eitaa logo
[𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲|سِلنِـہ‌]
1.7هزار دنبال‌کننده
4.1هزار عکس
3.4هزار ویدیو
27 فایل
﷽ سلنه/ 𝘚𝘦𝘭𝘦𝘯𝘦 الهه‌ی ماه🌙 {رمانی عاشقانه امنیتی در دل کودتای دی‌ماه🎀🤍} ناشناس برای نظراتتون✨💌 https://6w9.ir/Harf_11173826
مشاهده در ایتا
دانلود
این حرف‌ها را حتی به مادر هم نگفته بودم؛ یاسین هم هرگز مرا بازجویی نکرده بود تا بفهمد در آن شب سرد، چه بر سر شرافتم گذشت. زبانم را روی لب‌های خشکم کشیدم و سکوت سنگین خانه را شکستم. - وقتی صدای آژیر یگان ویژه در خیابان پیچید و هیاهوی مأموران، سکوت شب را شکافت، برادرم دستم رو کشید و به دل تاریکی کوچه‌ای تنگ برد. اول فکر کردم پناهگاهی عادیه، اما بعد دیدم نه؛ اینجا خونه امنشون بود. دخترا و پسرایی مسلح با قمه، با چشمانی که هیجان و نفرت را همزمان فریاد می‌زد، منتظر آروم شدن اوضاع بودن تا فرار کنن. من کنار باغچه‌ای کوچیک و خشکیده، روی زمین سرد نشستم، نگاه تک‌تک اوم پسرا، مثل عقرب‌هایی زهرآلود، تمام وجودم ر تماشا می‌کرد، سنگینی فضا، نفس رو توی سینه‌ام را حبس کرده بود. ادامه‌ی حرف‌هایم انگار در گلویم گیر کرده بود؛ انگار خود مغزم هم از یادآوری آن روز شوم، خود را بازخواست می‌کرد. آن اتفاق، آن ساعات مرگبار، حتی در کابوس‌هایم هم رخنه نکرده بود. پوست کنار ناخنم را بین دندان‌هایم گرفتم و با حرص جویدم؛ استرس، انگشتانم را دوباره در هم گره زد. با صدایی که دیگر هیچ شباهتی به صدای خودم نداشت، لرزان گفتم: - کنار برادرم، هیچ امنیتی برای من وجود نداشت. وقتی اوضاع آروم شد و اون‌ها از آن خونه بیرون زدن، من من کنار ماشین یگان ویژه‌ یاسین رو دیدم! اون‌ها تله گذاشته بودن؛ تله‌ای برای کسایی که توی اون خونه‌ی لعنتی گیر افتاده بودن. وقتی بیرون آمدیم، همه‌شان را گرفتن اما ما فرار کردیم. من دیدم که برادرم، بدون هیچ ملاحظه‌ای، مرا به سمت مسیری امن می‌کشید، از ترس... از ترس دوباره گرفتار شدن در اون جهنم، به سمت یاسین دویدم. آخرین کلمات از دهانم بیرون جهید و بغض فروخورده‌ی آن روز، مثل سیلاب، گلویم را شکافت، اشک‌هایم بی‌اختیار روی گونه‌هایم جاری شد. در کمال ناباوری، دیدم که دست گرمش آرام روی دست‌های سرد و لرزانم نشست. گرمای وجودش، انگار که در رگ‌هایم دوید و قلب یخ‌زده‌ام را اندکی آب کرد. اشک‌هایم را با پشت دست پاک کردم و با بغض گفتم: - من نمی‌خواستم برای پسرتون دردسر درست کنم خانم شریف. فقط می‌خواستم جایی باشم که حس امنیت کنم... شانه‌هایم از شدت، گریه می‌لرزید، گریه‌ای کوتاه، بی‌صدا، اما بی‌امان! نفس عمیقی کشیدم و وقتی سرم را بلند کردم، نگاهش کاملاً تغییر کرده بود. دیگر رنگِ ترحم نداشت؛ انگار مادری دلسوزتر از همیشه، با تمام وجود به من خیره شده بود. چیزی در اعماق چشمانش، مرا به عمق وجودش دعوت می‌کرد. لب‌هایم از شدت لرزش، کنار هم می‌لغزید. او با متانت زنی که سال‌ها تجربه را در چهره دارد، گفت: - یاسین من که خودش برای تو خطر بوده. چطور او را امن دیدی و سمتش رفتی؟! ناخواسته لبخندی محو روی لبم نشست. یاد اولین دیدارمان افتادم؛ همان روزی که بعد از دستگیری‌ام، مرا به پایگاهش بردند. - بار اول که دیدمش، یکی از همکاراش می‌خواست من رو... با من درگیر بشه. چون رفیقش توی هجدهم دی کشته شده بود، ولی یاسین جلوش ایستاد، ازم دفاع کرد. توی اون شرایط، حس کردم فقط یاسین می‌تونه کمکم کنه. نمی‌دانم لبخندی که روی لبش نشست، عمدی بود یا نه، اما به چهره‌اش می‌آمد. در نور کم‌فروغ آشپزخانه، جایی که سایه‌ها نرم بر صورتش می‌لغزیدند، با این لبخند، زیباتر از همیشه شده بود. با هر دو دست، دستانم را گرفت، گرمای وجودش را ماهرانه به تن یخ‌زده‌ام منتقل می‌کرد. درست است که مرز خانه‌شان را رعایت نکرده بودم و روسری‌ام را نداشتم، اما او حتی برای لحظه‌ای این را به رویم نیاورد. سرش را به آرامی تکان داد و گفت: - اگه پهلوت نیاز به تعویض پانسمان داره، بگو خودم برات عوضش کنم. سرم را به علامت نفی تکان دادم: - نه، دیگه کارش از پانسمان گذشته. این درد از درونمه. لبخندش گرم‌تر شد، از جایش بلند شد و در کابینت‌ها گشت. وقتی چیزی را پیدا کرد، دستش را روی شانه‌ام گذاشت. - پاشو مادر. بیا واست یکم ماساژش بدم. دیگر نمی‌خواستم بیشتر از این شرمنده باشم. به سختی روی پا ایستادم و مخالفت کردم: - نه خانم شریف، زحمت نکشید، به دردش عادت دارم. دستش روی بازویم نشست و صدایش نرم‌تر شد: - اسمم زینبه. آقا زینب سادات صدام می‌کنه، یاسین هم بعضی وقتا می‌گه مادر، بعضی وقتا هم خانم سادات. ولی با خانم شریف راحت نیستم. ضربه‌ای آرام روی بازویم زد و ادامه داد: - درضمن، آدم روی حرف بزرگتر حرف نمیاره. تسلیم لحن مهربانش شدم، به دنبالش وارد پذیرایی و بعد به سمت زیر پله‌ها رفتم. دری را که رو به سمت پذیرایی باز می‌شد، گشود و داخل شد، آرام و با مکث، پشت سرش قدم برداشتم. اتاقی بود پر از کتاب؛ چیدمانش ساده اما بسیار زیبا بود.
کنارِ کتابخانه‌ی چوبی بزرگ و باشکوهی، میزی قرار داشت و در کنارش، تختی. روی تخت نشست و با ضربه‌ای آرام به کنارش، به نشانه‌ی نشستن من، اشاره کرد. شیشه‌ای در دستش بود که نمی‌دانستم چیست، اما کمی خجالت کشیدم، آرام کنارش نشستم. - دراز بکش مادر. این لفظ مادر، آن‌قدر حس آشنا و دلسوزانه داشت که قلبم را بیش از پیش گرم کرد. به آرامی روی تخت دراز کشیدم، طوری که پاهایم سمت او بود. خودش پایین بلوزم را بالا داد و با دیدن خط بخیه‌های روی پهلویم، اخم کمرنگی بر چهره‌اش نشست. از مایعی که در دست داشت، کمی روی شکمم ریخت، مایع سرد بود و حرکتش، پوست نازکم را قلقلک می‌داد.
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
همه چیز درست میشه صبور باش! - مسیح کردستان [شهیدمحمد‌بروجردی]
انگشت‌های کشیده‌اش را ماهرانه روی آن مایع شبیه روغن حرکت می‌دهد و آرام روی جای بخیه‌ها ماساژ می‌دهد. اولش درد را خیلی خوب حس می‌کنم؛ دستم ناخودآگاه روی تخت مشت می‌شود و نفسم کمی در سینه حبس می‌ماند، اما هرچه ماساژش ادامه پیدا می‌کند، درد کم‌کم خفیف‌تر می‌شود و آن سوزش تیز جای خودش را به یک درد مبهم و دور می‌دهد. در سکوت به دیوارهای این اتاق خیره می‌شوم و دستان مادر یاسین خیلی آرام روی پهلویم کشیده می‌شود. نمی‌دانم ساعت چند است. اصلاً دیگر برایم گوشی یا وسیله‌ای نمانده که بخواهم از ساعت و تاریخ خبر داشته باشم. نگاهم را در اتاق می‌چرخانم تا شاید ساعتی پیدا کنم. چشمم روی دیوار مقابل میز مطالعه می‌افتد؛ ساعت آنجاست. سرم را کمی کج می‌کنم و به عقربه‌هایش نگاه می‌کنم. خانم سادات، انگار رد نگاهم را گرفته باشد، قبل از اینکه خودم ساعت را بخوانم، برایم می‌گوید: - ساعت دو و نیم نصف شبه، خوابت میاد؟! سرم را سمتش می‌چرخانم. دروغ است اگر بگویم که زیر دست‌هایش و این نوازش نرم، خواب به چشم‌هایم نیامده است. لبخند کم‌رنگی می‌زنم، خودش انگار از روی همین لبخند، حرف را از چشم‌هایم می‌خواند، از روی تخت بلند می‌شود. من هم می‌خواهم بلند شوم که مانعم می‌شود و با لحنی آرام می‌گوید: - این یه روغن گیاهیه، درد رو تسکین می‌ده. فعلاً لباست رو پایین نیار و همین‌طوری دراز بکش. بعد پتوی پایین تخت را روی پاهایم می‌اندازد، آباژور روی میز را روشن می‌کند و به سمت در می‌رود. - این اتاق تا وقتی که هستی، متعلق به خودته، راحت بخواب عزیزم. فقط لبخند کمرنگی تحویلش می‌دهم. از در بیرون می‌رود و برق را خاموش می‌کند. فضای این اتاق، برخلاف اتاق یلدا، آن‌قدر خفه و گرفته نیست، نمی‌دانم این دلگرمی‌های مادر یاسین باعثش است یا واقعاً خود اتاق حس بهتری دارد. کم‌کم خواب به پلک‌هایم می‌نشیند خوب می‌دانم که مرور آن خاطرات، بار سنگینی را از روی قلبم برداشته و حالا بهتر از قبل می‌توانم نفس بکشم. خواب وقتی خوب و سبک باشد، آن‌قدر زود می‌گذرد که اصلاً متوجه گذشتنش نمی‌شوی. برای من هم همین‌طور شد. خواب خوبی بود، اما با صدای باز شدن در و پریدن پلکم تمام شد. از بین پلک‌هایی که به زور باز نگهشان داشته‌ام، دیدم سایه‌ی یاسین وارد اتاق شد. برای چه آمده بود، نمی‌دانم، اما سمت پنجره‌ی پشت صندلی رفت و پرده را کنار زد. آسمان تهران ابری بود و نور زیادی داخل نمی‌آمد، اما همان مقدار کم هم چشمم را اذیت می‌کرد. دستم را مقابل چشم‌هایم می‌گیرم و سرم را کمی به سمت چپ می‌چرخانم، شاید نور کمتر شود، که صدای یاسین در فضای اتاق می‌پیچد: - آوا خانم، ساعت ده صبحه. پاشو دیگه. از این لحن گرم و بی‌طعنه‌اش، تمام وجودم پر از تعجب می‌شود. با ناباوری سرم را از روی بالش بلند می‌کنم و در همان حالت درازکش نگاهش می‌کنم. تعجبم را از چشم‌هایم می‌خواند، روی صندلی نشسته و نگاهش بین من و محتویات روی میز می‌چرخد. هنوز هم گیجم. با ابروهای بالا پریده می‌نشینم و زیر لب سلام می‌کنم. او هم آرام جوابم را می‌دهد. انگار یاسین سرش ضربه خورده، یا شاید هم خواب‌نما شده است! در همان گیجی بعد از خواب، به در نیمه‌باز خیره می‌مانم که دوباره می‌گوید: - آوا. سرم را نیم‌رخ سمتش می‌چرخانم. - اطلاعات مال خودت اصلاً خوبه؟ فقط به من بگو داخلش چی بوده. بگو چی هست که وقتی اون لپ‌تاپ روشن شده، در به‌در دنبالش می‌گردن. من فقط همین رو می‌خوام. سری به طرفین تکان می‌دهم و می‌گویم: - من اطلاعاتی ندارم که بخوام بهت بگم چطوری بوده یا اصلاً چی بوده! نمی‌دانم این پافشاری‌هایش برای به‌دست آوردن آن اطلاعات قرار است کی تمام شود. حتی اگر چیزی هم در دست من باشد، قرار نیست آن را به این‌ها بدهم. نفسش را حرصی بیرون می‌دهد. از روی صندلی برمی‌خیزد و سمت کتابخانه می‌رود. انگشت‌هایش را بین کتاب‌ها می‌کشد و می‌گوید: - خیلی خب، از این به بعد واست اتفاقی بیفته مسئولیتش با خودته‌ها! می‌خواهد از اتاق بیرون برود. نمی‌دانم چقدر باید برای گفتن مقاومت کنم، اما بالاخره باید چیزی را بگویم. آن چیزی که من دیده بودم، چیزی نبود که بشود راحت از کنارش گذشت اگر به دنبالش بروند، فقط یک فاجعه‌ی بزرگ‌تر پیش می‌آید. - در مورد یک عملیات تروریستیه... - در کنارش هم حمل و نقل سلاح. این را خشک و سرد می‌گویم. همان‌طور که دستش روی در می‌ماند، سرش را به سمت من برمی‌گرداند و نگاهی کوتاه به من می‌اندازد.
- در ابهام - گرمای لحنم، انگار که موجی ناخواسته، حیرت را در نگاهش انداخته است، اما همان‌طور که سید گفته بود، باید پشتوانه‌اش باشم؛ شاید همین حمایت اندک، زبان بسته و محتاطش را به حرف بیاورد و دریچه‌ای به دانایی نهفته‌اش باز کند. چقدر سخت است که پناهگاه کسی باشی که تمام بنیادهای فکری‌اش، سدی است در برابر آنچه در ذهن خودت می‌گذرد. یلدا می‌گفت دیشب، دیدن عکس‌های حاج قاسم، متعجب اش کرده است، شاید هوای سنگین اتاق، همین دلشوره و اضطرابِ ناگفته بود که مجال آرامش را به او نمی‌داد. حالا که خودم پا پیش گذاشته‌ام، در چشمانش برقی از تعجب می‌بینم؛ انگار تازه درک می‌کند چقدر این اطلاعات برایمان حیاتی است. سینا، همان شب اول، با گشودن لپ‌تاپ، به اصل ماجرا پی برده بود، آن را به من گفته بود. گویی قرار بود این اطلاعات، از طریق همین تردیدها و مکث‌ها از دل آوا بیرون کشیده شود. سرم را به آرامی برمی‌گردانم، سعی می‌کنم نگاهم را روی عمق چشمانش متمرکز کنم، موهای نامرتبش، مثل ابریشمی قهوه‌ای، روی صورتش ریخته و او با حرکتی عصبی، اما ظریف، آن‌ها را کنار می‌زند. نگاهم را در نگاهش ثابت می‌کنم؛ اما می‌دانم که او همانند همیشه، از این رویارویی مستقیم طفره می‌رود. مردمک‌هایش با لرزشی نامحسوس، وسعت بیشتری پیدا می‌کنند و نگاهش مدام به اطراف می‌دود، گویی در جستجوی راه فراری از این فضای تنگ و سنگین است. به دیوار سرد سمت چپ تکیه می‌دهم، دست‌به‌سینه، با سکوتی پرمعنا، تماشایش می‌کنم. زیر این نگاه نافذ، کلافگی‌اش موج می‌زند؛ کمرش را صاف می‌کند، دستانش را چنان در هم گره می‌زند که بند انگشتانش سفید می‌شود و با بازی مداوم انگشتانش، اضطرابش را هویدا می‌کند. - خب... چی می‌خوای بشنوی؟! صدایش، کمی گرفته و لرزان است، پوزخندی سرد بر لبم می‌نشیند. همین چند دقیقه پیش، مدعی بود هیچ ندارد، اما حالا با تردید می‌پرسد چه می‌خواهم بشنوم. - همون چیزی رو می‌خوام بشنوم که دنبالش هستن! نگاهش، برای لحظه‌ای کوتاه، مثل تیری در تاریکی، به من می‌خورد و دوباره به زمین دوخته می‌شود. - فقط یک بخشش رو بهت میدم؛ همونی که مربوط به این اعتراضات بوده باشه! نفسی عمیق می‌کشم، گویی قرار است این اطلاعات را با دندان از حلقومش بیرون بکشم. - خیلی خب، برای شروع بد نیست. دستم را دراز می‌کنم تا اطلاعات را بگیرم، اما او از روی تخت بلند می‌شود، پتو را که جمع می‌کند، صدایش در اتاق می‌پیچد: - اولا که این‌جا نیست؛ دوما کلمه به کلمه اش رمزگذاری شده؛ تنها کسی که کلیدش هم داره، خودمم. چرا اینطور رفتار می‌کند؟ چرا اطلاعات را به این شکل حساب‌شده و قطره‌چکانی ارائه می‌دهد؟ نکند در ذهنش، این تبادل اطلاعات، به معنای پایان کار اوست؟ اگر چنین تصوری دارد، سخت در اشتباه است. این اطلاعات، بدون حضور آوا، بدون حضور شخصیت منحصر به فرد او، به عنوان معتمد آراد، برای ما هیچ ارزشی ندارد. اوست که می‌تواند وزنه باشد، اوست که شرایط را مدیریت می‌کند. پتو را تا می‌کند، کش موهایش را باز می‌کند، انگشتانش لابه‌لای موهای تیره‌اش می‌لغزد، سعی در مرتب کردنشان دارد، اما دسته‌ای دیگر از موها، بازیگوشانه، جلوی صورتش می‌افتد. با کلافگی دخترانه، آن را پشت گوش می‌برد. به سمت در می‌آید؛ مانع رفتنش می‌شوم. - آوا، اون اطلاعات بدون تو به درد ما نمی‌خوره! خواهش می‌کنم باهامون همکاری کن. لب‌هایش، با حالتی بین تردید و تمسخر، کمی کج می‌شود، نگاهش، این بار عمیق‌تر و پر از حرف‌های ناگفته است. - من تا وقتی که صبحانه نخورم، ویندوزم بالا نمیاد! این جمله را که می‌گوید، می‌خواهد برود، اما دوباره جلویش را می‌گیرم. ناگهان، لبخندی شیطنت‌آمیز، مثل برق، بر لبانش می‌نشیند و برق بازیگوشی در چشمانش می‌درخشد. من، مبهوت از این تغییر ناگهانی و غیرمنتظره، فقط نگاهش می‌کنم. چشم‌هایمان دوباره در هم قفل می‌شود، قدش نسبت به من کوتاه‌تر است؛ وقتی نگاهم می‌کند، ناخودآگاه سرم را کمی پایین می‌آورم. ناخداگاه روی پنجه‌ی پا بلند می‌شود، قامتش را کش می‌آورد و در کمال شیطنت و غافلگیری، گونه‌ام را با حرارتی ناگهانی می‌بوسد. این حرکت ناگهانی، تمام معادلات ذهنم را به هم می‌ریزد، با چشم‌هایی گرد شده و ضربان قلبی که به شدت در سینه‌ام می‌کوبد، به او خیره می‌مانم. او هم با لبخندی که هنوز بر لبانش نشسته، نگاهم می‌کند، چشمکی می‌زند و من، انگار که شوکه شده باشم، کنار می‌روم و راه را برایش باز می‌کنم. او با همان انرژی شاد و پر جنب‌وجوش، از اتاق خارج می‌شود و من میمانم و بوسه‌ای غافلگیرم کرده است.
این اولین بار بود که کسی، آن هم نه یلدا، این‌طور ناگهانی رفتار میکرد، دستم را به آرامی روی گونه‌ام می‌کشم. هنوز جای بوسه‌اش را حس می‌کنم؛ انگار که نبض را زیر پوستم احساس می‌کنم. دلم نمی‌خواهد این‌گونه از مرزهای تعیین‌شده عبور کند، اما نمی‌دانم چگونه باید بدون ایجادِ دلخوری یا دلزدگی، این نکته را به او بفهمانم. این پیچیدگی احساسات، گاهی از خود اطلاعات هم گیج‌کننده‌تر است و این گیجی در حرکات من هویداست.
نفس ام را سنگین و در التهاب بیرون می‌دهم، خوب می‌دانم بخاطر این غافلگیری ناجوانمردانه‌اش حالا در دلش چه عروسی به پا کرده است. انگار نه انگار که با یک لبخند و یک بوسه‌ی بی‌موقع، کل نقشه‌هایم را گذاشته زیر پا و با همان شیطنت لعنتی‌اش دارد از رویشان عبور می‌کند. نه… بیشتر از عبور، دارد رژه می‌رود! از اتاق با قدم‌هایی کوتاه بیرون می‌آیم، پنجشنبه است و یلدا مدرسه ندارد، پس بهترین هم‌صحبت برای آوا همین دختر پرحرف و کنجکاو است، هرچند این دو تا از نظر فکری انگار از دو سیاره‌ی متفاوت آمده‌اند. یلدا اگر بگذاری، می‌خواهد ثانیه به ثانیه از آقا بگوید، قربان صدقه‌اش برود و حتی از مدل نگاه کردنش هم نکته استخراج کند. آوا هم که تکلیفش از خیلی‌ها روشن‌تر است؛ همان‌طور که معلوم است، زبانش بند نمی‌شود و هر از گاهی هم با همان لبخند نمکش، آدم را از درون به آتش می‌کشد. روی صندلی‌های میز غذاخوری، مقابل هم نشسته‌اند و مادر برای هر دویشان چای می‌ریزد، به اپن تکیه می‌دهم و با چشمانی ریز شده به آوا نگاه می‌کنم. لبخندی آمیخته به خجالت و شیطنت می‌زند و سرش را پایین می‌اندازد، از همان لبخندهای معصوم‌نما که آدم را مطمئن می‌کند پشتش یک خرابکاری تمام‌عیار خوابیده است. مادر از لبخندش خوب می‌فهمد که خبری شده، برای همین نگاهش را به من می‌دوزد. من نمی‌توانم به او بگویم عروس ناخواسته‌اش در اولین قدم مرا بوسیده و من حتی نتوانسته‌ام به او اعتراض کنم! اصلاً خودم هم هنوز باورم نمی‌شود که آوا چنین کاری کرده است. نمی‌دانم این خویشتن‌داری لعنتی‌ام تا چه زمانی ادامه خواهد داشت، اما اگر رشته از دستم در برود، قول نمی‌دهم همه‌چیز همین‌قدر آرام و مرتب باقی بماند. صندلی‌ را عقب می‌کشم و با آن‌ها حالا مثلثی می‌سازم، نگاهم را مستقیم به یلدا نمی‌دوزم اما مردمک‌هایم را مثل تیر آماده‌ی شلیک، سمت آوا نشانه می‌روم. آوا زیر نگاهم نه‌تنها کلافه نمی‌شود، بلکه انگار شیطنتش جان تازه می‌گیرد. چشم‌هایش را مظلوم می‌کند؛ آن‌قدر نمایشی و بامزه که اگر آدم نداند، خیال می‌کند این دختر از صبح تا شب جز دعا و نماز، کار دیگری در این دنیا ندارد! نگاهی به مادر می‌کند، بعد انگشت اشاره و شستش را به هم می‌چسباند و با لحن کاملاً بچگانه‌ای می‌گوید: - زینب‌خانم بخدا یه بوس خیلی کوچولو بود! لحنش آن‌قدر کودکانه و دلبرانه است که اول مادر می‌خندد، بعد یلدا، و بعد من مانده‌ام با صورتی که باید جدی بماند اما تهش دارد از خنده خفه می‌شود! از مادر انتظار خنده نداشتم. خیال می‌کردم همین که آوا حرفش را بزند، یک نگاه سنگین حواله‌اش می‌کند و می‌گوید: دختر جان، این چه کاری بود؟ اما او با همان شیطنت زنانه‌ای که گاهی از خودش نشان می‌دهد، می‌گوید: - یه نظر حلاله دختر! این را می‌گوید و بعد هر سه می‌خندند، عجب معرکه‌ای برایم درست کرده‌اند! من مانده‌ام بین سه زنی که هرکدام سعی دارند یک‌جور افسار مرا در دست بگیرند. دروغ است اگر بگویم با خنده‌هایشان، خنده روی لبم نیامده؛ آمده، خیلی هم آمده، اما غرورم را نگه می‌دارم و خنده را مثل چیزی که نباید لو برود، قورت می‌دهم. از آشپزخانه بیرون می‌زنم، بیشتر برای فرار از این صحنه‌ی غیرمنصفانه که هر لحظه‌اش علیه من است. بین مادر و آوا هرچه گذشته، باعث شده ذهنیت و رفتار مادر از این ورق به آن ورق برگردد. انگار نه انگار که تا دیروز با نگاه سرد و حرف‌های حساب‌گرانه‌اش، همه‌چیز را در یک مسیر می‌برد؛ حالا طوری از آوا دفاع می‌کند که آدم شک می‌کند خودش این دختر را انتخاب کرده و از نتیجه هم به‌شدت راضی است! شاید هم واقعاً همین‌طور است! مادر از آن آدم‌هایی‌ست که اگر کسی دلش را به دست بیاورد، دیگر تا آخر پشتش می‌ایستد؛ و آوا، انگار خیلی زودتر از من فهمیده چطور باید دل او را نرم کند. باید اعتراف کنم این حقیقت، کمی بیشتر از حد معمول اعصابم را خرد می‌کند. وارد اتاق می‌شوم. باید پیگیر رفتن از این خانه باشم، وگرنه با پشتیبانی مادر و یلدا از آوا، من حتی به یک درصد از آن اطلاعات هم دست نخواهم یافت. خودم را آماده می‌کنم؛ شلوار و پیراهنم را عوض می‌کنم که به در ضربه‌ای می‌خورد. به خیال این‌که آواست، با مکثی کوتاه می‌گویم: - بفرما. و هم‌زمان دکمه‌های پیراهنم را با سرعت می‌بندم، که در باز می‌شود. مادر با خنده داخل می‌آید و به قاب در تکیه می‌دهد. نه به آن اخم و سردی کلامش… نه، به این لبخندها و برق چشم‌هایش هم نمی‌شود اعتماد کرد. واقعاً کدامشان را باید باور کنم؟
کلاه کاسکت را با صدای کلیکی روی سرم می‌گذارم و دستکش‌های چرمی موتورم را به دست می‌کنم، صدای روشن شدن موتور در هوای صبحگاهی می‌پیچد. اثری از باران دیشب نیست، آسمان امروز خشک و بی‌رحم است. خیابان‌ها را یکی‌یکی طی می‌کنم، از میدان‌ها می‌گذرم و بالاخره به محل کار می‌رسم. موتور را در حیاط محوطه قفل می‌کنم و کلاه کاسکت را زیر بغلم می‌زنم. همان‌طور که چسب دستکش‌ها را از روی پوستم جدا می‌کنم، پله‌ها را بالا می‌روم. بچه‌ها با دیدنم، قدم‌هایشان را متوقف می‌کنند. سلام و احوالپرسی کوتاهی رد و بدل می‌شود و دوباره مشغول کارشان می‌شوند. وارد ساختمان می‌شوم، گرمای مطبوع داخل، سرمای بیرون را کم‌کم از تنم بیرون می‌کشد. می‌خواهم به سمت اتاقم بروم که سید را درمیان راهرو می‌بینم او با حسام قدم می‌زند و با دیدن من، با سر اشاره می‌کند که به آن‌ها ملحق شوم. کلاه و دستکش‌ها را روی میز جلوی در اتاق می‌گذارم و با قدم‌های تندتر به سمت سید می‌روم، سلام می‌کنم و سید با گرمی جواب می‌دهد. حسام دستش را جلو می‌آورد و با او دست می‌دهم. سید چند برگه در دست دارد که با تمرکز به آن‌ها خیره شده است. سپس برگه‌ها را به حسام می‌دهد و می‌گوید: -تو برو به کارهات برس، من با یاسین کار دارم. حسام سری تکان می‌دهد، لبخندی می‌زند و کم‌کم از ما فاصله می‌گیرد، سید به سمتم برمی‌گردد و با اشاره می‌گوید راهی اتاق او شویم. -خب یاسین، چه‌خبر؟! فلش مموری را از جیب کت چرمی‌ام بیرون می‌آورم و با دو انگشت، شبیه یک برگ برنده، جلوی صورت سید می‌گیرم. قدم‌هایش متوقف می‌شود، می‌ایستد و به سمتم برمی‌گردد. آرام فلش را از میان انگشتانم می‌گیرد و می‌پرسد: -همه‌ی اطلاعات داخلش هست؟ سری به نشانه نفی تکان می‌دهم. - نه، فقط بخش کمی که مربوط به همین اغتشاشات اخیر هست، البته همین هم رمزگذاری شده و متاسفانه رمزش دست آواست. نگاه سید به فلش، انگار سندی از جنایتی هولناک را در دستانش یافته است و حق هم همین است؛ این فلش، شاهدی بر اتفاقاتی است که در دی ماه رخ داد. فلش را در میان دستانم می‌گذارد و ادامه می‌دهد: - خونه‌ای که باید کارهاتون رو اون‌جا ادامه بدید، آماده است. خودت و آوا همراه دو نفر از بچه‌ها شروع به کار کنید، اما! انگشت اشاره‌اش را بالا می‌آورد و تأکید می‌کند: - به هیچ عنوان دیگه به اینجا نیا یاسین. اگر لازم باشد، طبق گفته سینا، ممکنه مجبور بشم تو رو هم همراه آوا، به عنوان فرد امین آراد معرفی کنیم! سری به تایید تکان می‌دهم. می‌دانم سید وقتی حرفی می‌زند، تمام جوانب را سنجیده و جای نگرانی باقی نمی‌گذارد. با هم وارد اتاقش می‌شویم، به سمت میزش می‌رود و من چند قدم عقب‌تر می‌ایستم. سپس برمی‌گردد و کلیدی را مقابلم می‌گیرد. - یک خونه‌ی آپارتمانی است. هم عادی‌تر به نظر می‌رسه و هم امنیتش با خونه‌ی کناری‌اش تضمین شده است، ورود و خروج‌هاتون باید هماهنگ شده باشد. چند دوربین هم براتون کار گذاشتیم. کلید را در مشتم می‌گیرم، این فلز سرد و سخت، ناگهان دلهره‌ای ناخوشایند در دلم می‌اندازد. حسی گواهی می‌دهد که چیزی در شرف وقوع است، و من نمی‌خواهم به آن اعتنا کنم. نفس عمیقی می‌کشم و می‌گویم: - آسید، فقط بگید یک خانم همراهمون باشه، من به تنهایی از پس آوا برنمیام! با خنده‌ای گرم، سر تکان می‌دهد و می‌گوید: - نگران نباش. در مقابل شما، یکی از زوج‌هامون رو همراهتون می‌کنیم. فقط با اون مدارا کن یاسین. اگر او بفهمد امروز در برابر کار آوا چقدر مدارا از خودم نشان دادم، مطمئنم از تعجب شاخ درمی‌آورد! سری به تایید تکان می‌دهم و به سمت در برمی‌گردم. از اتاق خارج می‌شوم. در پیچ راهرو، صدای سینا مرا متوقف می‌کند. همان‌جا می‌ایستم تا خودش را به من برساند. -آقا یاسین، سلام. -سلام سینا. چی شده؟ نفسش را بیرون می‌دهد، تبلتش را که در دست دارد، نشانم می‌دهد و می‌گوید: -ببینید، آقا با اون‌ها قراری گذاشتیم، گفتن که باید آوا را ببینن. آنچه نشانم می‌دهد را نگاه می‌کنم، چت‌ها را می‌بینم. اینکه آوا قرار است در دسترس این‌ها قرار بگیرد، بزرگترین ریسک است، نمی‌شود چنین ریسکی کرد. رو به سینا می‌گویم: - بهش بگید که تحت نظره. وقتی تحت نظر باشه، نمی‌تونه با اون‌ها ارتباط بگیره. پس اگر مجبور بشیم، آوا باید کسی رو از طرف خودش بفرسته.
- تا به حال، جزئیات کارهای روزمره یک زن خانه‌دار برایم چندان جذاب نبود، انگار خانه‌داری در نظرم بیشتر یک اجبار بود تا یک هنر اما امروز، نگاه دیگری به این موضوع پیدا کردم. ایستادم و با کنجکاوی کارهای زینب سادات را زیر نظر گرفتم، ناخودآگاه، تمام توجه من به جزئیات ریز کارش جلب شد، نحوه رنده کردن پیاز، ادویه‌هایی که با گوشت تفت می‌دهد، اضافه کردن رب و سایر مواد، و بعد، مرغ‌هایی که آماده پخت کرده بود. سینی چیده شده از مرغ‌های مزین شده با زعفران و ادویه، مرا شگفت‌زده کرد، خیره به او ماندم، متعجب از این همه دقت و نظم که در انجام کارهایش وجود دارد. حالا که خانه فقط متعلق به من و یلدا بود، زینب سادات روسری‌اش را برداشته بود. با برداشتن روسری، گویی دریچه تازه‌ای به روی من گشوده شد، جای او نفس من بالا آمد. چطور می‌توانست در خانه‌ی خودش روسری سر کند؟ آن هم با موهایی به این زیبایی و خوش‌رنگی! مگر عقیده‌شان بر این نیست که زیبایی زن باید در خلوت خانه‌اش محفوظ بماند؟ زینب سادات این حق را از خودش دریغ می‌کرد. -به چی فکر می‌کنی؟ صدایش مرا از افکارم بیرون کشید، لبخندی زدم و پرسیدم: - یه سوال بپرسم ناراحت نمی‌شید؟ با کنجکاوی نگاهم کرد و گفت: - نه ناراحت نمیشم، دوتا بپرس. لحن آرام و مهربانش به من جرأت داد تا سوالم را مطرح کنم: - خب زینب سادات، چرا توی خونه روسری سر می‌کنید؟ جمله ام که تمام شد، یلدا دستانش را دور شانه‌هایم حلقه کرد و سرش را روی شانه من گذاشت. - دقیقا! هرکسی که خونه ما میاد و می‌مونه، اولین چیزی که براش سوال میشه همین کار مامانه. شاید این سوال برایشان تکراری بود و از شنیدنش حس خوبی نمی‌گرفتند، شاید پرسیدن این سوال مستقیم از او درست نبود. شاید یاسین گزینه مناسب‌تری برای پرسیدن این سوال بود. اما با فکر کردن به یاسین، ذهنم ناگهان چیزی را فریاد زد نه! اینطور نیست. اگر از یاسین می‌پرسیدم، با یک «به تو ربطی نداره» کار را تمام می‌کرد. منتظر جواب زینب سادات بودم و او همچنان مرغ‌ها را در تابه سرخ می‌کرد و گفت: - پیش یاسین و یحیی راحت نیستم بدون روسری باشم. پیش یحیی بیشتر البته. یحیی؟ این اسم را اولین بار بود که می‌شنیدم. متعجب به یلدا نگاه کردم، او متوجه تعجبم شد و توضیح داد: - خب ببین، ما فقط دو بچه نیستیم. یه داداش و یه خواهر بزرگتر هم داریم! تازه، دوتا خواهرزاده و یه برادرزاده هم داریم. لب‌هایم ناخودآگاه به لبخند کش آمد، تصور اینکه یاسین خواهرزاده و برادرزاده داشته باشد، برایم دور از ذهن بود اما انگار او دایی و عمو است! یلدا سرش را به بازویم تکیه داد و ادامه داد: - مادر داداش یحیی و آبجی یسنا، با داداش یاسین، بیست و سه سال پیش فوت کرده. در ذهنم داشتم یاسین را در غالب یک عمو و دایی تصور می‌کردم که با حرف یلدا منقلب شدم. انتظار شنیدن هر چیزی را داشتم جز این حرف، با چشمانی متعجب به او خیره شدم که ناگهان رنگ غم بر چهره‌اش نشست و سرش را تکان داد. نگاه متعجب مرا به سمت مادرش کشیدم، زینب سادات آرام نگاهم می‌کرد، سپس سرش را به سمت مرغ‌های در حال سرخ شدن چرخاند. سوالات زیادی در ذهنم ردیف شدند. آیا زینب سادات زن بابای یاسین است؟ و یاسین اینقدر به او احترام می‌گذارد و دوستش دارد؟ نمی‌توانستم این را بپذیرم. در ذهنم همیشه زن‌باباها موجوداتی ترسناک بودند و زینب سادات نمی‌توانست یکی از آن‌ها باشد. - حالا چرا انقدر تعجب کردی آوا؟ آب دهانم را قورت دادم و با تردید گفتم: - آخه... من فکر می‌کردم شما مادر واقعی یاسین هستید. این را می‌گویم که در پذیرایی باز می‌شود و صدای یاسین که یالله می‌گوید در فضا می‌پیچد، زینب سادات در کسری از ثانیه روسری روی صندلی اش را روی سرش می‌اندازد و به یاسین خوش آمد می‌گوید. یاسین داخل می‌آید و سلامی کوتاه می‌کند، یلدا و مادرش جوابش را می‌دهند و جویای حالش می‌شوند اما من متعجب از چیزی که شنیده ام فقط به نگاه زینب سادات به یاسین نگاه می‌کنم. در منطق من هیچ جوره زینب سادات به عنوان یک زن بابا گنجایش پیدا نمی‌کند. در میان نگاه های سنگین یلدا و مادرش معذب شده ام که یاسین به دادم می‌رسد. - آوا بیا اتاق من کارت دارم. سری در مقابل اش تکان می‌دهم، او بالا می‌رود و من هم شبیه یک جوجه اردک پشت سرش روانه می‌شوم. به طبقه دوم که می‌رسیم و مطمئن میشوم صدایم پایین نمی‌رود بازویش را می‌گیرم. - یاسین، زینب سادات مادر تو نیست؟! نمیدانم از این‌که دستش را گرفتم ناراحت شد یا سوالم، اما وقتی بدون مقدمه این سوال را پرسیدم جا خورد و در اولین قدم نگاهش روی دستان حلقه شده‌ام دور بازویش افتاد. دستانم را با اکراه از دستش جدا کردم و قدمی عقب کشیدم، در اتاقش را باز کرد و داخل شد. - اولا قرار بود به مرزهای هم احترام بزاریم، این لمس های بی‌موقع چیه؟!
روی تخت می‌نشیند، نگاهش مثل خنجری است که از غلاف بیرون کشیده شده؛ همان‌قدر تیز و همان‌قدر طلبکار است. من اما، برای فرار از آن سنگینی، خودم را به مشغولیت می‌زنم و نگاهم را در اتاقش می‌چرخانم. همان‌طور که حدس می‌زدم، هیچ نظمی در چیدمانش نیست؛ یک هرج‌ومرج مردانه که فقط ست تخت و کمد و میز مطالعه‌اش با هم می‌خواند و بقیه، انگار چیدمانی از سر روزمرگی و بی تفاوتی است. تنها وجه اشتراک این اتاق با اتاق یلدا، آن قاب‌عکس‌های روی دیوار از قاسم سلیمانی و خامنه‌ای است؛ نگاهشان می‌کنم و از این توجه دقیق و چیدمان وسواس‌گونه‌اش، می‌شود فهمید چقدر به آن‌ها دلبسته است. - آوا! جوابم رو ندادی. صدایش، که از اعماق تحلیل‌هایم بیرونم می‌کشد، مثل پتک توی سرم می‌کوبد. چقدر بی‌موقع می‌پرسد! درست وقتی داشتم فکر می‌کردم که چطور پرده‌های مخملی و تیره اتاقش، کوچک‌ترین سنخیتی با فرشینه روشن کف اتاق ندارد. شبیه خودش، طلبکار و عصبی، به لبه میز تکیه می‌دهم، دست به سینه می‌شوم و با همان لحن می‌گویم: - خب تو هم جواب من رو ندادی، من زودتر پرسیدم. کلافه دستی به صورتش می‌کشد محاسنش زیر انگشتانش می‌خراشد، نفسش را با صدای بلند بیرون می‌فرستد، انگار دارد تمام سعی‌اش را می‌کند که کنترلش را از دست ندهد. - آره... زینب‌سادات مادر من نیست. فقط مادر یلداست. ولی خب، از پنج سالگی‌ام اون بزرگم کرده. یک آهانِ کش‌دار و بی‌تفاوت می‌گویم، اما حواسم هست که نگاهش چطور از روی زمین کنده می‌شود و مستقیم روی صورت من می‌چسبد. - چرا پرسیدی؟! لب‌هایم را به بازی می‌گیرم و با شیطنتی که می‌دانم خونش را به جوش می‌آورد، می‌گویم: - خب ببین، الان دوتا سوال پرسیدی؛ کدوم رو اول جواب بدم؟ رگ‌های پیشانی و گوشه چشمش شروع به نبض زدن می‌کنند؛ سرخی غلیظی که ناشی از فرو خوردن یک خشم عمیق است، با ضرب از روی تخت بلند می‌شود. قدش آن‌قدر بلند است که وقتی قدمی به سمتم برمی‌دارد، فضای اتاق برایم تنگ و خفقان‌آور می‌شود. آن‌قدر نزدیک است که عطر تلخ تندش هوش از سرم می‌برد، با دندان‌های کلید شده می‌غرد: - هیچ‌کدوم رو جواب نده، فقط دیگه به من دست نمی‌زنی! دیگه یه طوری رفتار نمی‌کنی انگار واقعاً زن منی. و وارد حریم خصوصی خانواده‌ام هم نمی‌شی، فهمیدی؟ صدای بلندش در دیوارهای اتاق می‌پیچد و گوش‌هایم سوت می‌کشد، عقب می‌کشم و دست‌هایم را ناخودآگاه برای محافظت از خودم بالا می‌آورم، انگار بخواهم ضربه‌ای را دفع کنم. با چشم‌هایش به در اشاره می‌کند؛ یک اخراج بی‌سروصدا و تحقیرآمیز است. می‌چرخم که بروم، اما قبل از اینکه دستم به دستگیره برسد، بی‌هوا می‌گوید: - راستی، وسایلت رو جمع کن. بهتره هرچه زودتر از اینجا بریم. دست روی دستگیره، بی‌حس و شل می‌شود، دلم نمی‌خواهد بروم. این خانه، کنار زینب‌سادات و یلدا، تنها نقطه امنی است که در این دنیای ترسناک دارم. یاسین انگار احساس خطر کرده، نه از من، که از وابستگی ناخواسته‌اش به اینجا. از اتاق بیرون می‌زنم، وسایلم که توی چمدان است؛ اصلاً بازش نکرده بودم. پله‌ها را با دلی لرزان پایین می‌آیم، یلدا روی مبل لم داده. - چی شده آوا؟ کشتی‌هات غرق شدن؟ به دیوار سرد کنار پله تکیه می‌دهم، بی‌رمق می‌گویم: - نه، حبس اجباری‌ام شروع شده. آرام کنار دیوار سُر می‌خورم و روی پله‌ها می‌نشینم، زینب‌سادات از آشپزخانه بیرون می‌آید؛ نگاهش نگران است. - چی شده؟ با یاسین حرفتون شده؟ سرم را به نشانه منفی تکان می‌دهم، بحث و دعوا با یاسین، شده است تنها دلخوشی سمی من؛ هر کاری که اعصابش را خرد کند، هر حرکت کوچکی که اقتدارش را زیر سوال ببرد، برایم یک پیروزی محسوب می‌شود. - می‌خواد من رو ببره یه خونه دیگه، نمی‌ذاره اینجا بمونم. زینب‌سادات نگاهش بین من و یلدا می‌چرخد. چشمانش پر از ناتوانی است؛ انگار او هم می‌داند که یاسین دیگر آن پسربچه پنج ساله نیست که حرف‌شنوی داشته باشد. قوانین خشک او و دنیای نظامی‌اش، جایی برای دلسوزی‌های مادرانه نمی‌گذارد. صدای قدم‌های محکم یاسین از پشت سرم می‌آید، پله‌ها را پایین می‌آید و بدون توجه به سنگینی فضا، با همان لحن آمرانه می‌گوید: - گفتم آماده شو که بریم، چرا اینجا نشستی؟ سرم را نیم‌رخ می‌چرخانم تا جوابش را بدهم، اما قبل از من، زینب‌سادات می‌گوید: - غذا درست کردم مادر، بعد از ناهار برید. یاسین لحظه‌ای درنگ می‌کند، و کوتاه می آید، انگار می‌داند این مادر تنها کسی است که هنوز سلاحی برای کنار زدن غرور او دارد. کنار یلدا می‌نشیند و رو به من، سرد و بی‌روح می‌گوید: - این ناهار رو مفصل بخور، چون من آشپزی اصلاً بلد نیستم. نگاهش را با تاسف به تلویزیون می‌دوزد، انگار که من اصلا وجود ندارم. محو اخبار در حال پخش است که می‌گویم: - من گوشی لازم دارم! سرش با چنان سرعتی به سمتم می‌چرخد که گویی تیر خورده است، با صدایی که از خشم کنترل شده می‌لرزد، می‌پرسد: - برای چی؟!