eitaa logo
[𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲|سِلنِـہ‌]
1.7هزار دنبال‌کننده
4.1هزار عکس
3.4هزار ویدیو
27 فایل
﷽ سلنه/ 𝘚𝘦𝘭𝘦𝘯𝘦 الهه‌ی ماه🌙 {رمانی عاشقانه امنیتی در دل کودتای دی‌ماه🎀🤍} ناشناس برای نظراتتون✨💌 https://6w9.ir/Harf_11173826
مشاهده در ایتا
دانلود
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
انگار که زمان ایستاده و آقا داره فقط اونو نگاه می‌کنه...💔 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
مادر در قاب آهنی در ایستاده است؛ قطرات اشک، آرام و بی‌صدا، شبیه باران پاییزی که طعم تلخ فراق دارد، روی گونه‌های استخوانی‌اش می‌لغزد. نگاهش؛ همان نگاه آخر، همان خداحافظی مبهم که بند دلم را پاره می‌کند. نمی‌دانم بار دیگر کی قرار است آن صورت مهربان را بی‌واسطه ببینم. نفسم در سینه حبس شده؛ سرمای گزنده‌ی هوا، حتی از زیر پالتوی ضخیمم هم راه پیدا می‌کند و تن نحیف و رنجورم را به لرزه می‌اندازد. عاقد که تنهایی راهی می‌شود؛ دو فرمانده‌ی یاسین و یکی از خانم‌ها به سمت یک ماشین می‌روند و ماشین دیگری هم برای خانواده‌ی یاسین آماده است. من، مردد و سرگردان، میان دو ماشین معطل مانده‌ام. فرمانده یاسین نگاهی به او می‌اندازد و با اشاره‌ی کوتاه سر، بی‌هیچ حرفی می‌خواهد که سوار ماشین آن‌ها شود. یاسین بین پدر و مادرش و ماشین فرمانده‌اش مردد است؛ ناامید و بی‌میل، با قدم‌هایی که انگار سرب در آن‌ها ریخته‌اند، به سمت ماشین فرمانده‌اش می‌آید. به ماشین که می‌رسد، فرمانده با نگاهی اقتدارآمیز اما کوتاه، اشاره می‌کند که در جلو را باز کنم، یاسین به اجبار اطاعت می‌کند. در که باز می‌شود، نگاه خیره و سردش را به من می‌دوزد، فرمانده‌اش، با نگاهی گرم و پدرانه، سری تکان می‌دهد تا شاید این همراه شدن اجباری برایم دلگرم‌کننده باشد، اما دریغ از اندکی آرامش. قدمی سمت ماشین برمی‌دارم و در حالی که چشمانم در چشمان یاسین گره خورده، روی صندلی می‌نشینم. حالا که من جلو نشسته‌ام، بقیه قرار است چطور بروند؟ هنوز غرق در همین فکرم که از شیشه‌ی ماشین، مادر را می‌بینم که همچنان جلوی در ایستاده و یاسین به سمت راننده می‌رود و پشت فرمان می‌نشیند. به محض نشستن، فرمانده‌اش قد خم می‌کند و نصیحت‌وارانه می‌گوید: - امشب به خونه‌ی پدرت برید؛ حالا که دل مادر دختر گرم شده، اجازه بده دل مادر تو هم گرم و نرم بشه به این قضیه... برید، علی یارتون. یاسین معترضانه می‌خواهد پیگیر نحوه‌ی رفتن آن‌ها شود که فرمانده‌اش با تکان دادن دست، از ماشین فاصله می‌گیرد و می‌گوید: -شما برید، پسرم میاد دنبالمون. یاسین سرش را به سمت من می‌چرخاند. در اتاقک نیمه‌روشن ماشین، سایه‌ها روی صورتش بازی می‌کنند و خواندن نیت حرف‌هایش از میان چشمانش، کار دشواری است. در را می‌بندد؛ بسم‌الله‌ی زیر لب می‌گوید، استارت می‌زند و ماشین به حرکت درمی‌آید. از شیشه‌ی سمت او می‌بینم که وقتی از خانه فاصله می‌گیریم، مادر کاسه‌ی آب را پشت ماشین می‌ریزد و همان‌جا، کنار کوچه، تا آخرین لحظه به تماشای رفتنمان می‌ایستد. یاسین از آینه‌ی وسط، حواسش همچنان به کوچه است، کنجکاوانه نگاهی می‌اندازم و متوجه ماشین دیگری می‌شوم که برای بردن فرمانده‌اش آمده. خیال یاسین که از بابت آن‌ها راحت می‌شود، کمی پایش را روی گاز فشار می‌دهد. اما ماشین پدرش سبقت می‌گیرد و جلو می‌افتد؛ مشخص است می‌روند تا میزبان ما در این شب غریب باشند. دست راستم را کنار پنجره‌ی ماشین قرار می‌دهم و پیشانی‌ام را به شیشه‌ی سرد تکیه می‌دهم. حتی فکرش را هم نمی‌کردم شب اول عقدم بخواهم در خانه‌ی مادرشوهری سپری کنم که تپش قلبش با بودن من یکی نمی‌شود؛ مادرشوهری که از همان نگاه اول، دیوار بلندی بینمان کشیده است، ترسم از این است که نکند از آن زن‌های خشک‌مقدس باشد که برای هر حضور من در خانه‌اش، هزار بار استغفار می‌کند؛ چیزی شبیه به مادرشوهرآزاده! مغزم از این فکر سوت می‌کشد. وای بر من اگر مادر یاسین همچین کسی باشد؛ حتی تصور تحمل کردن او برای یک ساعت هم برایم کابوس است. فاصله‌ی خانه‌ی ما تا خانه‌ی پدر یاسین، با آن سرعتی که او می‌راند، کوتاه است؛ نیم‌ساعت بعد، در کوچه‌ای می‌پیچد و مقابل خانه‌ای ترمز می‌کند. خوب می‌دانم که این سرعت، فرار از من است؛ دلش نمی‌خواهد حتی چند دقیقه‌ی اضافه کنار من باشد و من هم دقیقاً همین حس را دارم. ماشین متوقف می‌شود؛ خبری از ماشین دیگری نیست و این یعنی پدر یاسین زودتر رسیده و ماشینش را داخل برده است. با تعلل ماشین را خاموش می‌کند و قبل از پیاده شدن، سرش را به سمت من می‌چرخاند: - از همین امشب، تا وقتی که محرم منی، اولین مرزی که بینمون هست احترامه! بهم احترام بذار، به همه‌چیزم؛ به عقایدم، به نظراتم... تا من هم بهت احترام بذارم. صدایش آن‌قدر محکم، مقتدر همراه با حرص و نفرت است که لحظه‌ای حس می‌کنم همان یاسین بازجو مقابلم نشسته است. آن روز، نفوذ چشمانش دلم را گرم می‌کرد، اما حالا انگار نور چشمانش جای خود را به نفرت داده است. مظلومانه سری تکان می‌دهم و زودتر از او پیاده می‌شوم؛ فضای بسته‌ی اتاقک ماشین، با آن جملات سرد، برایم خفه‌کننده‌تر از هر زمان دیگری شده بود. 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
به سمت آیفون می‌رود؛ چمدان را بی‌خیال روی زمین می‌کشد و من چند قدم عقب‌تر از او می‌ایستم. آیفون را می‌زند و چند ثانیه بعد در باز می‌شود. یاسین در را باز می‌کند و کنار می‌ایستد تا اول من وارد شوم؛ انگار این هم بخشی از همان احترام اجباری‌اش است. سرم را پایین می‌اندازم و قدم به حیاط می‌گذارم. مقابل در، مسیر سنگ‌فرش شده‌ای تا ساختمان اصلی کشیده شده و اطرافش را چمن‌کاری‌ها و باغچه‌هایی پوشانده که در تاریکی شب، شکوهی غریب دارند. نگاه ام کوتاه در حیاط می‌چرخد، مسیر سنگ‌فرش شده را اطراف اش چراغ قرار داده اند و این چراغ فضا را روشن کرده است. در ورودی باز می‌شود و پدر و آن دختر نوجوان که طبیعتا باید خواهر یاسین باشد بیرون می‌آیند. پشت سرشان مادرش ایستاده است، می‌دانم میل و رغبتی به حضور من در خانه اش ندارد و‌مجبور شده است. زیر لب از استرسی که نمی‌دانم چرا به جانم رخنه کرده سلام می‌کنم، پدر یاسین که تاحالا خشک و سرد در خانه‌یمان نشسته بود قدمی پیش می‌آید و لبخندی بر لب می‌نشاند، عجیب است که لبخند او برخلاف بقیه رنگ اجبار ندارد، انگار واقعا واقعی است! - خوش اومدی دخترم! در کنار آن لبخند واقعی حالا ادای این کلمات و مهری که در آن نهفته است به سمت قلب یخ زده ام حمله ور می‌شود، انگار می‌خواهد محاصره‌ی قلبم را شکسته و آن را گرم کند. بی‌اختیار در مقابلش لبخندی به لب می‌نشانم که دست اش روی کمرم می‌نشیند و با دست دیگر به داخل اشاره می‌کند. 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
پله‌های ورودی را بالا می‌روم. مادر یاسین کمی عقب‌تر از در ایستاده؛ انگار نمی‌خواهد با نزدیکی بیش از حد، حریم امنم را بشکند. لبخندی روی لب‌هایش نشسته که تلاش می‌کند طبیعی باشد، اما چین گوشه‌ی لبش خیانت می‌کند و به من می‌فهماند، این لبخند از سر مهربانی است، نه از سر رضایت از حضور من. دستش را گرم روی شانه‌ام می‌گذارد. گرمای کف دستش، از لایه‌های پارچه‌ی پالتویم نفوذ می‌کند و تا استخوان شانه‌ام پایین می‌رود. همان حسی که وقتی همسرش دست روی کمرم گذاشته بود، اما این یکی فرق دارد. این یکی کمی مرا بیشتر معذب می‌کند. در دالان ورودی، نگاهم روی لباسش قفل می‌شود، پیراهنی سبز، بلند تا ساق پایش، روسری‌ای حریر همرنگ لباس، با خودم می‌گویم: - چرا در خانه‌ی خودش روسری سر کرده؟ شاید به خاطر من، شاید به خاطر دختری که از بیرون وارد خانه‌اش شده. رنگ سبز به او می‌آید، نه مثل یک لباس، مثل بخشی از وجودس، مثل جریانی از طراوت که از یقه‌اش بالا زده و تا روی گونه‌هایش پخش شده. چشم‌هایم را در خانه می‌چرخانم، وسواس مادر یاسین در چیدمان خانه هویداست، هر گلدان سر جایش، هر قاب عکس در زاویه‌ای درست. سمت راست، تلویزیون و مبل راحتی، روبه‌رویش، آشپزخانه‌ای که بوی سرزندگی از آن می‌آید. مقابل ام، راه‌پله‌ای که به طبقه‌ی دوم می‌رسد، در سمت چپ، میز غذاخوری و پایین تراز آن مبل‌های رسمی مهمانی قرار دارد. خانه‌ای ساده، اما شاعرانه، جوری که می‌فهمی هر گوشه‌اش با فکر چیده شده، با حوصله با عشقی مادرانه که در نگاهش روزنه دارد. وسط سالن می‌ایستم، نمی‌دانم کدام طرف باید بروم انگار پایم به زمین چسبیده و قلبم میان خانه سرگردان است. یلدا کنارم می‌ایستد، با آن چهره‌ای که انگار سال‌هاست مرا می‌شناسد، دستش را جلو می‌آورد. - من یلدام، خواهر کوچیکه‌ی یاسین! لب‌هایم را به زور به لبخند باز می‌کنم، دستم را پیش می‌برم سرد است و لرزان، میان کف دست گرمش، دانه‌های لرزشم کم‌کم خاموش می‌شود انگار صمیمیت به رگ هایم تزریق می‌شود. صدای زیبایی دارد، ظریف و دخترانه شاید شبیه مادرش باشد، البته که صدای اورا به صورت بلند نشنیده ام تا بتوانم تشخیص دهم اما به چهره اش صدای دلنشینی میاید هرچند بازهم احساس می‌کنم از آن زن های خشک مقدس است. لبخندش عمیق‌تر می‌شود، انگار دیدن لرزیدن دستم برایش اثبات یک چیز است، این دختر ترسیده و به آرامش نیاز دارد. با لحنی نرم و لطیف می‌گوید: - امشب رو مهمون اتاق من باش. نگاهش را به سمت پدر و مادرش می‌برد. آن‌ها با لبخند تأیید می‌کنند، انگار این جمله از قبل بینشان هماهنگ شده. اما یاسین معادله را به هم می‌ریزد، چمدان را می‌گذارد جلوی پاهایم و قد صاف می‌کند، صدایش خشک و بدون انعطاف است. - لازم نیست یلدا. بره اتاق من بهتره. نگاهش را به من نمی‌دوزد. به جایی دور خیره شده و ادامه می‌دهد: - تو شاید بخوای درس بخونی. من باید برم پایگاه. ایشونم می‌تونه توی اتاق من استراحت کنه. جمله را می‌گوید و بدون اینکه منتظر جواب باشد، از خانه بیرون می‌رود. ککرش صاف است، قدم‌هایش بی‌تأمل و مقتدر است، انگار حرفش حکم است و کسی مخالفت نمی‌کند. مادرش می‌ماند با لبخندی که دیگر از تلاش افتاده، دست‌هایش را به هم گره می‌زند. پدرش سری تکان می‌دهد: - نه دخترم، برو اتاق یلدا و راحت باش. خونه‌ی خودته. سرم را آرام تکان می‌دهم روی حرف یاسین حرف پدرش مقدم تر است هرچند که کلمه‌ها سنگین هستند. یلدا را دنبال می‌کنم و پله‌ها را بالا می‌رویم، صدای قدم‌هایمان روی چوب پله‌ها خفه است، در طبقه دوم، در اتاق دوم را باز می‌کند. انتظار اتاقی صورتی دارم، انتظار خرس عروسکی و بالش‌های قلبی شکل و کلی وسیله‌ی دخترانه اما برخلاف تمام تصورم، اتاق یلدا یک اتاق حماسی است. پرده‌هایش از جنس شعر های حماسی است گلدوزی‌هایی از ابیات شاهنامه روی آن‌ها نقش بسته، بخشی از اتاق، دیواری است پر از قاب عکس شهدا و نمادهایی از آن‌ها، مردانی با چشمانی که از پشت قاب به تو نگاه می‌کنند و چیزی نمی‌گویند. پاهایم خودشان مرا به سمت آن دیوار می‌برند، معذبم حس می‌کنم وارد حریم شخصی یلدا شده‌ام، اما نمی‌توانم جلوی سرکشی دخترانه ام را بگیرم، قلبم تند می‌زند. تندتر از وقتی که از خانه‌ی پدرم بیرون آمدم. چشم‌هایم روی قاب قاسم سلیمانی می‌ایستد، همان مردی که در ذهن من با برچسب تروریست بزرگ شده. اما اینجا، توی این خانه، توی اتاق یک دختر، او یک قهرمان است. آرام، با چشمانی مهربان انگار دارد از توی قاب به من می‌گوید: - نترس. همه‌چیز درست می‌شود. 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
انگشتم را آرام روی شیشه‌ی قاب می‌کشم، از روی ابروهایش، از روی چین پیشانی‌اش، نمی‌دانم چرا، اما او را دوست دارم. درست وسط نفرتی که از رهبرشان در اعماق قلبم ریشه دوانده، جایی برای عشق به این مرد هست. نفرت از آن یکی در دلم خانه کرده، شاید از آن‌هایی که به خاطرشان مجبور شدم خانه‌ام را ترک کنم. شاید از آن‌هایی که اسمم را توی لیست سیاه نوشتند. چشم از قاب می‌گیرم، به سمت یلدا برمی‌گردم او هنوز لبخند می‌زند، مهربان‌تر از قبل انگار دارد به من می‌گوید:می‌بینمت. می‌فهممت. ترکیب رنگی اتاقش آبی و سفید است، مثل آسمان یک روز پاییزی. تختش سفید با ملحفه‌های آبی آسمانی، پرده‌ها باد را از لای پنجره می‌گیرند و نرم تکان می‌خورند. به تخت اشاره می‌کند، چمدانم را پدرش گوشه‌ی اتاق می‌گذارد و بی‌صدا می‌رود. روی تخت می‌نشینم، حس می‌کنم تمام خستگی دنیا روی شانه‌هایم سنگینی می‌کند. اتاق یاسین هم خیلی دوست دارم بدانم چطور است؟ چه تم رنگی ای دارد؟ اصلاً به این چیزها اهمیت می‌دهد؟ شاید اتاقش سرد است شبیه خودش، شاید نظامی باشد. یلدا دستش را آرام روی شانه‌ام می‌گذارد. این بار سبک‌تر، انگار از من اجازه می‌گیرد. - من میرم پیش مامان. برمی‌گردم. مکث می‌کند، نگاهم هنوز به قاب‌های روی دیوار است. - تا برمی‌گردم، لباس‌هات رو عوض کن و راحت باش. سرم را تکان می‌دهم، لبخند می‌زنم نمی‌توانم حرف بزنم. می‌ترسم صدایم بلرزد و اشکم از چیزی که درونم موج می‌زند، خبر بدهد. او می‌رود، و من جای تعویض لباس، جسم خسته‌ام را روی تخت رها می‌کنم. چشم‌هایم را می‌بندم. رایحه‌ی در اتاق پیچیده ترکیب عطرهای خنک است، اما عجیب آشناست شاید بوی امنیت است. بوی خانه‌ای که نمی‌شناسمش، اما مهمانش شده‌ام. 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
بعد از چند ساعت اجرای یک نمایش دروغین، که قلبم هیچ‌جوره به آن رضا نداشت و تنها با فرمان عقلم انجامش داده بودم، بالاخره به این اتاق رسیدم؛ جایی که می‌توانستم برای لحظاتی مغزم را از فشارهای خردکننده‌ی خانوادگی دور کنم. کت را از تنم درمی‌آورم و با بی‌حوصلگی روی صندلی می‌اندازم، از آن شب نحس در تهران، دیگر پاهایم به این اتاق باز نشده بود، بوی ماندگی هوا و سکوت سنگینش، بی‌درنگ مرا به یاد آن پرونده می‌اندازد. روی صندلی می‌نشینم و در اتاق نیمه تاریک، به نقطه‌ای کور روی دیوار خیره می‌مانم. هنوز خستگی نمایش از تنم در نرفته که سینا وارد می‌شود. آن‌قدر درگیر افکار خودم هستم که آمدنش را حس نمی‌کنم. وقتی در را می‌بندد و برمی‌گردد، با دیدن من در آن فضای نیمه‌تاریک، جا می‌خورد و ناخودآگاه قدمی عقب می‌رود. - سلام آقا یاسین. سری به نشانه‌ی احترام تکان می‌دهم و زیر لب پاسخش را می‌دهم. سینا مثل کسی که بخواهد فرار کند، این پا و آن پا می‌کند؛ نمی‌داند کاغذها را روی میز بگذارد یا همان‌طور برگردد. کمی به پشتی صندلی تکیه می‌دهم، انگشت‌هایم را روی میز شیشه‌ای سرد می‌کشم و با صدایی که سعی می‌کنم آرام باشد، می‌گویم: - چی شده سینا؟! بیا جلو. دهانش باز می‌شود تا حرفی بزند، اما انگار ترس عجیبی مانعش می‌شود، با تردید قدمی جلو می‌آید و کاغذها را روی میز می‌گذارد. پرینت‌هایی از چت‌های رد و بدل شده با فرستنده‌ی ایمیل، همراه با چند آدرس مشکوک هستند، نگاهش می‌کنم؛ مدام به پشت سرش نگاه می‌کند، انگار از دیوارهای اتاق هم می‌ترسد. - حرفت رو قورت نده سینا، بگو. چشم‌هایش را به زمین می‌دوزد، صدایش می‌لرزد: - آقا، اون کسی که دنبال این اطلاعاته... طبق لوکیشنی که درآوردیم، توی دبی هست! چشمانم را از بالای ورقه‌ها به صورت نگران سینا می‌دوزم. منتظر ادامه می‌مانم. - متاسفانه... اون‌ها از مرگ آراد باخبرن. اصل حرفشون این بود که شما چطور به لپ‌تاپش دسترسی پیدا کردید؟ اخم‌هایم در هم می‌رود، آراد کشته شده و ما حتی هنوز به پدر و مادرش هم خبر نداده‌ایم؛ چطور یک نفر در دبی باید از آنچه در یکی از بیمارستان‌های تهران گذشته باخبر باشد؟ یعنی یک نفر در نزدیک‌ترین حلقه‌ی آراد، در حال جاسوسی بوده. از روی صندلی بلند می‌شوم، کاغذها را مرتب می‌کنم و با ضربه‌ای روی میز صافشان می‌کنم. - بریم اتاق اطلاعات، باید ببینیم چه خبره. در اتاق اطلاعات را باز می‌کنم، فضای بزرگی است با میزهای پر از مانیتور و بچه‌هایی که بی‌وقفه کار می‌کنند، خسته نباشیدی می‌گویم و مستقیم مقابل بزرگ‌ترین مانیتور می‌ایستم. سینا کنارم می‌ایستد و تصویر زنی را روی صفحه می‌اندازد. - این دختر، مانلی سیاح؛ یکی از نزدیک‌ترین‌ها به آراد هست، توی چت هاشون که برسی کردیم، اولش فقط حرف‌های عاشقانه بود، اما کم‌کم آراد رو کشوندن سمت نقشه‌های اصلی خودشون، اونم که به شدت بهش وابسته شده بود، پا به پاش پیش رفت. نگاهی به چهره‌ی زن در عکس می‌اندازم و می‌پرسم: - ملیتش ایرانیه؟! سینا سرش را به طرفین تکان می‌دهد، تصویری دیگر کنارش می‌گذارد: - شناسنامه‌اش ایرانیه، اما اصلیتش افغانستانیه. تعجب می‌کنم؛ جاسوسی برای دشمن، آن هم با این پیچیدگی؟ - خب سینا، فقط همین یک نفر؟! الان کجاست؟ ردش رو زدید؟! لبخند تلخ و مرموزی می‌زند: - ردش رو همون شبی زدیم که بالای سر آوا توی بیمارستان بود! خون در رگ‌هایم یخ می‌کند. یکی از مهره‌های اصلی‌شان را برای حذف آوا راهی کرده بودند. پوزخندی از سر خشم می‌زنم. - الان کجاست؟! سینا به مسئول سیستم اشاره می‌کند. تصویری زنده روی مانیتور می‌آید فیلمی از فعالیت چند نفر در خانه‌ای کوچک در جنوب شهر تهران. دوربین طوری جاسازی شده که حرکاتشان واضح است، اما تاریکی آن خانه و آن فضای خفه، اجازه‌ی تشخیص نمی‌دهد که در آن اتاق لعنتی چه چیزی پنهان کرده‌اند، باید هرچه زودتر می‌فهمیدم.
نگاهی به سینا می‌اندازم، انگار تمام سنگینی این نقشه‌ی نفوذ روی شانه‌هایم است. می‌گویم: - می‌تونی داخل خونه نفوذ کنی؟ باید بفهمیم دقیقاً چه غلطی می‌کنن. ساعت رفت‌ و آمدهاشون رو برام دربیار. سینا سری تکان می‌دهد؛ نگاهش رنگ قاطعیت دارد: - هماهنگی‌هاش رو انجام می‌دم. بعید نیست راهی برای نفوذ پیدا کنم. سرم را به تأیید تکان می‌دهم، اما ذهنم درگیر حفره‌های تاریک ماجراست. رو به من می‌پرسد: - آقا، با اون لپ‌تاپ خالی و اون آدم چی‌کار کنیم؟ درد مبهمی در شقیقه‌هایم می‌پیچد، نمی‌دانم چرا حس می‌کنم چیزی سر جایش نیست. دندان‌هایم را روی هم می‌سابم، انگار می‌خواهم با این فشار، فکر نفوذ اطلاعات را از مغزم بیرون بکشم. به او دستور می‌دهم: - فعلاً بهش بگید شخص مورد اطمینان آراد هستید. بگید آوا خواهرشه و اون لپ‌تاپ رو آراد توی اتاقش گذاشته. سینا می‌رود، اما جرقه‌ای در ذهنم شعله می‌کشد اگر اطلاعات دست آوا نباشد چه؟ این فکر مثل یک ویروس در وجودم می‌دود. در کار ما، حتی یک درصد احتمال، یعنی صد درصد خطر! نباید هیچ احتمالی را به حال خود رها کرد. تکیه‌ام را از میز می‌گیرم و با قدم‌هایی که انگار سرب در آن‌ها ریخته‌اند، از اتاق اطلاعات خارج می‌شوم. در راهرو، سرمای گزنده‌ای در هواست، سینا کسی را فرستاده تا پکیج‌های گرمایشی را راه بیندازد. وقتی به اتاقم می‌رسم، آن مرد را می‌بینم که مقابل پکیج ایستاده. با یک سلام کوتاه، وسایلش را جمع می‌کند و می‌رود. سکوت سنگینی اتاق را فرا می‌گیرد، ناگهان نگاهم به گوشه‌ی تاریک اتاق، کنار کتابخانه می‌افتد. کسی آنجا ایستاده؛ پشت‌اش به من است. قلبم در سینه می‌کوبد، دستم را مشت می‌کنم و مقابل دهانم می‌گیرم، سرفه‌ای مصلحتی می‌کنم تا بشکند این سکوت مرگبار را و او آرام برمی‌گردد. نور ملایم چراغ روی صورتش می‌افتد و چهره‌اش نمایان می‌شود. لبخند کمرنگی روی لبم می‌نشیند، اما تلخی‌اش تا عمق گلویم می‌رسد. دستش را روی میز می‌گذارد و با طمأنینه‌ای که از من دریغ شده، پای روی پای می‌اندازد: - چرا نموندی خونه؟! دلم نمی‌خواهد ان اتفاق نحس، ان اتفاق شلیک و وحشت را به یاد بیاورم، اما او مصرانه می‌خواهد من با این زخم باز خو بگیرم. می‌خواهم بگویم نمی‌توانم، اما گلویم بغض‌آلود است: - آسید... خودتون می‌دونید که سخته؛ بودن توی فضایی که... نمی‌گذارد جمله‌ام جان بگیرد، به میز تکیه می‌دهد، دست به سینه می‌شود و با نگاهی که انگار تا اعماق روحم را می‌خواند، می‌گوید: - یاسین، گفتیم برید خونه‌ی پدرت که بهم عادت کنید. تو از اون طرف فرار کردی، اون هم که ذره‌ای تمایل به بودنت نداره. قراره تا ابد همین‌طور پیش برید؟ چشمانم از خستگی می‌سوزد. ادامه می‌دهد: - هدف ما لجبازی نیست. ما فقط به کسایی نیاز داریم که برادرش بهشون وصل بوده. در حال حاضر، آوا تنها پل ارتباطی ماست؛ هم به خاطر اطلاعاتی که احتمالا دست‌شه، هم به خاطر تخصصی که داره. یاسین، ازت خواهش می‌کنم همکاری کن. توسل و التماس در صدایش می‌پیچد و بند دلم را پاره می‌کند، می‌دانم هدف چیست، می‌دانم حق با اوست، اما قلبم برای این راه، زیادی زخمی است. روی صندلی ولو می‌شوم، آرنج‌هایم را روی زانو می‌گذارم و سرم را میان دستانم می‌گیرم. - سخته آقا... مادرم ازم شاکیه، نگاهش رو ازم می‌دزده. دلش با این دختر صاف نمیشه، بعد شما می‌گید بره خونه‌ی اون؟! من چی‌کار کنم؟ او روی صندلی مقابل می‌نشیند، به پشتی تکیه می‌دهد و با متانتی که همیشه آرامم می‌کند، می‌گوید: - من می‌گم اول برو دل مادرت رو به دست بیار. بعد هم کاری کن که آوا بهت تکیه کنه. یاسین، آوا توسط برادرش خرد شده. تو فکر کن... اگر هم‌خونت بهت شلیک کنه، چه بلایی سر روانت میاد؟ شاید حق با او باشد. اما وقتی عقل و قلب آدم در دو مسیر مخالف می‌دوند، هر قدمی که برمی‌داری، بخشی از وجودت جا می‌ماند. نگاهش کمی گرمم می‌کند. کت را به سمتم می‌گیرد و با لحنی که بوی اتمام حجت می‌دهد، می‌گوید: - پاشو یاسین... پاشو پسرجون. باید بروم. باید این بازی سنگین را ادامه دهم، حتی اگر روحم در این میانه تکه‌تکه شود.
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حرف‌های پدر موشکی ایران[شهیدتهرانی‌مقدم] درمورد [سیدمجید موسوی] - قدر بدونید این مجید رو...
از محل کار بیرون می‌آیم. همان روزی که برای رسیدگی و کمک به حاجی وارد پایگاه بسیج صاحب‌الزمان شدم، فکرش را هم نمی‌کردم کارم به اینجا بکشد. آن زمان در خوش‌بینانه‌ترین حالت، تصورم رسیدگی به پرونده‌های اغتشاشگران بود؛ اما حالا در کلافی سردرگم گیر افتاده‌ام که سرنوشت مبهمش مثل خوره به جانم افتاده. حذف اراد از یک‌سو و این وصلت مصلحتی با آوا از سوی دیگر، تمام منطق زندگی‌ام را در هم پیچانده است. راه را پیاده طی می‌کنم، مسیر طولانی و طاقت‌فرساست، اما برای فرار از رسیدن به خانه و مواجهه با حضور آوا، همین پیاده‌روی طولانی در سرما، تنها سنگر من است. کاش با پیشنهاد حضورش در اتاق یلدا موافقت می‌کردم؛ هرچند بعید می‌دانم به حرفم گوش داده باشد. آسمان تهران که تا امشب هیچ ابر و بارانی به خود ندیده بود، انگار از حال دل درهم‌شکسته‌ی من باخبر شده که این‌طور بغضش می‌ترکد. قطرات سرد باران آرام روی گونه‌ام می‌لغزند، بدون لباس گرم، سرمای گزنده‌ی هوا به پوستم نفوذ می‌کند. چنان درگیر آشوب درونم هستم که حتی تضادِ این بارشِ ناگهانی با خشکی پاییز امسال هم برایم غریبه است. قدم‌هایم را تندتر می‌کنم. بالاخره به خانه می‌رسم، باران شدت گرفته است، در را می‌گشایم و بی‌صدا از پله‌های حیاط را بالا می‌روم. در ورودی را می‌گشایم، خانه در سکوتی سنگین غرق است و تنها نوری که به محیط تاریک خانه جان می‌دهد، آباژور کنار تلویزیون است که خانم‌سادات طبق عادت همیشه‌اش روشن گذاشته. به خیال اینکه همه خوابند، بی‌صدا قدم برمی‌دارم، اما با صدای یاسین گفتن خانم‌سادات، چنان از جا می‌پرم که گویی در دل تاریکی مطلق، با چیزی ناشناخته روبه‌رو شده‌ام. قلبم به گلویم می‌کوبد و برای لحظه‌ای نفس در سینه‌ام حبس می‌شود. تنم را به سمتش می‌چرخانم. زیر نور ضعیف آباژور نشسته و کتاب دعا روی دستانش سنگینی می‌کند. از حضور ناگهانی‌اش چنان جا خورده و ترسیده‌ام که تمام معادلات ذهنی‌ام به هم می‌ریزد. آب دهانم را به سختی قورت می‌دهم. او آرام از روی مبل بلند می‌شود و به سمتم می‌آید. - آوا توی اتاق یلدا خوابیده، تو راحت می‌تونی بری توی اتاقت استراحت کنی. همان چیزی شده که از خدا می‌خواستم اما، نگاهم را از چشمانش می‌دزدم. قرار بود من از او دلجویی کنم، اما او حتی در اوج بی‌مهری‌های من هم دست از مادری کردن هایش برنمی‌دارد. می‌خواهد به سر جایش برگردد که بالاخره غرور لعنتی‌ام را زیر پا می‌گذارم و با صدایی که می‌لرزد، صدایش می‌کنم: - خانم‌سادات! می‌ایستد و در آن تاریکی، به چهره‌ام خیره می‌شود. نگاهش پر از سوال است، اما من شبیه کودکی که در میان بازاری شلوغ گم شده باشد، به او چشم می‌دوزم؛ شبیه بچه‌ای که بعد از گریه‌های فراوان حالا مادرش را یافته و فقط دلش می‌خواهد به آغوش او پناه ببرد. به واسطه‌ی ورزش‌های رزمی، بدنم ورزیده‌تر از اوست و شانه‌هایم برای در بر گرفتن آن تن نحیف کافی است؛ کاری که سال‌هاست انجام نداده‌ام. نمی‌دانم چرا امشب دلم این‌چنین آغوش مادرانه‌اش را طلب می‌کند، قدمی جلو می‌گذارم، دستانم را لرزان جلو می‌برم و شانه‌هایش را در آغوش می‌گیرم. آن‌قدر نحیف است که به سادگی در میان بازوانم جای می‌گیرد. او که حتی با حضور من و یحیی روسری‌اش را سر می‌کند، حالا با تعجب از این بغل کردن بی مقدمه، دستانش را دور کمرم حلقه می‌کند و آرام نوازشم می‌کند. سرم را به شانه‌اش نزدیک می‌کنم، آرام سر می‌چرخانم و گونه‌ی نرمش را می‌بوسم رسم آن است مادر فرزند را بغل کند اما حالا بالعکس شده است. بغضم را با صدایی لرزان می‌شکنم: - ببخش اگه پسر خوبی برات نیستم... حلالم کن اگه صدام بالا رفت... به خدا طاقت دیدن ذین نگاه‌های سرد تورو ندارم. کلمات را قطاروار بیان می‌کنم و بعد از گفتن آخرین جمله، کمی از او فاصله می‌گیرم. لبخند گرمی روی لب‌هایش می‌نشیند؛ دستش را بالا می‌آورد و نوازش‌گونه از صورتم تا محاسنم می‌کشد. بدون اینکه حرفی بزنم، دست روی صورتم را می‌بوسم. لبخند کوتاهی به او می‌زنم و او دوباره به سمت همان مبل برمی‌گردد. با کمی مکث، پله‌ها را بالا می‌روم، از پیچِ پله‌ها که می‌گذرم، شوک دیگری به جانم می‌افتد. باز هم فکر می‌کنم سایه‌ای در تاریکی کمین کرده است، اما صدای آشنایی مرا متوقف می‌کند: - آوام، یاسین... نترس! دست روی نرده می‌گذارم و پاهایم از این دیدار ناگهانی سست می‌شود. چرا تاریکی این خانه هر ثانیه غافلگیری تازه‌ای دارد؟ نفسم را با صدایی لرزان بیرون می‌دهم و می‌پرسم: - چرا این‌جا نشستی؟!
در تاریکی سرد راه پله‌ها، چشم‌هایش باز هم برق می‌زند؛ نوری که انگار از درونش می‌تابد، آن‌قدر از دیدن ناگهانی من در سایه وحشت‌زده شد که اگر شرایط فرق می‌کرد، حتماً زیر خنده می‌زدم. اما خنده‌ها در گلویم خشکید و به جایش، صورتم را سنگی‌تر کردم. به نرده‌های چوبی سرد تکیه داد و با صدایی که توی راهرو می‌پیچید، پرسید چرا اینجا نشسته‌ام. جوابش را خودم هم نمی‌دانستم؛ فقط می‌دانستم که هوای اتاق یلدا برای ریه‌های من زیادی سنگین است، انگار اکسیژنش با منت ترکیب شده باشد. خیره نگاهم کرد، زیر هرم نگاه سنگینش، انگار تمام وجودم را در گوشه‌ی پله‌ها جمع کردم. سعی کردم سرم را بدزدم، اما او انگار داشت با چشم‌هایش لایه‌های پنهان درونم را ورق می‌زد. دستش را زیر چانه‌اش گذاشت و با صدایی که بیشتر به زمزمه شبیه بود، گفت: - اگه اتاق یلدا برات راحت نیست، برو توی اتاق من بخواب. پوزخندی تلخ روی لبم نشست: - اتاق یلدا با اون همه محبت ساختگی‌اش، برام خفه‌کننده بود. بعدش هم، اگه برم توی اتاق تو که صبح جنازه‌ام رو باید صبح جمع کنی. صدایم ناخودآگاه بالا رفت و در فضای خلوت خانه پیچید، اخم‌هایش در هم گره خورد. - خیلی خب، چرا داد می‌زنی نصف‌شبی؟ تا صبح بشین همین‌جا. این را گفت و از کنارم گذشت، عطری که از او باقی ماند، ترکیب عجیبی از سردی و تنهایی بود، در خانه‌ی خودمان، هرچقدر هم که بد بودم، سقف بالای سرم بی‌منت بود و همین بی‌منتی، به روحم سبکی می‌داد؛ چیزی که اینجا، در این قصر شیشه‌ای، مطلقاً پیدا نمی‌شد. روی پله‌ی چوبی نشستم؛ درد پهلویم انگار با سرمای شب جانی تازه گرفته بود. نمی‌دانم این زخم لعنتی کی قرار است دهان ببندد. با هر حرکت کوچک، انگار دوباره تیر می‌کشد و می‌سوزد؛ سوزشی که حتی درد پاهای بی‌حسم و تپش نامنظم قفسه‌ی سینه‌ام را به حاشیه می‌راند. صدای قدم‌های محتاطانه‌ای روی پله‌ها پیچید، سرم را که روی زانو گذاشته بودم، بلند کردم. مادر یاسین بود؛ در سایه‌ی چراغ نیمه‌روشن راه پله، با چهره‌ای که ترکیبی از تعجب و نگرانی بود نگاهم می‌کند. - دختر، چرا این وقت شب اینجا نشستی؟ سعی کردم صدایم را از لرزش نجات دهم. اگر از اول با او بد باشم، بعدها جهنم‌ام در این خانه طولانی‌تر می‌شود. - یکم پهلوم درد می‌کرد، از خواب پریدم گفتم بشینم شاید بهتر بشه... نخواستم مزاحم دخترتون بشم. دستش را روی نرده گذاشت و با نگاهی که انگار داشت تمام زخم‌های ناپیدای مرا می‌شمرد، سرتاپایم را کاوید. باد سردی از سمت سنگ‌های دیوار می‌وزید و او می‌دانست که من در این سرما چه می‌کشم. - پاشو بیا پایین، اگه می‌خوای یه مسکن بهت بدم بتونی راحت بخوابی. بیا. بدون اینکه منتظر جواب بماند، با وقاری که انگار از استخوان‌هایش برمی‌آمد، پایین رفت. عجیب بود؛ با اینکه نیمه‌شب بود، هنوز روسری‌اش را به سر داشت. نه مثل اول شب که گره زده باشد، این بار دنباله‌هایش را پشت گردن برده و رها کرده با پیچی روی شانه‌هایش رها کرده است؛ شبیه زنی که می‌خواهد حتی در خواب هم حصاری دور خودش داشته باشد. اینجا مگر نامحرمی برایش هست؟ به سختی از پله‌ها پایین آمدم و وارد آشپزخانه شدم. به کانتر تکیه دادم؛ سستی زانوهایم اجازه نمی‌داد صاف بایستم، او سراغ یخچال رفت تا مسکنی پیدا کند، اما من می‌دانستم که دردهای من فراتر از دوزهای شیمیایی است. - خانم شریف، من مسکن نمی‌خوام. درب یخچال را که بست، پشت صندلی میز غذاخوری چهارنفره ایستاد، چشم‌هایش نگران‌ و متعجب تر از قبل بود. - چرا؟ مگه درد نداری؟! سرم را به تأیید تکان دادم و روی صندلی رها شدم. - درد من جسمی نیست که مسکن درمانش کنه. درد جسمی‌ام چند روزیه که برام اهمیتی نداره. ابروهایش بالا پرید، نگاهش سنگین و کنجکاو شد. - پهلوت چیشده مگه که گفتی درد داری؟ کمی لب‌هایم را به هم فشار دادم؛ سردی لب‌هایم به دندان‌هایم منتقل شد. با مکث گفتم: - یاسین بهتون نگفته؟ سرش را به علامت منفی تکان داد، صندلی را عقب کشید و روبروی من نشست. - بیستم دی ماه، توی میدون هفت‌حوض، وقتی می‌خواستم از دست برادرم فرار کنم پیش یاسین... اونم نامردی نکرد، سه تا تیر بهم زد. نفسش در سینه حبس شد، دستش را جلوی دهانش گرفت و چشمانش از حیرت گشاد شد. - خب... چرا شلیک کرد؟ تو چرا سمت یاسین فرار کردی؟ مگه برادرت نبود؟ اولین بار بود که می‌خواستم آن دقایق شوم را برای کسی باز کنم، از مرور آن صحنه، دهانم مثل کویر خشک شد و ضربان قلبم به دیواره‌ی قفسه‌ی سینه‌ام کوبید. انگشتانم را در هم گره کردم و آن‌قدر فشار دادم که بند انگشت‌هایم سفید شد. - نمی‌دونم چرا زد... اما شما می‌گید برادر؟ بنظرتون برادری که با حیله تو رو ببره وسط یک مهلکه، بعد هم بندازدت وسط یه مشت اوباش که با نگاهشون سرتاپات رو بدون لباس می‌بینن. واقعاً برادره؟ لبش را با دندان گزید.
این حرف‌ها را حتی به مادر هم نگفته بودم؛ یاسین هم هرگز مرا بازجویی نکرده بود تا بفهمد در آن شب سرد، چه بر سر شرافتم گذشت. زبانم را روی لب‌های خشکم کشیدم و سکوت سنگین خانه را شکستم. - وقتی صدای آژیر یگان ویژه در خیابان پیچید و هیاهوی مأموران، سکوت شب را شکافت، برادرم دستم رو کشید و به دل تاریکی کوچه‌ای تنگ برد. اول فکر کردم پناهگاهی عادیه، اما بعد دیدم نه؛ اینجا خونه امنشون بود. دخترا و پسرایی مسلح با قمه، با چشمانی که هیجان و نفرت را همزمان فریاد می‌زد، منتظر آروم شدن اوضاع بودن تا فرار کنن. من کنار باغچه‌ای کوچیک و خشکیده، روی زمین سرد نشستم، نگاه تک‌تک اوم پسرا، مثل عقرب‌هایی زهرآلود، تمام وجودم ر تماشا می‌کرد، سنگینی فضا، نفس رو توی سینه‌ام را حبس کرده بود. ادامه‌ی حرف‌هایم انگار در گلویم گیر کرده بود؛ انگار خود مغزم هم از یادآوری آن روز شوم، خود را بازخواست می‌کرد. آن اتفاق، آن ساعات مرگبار، حتی در کابوس‌هایم هم رخنه نکرده بود. پوست کنار ناخنم را بین دندان‌هایم گرفتم و با حرص جویدم؛ استرس، انگشتانم را دوباره در هم گره زد. با صدایی که دیگر هیچ شباهتی به صدای خودم نداشت، لرزان گفتم: - کنار برادرم، هیچ امنیتی برای من وجود نداشت. وقتی اوضاع آروم شد و اون‌ها از آن خونه بیرون زدن، من من کنار ماشین یگان ویژه‌ یاسین رو دیدم! اون‌ها تله گذاشته بودن؛ تله‌ای برای کسایی که توی اون خونه‌ی لعنتی گیر افتاده بودن. وقتی بیرون آمدیم، همه‌شان را گرفتن اما ما فرار کردیم. من دیدم که برادرم، بدون هیچ ملاحظه‌ای، مرا به سمت مسیری امن می‌کشید، از ترس... از ترس دوباره گرفتار شدن در اون جهنم، به سمت یاسین دویدم. آخرین کلمات از دهانم بیرون جهید و بغض فروخورده‌ی آن روز، مثل سیلاب، گلویم را شکافت، اشک‌هایم بی‌اختیار روی گونه‌هایم جاری شد. در کمال ناباوری، دیدم که دست گرمش آرام روی دست‌های سرد و لرزانم نشست. گرمای وجودش، انگار که در رگ‌هایم دوید و قلب یخ‌زده‌ام را اندکی آب کرد. اشک‌هایم را با پشت دست پاک کردم و با بغض گفتم: - من نمی‌خواستم برای پسرتون دردسر درست کنم خانم شریف. فقط می‌خواستم جایی باشم که حس امنیت کنم... شانه‌هایم از شدت، گریه می‌لرزید، گریه‌ای کوتاه، بی‌صدا، اما بی‌امان! نفس عمیقی کشیدم و وقتی سرم را بلند کردم، نگاهش کاملاً تغییر کرده بود. دیگر رنگِ ترحم نداشت؛ انگار مادری دلسوزتر از همیشه، با تمام وجود به من خیره شده بود. چیزی در اعماق چشمانش، مرا به عمق وجودش دعوت می‌کرد. لب‌هایم از شدت لرزش، کنار هم می‌لغزید. او با متانت زنی که سال‌ها تجربه را در چهره دارد، گفت: - یاسین من که خودش برای تو خطر بوده. چطور او را امن دیدی و سمتش رفتی؟! ناخواسته لبخندی محو روی لبم نشست. یاد اولین دیدارمان افتادم؛ همان روزی که بعد از دستگیری‌ام، مرا به پایگاهش بردند. - بار اول که دیدمش، یکی از همکاراش می‌خواست من رو... با من درگیر بشه. چون رفیقش توی هجدهم دی کشته شده بود، ولی یاسین جلوش ایستاد، ازم دفاع کرد. توی اون شرایط، حس کردم فقط یاسین می‌تونه کمکم کنه. نمی‌دانم لبخندی که روی لبش نشست، عمدی بود یا نه، اما به چهره‌اش می‌آمد. در نور کم‌فروغ آشپزخانه، جایی که سایه‌ها نرم بر صورتش می‌لغزیدند، با این لبخند، زیباتر از همیشه شده بود. با هر دو دست، دستانم را گرفت، گرمای وجودش را ماهرانه به تن یخ‌زده‌ام منتقل می‌کرد. درست است که مرز خانه‌شان را رعایت نکرده بودم و روسری‌ام را نداشتم، اما او حتی برای لحظه‌ای این را به رویم نیاورد. سرش را به آرامی تکان داد و گفت: - اگه پهلوت نیاز به تعویض پانسمان داره، بگو خودم برات عوضش کنم. سرم را به علامت نفی تکان دادم: - نه، دیگه کارش از پانسمان گذشته. این درد از درونمه. لبخندش گرم‌تر شد، از جایش بلند شد و در کابینت‌ها گشت. وقتی چیزی را پیدا کرد، دستش را روی شانه‌ام گذاشت. - پاشو مادر. بیا واست یکم ماساژش بدم. دیگر نمی‌خواستم بیشتر از این شرمنده باشم. به سختی روی پا ایستادم و مخالفت کردم: - نه خانم شریف، زحمت نکشید، به دردش عادت دارم. دستش روی بازویم نشست و صدایش نرم‌تر شد: - اسمم زینبه. آقا زینب سادات صدام می‌کنه، یاسین هم بعضی وقتا می‌گه مادر، بعضی وقتا هم خانم سادات. ولی با خانم شریف راحت نیستم. ضربه‌ای آرام روی بازویم زد و ادامه داد: - درضمن، آدم روی حرف بزرگتر حرف نمیاره. تسلیم لحن مهربانش شدم، به دنبالش وارد پذیرایی و بعد به سمت زیر پله‌ها رفتم. دری را که رو به سمت پذیرایی باز می‌شد، گشود و داخل شد، آرام و با مکث، پشت سرش قدم برداشتم. اتاقی بود پر از کتاب؛ چیدمانش ساده اما بسیار زیبا بود.