انگشتم را آرام روی شیشهی قاب میکشم، از روی ابروهایش، از روی چین پیشانیاش، نمیدانم چرا، اما او را دوست دارم. درست وسط نفرتی که از رهبرشان در اعماق قلبم ریشه دوانده، جایی برای عشق به این مرد هست.
نفرت از آن یکی در دلم خانه کرده، شاید از آنهایی که به خاطرشان مجبور شدم خانهام را ترک کنم. شاید از آنهایی که اسمم را توی لیست سیاه نوشتند.
چشم از قاب میگیرم، به سمت یلدا برمیگردم او هنوز لبخند میزند، مهربانتر از قبل انگار دارد به من میگوید:میبینمت. میفهممت.
ترکیب رنگی اتاقش آبی و سفید است، مثل آسمان یک روز پاییزی. تختش سفید با ملحفههای آبی آسمانی، پردهها باد را از لای پنجره میگیرند و نرم تکان میخورند.
به تخت اشاره میکند، چمدانم را پدرش گوشهی اتاق میگذارد و بیصدا میرود.
روی تخت مینشینم، حس میکنم تمام خستگی دنیا روی شانههایم سنگینی میکند.
اتاق یاسین هم خیلی دوست دارم بدانم چطور است؟ چه تم رنگی ای دارد؟ اصلاً به این چیزها اهمیت میدهد؟ شاید اتاقش سرد است شبیه خودش، شاید نظامی باشد.
یلدا دستش را آرام روی شانهام میگذارد. این بار سبکتر، انگار از من اجازه میگیرد.
- من میرم پیش مامان. برمیگردم.
مکث میکند، نگاهم هنوز به قابهای روی دیوار است.
- تا برمیگردم، لباسهات رو عوض کن و راحت باش.
سرم را تکان میدهم، لبخند میزنم نمیتوانم حرف بزنم. میترسم صدایم بلرزد و اشکم از چیزی که درونم موج میزند، خبر بدهد.
او میرود، و من جای تعویض لباس، جسم خستهام را روی تخت رها میکنم. چشمهایم را میبندم. رایحهی در اتاق پیچیده ترکیب عطرهای خنک است، اما عجیب آشناست شاید بوی امنیت است. بوی خانهای که نمیشناسمش، اما مهمانش شدهام.
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
#زمستان_خونین
#پلات_نود_ونهم
بعد از چند ساعت اجرای یک نمایش دروغین، که قلبم هیچجوره به آن رضا نداشت و تنها با فرمان عقلم انجامش داده بودم، بالاخره به این اتاق رسیدم؛ جایی که میتوانستم برای لحظاتی مغزم را از فشارهای خردکنندهی خانوادگی دور کنم.
کت را از تنم درمیآورم و با بیحوصلگی روی صندلی میاندازم، از آن شب نحس در تهران، دیگر پاهایم به این اتاق باز نشده بود، بوی ماندگی هوا و سکوت سنگینش، بیدرنگ مرا به یاد آن پرونده میاندازد.
روی صندلی مینشینم و در اتاق نیمه تاریک، به نقطهای کور روی دیوار خیره میمانم. هنوز خستگی نمایش از تنم در نرفته که سینا وارد میشود.
آنقدر درگیر افکار خودم هستم که آمدنش را حس نمیکنم. وقتی در را میبندد و برمیگردد، با دیدن من در آن فضای نیمهتاریک، جا میخورد و ناخودآگاه قدمی عقب میرود.
- سلام آقا یاسین.
سری به نشانهی احترام تکان میدهم و زیر لب پاسخش را میدهم. سینا مثل کسی که بخواهد فرار کند، این پا و آن پا میکند؛ نمیداند کاغذها را روی میز بگذارد یا همانطور برگردد.
کمی به پشتی صندلی تکیه میدهم، انگشتهایم را روی میز شیشهای سرد میکشم و با صدایی که سعی میکنم آرام باشد، میگویم:
- چی شده سینا؟! بیا جلو.
دهانش باز میشود تا حرفی بزند، اما انگار ترس عجیبی مانعش میشود، با تردید قدمی جلو میآید و کاغذها را روی میز میگذارد.
پرینتهایی از چتهای رد و بدل شده با فرستندهی ایمیل، همراه با چند آدرس مشکوک هستند، نگاهش میکنم؛ مدام به پشت سرش نگاه میکند، انگار از دیوارهای اتاق هم میترسد.
- حرفت رو قورت نده سینا، بگو.
چشمهایش را به زمین میدوزد، صدایش میلرزد:
- آقا، اون کسی که دنبال این اطلاعاته... طبق لوکیشنی که درآوردیم، توی دبی هست!
چشمانم را از بالای ورقهها به صورت نگران سینا میدوزم. منتظر ادامه میمانم.
- متاسفانه... اونها از مرگ آراد باخبرن. اصل حرفشون این بود که شما چطور به لپتاپش دسترسی پیدا کردید؟
اخمهایم در هم میرود، آراد کشته شده و ما حتی هنوز به پدر و مادرش هم خبر ندادهایم؛ چطور یک نفر در دبی باید از آنچه در یکی از بیمارستانهای تهران گذشته باخبر باشد؟ یعنی یک نفر در نزدیکترین حلقهی آراد، در حال جاسوسی بوده.
از روی صندلی بلند میشوم، کاغذها را مرتب میکنم و با ضربهای روی میز صافشان میکنم.
- بریم اتاق اطلاعات، باید ببینیم چه خبره.
در اتاق اطلاعات را باز میکنم، فضای بزرگی است با میزهای پر از مانیتور و بچههایی که بیوقفه کار میکنند، خسته نباشیدی میگویم و مستقیم مقابل بزرگترین مانیتور میایستم.
سینا کنارم میایستد و تصویر زنی را روی صفحه میاندازد.
- این دختر، مانلی سیاح؛ یکی از نزدیکترینها به آراد هست، توی چت هاشون که برسی کردیم، اولش فقط حرفهای عاشقانه بود، اما کمکم آراد رو کشوندن سمت نقشههای اصلی خودشون، اونم که به شدت بهش وابسته شده بود، پا به پاش پیش رفت.
نگاهی به چهرهی زن در عکس میاندازم و میپرسم:
- ملیتش ایرانیه؟!
سینا سرش را به طرفین تکان میدهد، تصویری دیگر کنارش میگذارد:
- شناسنامهاش ایرانیه، اما اصلیتش افغانستانیه.
تعجب میکنم؛ جاسوسی برای دشمن، آن هم با این پیچیدگی؟
- خب سینا، فقط همین یک نفر؟! الان کجاست؟ ردش رو زدید؟!
لبخند تلخ و مرموزی میزند:
- ردش رو همون شبی زدیم که بالای سر آوا توی بیمارستان بود!
خون در رگهایم یخ میکند. یکی از مهرههای اصلیشان را برای حذف آوا راهی کرده بودند. پوزخندی از سر خشم میزنم.
- الان کجاست؟!
سینا به مسئول سیستم اشاره میکند. تصویری زنده روی مانیتور میآید فیلمی از فعالیت چند نفر در خانهای کوچک در جنوب شهر تهران.
دوربین طوری جاسازی شده که حرکاتشان واضح است، اما تاریکی آن خانه و آن فضای خفه، اجازهی تشخیص نمیدهد که در آن اتاق لعنتی چه چیزی پنهان کردهاند، باید هرچه زودتر میفهمیدم.
#زمستان_خونین
#پلات_صدم
نگاهی به سینا میاندازم، انگار تمام سنگینی این نقشهی نفوذ روی شانههایم است. میگویم:
- میتونی داخل خونه نفوذ کنی؟ باید بفهمیم دقیقاً چه غلطی میکنن. ساعت رفت و آمدهاشون رو برام دربیار.
سینا سری تکان میدهد؛ نگاهش رنگ قاطعیت دارد:
- هماهنگیهاش رو انجام میدم. بعید نیست راهی برای نفوذ پیدا کنم.
سرم را به تأیید تکان میدهم، اما ذهنم درگیر حفرههای تاریک ماجراست. رو به من میپرسد:
- آقا، با اون لپتاپ خالی و اون آدم چیکار کنیم؟
درد مبهمی در شقیقههایم میپیچد، نمیدانم چرا حس میکنم چیزی سر جایش نیست.
دندانهایم را روی هم میسابم، انگار میخواهم با این فشار، فکر نفوذ اطلاعات را از مغزم بیرون بکشم.
به او دستور میدهم:
- فعلاً بهش بگید شخص مورد اطمینان آراد هستید. بگید آوا خواهرشه و اون لپتاپ رو آراد توی اتاقش گذاشته.
سینا میرود، اما جرقهای در ذهنم شعله میکشد اگر اطلاعات دست آوا نباشد چه؟ این فکر مثل یک ویروس در وجودم میدود.
در کار ما، حتی یک درصد احتمال، یعنی صد درصد خطر! نباید هیچ احتمالی را به حال خود رها کرد.
تکیهام را از میز میگیرم و با قدمهایی که انگار سرب در آنها ریختهاند، از اتاق اطلاعات خارج میشوم.
در راهرو، سرمای گزندهای در هواست، سینا کسی را فرستاده تا پکیجهای گرمایشی را راه بیندازد.
وقتی به اتاقم میرسم، آن مرد را میبینم که مقابل پکیج ایستاده. با یک سلام کوتاه، وسایلش را جمع میکند و میرود. سکوت سنگینی اتاق را فرا میگیرد، ناگهان نگاهم به گوشهی تاریک اتاق، کنار کتابخانه میافتد. کسی آنجا ایستاده؛ پشتاش به من است.
قلبم در سینه میکوبد، دستم را مشت میکنم و مقابل دهانم میگیرم، سرفهای مصلحتی میکنم تا بشکند این سکوت مرگبار را و او آرام برمیگردد.
نور ملایم چراغ روی صورتش میافتد و چهرهاش نمایان میشود. لبخند کمرنگی روی لبم مینشیند، اما تلخیاش تا عمق گلویم میرسد.
دستش را روی میز میگذارد و با طمأنینهای که از من دریغ شده، پای روی پای میاندازد:
- چرا نموندی خونه؟!
دلم نمیخواهد ان اتفاق نحس، ان اتفاق شلیک و وحشت را به یاد بیاورم، اما او مصرانه میخواهد من با این زخم باز خو بگیرم.
میخواهم بگویم نمیتوانم، اما گلویم بغضآلود است:
- آسید... خودتون میدونید که سخته؛ بودن توی فضایی که...
نمیگذارد جملهام جان بگیرد، به میز تکیه میدهد، دست به سینه میشود و با نگاهی که انگار تا اعماق روحم را میخواند، میگوید:
- یاسین، گفتیم برید خونهی پدرت که بهم عادت کنید. تو از اون طرف فرار کردی، اون هم که ذرهای تمایل به بودنت نداره. قراره تا ابد همینطور پیش برید؟
چشمانم از خستگی میسوزد. ادامه میدهد:
- هدف ما لجبازی نیست. ما فقط به کسایی نیاز داریم که برادرش بهشون وصل بوده. در حال حاضر، آوا تنها پل ارتباطی ماست؛ هم به خاطر اطلاعاتی که احتمالا دستشه، هم به خاطر تخصصی که داره. یاسین، ازت خواهش میکنم همکاری کن.
توسل و التماس در صدایش میپیچد و بند دلم را پاره میکند، میدانم هدف چیست، میدانم حق با اوست، اما قلبم برای این راه، زیادی زخمی است.
روی صندلی ولو میشوم، آرنجهایم را روی زانو میگذارم و سرم را میان دستانم میگیرم.
- سخته آقا... مادرم ازم شاکیه، نگاهش رو ازم میدزده. دلش با این دختر صاف نمیشه، بعد شما میگید بره خونهی اون؟! من چیکار کنم؟
او روی صندلی مقابل مینشیند، به پشتی تکیه میدهد و با متانتی که همیشه آرامم میکند، میگوید:
- من میگم اول برو دل مادرت رو به دست بیار. بعد هم کاری کن که آوا بهت تکیه کنه. یاسین، آوا توسط برادرش خرد شده. تو فکر کن... اگر همخونت بهت شلیک کنه، چه بلایی سر روانت میاد؟
شاید حق با او باشد. اما وقتی عقل و قلب آدم در دو مسیر مخالف میدوند، هر قدمی که برمیداری، بخشی از وجودت جا میماند.
نگاهش کمی گرمم میکند. کت را به سمتم میگیرد و با لحنی که بوی اتمام حجت میدهد، میگوید:
- پاشو یاسین... پاشو پسرجون.
باید بروم. باید این بازی سنگین را ادامه دهم، حتی اگر روحم در این میانه تکهتکه شود.
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حرفهای پدر موشکی ایران[شهیدتهرانیمقدم] درمورد [سیدمجید موسوی]
- قدر بدونید این مجید رو...
#زمستان_خونین
#پلات_صد_ویکم
از محل کار بیرون میآیم. همان روزی که برای رسیدگی و کمک به حاجی وارد پایگاه بسیج صاحبالزمان شدم، فکرش را هم نمیکردم کارم به اینجا بکشد.
آن زمان در خوشبینانهترین حالت، تصورم رسیدگی به پروندههای اغتشاشگران بود؛ اما حالا در کلافی سردرگم گیر افتادهام که سرنوشت مبهمش مثل خوره به جانم افتاده.
حذف اراد از یکسو و این وصلت مصلحتی با آوا از سوی دیگر، تمام منطق زندگیام را در هم پیچانده است.
راه را پیاده طی میکنم، مسیر طولانی و طاقتفرساست، اما برای فرار از رسیدن به خانه و مواجهه با حضور آوا، همین پیادهروی طولانی در سرما، تنها سنگر من است.
کاش با پیشنهاد حضورش در اتاق یلدا موافقت میکردم؛ هرچند بعید میدانم به حرفم گوش داده باشد.
آسمان تهران که تا امشب هیچ ابر و بارانی به خود ندیده بود، انگار از حال دل درهمشکستهی من باخبر شده که اینطور بغضش میترکد.
قطرات سرد باران آرام روی گونهام میلغزند، بدون لباس گرم، سرمای گزندهی هوا به پوستم نفوذ میکند.
چنان درگیر آشوب درونم هستم که حتی تضادِ این بارشِ ناگهانی با خشکی پاییز امسال هم برایم غریبه است. قدمهایم را تندتر میکنم.
بالاخره به خانه میرسم، باران شدت گرفته است، در را میگشایم و بیصدا از پلههای حیاط را بالا میروم.
در ورودی را میگشایم، خانه در سکوتی سنگین غرق است و تنها نوری که به محیط تاریک خانه جان میدهد، آباژور کنار تلویزیون است که خانمسادات طبق عادت همیشهاش روشن گذاشته.
به خیال اینکه همه خوابند، بیصدا قدم برمیدارم، اما با صدای یاسین گفتن خانمسادات، چنان از جا میپرم که گویی در دل تاریکی مطلق، با چیزی ناشناخته روبهرو شدهام.
قلبم به گلویم میکوبد و برای لحظهای نفس در سینهام حبس میشود.
تنم را به سمتش میچرخانم. زیر نور ضعیف آباژور نشسته و کتاب دعا روی دستانش سنگینی میکند.
از حضور ناگهانیاش چنان جا خورده و ترسیدهام که تمام معادلات ذهنیام به هم میریزد. آب دهانم را به سختی قورت میدهم. او آرام از روی مبل بلند میشود و به سمتم میآید.
- آوا توی اتاق یلدا خوابیده، تو راحت میتونی بری توی اتاقت استراحت کنی.
همان چیزی شده که از خدا میخواستم اما، نگاهم را از چشمانش میدزدم. قرار بود من از او دلجویی کنم، اما او حتی در اوج بیمهریهای من هم دست از مادری کردن هایش برنمیدارد.
میخواهد به سر جایش برگردد که بالاخره غرور لعنتیام را زیر پا میگذارم و با صدایی که میلرزد، صدایش میکنم:
- خانمسادات!
میایستد و در آن تاریکی، به چهرهام خیره میشود. نگاهش پر از سوال است، اما من شبیه کودکی که در میان بازاری شلوغ گم شده باشد، به او چشم میدوزم؛ شبیه بچهای که بعد از گریههای فراوان حالا مادرش را یافته و فقط دلش میخواهد به آغوش او پناه ببرد.
به واسطهی ورزشهای رزمی، بدنم ورزیدهتر از اوست و شانههایم برای در بر گرفتن آن تن نحیف کافی است؛ کاری که سالهاست انجام ندادهام.
نمیدانم چرا امشب دلم اینچنین آغوش مادرانهاش را طلب میکند، قدمی جلو میگذارم، دستانم را لرزان جلو میبرم و شانههایش را در آغوش میگیرم.
آنقدر نحیف است که به سادگی در میان بازوانم جای میگیرد. او که حتی با حضور من و یحیی روسریاش را سر میکند، حالا با تعجب از این بغل کردن بی مقدمه، دستانش را دور کمرم حلقه میکند و آرام نوازشم میکند.
سرم را به شانهاش نزدیک میکنم، آرام سر میچرخانم و گونهی نرمش را میبوسم رسم آن است مادر فرزند را بغل کند اما حالا بالعکس شده است.
بغضم را با صدایی لرزان میشکنم:
- ببخش اگه پسر خوبی برات نیستم... حلالم کن اگه صدام بالا رفت... به خدا طاقت دیدن ذین نگاههای سرد تورو ندارم.
کلمات را قطاروار بیان میکنم و بعد از گفتن آخرین جمله، کمی از او فاصله میگیرم.
لبخند گرمی روی لبهایش مینشیند؛ دستش را بالا میآورد و نوازشگونه از صورتم تا محاسنم میکشد. بدون اینکه حرفی بزنم، دست روی صورتم را میبوسم.
لبخند کوتاهی به او میزنم و او دوباره به سمت همان مبل برمیگردد.
با کمی مکث، پلهها را بالا میروم، از پیچِ پلهها که میگذرم، شوک دیگری به جانم میافتد.
باز هم فکر میکنم سایهای در تاریکی کمین کرده است، اما صدای آشنایی مرا متوقف میکند:
- آوام، یاسین... نترس!
دست روی نرده میگذارم و پاهایم از این دیدار ناگهانی سست میشود. چرا تاریکی این خانه هر ثانیه غافلگیری تازهای دارد؟ نفسم را با صدایی لرزان بیرون میدهم و میپرسم:
- چرا اینجا نشستی؟!
#زمستان_خونین
#پلات_صد_ودوم
در تاریکی سرد راه پلهها، چشمهایش باز هم برق میزند؛ نوری که انگار از درونش میتابد، آنقدر از دیدن ناگهانی من در سایه وحشتزده شد که اگر شرایط فرق میکرد، حتماً زیر خنده میزدم.
اما خندهها در گلویم خشکید و به جایش، صورتم را سنگیتر کردم.
به نردههای چوبی سرد تکیه داد و با صدایی که توی راهرو میپیچید، پرسید چرا اینجا نشستهام. جوابش را خودم هم نمیدانستم؛ فقط میدانستم که هوای اتاق یلدا برای ریههای من زیادی سنگین است، انگار اکسیژنش با منت ترکیب شده باشد.
خیره نگاهم کرد، زیر هرم نگاه سنگینش، انگار تمام وجودم را در گوشهی پلهها جمع کردم. سعی کردم سرم را بدزدم، اما او انگار داشت با چشمهایش لایههای پنهان درونم را ورق میزد.
دستش را زیر چانهاش گذاشت و با صدایی که بیشتر به زمزمه شبیه بود، گفت:
- اگه اتاق یلدا برات راحت نیست، برو توی اتاق من بخواب.
پوزخندی تلخ روی لبم نشست:
- اتاق یلدا با اون همه محبت ساختگیاش، برام خفهکننده بود. بعدش هم، اگه برم توی اتاق تو که صبح جنازهام رو باید صبح جمع کنی.
صدایم ناخودآگاه بالا رفت و در فضای خلوت خانه پیچید، اخمهایش در هم گره خورد.
- خیلی خب، چرا داد میزنی نصفشبی؟ تا صبح بشین همینجا.
این را گفت و از کنارم گذشت، عطری که از او باقی ماند، ترکیب عجیبی از سردی و تنهایی بود، در خانهی خودمان، هرچقدر هم که بد بودم، سقف بالای سرم بیمنت بود و همین بیمنتی، به روحم سبکی میداد؛ چیزی که اینجا، در این قصر شیشهای، مطلقاً پیدا نمیشد.
روی پلهی چوبی نشستم؛ درد پهلویم انگار با سرمای شب جانی تازه گرفته بود. نمیدانم این زخم لعنتی کی قرار است دهان ببندد. با هر حرکت کوچک، انگار دوباره تیر میکشد و میسوزد؛ سوزشی که حتی درد پاهای بیحسم و تپش نامنظم قفسهی سینهام را به حاشیه میراند.
صدای قدمهای محتاطانهای روی پلهها پیچید، سرم را که روی زانو گذاشته بودم، بلند کردم. مادر یاسین بود؛ در سایهی چراغ نیمهروشن راه پله، با چهرهای که ترکیبی از تعجب و نگرانی بود نگاهم میکند.
- دختر، چرا این وقت شب اینجا نشستی؟
سعی کردم صدایم را از لرزش نجات دهم. اگر از اول با او بد باشم، بعدها جهنمام در این خانه طولانیتر میشود.
- یکم پهلوم درد میکرد، از خواب پریدم گفتم بشینم شاید بهتر بشه... نخواستم مزاحم دخترتون بشم.
دستش را روی نرده گذاشت و با نگاهی که انگار داشت تمام زخمهای ناپیدای مرا میشمرد، سرتاپایم را کاوید.
باد سردی از سمت سنگهای دیوار میوزید و او میدانست که من در این سرما چه میکشم.
- پاشو بیا پایین، اگه میخوای یه مسکن بهت بدم بتونی راحت بخوابی. بیا.
بدون اینکه منتظر جواب بماند، با وقاری که انگار از استخوانهایش برمیآمد، پایین رفت. عجیب بود؛ با اینکه نیمهشب بود، هنوز روسریاش را به سر داشت.
نه مثل اول شب که گره زده باشد، این بار دنبالههایش را پشت گردن برده و رها کرده با پیچی روی شانههایش رها کرده است؛ شبیه زنی که میخواهد حتی در خواب هم حصاری دور خودش داشته باشد.
اینجا مگر نامحرمی برایش هست؟
به سختی از پلهها پایین آمدم و وارد آشپزخانه شدم. به کانتر تکیه دادم؛ سستی زانوهایم اجازه نمیداد صاف بایستم، او سراغ یخچال رفت تا مسکنی پیدا کند، اما من میدانستم که دردهای من فراتر از دوزهای شیمیایی است.
- خانم شریف، من مسکن نمیخوام.
درب یخچال را که بست، پشت صندلی میز غذاخوری چهارنفره ایستاد، چشمهایش نگران و متعجب تر از قبل بود.
- چرا؟ مگه درد نداری؟!
سرم را به تأیید تکان دادم و روی صندلی رها شدم.
- درد من جسمی نیست که مسکن درمانش کنه. درد جسمیام چند روزیه که برام اهمیتی نداره.
ابروهایش بالا پرید، نگاهش سنگین و کنجکاو شد.
- پهلوت چیشده مگه که گفتی درد داری؟
کمی لبهایم را به هم فشار دادم؛ سردی لبهایم به دندانهایم منتقل شد. با مکث گفتم:
- یاسین بهتون نگفته؟
سرش را به علامت منفی تکان داد، صندلی را عقب کشید و روبروی من نشست.
- بیستم دی ماه، توی میدون هفتحوض، وقتی میخواستم از دست برادرم فرار کنم پیش یاسین... اونم نامردی نکرد، سه تا تیر بهم زد.
نفسش در سینه حبس شد، دستش را جلوی دهانش گرفت و چشمانش از حیرت گشاد شد.
- خب... چرا شلیک کرد؟ تو چرا سمت یاسین فرار کردی؟ مگه برادرت نبود؟
اولین بار بود که میخواستم آن دقایق شوم را برای کسی باز کنم، از مرور آن صحنه، دهانم مثل کویر خشک شد و ضربان قلبم به دیوارهی قفسهی سینهام کوبید.
انگشتانم را در هم گره کردم و آنقدر فشار دادم که بند انگشتهایم سفید شد.
- نمیدونم چرا زد... اما شما میگید برادر؟ بنظرتون برادری که با حیله تو رو ببره وسط یک مهلکه، بعد هم بندازدت وسط یه مشت اوباش که با نگاهشون سرتاپات رو بدون لباس میبینن. واقعاً برادره؟
لبش را با دندان گزید.
#زمستان_خونین
#پلات_صد_وسوم
این حرفها را حتی به مادر هم نگفته بودم؛ یاسین هم هرگز مرا بازجویی نکرده بود تا بفهمد در آن شب سرد، چه بر سر شرافتم گذشت.
زبانم را روی لبهای خشکم کشیدم و سکوت سنگین خانه را شکستم.
- وقتی صدای آژیر یگان ویژه در خیابان پیچید و هیاهوی مأموران، سکوت شب را شکافت، برادرم دستم رو کشید و به دل تاریکی کوچهای تنگ برد. اول فکر کردم پناهگاهی عادیه، اما بعد دیدم نه؛ اینجا خونه امنشون بود.
دخترا و پسرایی مسلح با قمه، با چشمانی که هیجان و نفرت را همزمان فریاد میزد، منتظر آروم شدن اوضاع بودن تا فرار کنن.
من کنار باغچهای کوچیک و خشکیده، روی زمین سرد نشستم، نگاه تکتک اوم پسرا، مثل عقربهایی زهرآلود، تمام وجودم ر تماشا میکرد، سنگینی فضا، نفس رو توی سینهام را حبس کرده بود.
ادامهی حرفهایم انگار در گلویم گیر کرده بود؛ انگار خود مغزم هم از یادآوری آن روز شوم، خود را بازخواست میکرد. آن اتفاق، آن ساعات مرگبار، حتی در کابوسهایم هم رخنه نکرده بود.
پوست کنار ناخنم را بین دندانهایم گرفتم و با حرص جویدم؛ استرس، انگشتانم را دوباره در هم گره زد.
با صدایی که دیگر هیچ شباهتی به صدای خودم نداشت، لرزان گفتم:
- کنار برادرم، هیچ امنیتی برای من وجود نداشت. وقتی اوضاع آروم شد و اونها از آن خونه بیرون زدن، من من کنار ماشین یگان ویژه یاسین رو دیدم!
اونها تله گذاشته بودن؛ تلهای برای کسایی که توی اون خونهی لعنتی گیر افتاده بودن. وقتی بیرون آمدیم، همهشان را گرفتن اما ما فرار کردیم.
من دیدم که برادرم، بدون هیچ ملاحظهای، مرا به سمت مسیری امن میکشید، از ترس... از ترس دوباره گرفتار شدن در اون جهنم، به سمت یاسین دویدم.
آخرین کلمات از دهانم بیرون جهید و بغض فروخوردهی آن روز، مثل سیلاب، گلویم را شکافت، اشکهایم بیاختیار روی گونههایم جاری شد.
در کمال ناباوری، دیدم که دست گرمش آرام روی دستهای سرد و لرزانم نشست. گرمای وجودش، انگار که در رگهایم دوید و قلب یخزدهام را اندکی آب کرد.
اشکهایم را با پشت دست پاک کردم و با بغض گفتم:
- من نمیخواستم برای پسرتون دردسر درست کنم خانم شریف. فقط میخواستم جایی باشم که حس امنیت کنم...
شانههایم از شدت، گریه میلرزید، گریهای کوتاه، بیصدا، اما بیامان! نفس عمیقی کشیدم و وقتی سرم را بلند کردم، نگاهش کاملاً تغییر کرده بود.
دیگر رنگِ ترحم نداشت؛ انگار مادری دلسوزتر از همیشه، با تمام وجود به من خیره شده بود. چیزی در اعماق چشمانش، مرا به عمق وجودش دعوت میکرد.
لبهایم از شدت لرزش، کنار هم میلغزید. او با متانت زنی که سالها تجربه را در چهره دارد، گفت:
- یاسین من که خودش برای تو خطر بوده. چطور او را امن دیدی و سمتش رفتی؟!
ناخواسته لبخندی محو روی لبم نشست. یاد اولین دیدارمان افتادم؛ همان روزی که بعد از دستگیریام، مرا به پایگاهش بردند.
- بار اول که دیدمش، یکی از همکاراش میخواست من رو... با من درگیر بشه. چون رفیقش توی هجدهم دی کشته شده بود، ولی یاسین جلوش ایستاد، ازم دفاع کرد. توی اون شرایط، حس کردم فقط یاسین میتونه کمکم کنه.
نمیدانم لبخندی که روی لبش نشست، عمدی بود یا نه، اما به چهرهاش میآمد. در نور کمفروغ آشپزخانه، جایی که سایهها نرم بر صورتش میلغزیدند، با این لبخند، زیباتر از همیشه شده بود.
با هر دو دست، دستانم را گرفت، گرمای وجودش را ماهرانه به تن یخزدهام منتقل میکرد. درست است که مرز خانهشان را رعایت نکرده بودم و روسریام را نداشتم، اما او حتی برای لحظهای این را به رویم نیاورد.
سرش را به آرامی تکان داد و گفت:
- اگه پهلوت نیاز به تعویض پانسمان داره، بگو خودم برات عوضش کنم.
سرم را به علامت نفی تکان دادم:
- نه، دیگه کارش از پانسمان گذشته. این درد از درونمه.
لبخندش گرمتر شد، از جایش بلند شد و در کابینتها گشت.
وقتی چیزی را پیدا کرد، دستش را روی شانهام گذاشت.
- پاشو مادر. بیا واست یکم ماساژش بدم.
دیگر نمیخواستم بیشتر از این شرمنده باشم. به سختی روی پا ایستادم و مخالفت کردم:
- نه خانم شریف، زحمت نکشید، به دردش عادت دارم.
دستش روی بازویم نشست و صدایش نرمتر شد:
- اسمم زینبه. آقا زینب سادات صدام میکنه، یاسین هم بعضی وقتا میگه مادر، بعضی وقتا هم خانم سادات. ولی با خانم شریف راحت نیستم.
ضربهای آرام روی بازویم زد و ادامه داد:
- درضمن، آدم روی حرف بزرگتر حرف نمیاره.
تسلیم لحن مهربانش شدم، به دنبالش وارد پذیرایی و بعد به سمت زیر پلهها رفتم.
دری را که رو به سمت پذیرایی باز میشد، گشود و داخل شد، آرام و با مکث، پشت سرش قدم برداشتم. اتاقی بود پر از کتاب؛ چیدمانش ساده اما بسیار زیبا بود.
کنارِ کتابخانهی چوبی بزرگ و باشکوهی، میزی قرار داشت و در کنارش، تختی. روی تخت نشست و با ضربهای آرام به کنارش، به نشانهی نشستن من، اشاره کرد.
شیشهای در دستش بود که نمیدانستم چیست، اما کمی خجالت کشیدم، آرام کنارش نشستم.
- دراز بکش مادر.
این لفظ مادر، آنقدر حس آشنا و دلسوزانه داشت که قلبم را بیش از پیش گرم کرد.
به آرامی روی تخت دراز کشیدم، طوری که پاهایم سمت او بود.
خودش پایین بلوزم را بالا داد و با دیدن خط بخیههای روی پهلویم، اخم کمرنگی بر چهرهاش نشست.
از مایعی که در دست داشت، کمی روی شکمم ریخت، مایع سرد بود و حرکتش، پوست نازکم را قلقلک میداد.
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
همه چیز درست میشه صبور باش!
- مسیح کردستان [شهیدمحمدبروجردی]
#زمستان_خونین
#پلات_صد_وچهارم
انگشتهای کشیدهاش را ماهرانه روی آن مایع شبیه روغن حرکت میدهد و آرام روی جای بخیهها ماساژ میدهد.
اولش درد را خیلی خوب حس میکنم؛ دستم ناخودآگاه روی تخت مشت میشود و نفسم کمی در سینه حبس میماند، اما هرچه ماساژش ادامه پیدا میکند، درد کمکم خفیفتر میشود و آن سوزش تیز جای خودش را به یک درد مبهم و دور میدهد.
در سکوت به دیوارهای این اتاق خیره میشوم و دستان مادر یاسین خیلی آرام روی پهلویم کشیده میشود.
نمیدانم ساعت چند است. اصلاً دیگر برایم گوشی یا وسیلهای نمانده که بخواهم از ساعت و تاریخ خبر داشته باشم.
نگاهم را در اتاق میچرخانم تا شاید ساعتی پیدا کنم. چشمم روی دیوار مقابل میز مطالعه میافتد؛ ساعت آنجاست.
سرم را کمی کج میکنم و به عقربههایش نگاه میکنم.
خانم سادات، انگار رد نگاهم را گرفته باشد، قبل از اینکه خودم ساعت را بخوانم، برایم میگوید:
- ساعت دو و نیم نصف شبه، خوابت میاد؟!
سرم را سمتش میچرخانم.
دروغ است اگر بگویم که زیر دستهایش و این نوازش نرم، خواب به چشمهایم نیامده است.
لبخند کمرنگی میزنم، خودش انگار از روی همین لبخند، حرف را از چشمهایم میخواند، از روی تخت بلند میشود. من هم میخواهم بلند شوم که مانعم میشود و با لحنی آرام میگوید:
- این یه روغن گیاهیه، درد رو تسکین میده. فعلاً لباست رو پایین نیار و همینطوری دراز بکش.
بعد پتوی پایین تخت را روی پاهایم میاندازد، آباژور روی میز را روشن میکند و به سمت در میرود.
- این اتاق تا وقتی که هستی، متعلق به خودته، راحت بخواب عزیزم.
فقط لبخند کمرنگی تحویلش میدهم. از در بیرون میرود و برق را خاموش میکند.
فضای این اتاق، برخلاف اتاق یلدا، آنقدر خفه و گرفته نیست، نمیدانم این دلگرمیهای مادر یاسین باعثش است یا واقعاً خود اتاق حس بهتری دارد.
کمکم خواب به پلکهایم مینشیند خوب میدانم که مرور آن خاطرات، بار سنگینی را از روی قلبم برداشته و حالا بهتر از قبل میتوانم نفس بکشم.
خواب وقتی خوب و سبک باشد، آنقدر زود میگذرد که اصلاً متوجه گذشتنش نمیشوی. برای من هم همینطور شد. خواب خوبی بود، اما با صدای باز شدن در و پریدن پلکم تمام شد.
از بین پلکهایی که به زور باز نگهشان داشتهام، دیدم سایهی یاسین وارد اتاق شد.
برای چه آمده بود، نمیدانم، اما سمت پنجرهی پشت صندلی رفت و پرده را کنار زد.
آسمان تهران ابری بود و نور زیادی داخل نمیآمد، اما همان مقدار کم هم چشمم را اذیت میکرد.
دستم را مقابل چشمهایم میگیرم و سرم را کمی به سمت چپ میچرخانم، شاید نور کمتر شود، که صدای یاسین در فضای اتاق میپیچد:
- آوا خانم، ساعت ده صبحه. پاشو دیگه.
از این لحن گرم و بیطعنهاش، تمام وجودم پر از تعجب میشود.
با ناباوری سرم را از روی بالش بلند میکنم و در همان حالت درازکش نگاهش میکنم.
تعجبم را از چشمهایم میخواند، روی صندلی نشسته و نگاهش بین من و محتویات روی میز میچرخد.
هنوز هم گیجم. با ابروهای بالا پریده مینشینم و زیر لب سلام میکنم. او هم آرام جوابم را میدهد.
انگار یاسین سرش ضربه خورده، یا شاید هم خوابنما شده است!
در همان گیجی بعد از خواب، به در نیمهباز خیره میمانم که دوباره میگوید:
- آوا.
سرم را نیمرخ سمتش میچرخانم.
- اطلاعات مال خودت اصلاً خوبه؟ فقط به من بگو داخلش چی بوده. بگو چی هست که وقتی اون لپتاپ روشن شده، در بهدر دنبالش میگردن. من فقط همین رو میخوام.
سری به طرفین تکان میدهم و میگویم:
- من اطلاعاتی ندارم که بخوام بهت بگم چطوری بوده یا اصلاً چی بوده!
نمیدانم این پافشاریهایش برای بهدست آوردن آن اطلاعات قرار است کی تمام شود.
حتی اگر چیزی هم در دست من باشد، قرار نیست آن را به اینها بدهم.
نفسش را حرصی بیرون میدهد. از روی صندلی برمیخیزد و سمت کتابخانه میرود. انگشتهایش را بین کتابها میکشد و میگوید:
- خیلی خب، از این به بعد واست اتفاقی بیفته مسئولیتش با خودتهها!
میخواهد از اتاق بیرون برود. نمیدانم چقدر باید برای گفتن مقاومت کنم، اما بالاخره باید چیزی را بگویم.
آن چیزی که من دیده بودم، چیزی نبود که بشود راحت از کنارش گذشت اگر به دنبالش بروند، فقط یک فاجعهی بزرگتر پیش میآید.
- در مورد یک عملیات تروریستیه...
- در کنارش هم حمل و نقل سلاح.
این را خشک و سرد میگویم.
همانطور که دستش روی در میماند، سرش را به سمت من برمیگرداند و نگاهی کوتاه به من میاندازد.
#زمستان_خونین
#پلات_صد_وپنجم
- در ابهام -
گرمای لحنم، انگار که موجی ناخواسته، حیرت را در نگاهش انداخته است، اما همانطور که سید گفته بود، باید پشتوانهاش باشم؛ شاید همین حمایت اندک، زبان بسته و محتاطش را به حرف بیاورد و دریچهای به دانایی نهفتهاش باز کند.
چقدر سخت است که پناهگاه کسی باشی که تمام بنیادهای فکریاش، سدی است در برابر آنچه در ذهن خودت میگذرد.
یلدا میگفت دیشب، دیدن عکسهای حاج قاسم، متعجب اش کرده است، شاید هوای سنگین اتاق، همین دلشوره و اضطرابِ ناگفته بود که مجال آرامش را به او نمیداد.
حالا که خودم پا پیش گذاشتهام، در چشمانش برقی از تعجب میبینم؛ انگار تازه درک میکند چقدر این اطلاعات برایمان حیاتی است.
سینا، همان شب اول، با گشودن لپتاپ، به اصل ماجرا پی برده بود، آن را به من گفته بود.
گویی قرار بود این اطلاعات، از طریق همین تردیدها و مکثها از دل آوا بیرون کشیده شود.
سرم را به آرامی برمیگردانم، سعی میکنم نگاهم را روی عمق چشمانش متمرکز کنم، موهای نامرتبش، مثل ابریشمی قهوهای، روی صورتش ریخته و او با حرکتی عصبی، اما ظریف، آنها را کنار میزند.
نگاهم را در نگاهش ثابت میکنم؛ اما میدانم که او همانند همیشه، از این رویارویی مستقیم طفره میرود. مردمکهایش با لرزشی نامحسوس، وسعت بیشتری پیدا میکنند و نگاهش مدام به اطراف میدود، گویی در جستجوی راه فراری از این فضای تنگ و سنگین است.
به دیوار سرد سمت چپ تکیه میدهم، دستبهسینه، با سکوتی پرمعنا، تماشایش میکنم. زیر این نگاه نافذ، کلافگیاش موج میزند؛ کمرش را صاف میکند، دستانش را چنان در هم گره میزند که بند انگشتانش سفید میشود و با بازی مداوم انگشتانش، اضطرابش را هویدا میکند.
- خب... چی میخوای بشنوی؟!
صدایش، کمی گرفته و لرزان است، پوزخندی سرد بر لبم مینشیند. همین چند دقیقه پیش، مدعی بود هیچ ندارد، اما حالا با تردید میپرسد چه میخواهم بشنوم.
- همون چیزی رو میخوام بشنوم که دنبالش هستن!
نگاهش، برای لحظهای کوتاه، مثل تیری در تاریکی، به من میخورد و دوباره به زمین دوخته میشود.
- فقط یک بخشش رو بهت میدم؛ همونی که مربوط به این اعتراضات بوده باشه!
نفسی عمیق میکشم، گویی قرار است این اطلاعات را با دندان از حلقومش بیرون بکشم.
- خیلی خب، برای شروع بد نیست.
دستم را دراز میکنم تا اطلاعات را بگیرم، اما او از روی تخت بلند میشود، پتو را که جمع میکند، صدایش در اتاق میپیچد:
- اولا که اینجا نیست؛ دوما کلمه به کلمه اش رمزگذاری شده؛ تنها کسی که کلیدش هم داره، خودمم.
چرا اینطور رفتار میکند؟ چرا اطلاعات را به این شکل حسابشده و قطرهچکانی ارائه میدهد؟ نکند در ذهنش، این تبادل اطلاعات، به معنای پایان کار اوست؟ اگر چنین تصوری دارد، سخت در اشتباه است. این اطلاعات، بدون حضور آوا، بدون حضور شخصیت منحصر به فرد او، به عنوان معتمد آراد، برای ما هیچ ارزشی ندارد.
اوست که میتواند وزنه باشد، اوست که شرایط را مدیریت میکند.
پتو را تا میکند، کش موهایش را باز میکند، انگشتانش لابهلای موهای تیرهاش میلغزد، سعی در مرتب کردنشان دارد، اما دستهای دیگر از موها، بازیگوشانه، جلوی صورتش میافتد.
با کلافگی دخترانه، آن را پشت گوش میبرد. به سمت در میآید؛ مانع رفتنش میشوم.
- آوا، اون اطلاعات بدون تو به درد ما نمیخوره! خواهش میکنم باهامون همکاری کن.
لبهایش، با حالتی بین تردید و تمسخر، کمی کج میشود، نگاهش، این بار عمیقتر و پر از حرفهای ناگفته است.
- من تا وقتی که صبحانه نخورم، ویندوزم بالا نمیاد!
این جمله را که میگوید، میخواهد برود، اما دوباره جلویش را میگیرم. ناگهان، لبخندی شیطنتآمیز، مثل برق، بر لبانش مینشیند و برق بازیگوشی در چشمانش میدرخشد.
من، مبهوت از این تغییر ناگهانی و غیرمنتظره، فقط نگاهش میکنم.
چشمهایمان دوباره در هم قفل میشود، قدش نسبت به من کوتاهتر است؛ وقتی نگاهم میکند، ناخودآگاه سرم را کمی پایین میآورم.
ناخداگاه روی پنجهی پا بلند میشود، قامتش را کش میآورد و در کمال شیطنت و غافلگیری، گونهام را با حرارتی ناگهانی میبوسد.
این حرکت ناگهانی، تمام معادلات ذهنم را به هم میریزد، با چشمهایی گرد شده و ضربان قلبی که به شدت در سینهام میکوبد، به او خیره میمانم.
او هم با لبخندی که هنوز بر لبانش نشسته، نگاهم میکند، چشمکی میزند و من، انگار که شوکه شده باشم، کنار میروم و راه را برایش باز میکنم.
او با همان انرژی شاد و پر جنبوجوش، از اتاق خارج میشود و من میمانم و بوسهای غافلگیرم کرده است.