eitaa logo
[𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲|سِلنِـہ‌]
1.7هزار دنبال‌کننده
4.1هزار عکس
3.4هزار ویدیو
27 فایل
﷽ سلنه/ 𝘚𝘦𝘭𝘦𝘯𝘦 الهه‌ی ماه🌙 {رمانی عاشقانه امنیتی در دل کودتای دی‌ماه🎀🤍} ناشناس برای نظراتتون✨💌 https://6w9.ir/Harf_11173826
مشاهده در ایتا
دانلود
آقای بازجو گرفتار این دختر شده😂🤌
نگاه اش به سمت پدر و مادرش حرکت کرد، انتظار مخالفت از آن هارا داشت اما جای این‌که چیزی از آن ها بشنود، مادر به حرف آمد. - حاج آقا ببخشید ولی فکر کنم درست نباشه کلا تنها باشن، یک شخص سومی همیشه باشه بهتره! خوب می‌دانم مادر چرا این حرف را می‌زند، نمی‌خواهد ما تنها باشیم و می‌ترسد که این دختر از روی گذشته‌ی بدی که داشته بلایی سر من بیاورد. حاجی سری در مقابل مادر تکان می‌دهد، می‌دانم چه برنامه‌ای در سرش پرورانده اما نمی‌دانم چطور آن را می‌خواهد اجرایی کند. آوا شبیه عروسکی کوکی، از روی مبل بلند می‌شود و با قدم‌هایی سرد و بی‌میل به سمت اتاق راهی می‌شود. از قدم برداشتن‌اش معلوم است اصلا راضی به این آمدن نیست، داخل اتاق که می‌شود وقت آن است که حاجی به خانواده اش اطمینان خاطر بدهد که دخترشان صحیح و سالم می‌ماند. دلم می‌خواهد حرف حاجی را باور کنم که گوشی ام ویبره می‌رود، آن را از جیب درمیاورم که با پیامکی از طرف سینا مواجه می‌شوم. وقتی این ساعت از شب پیام داده و اجازه برای تماس خواسته است، یعنی اتفاق مهمی افتاده و همین باعث اضطراب درونی ام می‌شود. آب دهانم را قورت میدهم، از روی مبل بلند می‌شوم و سمت گوشه‌ای از خانه راهی می‌شوم، کنار پنجره می‌ایستم و تماس سینا را پاسخ می‌دهم. - چیشده سینا؟! صدایش با استرس همراه است و در گوشم می‌پیچد: - آقا یاسین این ایمیل هایی که برای لپ‌تاپ میاد اصلا عادی نیست، آقا توی یکیشون قرار معین کردن. نگاه ام را به پرده‌ی حریر خانه می‌دوزم و آرام می‌گویم: - می‌تونید باهاشون ارتباط بگیرید ببینیم کجان یا اصلا کین؟! گوشی در دستم شبیه به گداخته‌ای از آتش شده بود؛ دست سردم، گرمای غیرطبیعی بدنه را با تمام وجود حس می‌کرد و چسبندگیِ شهدِ شیرینی که روی بند انگشتانم باقی مانده بود، عصبی‌ام می‌کرد. چند ثانیه طول کشید تا سینا بتواند به بچه‌ها بگوید قرارها را نهایی کنند تا هرچه زودتر بفهمیم چه کسی پشت این ایمیل‌های مرموز است. ارتباط برقرار شده بود، اما سوال اصلی مثل خوره به جانم افتاده بود؛ آن اطلاعات حیاتی که حالا مطمئن بودیم دست آواست، دقیقاً چیست؟ برای رسیدن به جواب، نه آن‌قدر مهلت داشتم و نه آن‌قدر صبور بودم که بخواهم منتظر نقشه‌های حساب‌شده‌ی حاجی بمانم. تماس با سینا قطع شد. راهرویی که اتاق آوا در آن قرار داشت، در سایه بود و دید مستقیمی به پذیرایی نداشت. به بهانه‌ی شستن دست و استفاده از سرویس، باید به اتاق آوا میرفتم. کنار مبل راحتی ایستادم و رو به مادر آوا که چشمانی نگران به سمت اتاق دخترش نگاه می‌کرد، با لحنی که سعی می‌کردم خنثی باشد پرسیدم: - خانم فلاح، سرویس بهداشتی کجاست؟ او که انگار از فکرهایش بیرون کشیده شده باشد، با دست به انتهای راهرو اشاره کرد: - آخرین در سمت چپ. تشکر کوتاهی کردم و به راه افتادم. قدم‌هایم را آهسته برمی‌داشتم تا صدای برخورد پاهایم روی پارکت، جلب توجه نکند. اول وارد سرویس شدم؛ بوی ملایم صابون و نم، کمی از التهاب عصبی‌ام را گرفت. شیر آب را باز کردم و آن شهد آزاردهنده را با آب سرد شستم، وقتی بیرون آمدم، سکوت خانه سنگین بود انگار هیچکس زبان صحبت کردن نداشت. به سمت دومین در، یعنی اتاق آوا، قدم برداشتم، بدون در زدن، دستگیره را پایین کشیدم و وارد شدم. بوی عطری که ترکیبی از گل یاس و کمی بوی ماندگی داروها در فضای اتاق پیچیده بود. انتظار داشتم مشغول جمع کردن وسایلش باشد، اما او روی تخت نشسته بود؛ شال‌اش دور گردنش رها شده بود و کت رویی را درآورده بود و ردی از اشک‌های خشک‌شده، آرایش صورتش را بهم ریخته بود. قدمی به او نزدیک شدم، وقتی بدون اجازه وارد شدم، جا نخورد؛ انگار رمق تعجب کردن هم نداشت. آرنج‌هایش را روی زانوهایش تکیه داده و کمرش را کمی به جلو خم کرده بود، فقط سرش را بالا آورد، نگاهی گذرا و بی‌رمق به من انداخت و دوباره صورتش را میان دستانش پنهان کرد. به دیوار سرد کنار در تکیه دادم، دست به سینه شدم و پاهایم را روی هم انداختم؛ تنها فایده‌ی این محرمیت اجباری شاید همین بود که دیگر نیازی نبود نگاهم را از او بدزدم. سنگینی نگاه خیره‌ام بالاخره کلافه‌اش کرد؛ سرش را بالا آورد و با صدایی که لرزشِ درونی‌اش را لو می‌داد، گفت: - چی می‌خوای این‌جا؟ اومدی وسایلم رو جمع کنی که زودتر شرم کم بشه؟ پوزخند تلخی زدم و گفتم: - نه، اومدم ببینم اگه بین وسایلت ردی از اون اطلاعات لعنتی هست، خودم بردارم که زحمت آوردنش گردن تو نیفته. حرص از تمام وجودش بارید، کمرش را صاف کرد که ناگهان دستش را روی پهلویش گذاشت و چهره‌اش در هم رفت. 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
لبش را به دندان گزید تا از درد چیزی نگوید، اما با تشر رو به من غرید: - برای بار هزار و یکم، یاسین! من اون لپ‌تاپ رو اصلا باز نکردم که بخوام بدونم توش چیه! شاید اون لعنتی از همون اولش خالی بوده. اگر حرفش را باور کنم، حتماً ساده‌لوح‌ترین آدم روی زمین هستم! روی تخت، با فاصله‌ی کمی از او نشستم. تشک تخت زیر وزنم فرو رفت، آرنج‌ام را تکیه‌گاه زانو کردم و دقیق به چشمانش خیره شدم، طوری که فضای کم بینمان، بوی اضطرابش را بیشتر می‌کرد: - با چی لج می‌کنی؟ اطلاعات رو بده و خلاص؛ قول می‌دم تا هر وقت بخوای همین‌جا، خونه‌ی پدرت بمونی. صدای اعتراضش بالا گرفت، طوری که انگار می‌خواست با تکان دادن دست‌هایش، حقیقت را به خورد من بدهد: - یاسین، عزیز من، بازجو، بسیجی نمونه! من هیچی ندارم! بابا ندارم! چرا نمی‌فهمی؟ بذار به درد خودم بمیرم. صدایش آن‌قدر بلند بود که در فضای خلوت راهرو پیچید، اما برای من، این کلمات تکراری دیگر خریدار ندارد. نفسم را با خشم بیرون دادم و با لحنی که کنترلش سخت بود، زمزمه کردم: - تو هنوز نفهمیدی وارد چه بازی خطرناکی شدی. آوا، برای اون لپ‌تاپ ایمیل اومده! اگه بفهمن کسی غیر از آراد اون رو باز کرده و اطلاعات رو برداشته، کار همه‌مون ساخته‌ست... حذفش می‌کنن! سرش با تعلل و وحشتی که سعی داشت پشت نقاب لجبازی‌اش مخفی کند، سمت من چرخید. لرزش ملایم مردمک‌هایش در برابر نگاه تیز من، دستش را رو کرد. نگاهش را به زمین دوخت، اما حالا دیگر مطمئن بودم که شک من بیجا نبوده است؛ او چیزی را پنهان میکند. 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
- رو به مقصد اجباری - آن قدر در اتاق ماند که برای فرار از سنگینی نگاهش هم که شده از جای برخاستم، دروغ است اگر بگویم حرف آخرش درمورد حذف کردن مرا نترسانده اما نمی‌خواهم این ترس را به او بروز بدهم. چندان آبی رنگ را از کمد بیرون کشیدم، لباس‌هایم را یکی یکی از کمد بیرون آورده و از چوب لباسی جدا می‌کنم و در چمدان می‌چپانم، حوصله تا کردن و مرتب گذاشتن آنها را به هیچ وجه ندارم. لباس‌های کمد که تمام می‌شود، لباس‌های داخل کشو را هم به یک باره در چمدان می‌اندازم و بعد کیف کوچک لوازم آرایش‌ام را برمی‌دارم. هرچه که روی میز آرایش هست را در آن می‌ریزم و زیپ اش را می‌کشم، صدای برخورد شیشه‌های ادکلن ها به هم در اتاق می‌پیچد. حرص و کلافگی ام را روی همه‌ی وسایلی که باید همراه خود به ناکجا آباد ببرم خالی می‌کنم، نمی‌دانم با این سرعت و بی‌حوصلگی ام چندتا ازشان نابود می‌شود اما دیگر مهم نیست. چندتایی از کفش‌هایم را از کمد برمی‌دارم و داخل چمدان می‌گذارم، در آخر هم پالتویی که باید برای رفتن به تن کنم را کنار چمدان می‌گذارم. زیپ چمدان را می‌کشم و به حجم و سنگینی اش نگاه می‌کنم، دست به پهلویم می‌زنم و طلبکار به یاسینی که لحظه لحظه مرا تحت نظر داشته است نگاه می‌کنم. حالا دیگر نگاهش را از من می‌دزدد اما بی‌فایده است، انتظار ندارد که با این درد پهلو و قفسه سینه چمدان را بردارم و از اتاق بیرون ببرم! طلبکارانه می‌گویم: - آقای همسر لطف کن چمدون رو بیار! این را می‌گویم و بعد کیف دستی کوچکم و پالتویم را برمی‌دارم و با نازی که تاحالا از آن بجز در مقابل روزبه استفاده نکرده بودم، استفاده می‌کنم. قدم‌هایم را با ناز آنچنان درآمیخته می‌کنم که انگار به خانه‌ی شوهر می‌روم، جایی که برایم شمع گذاشته و گل رز پر پر کرده است تا بر روی آن قدم بگذارم اما خوب می‌دانم که این‌طور نیست. حاضر و آماده در میان پذیرایی می‌ایستم، می‌دانم همه فهمیده اند که در اتاق به سراغم آمده اما چیزی نگفته اند و حالا که مرا آماده می‌بینند گویی تعجب کرده اند. چند ثانیه طول می‌کشد که همراه چمدان و چشمانی که هر لحظه امکان دارد حکم اعدام مرا امضا کند از اتاق بیرون می‌آید. شاید برای امشب کمی زیاده روی کرده باشم اما تقصیر خودشان هم بوده است، باید قبل از آمدن حداقل به من می‌گفتند برنامه چیست نه این‌که در عمل انجام شده قرارم بدهند. ولی بد هم نشده است، کمی روی اعصاب این پسر مذهبی و مقید پیاده روی کردن به جایی از دنیا برنمی‌خورد. همین فکر باعث می‌شود رو به او لبخندی خبیث بزنم و منتظر بمانم تا همه آماده رفتن شوند. مادر از قبل بساط بدرقه کردن را آماده کرده است، تک قرآنی که در خانه داشته ایم را آورده وکاسه‌ی چینی آبی کنارش در سینی گذاشته است. پشت سرمان تا جلوی در حیاط می‌آید، نمی‌دانم از لجبازی یا حرص است که تا جلوی در را به سرعت طی می‌کنم اما وقت به گذشتن که می‌رسد آخرین نگاه پدر در مقابل چشمانم جان می‌گیرد. انگار می‌خواست بگوید که از این امتحان مرا سربلند بیرون بیاور. همه از در بیرون رفته اند و فقط من و مادر این سوی در مانده ایم، دست اش آرام روی شانه ام می‌نشیند و نگاه مادرانه اش کمی دلم را گرم می‌کند. بوسه‌ای ظریف روی دست‌اش می‌نشانم و می‌خواهم از در بیرون بروم که قرآن را مقابل ام بالا می‌آورد. برای اولین بار است، بعداز چندین سال که قرار است از این اعتقادات مذهبی پیروی کنم و از زیر قرآن رد شوم. دست ام را سمت دیگر قرآن می‌گذارم و آرام آن را می‌بوسم، آوای بی‌اعتقاد و بی دین به یک‌باره یاد خدایی میوفتد که انگار با همین قرآن قرار است راه را برایش هموار کند. از زیر قرآن رد می‌شوم، برای آخرین بار مادر را در آغوش می‌گیرم و بعداز خانه بیرون می‌آیم. 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
انگار که زمان ایستاده و آقا داره فقط اونو نگاه می‌کنه...💔 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
مادر در قاب آهنی در ایستاده است؛ قطرات اشک، آرام و بی‌صدا، شبیه باران پاییزی که طعم تلخ فراق دارد، روی گونه‌های استخوانی‌اش می‌لغزد. نگاهش؛ همان نگاه آخر، همان خداحافظی مبهم که بند دلم را پاره می‌کند. نمی‌دانم بار دیگر کی قرار است آن صورت مهربان را بی‌واسطه ببینم. نفسم در سینه حبس شده؛ سرمای گزنده‌ی هوا، حتی از زیر پالتوی ضخیمم هم راه پیدا می‌کند و تن نحیف و رنجورم را به لرزه می‌اندازد. عاقد که تنهایی راهی می‌شود؛ دو فرمانده‌ی یاسین و یکی از خانم‌ها به سمت یک ماشین می‌روند و ماشین دیگری هم برای خانواده‌ی یاسین آماده است. من، مردد و سرگردان، میان دو ماشین معطل مانده‌ام. فرمانده یاسین نگاهی به او می‌اندازد و با اشاره‌ی کوتاه سر، بی‌هیچ حرفی می‌خواهد که سوار ماشین آن‌ها شود. یاسین بین پدر و مادرش و ماشین فرمانده‌اش مردد است؛ ناامید و بی‌میل، با قدم‌هایی که انگار سرب در آن‌ها ریخته‌اند، به سمت ماشین فرمانده‌اش می‌آید. به ماشین که می‌رسد، فرمانده با نگاهی اقتدارآمیز اما کوتاه، اشاره می‌کند که در جلو را باز کنم، یاسین به اجبار اطاعت می‌کند. در که باز می‌شود، نگاه خیره و سردش را به من می‌دوزد، فرمانده‌اش، با نگاهی گرم و پدرانه، سری تکان می‌دهد تا شاید این همراه شدن اجباری برایم دلگرم‌کننده باشد، اما دریغ از اندکی آرامش. قدمی سمت ماشین برمی‌دارم و در حالی که چشمانم در چشمان یاسین گره خورده، روی صندلی می‌نشینم. حالا که من جلو نشسته‌ام، بقیه قرار است چطور بروند؟ هنوز غرق در همین فکرم که از شیشه‌ی ماشین، مادر را می‌بینم که همچنان جلوی در ایستاده و یاسین به سمت راننده می‌رود و پشت فرمان می‌نشیند. به محض نشستن، فرمانده‌اش قد خم می‌کند و نصیحت‌وارانه می‌گوید: - امشب به خونه‌ی پدرت برید؛ حالا که دل مادر دختر گرم شده، اجازه بده دل مادر تو هم گرم و نرم بشه به این قضیه... برید، علی یارتون. یاسین معترضانه می‌خواهد پیگیر نحوه‌ی رفتن آن‌ها شود که فرمانده‌اش با تکان دادن دست، از ماشین فاصله می‌گیرد و می‌گوید: -شما برید، پسرم میاد دنبالمون. یاسین سرش را به سمت من می‌چرخاند. در اتاقک نیمه‌روشن ماشین، سایه‌ها روی صورتش بازی می‌کنند و خواندن نیت حرف‌هایش از میان چشمانش، کار دشواری است. در را می‌بندد؛ بسم‌الله‌ی زیر لب می‌گوید، استارت می‌زند و ماشین به حرکت درمی‌آید. از شیشه‌ی سمت او می‌بینم که وقتی از خانه فاصله می‌گیریم، مادر کاسه‌ی آب را پشت ماشین می‌ریزد و همان‌جا، کنار کوچه، تا آخرین لحظه به تماشای رفتنمان می‌ایستد. یاسین از آینه‌ی وسط، حواسش همچنان به کوچه است، کنجکاوانه نگاهی می‌اندازم و متوجه ماشین دیگری می‌شوم که برای بردن فرمانده‌اش آمده. خیال یاسین که از بابت آن‌ها راحت می‌شود، کمی پایش را روی گاز فشار می‌دهد. اما ماشین پدرش سبقت می‌گیرد و جلو می‌افتد؛ مشخص است می‌روند تا میزبان ما در این شب غریب باشند. دست راستم را کنار پنجره‌ی ماشین قرار می‌دهم و پیشانی‌ام را به شیشه‌ی سرد تکیه می‌دهم. حتی فکرش را هم نمی‌کردم شب اول عقدم بخواهم در خانه‌ی مادرشوهری سپری کنم که تپش قلبش با بودن من یکی نمی‌شود؛ مادرشوهری که از همان نگاه اول، دیوار بلندی بینمان کشیده است، ترسم از این است که نکند از آن زن‌های خشک‌مقدس باشد که برای هر حضور من در خانه‌اش، هزار بار استغفار می‌کند؛ چیزی شبیه به مادرشوهرآزاده! مغزم از این فکر سوت می‌کشد. وای بر من اگر مادر یاسین همچین کسی باشد؛ حتی تصور تحمل کردن او برای یک ساعت هم برایم کابوس است. فاصله‌ی خانه‌ی ما تا خانه‌ی پدر یاسین، با آن سرعتی که او می‌راند، کوتاه است؛ نیم‌ساعت بعد، در کوچه‌ای می‌پیچد و مقابل خانه‌ای ترمز می‌کند. خوب می‌دانم که این سرعت، فرار از من است؛ دلش نمی‌خواهد حتی چند دقیقه‌ی اضافه کنار من باشد و من هم دقیقاً همین حس را دارم. ماشین متوقف می‌شود؛ خبری از ماشین دیگری نیست و این یعنی پدر یاسین زودتر رسیده و ماشینش را داخل برده است. با تعلل ماشین را خاموش می‌کند و قبل از پیاده شدن، سرش را به سمت من می‌چرخاند: - از همین امشب، تا وقتی که محرم منی، اولین مرزی که بینمون هست احترامه! بهم احترام بذار، به همه‌چیزم؛ به عقایدم، به نظراتم... تا من هم بهت احترام بذارم. صدایش آن‌قدر محکم، مقتدر همراه با حرص و نفرت است که لحظه‌ای حس می‌کنم همان یاسین بازجو مقابلم نشسته است. آن روز، نفوذ چشمانش دلم را گرم می‌کرد، اما حالا انگار نور چشمانش جای خود را به نفرت داده است. مظلومانه سری تکان می‌دهم و زودتر از او پیاده می‌شوم؛ فضای بسته‌ی اتاقک ماشین، با آن جملات سرد، برایم خفه‌کننده‌تر از هر زمان دیگری شده بود. 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
به سمت آیفون می‌رود؛ چمدان را بی‌خیال روی زمین می‌کشد و من چند قدم عقب‌تر از او می‌ایستم. آیفون را می‌زند و چند ثانیه بعد در باز می‌شود. یاسین در را باز می‌کند و کنار می‌ایستد تا اول من وارد شوم؛ انگار این هم بخشی از همان احترام اجباری‌اش است. سرم را پایین می‌اندازم و قدم به حیاط می‌گذارم. مقابل در، مسیر سنگ‌فرش شده‌ای تا ساختمان اصلی کشیده شده و اطرافش را چمن‌کاری‌ها و باغچه‌هایی پوشانده که در تاریکی شب، شکوهی غریب دارند. نگاه ام کوتاه در حیاط می‌چرخد، مسیر سنگ‌فرش شده را اطراف اش چراغ قرار داده اند و این چراغ فضا را روشن کرده است. در ورودی باز می‌شود و پدر و آن دختر نوجوان که طبیعتا باید خواهر یاسین باشد بیرون می‌آیند. پشت سرشان مادرش ایستاده است، می‌دانم میل و رغبتی به حضور من در خانه اش ندارد و‌مجبور شده است. زیر لب از استرسی که نمی‌دانم چرا به جانم رخنه کرده سلام می‌کنم، پدر یاسین که تاحالا خشک و سرد در خانه‌یمان نشسته بود قدمی پیش می‌آید و لبخندی بر لب می‌نشاند، عجیب است که لبخند او برخلاف بقیه رنگ اجبار ندارد، انگار واقعا واقعی است! - خوش اومدی دخترم! در کنار آن لبخند واقعی حالا ادای این کلمات و مهری که در آن نهفته است به سمت قلب یخ زده ام حمله ور می‌شود، انگار می‌خواهد محاصره‌ی قلبم را شکسته و آن را گرم کند. بی‌اختیار در مقابلش لبخندی به لب می‌نشانم که دست اش روی کمرم می‌نشیند و با دست دیگر به داخل اشاره می‌کند. 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
پله‌های ورودی را بالا می‌روم. مادر یاسین کمی عقب‌تر از در ایستاده؛ انگار نمی‌خواهد با نزدیکی بیش از حد، حریم امنم را بشکند. لبخندی روی لب‌هایش نشسته که تلاش می‌کند طبیعی باشد، اما چین گوشه‌ی لبش خیانت می‌کند و به من می‌فهماند، این لبخند از سر مهربانی است، نه از سر رضایت از حضور من. دستش را گرم روی شانه‌ام می‌گذارد. گرمای کف دستش، از لایه‌های پارچه‌ی پالتویم نفوذ می‌کند و تا استخوان شانه‌ام پایین می‌رود. همان حسی که وقتی همسرش دست روی کمرم گذاشته بود، اما این یکی فرق دارد. این یکی کمی مرا بیشتر معذب می‌کند. در دالان ورودی، نگاهم روی لباسش قفل می‌شود، پیراهنی سبز، بلند تا ساق پایش، روسری‌ای حریر همرنگ لباس، با خودم می‌گویم: - چرا در خانه‌ی خودش روسری سر کرده؟ شاید به خاطر من، شاید به خاطر دختری که از بیرون وارد خانه‌اش شده. رنگ سبز به او می‌آید، نه مثل یک لباس، مثل بخشی از وجودس، مثل جریانی از طراوت که از یقه‌اش بالا زده و تا روی گونه‌هایش پخش شده. چشم‌هایم را در خانه می‌چرخانم، وسواس مادر یاسین در چیدمان خانه هویداست، هر گلدان سر جایش، هر قاب عکس در زاویه‌ای درست. سمت راست، تلویزیون و مبل راحتی، روبه‌رویش، آشپزخانه‌ای که بوی سرزندگی از آن می‌آید. مقابل ام، راه‌پله‌ای که به طبقه‌ی دوم می‌رسد، در سمت چپ، میز غذاخوری و پایین تراز آن مبل‌های رسمی مهمانی قرار دارد. خانه‌ای ساده، اما شاعرانه، جوری که می‌فهمی هر گوشه‌اش با فکر چیده شده، با حوصله با عشقی مادرانه که در نگاهش روزنه دارد. وسط سالن می‌ایستم، نمی‌دانم کدام طرف باید بروم انگار پایم به زمین چسبیده و قلبم میان خانه سرگردان است. یلدا کنارم می‌ایستد، با آن چهره‌ای که انگار سال‌هاست مرا می‌شناسد، دستش را جلو می‌آورد. - من یلدام، خواهر کوچیکه‌ی یاسین! لب‌هایم را به زور به لبخند باز می‌کنم، دستم را پیش می‌برم سرد است و لرزان، میان کف دست گرمش، دانه‌های لرزشم کم‌کم خاموش می‌شود انگار صمیمیت به رگ هایم تزریق می‌شود. صدای زیبایی دارد، ظریف و دخترانه شاید شبیه مادرش باشد، البته که صدای اورا به صورت بلند نشنیده ام تا بتوانم تشخیص دهم اما به چهره اش صدای دلنشینی میاید هرچند بازهم احساس می‌کنم از آن زن های خشک مقدس است. لبخندش عمیق‌تر می‌شود، انگار دیدن لرزیدن دستم برایش اثبات یک چیز است، این دختر ترسیده و به آرامش نیاز دارد. با لحنی نرم و لطیف می‌گوید: - امشب رو مهمون اتاق من باش. نگاهش را به سمت پدر و مادرش می‌برد. آن‌ها با لبخند تأیید می‌کنند، انگار این جمله از قبل بینشان هماهنگ شده. اما یاسین معادله را به هم می‌ریزد، چمدان را می‌گذارد جلوی پاهایم و قد صاف می‌کند، صدایش خشک و بدون انعطاف است. - لازم نیست یلدا. بره اتاق من بهتره. نگاهش را به من نمی‌دوزد. به جایی دور خیره شده و ادامه می‌دهد: - تو شاید بخوای درس بخونی. من باید برم پایگاه. ایشونم می‌تونه توی اتاق من استراحت کنه. جمله را می‌گوید و بدون اینکه منتظر جواب باشد، از خانه بیرون می‌رود. ککرش صاف است، قدم‌هایش بی‌تأمل و مقتدر است، انگار حرفش حکم است و کسی مخالفت نمی‌کند. مادرش می‌ماند با لبخندی که دیگر از تلاش افتاده، دست‌هایش را به هم گره می‌زند. پدرش سری تکان می‌دهد: - نه دخترم، برو اتاق یلدا و راحت باش. خونه‌ی خودته. سرم را آرام تکان می‌دهم روی حرف یاسین حرف پدرش مقدم تر است هرچند که کلمه‌ها سنگین هستند. یلدا را دنبال می‌کنم و پله‌ها را بالا می‌رویم، صدای قدم‌هایمان روی چوب پله‌ها خفه است، در طبقه دوم، در اتاق دوم را باز می‌کند. انتظار اتاقی صورتی دارم، انتظار خرس عروسکی و بالش‌های قلبی شکل و کلی وسیله‌ی دخترانه اما برخلاف تمام تصورم، اتاق یلدا یک اتاق حماسی است. پرده‌هایش از جنس شعر های حماسی است گلدوزی‌هایی از ابیات شاهنامه روی آن‌ها نقش بسته، بخشی از اتاق، دیواری است پر از قاب عکس شهدا و نمادهایی از آن‌ها، مردانی با چشمانی که از پشت قاب به تو نگاه می‌کنند و چیزی نمی‌گویند. پاهایم خودشان مرا به سمت آن دیوار می‌برند، معذبم حس می‌کنم وارد حریم شخصی یلدا شده‌ام، اما نمی‌توانم جلوی سرکشی دخترانه ام را بگیرم، قلبم تند می‌زند. تندتر از وقتی که از خانه‌ی پدرم بیرون آمدم. چشم‌هایم روی قاب قاسم سلیمانی می‌ایستد، همان مردی که در ذهن من با برچسب تروریست بزرگ شده. اما اینجا، توی این خانه، توی اتاق یک دختر، او یک قهرمان است. آرام، با چشمانی مهربان انگار دارد از توی قاب به من می‌گوید: - نترس. همه‌چیز درست می‌شود. 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
انگشتم را آرام روی شیشه‌ی قاب می‌کشم، از روی ابروهایش، از روی چین پیشانی‌اش، نمی‌دانم چرا، اما او را دوست دارم. درست وسط نفرتی که از رهبرشان در اعماق قلبم ریشه دوانده، جایی برای عشق به این مرد هست. نفرت از آن یکی در دلم خانه کرده، شاید از آن‌هایی که به خاطرشان مجبور شدم خانه‌ام را ترک کنم. شاید از آن‌هایی که اسمم را توی لیست سیاه نوشتند. چشم از قاب می‌گیرم، به سمت یلدا برمی‌گردم او هنوز لبخند می‌زند، مهربان‌تر از قبل انگار دارد به من می‌گوید:می‌بینمت. می‌فهممت. ترکیب رنگی اتاقش آبی و سفید است، مثل آسمان یک روز پاییزی. تختش سفید با ملحفه‌های آبی آسمانی، پرده‌ها باد را از لای پنجره می‌گیرند و نرم تکان می‌خورند. به تخت اشاره می‌کند، چمدانم را پدرش گوشه‌ی اتاق می‌گذارد و بی‌صدا می‌رود. روی تخت می‌نشینم، حس می‌کنم تمام خستگی دنیا روی شانه‌هایم سنگینی می‌کند. اتاق یاسین هم خیلی دوست دارم بدانم چطور است؟ چه تم رنگی ای دارد؟ اصلاً به این چیزها اهمیت می‌دهد؟ شاید اتاقش سرد است شبیه خودش، شاید نظامی باشد. یلدا دستش را آرام روی شانه‌ام می‌گذارد. این بار سبک‌تر، انگار از من اجازه می‌گیرد. - من میرم پیش مامان. برمی‌گردم. مکث می‌کند، نگاهم هنوز به قاب‌های روی دیوار است. - تا برمی‌گردم، لباس‌هات رو عوض کن و راحت باش. سرم را تکان می‌دهم، لبخند می‌زنم نمی‌توانم حرف بزنم. می‌ترسم صدایم بلرزد و اشکم از چیزی که درونم موج می‌زند، خبر بدهد. او می‌رود، و من جای تعویض لباس، جسم خسته‌ام را روی تخت رها می‌کنم. چشم‌هایم را می‌بندم. رایحه‌ی در اتاق پیچیده ترکیب عطرهای خنک است، اما عجیب آشناست شاید بوی امنیت است. بوی خانه‌ای که نمی‌شناسمش، اما مهمانش شده‌ام. 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
بعد از چند ساعت اجرای یک نمایش دروغین، که قلبم هیچ‌جوره به آن رضا نداشت و تنها با فرمان عقلم انجامش داده بودم، بالاخره به این اتاق رسیدم؛ جایی که می‌توانستم برای لحظاتی مغزم را از فشارهای خردکننده‌ی خانوادگی دور کنم. کت را از تنم درمی‌آورم و با بی‌حوصلگی روی صندلی می‌اندازم، از آن شب نحس در تهران، دیگر پاهایم به این اتاق باز نشده بود، بوی ماندگی هوا و سکوت سنگینش، بی‌درنگ مرا به یاد آن پرونده می‌اندازد. روی صندلی می‌نشینم و در اتاق نیمه تاریک، به نقطه‌ای کور روی دیوار خیره می‌مانم. هنوز خستگی نمایش از تنم در نرفته که سینا وارد می‌شود. آن‌قدر درگیر افکار خودم هستم که آمدنش را حس نمی‌کنم. وقتی در را می‌بندد و برمی‌گردد، با دیدن من در آن فضای نیمه‌تاریک، جا می‌خورد و ناخودآگاه قدمی عقب می‌رود. - سلام آقا یاسین. سری به نشانه‌ی احترام تکان می‌دهم و زیر لب پاسخش را می‌دهم. سینا مثل کسی که بخواهد فرار کند، این پا و آن پا می‌کند؛ نمی‌داند کاغذها را روی میز بگذارد یا همان‌طور برگردد. کمی به پشتی صندلی تکیه می‌دهم، انگشت‌هایم را روی میز شیشه‌ای سرد می‌کشم و با صدایی که سعی می‌کنم آرام باشد، می‌گویم: - چی شده سینا؟! بیا جلو. دهانش باز می‌شود تا حرفی بزند، اما انگار ترس عجیبی مانعش می‌شود، با تردید قدمی جلو می‌آید و کاغذها را روی میز می‌گذارد. پرینت‌هایی از چت‌های رد و بدل شده با فرستنده‌ی ایمیل، همراه با چند آدرس مشکوک هستند، نگاهش می‌کنم؛ مدام به پشت سرش نگاه می‌کند، انگار از دیوارهای اتاق هم می‌ترسد. - حرفت رو قورت نده سینا، بگو. چشم‌هایش را به زمین می‌دوزد، صدایش می‌لرزد: - آقا، اون کسی که دنبال این اطلاعاته... طبق لوکیشنی که درآوردیم، توی دبی هست! چشمانم را از بالای ورقه‌ها به صورت نگران سینا می‌دوزم. منتظر ادامه می‌مانم. - متاسفانه... اون‌ها از مرگ آراد باخبرن. اصل حرفشون این بود که شما چطور به لپ‌تاپش دسترسی پیدا کردید؟ اخم‌هایم در هم می‌رود، آراد کشته شده و ما حتی هنوز به پدر و مادرش هم خبر نداده‌ایم؛ چطور یک نفر در دبی باید از آنچه در یکی از بیمارستان‌های تهران گذشته باخبر باشد؟ یعنی یک نفر در نزدیک‌ترین حلقه‌ی آراد، در حال جاسوسی بوده. از روی صندلی بلند می‌شوم، کاغذها را مرتب می‌کنم و با ضربه‌ای روی میز صافشان می‌کنم. - بریم اتاق اطلاعات، باید ببینیم چه خبره. در اتاق اطلاعات را باز می‌کنم، فضای بزرگی است با میزهای پر از مانیتور و بچه‌هایی که بی‌وقفه کار می‌کنند، خسته نباشیدی می‌گویم و مستقیم مقابل بزرگ‌ترین مانیتور می‌ایستم. سینا کنارم می‌ایستد و تصویر زنی را روی صفحه می‌اندازد. - این دختر، مانلی سیاح؛ یکی از نزدیک‌ترین‌ها به آراد هست، توی چت هاشون که برسی کردیم، اولش فقط حرف‌های عاشقانه بود، اما کم‌کم آراد رو کشوندن سمت نقشه‌های اصلی خودشون، اونم که به شدت بهش وابسته شده بود، پا به پاش پیش رفت. نگاهی به چهره‌ی زن در عکس می‌اندازم و می‌پرسم: - ملیتش ایرانیه؟! سینا سرش را به طرفین تکان می‌دهد، تصویری دیگر کنارش می‌گذارد: - شناسنامه‌اش ایرانیه، اما اصلیتش افغانستانیه. تعجب می‌کنم؛ جاسوسی برای دشمن، آن هم با این پیچیدگی؟ - خب سینا، فقط همین یک نفر؟! الان کجاست؟ ردش رو زدید؟! لبخند تلخ و مرموزی می‌زند: - ردش رو همون شبی زدیم که بالای سر آوا توی بیمارستان بود! خون در رگ‌هایم یخ می‌کند. یکی از مهره‌های اصلی‌شان را برای حذف آوا راهی کرده بودند. پوزخندی از سر خشم می‌زنم. - الان کجاست؟! سینا به مسئول سیستم اشاره می‌کند. تصویری زنده روی مانیتور می‌آید فیلمی از فعالیت چند نفر در خانه‌ای کوچک در جنوب شهر تهران. دوربین طوری جاسازی شده که حرکاتشان واضح است، اما تاریکی آن خانه و آن فضای خفه، اجازه‌ی تشخیص نمی‌دهد که در آن اتاق لعنتی چه چیزی پنهان کرده‌اند، باید هرچه زودتر می‌فهمیدم.
نگاهی به سینا می‌اندازم، انگار تمام سنگینی این نقشه‌ی نفوذ روی شانه‌هایم است. می‌گویم: - می‌تونی داخل خونه نفوذ کنی؟ باید بفهمیم دقیقاً چه غلطی می‌کنن. ساعت رفت‌ و آمدهاشون رو برام دربیار. سینا سری تکان می‌دهد؛ نگاهش رنگ قاطعیت دارد: - هماهنگی‌هاش رو انجام می‌دم. بعید نیست راهی برای نفوذ پیدا کنم. سرم را به تأیید تکان می‌دهم، اما ذهنم درگیر حفره‌های تاریک ماجراست. رو به من می‌پرسد: - آقا، با اون لپ‌تاپ خالی و اون آدم چی‌کار کنیم؟ درد مبهمی در شقیقه‌هایم می‌پیچد، نمی‌دانم چرا حس می‌کنم چیزی سر جایش نیست. دندان‌هایم را روی هم می‌سابم، انگار می‌خواهم با این فشار، فکر نفوذ اطلاعات را از مغزم بیرون بکشم. به او دستور می‌دهم: - فعلاً بهش بگید شخص مورد اطمینان آراد هستید. بگید آوا خواهرشه و اون لپ‌تاپ رو آراد توی اتاقش گذاشته. سینا می‌رود، اما جرقه‌ای در ذهنم شعله می‌کشد اگر اطلاعات دست آوا نباشد چه؟ این فکر مثل یک ویروس در وجودم می‌دود. در کار ما، حتی یک درصد احتمال، یعنی صد درصد خطر! نباید هیچ احتمالی را به حال خود رها کرد. تکیه‌ام را از میز می‌گیرم و با قدم‌هایی که انگار سرب در آن‌ها ریخته‌اند، از اتاق اطلاعات خارج می‌شوم. در راهرو، سرمای گزنده‌ای در هواست، سینا کسی را فرستاده تا پکیج‌های گرمایشی را راه بیندازد. وقتی به اتاقم می‌رسم، آن مرد را می‌بینم که مقابل پکیج ایستاده. با یک سلام کوتاه، وسایلش را جمع می‌کند و می‌رود. سکوت سنگینی اتاق را فرا می‌گیرد، ناگهان نگاهم به گوشه‌ی تاریک اتاق، کنار کتابخانه می‌افتد. کسی آنجا ایستاده؛ پشت‌اش به من است. قلبم در سینه می‌کوبد، دستم را مشت می‌کنم و مقابل دهانم می‌گیرم، سرفه‌ای مصلحتی می‌کنم تا بشکند این سکوت مرگبار را و او آرام برمی‌گردد. نور ملایم چراغ روی صورتش می‌افتد و چهره‌اش نمایان می‌شود. لبخند کمرنگی روی لبم می‌نشیند، اما تلخی‌اش تا عمق گلویم می‌رسد. دستش را روی میز می‌گذارد و با طمأنینه‌ای که از من دریغ شده، پای روی پای می‌اندازد: - چرا نموندی خونه؟! دلم نمی‌خواهد ان اتفاق نحس، ان اتفاق شلیک و وحشت را به یاد بیاورم، اما او مصرانه می‌خواهد من با این زخم باز خو بگیرم. می‌خواهم بگویم نمی‌توانم، اما گلویم بغض‌آلود است: - آسید... خودتون می‌دونید که سخته؛ بودن توی فضایی که... نمی‌گذارد جمله‌ام جان بگیرد، به میز تکیه می‌دهد، دست به سینه می‌شود و با نگاهی که انگار تا اعماق روحم را می‌خواند، می‌گوید: - یاسین، گفتیم برید خونه‌ی پدرت که بهم عادت کنید. تو از اون طرف فرار کردی، اون هم که ذره‌ای تمایل به بودنت نداره. قراره تا ابد همین‌طور پیش برید؟ چشمانم از خستگی می‌سوزد. ادامه می‌دهد: - هدف ما لجبازی نیست. ما فقط به کسایی نیاز داریم که برادرش بهشون وصل بوده. در حال حاضر، آوا تنها پل ارتباطی ماست؛ هم به خاطر اطلاعاتی که احتمالا دست‌شه، هم به خاطر تخصصی که داره. یاسین، ازت خواهش می‌کنم همکاری کن. توسل و التماس در صدایش می‌پیچد و بند دلم را پاره می‌کند، می‌دانم هدف چیست، می‌دانم حق با اوست، اما قلبم برای این راه، زیادی زخمی است. روی صندلی ولو می‌شوم، آرنج‌هایم را روی زانو می‌گذارم و سرم را میان دستانم می‌گیرم. - سخته آقا... مادرم ازم شاکیه، نگاهش رو ازم می‌دزده. دلش با این دختر صاف نمیشه، بعد شما می‌گید بره خونه‌ی اون؟! من چی‌کار کنم؟ او روی صندلی مقابل می‌نشیند، به پشتی تکیه می‌دهد و با متانتی که همیشه آرامم می‌کند، می‌گوید: - من می‌گم اول برو دل مادرت رو به دست بیار. بعد هم کاری کن که آوا بهت تکیه کنه. یاسین، آوا توسط برادرش خرد شده. تو فکر کن... اگر هم‌خونت بهت شلیک کنه، چه بلایی سر روانت میاد؟ شاید حق با او باشد. اما وقتی عقل و قلب آدم در دو مسیر مخالف می‌دوند، هر قدمی که برمی‌داری، بخشی از وجودت جا می‌ماند. نگاهش کمی گرمم می‌کند. کت را به سمتم می‌گیرد و با لحنی که بوی اتمام حجت می‌دهد، می‌گوید: - پاشو یاسین... پاشو پسرجون. باید بروم. باید این بازی سنگین را ادامه دهم، حتی اگر روحم در این میانه تکه‌تکه شود.