم می‌کرد، اما حالا انگار نور چشمانش جای خود را به نفرت داده است. مظلومانه سری تکان می‌دهم و زودتر از او پیاده می‌شوم؛ فضای بسته‌ی اتاقک ماشین، با آن جملات سرد، برایم خفه‌کننده‌تر از هر زمان دیگری شده بود. 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
به سمت آیفون می‌رود؛ چمدان را بی‌خیال روی زمین می‌کشد و من چند قدم عقب‌تر از او می‌ایستم. آیفون را می‌زند و چند ثانیه بعد در باز می‌شود. یاسین در را باز می‌کند و کنار می‌ایستد تا اول من وارد شوم؛ انگار این هم بخشی از همان احترام اجباری‌اش است. سرم را پایین می‌اندازم و قدم به حیاط می‌گذارم. مقابل در، مسیر سنگ‌فرش شده‌ای تا ساختمان اصلی کشیده شده و اطرافش را چمن‌کاری‌ها و باغچه‌هایی پوشانده که در تاریکی شب، شکوهی غریب دارند. نگاه ام کوتاه در حیاط می‌چرخد، مسیر سنگ‌فرش شده را اطراف اش چراغ قرار داده اند و این چراغ فضا را روشن کرده است. در ورودی باز می‌شود و پدر و آن دختر نوجوان که طبیعتا باید خواهر یاسین باشد بیرون می‌آیند. پشت سرشان مادرش ایستاده است، می‌دانم میل و رغبتی به حضور من در خانه اش ندارد و‌مجبور شده است. زیر لب از استرسی که نمی‌دانم چرا به جانم رخنه کرده سلام می‌کنم، پدر یاسین که تاحالا خشک و سرد در خانه‌یمان نشسته بود قدمی پیش می‌آید و لبخندی بر لب می‌نشاند، عجیب است که لبخند او برخلاف بقیه رنگ اجبار ندارد، انگار واقعا واقعی است! - خوش اومدی دخترم! در کنار آن لبخند واقعی حالا ادای این کلمات و مهری که در آن نهفته است به سمت قلب یخ زده ام حمله ور می‌شود، انگار می‌خواهد محاصره‌ی قلبم را شکسته و آن را گرم کند. بی‌اختیار در مقابلش لبخندی به لب می‌نشانم که دست اش روی کمرم می‌نشیند و با دست دیگر به داخل اشاره می‌کند. 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
پله‌های ورودی را بالا می‌روم. مادر یاسین کمی عقب‌تر از در ایستاده؛ انگار نمی‌خواهد با نزدیکی بیش از حد، حریم امنم را بشکند. لبخندی روی لب‌هایش نشسته که تلاش می‌کند طبیعی باشد، اما چین گوشه‌ی لبش خیانت می‌کند و به من می‌فهماند، این لبخند از سر مهربانی است، نه از سر رضایت از حضور من. دستش را گرم روی شانه‌ام می‌گذارد. گرمای کف دستش، از لایه‌های پارچه‌ی پالتویم نفوذ می‌کند و تا استخوان شانه‌ام پایین می‌رود. همان حسی که وقتی همسرش دست روی کمرم گذاشته بود، اما این یکی فرق دارد. این یکی کمی مرا بیشتر معذب می‌کند. در دالان ورودی، نگاهم روی لباسش قفل می‌شود، پیراهنی سبز، بلند تا ساق پایش، روسری‌ای حریر همرنگ لباس، با خودم می‌گویم: - چرا در خانه‌ی خودش روسری سر کرده؟ شاید به خاطر من، شاید به خاطر دختری که از بیرون وارد خانه‌اش شده. رنگ سبز به او می‌آید، نه مثل یک لباس، مثل بخشی از وجودس، مثل جریانی از طراوت که از یقه‌اش بالا زده و تا روی گونه‌هایش پخش شده. چشم‌هایم را در خانه می‌چرخانم، وسواس مادر یاسین در چیدمان خانه هویداست، هر گلدان سر جایش، هر قاب عکس در زاویه‌ای درست. سمت راست، تلویزیون و مبل راحتی، روبه‌رویش، آشپزخانه‌ای که بوی سرزندگی از آن می‌آید. مقابل ام، راه‌پله‌ای که به طبقه‌ی دوم می‌رسد، در سمت چپ، میز غذاخوری و پایین تراز آن مبل‌های رسمی مهمانی قرار دارد. خانه‌ای ساده، اما شاعرانه، جوری که می‌فهمی هر گوشه‌اش با فکر چیده شده، با حوصله با عشقی مادرانه که در نگاهش روزنه دارد. وسط سالن می‌ایستم، نمی‌دانم کدام طرف باید بروم انگار پایم به زمین چسبیده و قلبم میان خانه سرگردان است. یلدا کنارم می‌ایستد، با آن چهره‌ای که انگار سال‌هاست مرا می‌شناسد، دستش را جلو می‌آورد. - من یلدام، خواهر کوچیکه‌ی یاسین! لب‌هایم را به زور به لبخند باز می‌کنم، دستم را پیش می‌برم سرد است و لرزان، میان کف دست گرمش، دانه‌های لرزشم کم‌کم خاموش می‌شود انگار صمیمیت به رگ هایم تزریق می‌شود. صدای زیبایی دارد، ظریف و دخترانه شاید شبیه مادرش باشد، البته که صدای اورا به صورت بلند نشنیده ام تا بتوانم تشخیص دهم اما به چهره اش صدای دلنشینی میاید هرچند بازهم احساس می‌کنم از آن زن های خشک مقدس است. لبخندش عمیق‌تر می‌شود، انگار دیدن لرزیدن دستم برایش اثبات یک چیز است، این دختر ترسیده و به آرامش نیاز دارد. با لحنی نرم و لطیف می‌گوید: - امشب رو مهمون اتاق من باش. نگاهش را به سمت پدر و مادرش می‌برد. آن‌ها با لبخند تأیید می‌کنند، انگار این جمله از قبل بینشان هماهنگ شده. اما یاسین معادله را به هم می‌ریزد، چمدان را می‌گذارد جلوی پاهایم و قد صاف می‌کند، صدایش خشک و بدون انعطاف است. - لازم نیست یلدا. بره اتاق من بهتره. نگاهش را به من نمی‌دوزد. به جایی دور خیره شده و ادامه می‌دهد: - تو شاید بخوای درس بخونی. من باید برم پایگاه. ایشونم می‌تونه توی اتاق من استراحت کنه. جمله را می‌گوید و بدون اینکه منتظر جواب باشد، از خانه بیرون می‌رود. ککرش صاف است، قدم‌هایش بی‌تأمل و مقتدر است، انگار حرفش حکم است و کسی مخالفت نمی‌کند. مادرش می‌ماند با لبخندی که دیگر از تلاش افتاده، دست‌هایش را به هم گره می‌زند. پدرش سری تکان می‌دهد: - نه دخترم، برو اتاق یلدا و راحت باش. خونه‌ی خودته. سرم را آرام تکان می‌دهم روی حرف یاسین حرف پدرش مقدم تر است هرچند که کلمه‌ها سنگین هستند. یلدا را دنبال می‌کنم و پله‌ها را بالا می‌رویم، صدای قدم‌هایمان روی چوب پله‌ها خفه است، در طبقه دوم، در اتاق دوم را باز می‌کند. انتظار اتاقی صورتی دارم، انتظار خرس عروسکی و بالش‌های قلبی شکل و کلی وسیله‌ی دخترانه اما برخلاف تمام تصورم، اتاق یلدا یک اتاق حماسی است. پرده‌هایش از جنس شعر های حماسی است گلدوزی‌هایی از ابیات شاهنامه روی آن‌ها نقش بسته، بخشی از اتاق، دیواری است پر از قاب عکس شهدا و نمادهایی از آن‌ها، مردانی با چشمانی که از پشت قاب به تو نگاه می‌کنند و چیزی نمی‌گویند. پاهایم خودشان مرا به سمت آن دیوار می‌برند، معذبم حس می‌کنم وارد حریم شخصی یلدا شده‌ام، اما نمی‌توانم جلوی سرکشی دخترانه ام را بگیرم، قلبم تند می‌زند. تندتر از وقتی که از خانه‌ی پدرم بیرون آمدم. چشم‌هایم روی قاب قاسم سلیمانی می‌ایستد، همان مردی که در ذهن من با برچسب تروریست بزرگ شده. اما اینجا، توی این خانه، توی اتاق یک دختر، او یک قهرمان است. آرام، با چشمانی مهربان انگار دارد از توی قاب به من می‌گوید: - نترس. همه‌چیز درست می‌شود. 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲