eitaa logo
[𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲|سِلنِـہ‌]
1.7هزار دنبال‌کننده
4.1هزار عکس
3.4هزار ویدیو
27 فایل
﷽ سلنه/ 𝘚𝘦𝘭𝘦𝘯𝘦 الهه‌ی ماه🌙 {رمانی عاشقانه امنیتی در دل کودتای دی‌ماه🎀🤍} ناشناس برای نظراتتون✨💌 https://6w9.ir/Harf_11173826
مشاهده در ایتا
دانلود
کلاه کاسکت را با صدای کلیکی روی سرم می‌گذارم و دستکش‌های چرمی موتورم را به دست می‌کنم، صدای روشن شدن موتور در هوای صبحگاهی می‌پیچد. اثری از باران دیشب نیست، آسمان امروز خشک و بی‌رحم است. خیابان‌ها را یکی‌یکی طی می‌کنم، از میدان‌ها می‌گذرم و بالاخره به محل کار می‌رسم. موتور را در حیاط محوطه قفل می‌کنم و کلاه کاسکت را زیر بغلم می‌زنم. همان‌طور که چسب دستکش‌ها را از روی پوستم جدا می‌کنم، پله‌ها را بالا می‌روم. بچه‌ها با دیدنم، قدم‌هایشان را متوقف می‌کنند. سلام و احوالپرسی کوتاهی رد و بدل می‌شود و دوباره مشغول کارشان می‌شوند. وارد ساختمان می‌شوم، گرمای مطبوع داخل، سرمای بیرون را کم‌کم از تنم بیرون می‌کشد. می‌خواهم به سمت اتاقم بروم که سید را درمیان راهرو می‌بینم او با حسام قدم می‌زند و با دیدن من، با سر اشاره می‌کند که به آن‌ها ملحق شوم. کلاه و دستکش‌ها را روی میز جلوی در اتاق می‌گذارم و با قدم‌های تندتر به سمت سید می‌روم، سلام می‌کنم و سید با گرمی جواب می‌دهد. حسام دستش را جلو می‌آورد و با او دست می‌دهم. سید چند برگه در دست دارد که با تمرکز به آن‌ها خیره شده است. سپس برگه‌ها را به حسام می‌دهد و می‌گوید: -تو برو به کارهات برس، من با یاسین کار دارم. حسام سری تکان می‌دهد، لبخندی می‌زند و کم‌کم از ما فاصله می‌گیرد، سید به سمتم برمی‌گردد و با اشاره می‌گوید راهی اتاق او شویم. -خب یاسین، چه‌خبر؟! فلش مموری را از جیب کت چرمی‌ام بیرون می‌آورم و با دو انگشت، شبیه یک برگ برنده، جلوی صورت سید می‌گیرم. قدم‌هایش متوقف می‌شود، می‌ایستد و به سمتم برمی‌گردد. آرام فلش را از میان انگشتانم می‌گیرد و می‌پرسد: -همه‌ی اطلاعات داخلش هست؟ سری به نشانه نفی تکان می‌دهم. - نه، فقط بخش کمی که مربوط به همین اغتشاشات اخیر هست، البته همین هم رمزگذاری شده و متاسفانه رمزش دست آواست. نگاه سید به فلش، انگار سندی از جنایتی هولناک را در دستانش یافته است و حق هم همین است؛ این فلش، شاهدی بر اتفاقاتی است که در دی ماه رخ داد. فلش را در میان دستانم می‌گذارد و ادامه می‌دهد: - خونه‌ای که باید کارهاتون رو اون‌جا ادامه بدید، آماده است. خودت و آوا همراه دو نفر از بچه‌ها شروع به کار کنید، اما! انگشت اشاره‌اش را بالا می‌آورد و تأکید می‌کند: - به هیچ عنوان دیگه به اینجا نیا یاسین. اگر لازم باشد، طبق گفته سینا، ممکنه مجبور بشم تو رو هم همراه آوا، به عنوان فرد امین آراد معرفی کنیم! سری به تایید تکان می‌دهم. می‌دانم سید وقتی حرفی می‌زند، تمام جوانب را سنجیده و جای نگرانی باقی نمی‌گذارد. با هم وارد اتاقش می‌شویم، به سمت میزش می‌رود و من چند قدم عقب‌تر می‌ایستم. سپس برمی‌گردد و کلیدی را مقابلم می‌گیرد. - یک خونه‌ی آپارتمانی است. هم عادی‌تر به نظر می‌رسه و هم امنیتش با خونه‌ی کناری‌اش تضمین شده است، ورود و خروج‌هاتون باید هماهنگ شده باشد. چند دوربین هم براتون کار گذاشتیم. کلید را در مشتم می‌گیرم، این فلز سرد و سخت، ناگهان دلهره‌ای ناخوشایند در دلم می‌اندازد. حسی گواهی می‌دهد که چیزی در شرف وقوع است، و من نمی‌خواهم به آن اعتنا کنم. نفس عمیقی می‌کشم و می‌گویم: - آسید، فقط بگید یک خانم همراهمون باشه، من به تنهایی از پس آوا برنمیام! با خنده‌ای گرم، سر تکان می‌دهد و می‌گوید: - نگران نباش. در مقابل شما، یکی از زوج‌هامون رو همراهتون می‌کنیم. فقط با اون مدارا کن یاسین. اگر او بفهمد امروز در برابر کار آوا چقدر مدارا از خودم نشان دادم، مطمئنم از تعجب شاخ درمی‌آورد! سری به تایید تکان می‌دهم و به سمت در برمی‌گردم. از اتاق خارج می‌شوم. در پیچ راهرو، صدای سینا مرا متوقف می‌کند. همان‌جا می‌ایستم تا خودش را به من برساند. -آقا یاسین، سلام. -سلام سینا. چی شده؟ نفسش را بیرون می‌دهد، تبلتش را که در دست دارد، نشانم می‌دهد و می‌گوید: -ببینید، آقا با اون‌ها قراری گذاشتیم، گفتن که باید آوا را ببینن. آنچه نشانم می‌دهد را نگاه می‌کنم، چت‌ها را می‌بینم. اینکه آوا قرار است در دسترس این‌ها قرار بگیرد، بزرگترین ریسک است، نمی‌شود چنین ریسکی کرد. رو به سینا می‌گویم: - بهش بگید که تحت نظره. وقتی تحت نظر باشه، نمی‌تونه با اون‌ها ارتباط بگیره. پس اگر مجبور بشیم، آوا باید کسی رو از طرف خودش بفرسته.
- تا به حال، جزئیات کارهای روزمره یک زن خانه‌دار برایم چندان جذاب نبود، انگار خانه‌داری در نظرم بیشتر یک اجبار بود تا یک هنر اما امروز، نگاه دیگری به این موضوع پیدا کردم. ایستادم و با کنجکاوی کارهای زینب سادات را زیر نظر گرفتم، ناخودآگاه، تمام توجه من به جزئیات ریز کارش جلب شد، نحوه رنده کردن پیاز، ادویه‌هایی که با گوشت تفت می‌دهد، اضافه کردن رب و سایر مواد، و بعد، مرغ‌هایی که آماده پخت کرده بود. سینی چیده شده از مرغ‌های مزین شده با زعفران و ادویه، مرا شگفت‌زده کرد، خیره به او ماندم، متعجب از این همه دقت و نظم که در انجام کارهایش وجود دارد. حالا که خانه فقط متعلق به من و یلدا بود، زینب سادات روسری‌اش را برداشته بود. با برداشتن روسری، گویی دریچه تازه‌ای به روی من گشوده شد، جای او نفس من بالا آمد. چطور می‌توانست در خانه‌ی خودش روسری سر کند؟ آن هم با موهایی به این زیبایی و خوش‌رنگی! مگر عقیده‌شان بر این نیست که زیبایی زن باید در خلوت خانه‌اش محفوظ بماند؟ زینب سادات این حق را از خودش دریغ می‌کرد. -به چی فکر می‌کنی؟ صدایش مرا از افکارم بیرون کشید، لبخندی زدم و پرسیدم: - یه سوال بپرسم ناراحت نمی‌شید؟ با کنجکاوی نگاهم کرد و گفت: - نه ناراحت نمیشم، دوتا بپرس. لحن آرام و مهربانش به من جرأت داد تا سوالم را مطرح کنم: - خب زینب سادات، چرا توی خونه روسری سر می‌کنید؟ جمله ام که تمام شد، یلدا دستانش را دور شانه‌هایم حلقه کرد و سرش را روی شانه من گذاشت. - دقیقا! هرکسی که خونه ما میاد و می‌مونه، اولین چیزی که براش سوال میشه همین کار مامانه. شاید این سوال برایشان تکراری بود و از شنیدنش حس خوبی نمی‌گرفتند، شاید پرسیدن این سوال مستقیم از او درست نبود. شاید یاسین گزینه مناسب‌تری برای پرسیدن این سوال بود. اما با فکر کردن به یاسین، ذهنم ناگهان چیزی را فریاد زد نه! اینطور نیست. اگر از یاسین می‌پرسیدم، با یک «به تو ربطی نداره» کار را تمام می‌کرد. منتظر جواب زینب سادات بودم و او همچنان مرغ‌ها را در تابه سرخ می‌کرد و گفت: - پیش یاسین و یحیی راحت نیستم بدون روسری باشم. پیش یحیی بیشتر البته. یحیی؟ این اسم را اولین بار بود که می‌شنیدم. متعجب به یلدا نگاه کردم، او متوجه تعجبم شد و توضیح داد: - خب ببین، ما فقط دو بچه نیستیم. یه داداش و یه خواهر بزرگتر هم داریم! تازه، دوتا خواهرزاده و یه برادرزاده هم داریم. لب‌هایم ناخودآگاه به لبخند کش آمد، تصور اینکه یاسین خواهرزاده و برادرزاده داشته باشد، برایم دور از ذهن بود اما انگار او دایی و عمو است! یلدا سرش را به بازویم تکیه داد و ادامه داد: - مادر داداش یحیی و آبجی یسنا، با داداش یاسین، بیست و سه سال پیش فوت کرده. در ذهنم داشتم یاسین را در غالب یک عمو و دایی تصور می‌کردم که با حرف یلدا منقلب شدم. انتظار شنیدن هر چیزی را داشتم جز این حرف، با چشمانی متعجب به او خیره شدم که ناگهان رنگ غم بر چهره‌اش نشست و سرش را تکان داد. نگاه متعجب مرا به سمت مادرش کشیدم، زینب سادات آرام نگاهم می‌کرد، سپس سرش را به سمت مرغ‌های در حال سرخ شدن چرخاند. سوالات زیادی در ذهنم ردیف شدند. آیا زینب سادات زن بابای یاسین است؟ و یاسین اینقدر به او احترام می‌گذارد و دوستش دارد؟ نمی‌توانستم این را بپذیرم. در ذهنم همیشه زن‌باباها موجوداتی ترسناک بودند و زینب سادات نمی‌توانست یکی از آن‌ها باشد. - حالا چرا انقدر تعجب کردی آوا؟ آب دهانم را قورت دادم و با تردید گفتم: - آخه... من فکر می‌کردم شما مادر واقعی یاسین هستید. این را می‌گویم که در پذیرایی باز می‌شود و صدای یاسین که یالله می‌گوید در فضا می‌پیچد، زینب سادات در کسری از ثانیه روسری روی صندلی اش را روی سرش می‌اندازد و به یاسین خوش آمد می‌گوید. یاسین داخل می‌آید و سلامی کوتاه می‌کند، یلدا و مادرش جوابش را می‌دهند و جویای حالش می‌شوند اما من متعجب از چیزی که شنیده ام فقط به نگاه زینب سادات به یاسین نگاه می‌کنم. در منطق من هیچ جوره زینب سادات به عنوان یک زن بابا گنجایش پیدا نمی‌کند. در میان نگاه های سنگین یلدا و مادرش معذب شده ام که یاسین به دادم می‌رسد. - آوا بیا اتاق من کارت دارم. سری در مقابل اش تکان می‌دهم، او بالا می‌رود و من هم شبیه یک جوجه اردک پشت سرش روانه می‌شوم. به طبقه دوم که می‌رسیم و مطمئن میشوم صدایم پایین نمی‌رود بازویش را می‌گیرم. - یاسین، زینب سادات مادر تو نیست؟! نمیدانم از این‌که دستش را گرفتم ناراحت شد یا سوالم، اما وقتی بدون مقدمه این سوال را پرسیدم جا خورد و در اولین قدم نگاهش روی دستان حلقه شده‌ام دور بازویش افتاد. دستانم را با اکراه از دستش جدا کردم و قدمی عقب کشیدم، در اتاقش را باز کرد و داخل شد. - اولا قرار بود به مرزهای هم احترام بزاریم، این لمس های بی‌موقع چیه؟!
روی تخت می‌نشیند، نگاهش مثل خنجری است که از غلاف بیرون کشیده شده؛ همان‌قدر تیز و همان‌قدر طلبکار است. من اما، برای فرار از آن سنگینی، خودم را به مشغولیت می‌زنم و نگاهم را در اتاقش می‌چرخانم. همان‌طور که حدس می‌زدم، هیچ نظمی در چیدمانش نیست؛ یک هرج‌ومرج مردانه که فقط ست تخت و کمد و میز مطالعه‌اش با هم می‌خواند و بقیه، انگار چیدمانی از سر روزمرگی و بی تفاوتی است. تنها وجه اشتراک این اتاق با اتاق یلدا، آن قاب‌عکس‌های روی دیوار از قاسم سلیمانی و خامنه‌ای است؛ نگاهشان می‌کنم و از این توجه دقیق و چیدمان وسواس‌گونه‌اش، می‌شود فهمید چقدر به آن‌ها دلبسته است. - آوا! جوابم رو ندادی. صدایش، که از اعماق تحلیل‌هایم بیرونم می‌کشد، مثل پتک توی سرم می‌کوبد. چقدر بی‌موقع می‌پرسد! درست وقتی داشتم فکر می‌کردم که چطور پرده‌های مخملی و تیره اتاقش، کوچک‌ترین سنخیتی با فرشینه روشن کف اتاق ندارد. شبیه خودش، طلبکار و عصبی، به لبه میز تکیه می‌دهم، دست به سینه می‌شوم و با همان لحن می‌گویم: - خب تو هم جواب من رو ندادی، من زودتر پرسیدم. کلافه دستی به صورتش می‌کشد محاسنش زیر انگشتانش می‌خراشد، نفسش را با صدای بلند بیرون می‌فرستد، انگار دارد تمام سعی‌اش را می‌کند که کنترلش را از دست ندهد. - آره... زینب‌سادات مادر من نیست. فقط مادر یلداست. ولی خب، از پنج سالگی‌ام اون بزرگم کرده. یک آهانِ کش‌دار و بی‌تفاوت می‌گویم، اما حواسم هست که نگاهش چطور از روی زمین کنده می‌شود و مستقیم روی صورت من می‌چسبد. - چرا پرسیدی؟! لب‌هایم را به بازی می‌گیرم و با شیطنتی که می‌دانم خونش را به جوش می‌آورد، می‌گویم: - خب ببین، الان دوتا سوال پرسیدی؛ کدوم رو اول جواب بدم؟ رگ‌های پیشانی و گوشه چشمش شروع به نبض زدن می‌کنند؛ سرخی غلیظی که ناشی از فرو خوردن یک خشم عمیق است، با ضرب از روی تخت بلند می‌شود. قدش آن‌قدر بلند است که وقتی قدمی به سمتم برمی‌دارد، فضای اتاق برایم تنگ و خفقان‌آور می‌شود. آن‌قدر نزدیک است که عطر تلخ تندش هوش از سرم می‌برد، با دندان‌های کلید شده می‌غرد: - هیچ‌کدوم رو جواب نده، فقط دیگه به من دست نمی‌زنی! دیگه یه طوری رفتار نمی‌کنی انگار واقعاً زن منی. و وارد حریم خصوصی خانواده‌ام هم نمی‌شی، فهمیدی؟ صدای بلندش در دیوارهای اتاق می‌پیچد و گوش‌هایم سوت می‌کشد، عقب می‌کشم و دست‌هایم را ناخودآگاه برای محافظت از خودم بالا می‌آورم، انگار بخواهم ضربه‌ای را دفع کنم. با چشم‌هایش به در اشاره می‌کند؛ یک اخراج بی‌سروصدا و تحقیرآمیز است. می‌چرخم که بروم، اما قبل از اینکه دستم به دستگیره برسد، بی‌هوا می‌گوید: - راستی، وسایلت رو جمع کن. بهتره هرچه زودتر از اینجا بریم. دست روی دستگیره، بی‌حس و شل می‌شود، دلم نمی‌خواهد بروم. این خانه، کنار زینب‌سادات و یلدا، تنها نقطه امنی است که در این دنیای ترسناک دارم. یاسین انگار احساس خطر کرده، نه از من، که از وابستگی ناخواسته‌اش به اینجا. از اتاق بیرون می‌زنم، وسایلم که توی چمدان است؛ اصلاً بازش نکرده بودم. پله‌ها را با دلی لرزان پایین می‌آیم، یلدا روی مبل لم داده. - چی شده آوا؟ کشتی‌هات غرق شدن؟ به دیوار سرد کنار پله تکیه می‌دهم، بی‌رمق می‌گویم: - نه، حبس اجباری‌ام شروع شده. آرام کنار دیوار سُر می‌خورم و روی پله‌ها می‌نشینم، زینب‌سادات از آشپزخانه بیرون می‌آید؛ نگاهش نگران است. - چی شده؟ با یاسین حرفتون شده؟ سرم را به نشانه منفی تکان می‌دهم، بحث و دعوا با یاسین، شده است تنها دلخوشی سمی من؛ هر کاری که اعصابش را خرد کند، هر حرکت کوچکی که اقتدارش را زیر سوال ببرد، برایم یک پیروزی محسوب می‌شود. - می‌خواد من رو ببره یه خونه دیگه، نمی‌ذاره اینجا بمونم. زینب‌سادات نگاهش بین من و یلدا می‌چرخد. چشمانش پر از ناتوانی است؛ انگار او هم می‌داند که یاسین دیگر آن پسربچه پنج ساله نیست که حرف‌شنوی داشته باشد. قوانین خشک او و دنیای نظامی‌اش، جایی برای دلسوزی‌های مادرانه نمی‌گذارد. صدای قدم‌های محکم یاسین از پشت سرم می‌آید، پله‌ها را پایین می‌آید و بدون توجه به سنگینی فضا، با همان لحن آمرانه می‌گوید: - گفتم آماده شو که بریم، چرا اینجا نشستی؟ سرم را نیم‌رخ می‌چرخانم تا جوابش را بدهم، اما قبل از من، زینب‌سادات می‌گوید: - غذا درست کردم مادر، بعد از ناهار برید. یاسین لحظه‌ای درنگ می‌کند، و کوتاه می آید، انگار می‌داند این مادر تنها کسی است که هنوز سلاحی برای کنار زدن غرور او دارد. کنار یلدا می‌نشیند و رو به من، سرد و بی‌روح می‌گوید: - این ناهار رو مفصل بخور، چون من آشپزی اصلاً بلد نیستم. نگاهش را با تاسف به تلویزیون می‌دوزد، انگار که من اصلا وجود ندارم. محو اخبار در حال پخش است که می‌گویم: - من گوشی لازم دارم! سرش با چنان سرعتی به سمتم می‌چرخد که گویی تیر خورده است، با صدایی که از خشم کنترل شده می‌لرزد، می‌پرسد: - برای چی؟!
و دهم کمی مکث می‌کنم، انگار در ذهنم دنبال پاسخی می‌گردم که برای یاسین قانع‌کننده باشد؛ چیزی که بهانه دستش ندهد برای این‌که باز مخالفت کند، اما هرچه در ذهنم می‌گردم، چیز دندان‌گیری پیدا نمی‌کنم. پس شانه‌ای بالا می‌اندازم و با لحن بی‌حوصله‌ای می‌گویم: - خب بعضی وقتا لازمه به مامان زنگ بزنم، زندانی توی زندانم ملاقات داره آقای بازجو! جمله‌ی دوم را عمداً با کنایه می‌گویم، لحنم آن‌قدر نیش‌دار است که حتی خودم هم از گوشه‌ی ذهنم یک رضایت کوچک حس می‌کنم. یلدا نتوانسته جلوی خنده‌اش را بگیرد؛ خنده‌ای کوتاه، ملیح و سرکوب‌شده که فوراً سرش را پایین می‌اندازد تا یاسین متوجه نشود. شانه‌هایش برای یک لحظه می‌لرزد و او با سرفه‌ی مصنوعی و فرو بردن صورتش در یقه‌اش، سعی می‌کند خنده‌اش را قایم کند. اما من از برق نگاهش می‌فهمم که حرفم درست وسط اعصاب یاسین نشسته است. از آن یا الله گفتن‌هایش معلوم است که چقدر کلافه شده؛ صدایش نه کاملا بلند است، نه کاملا آرام، چیزی میان عصبانیت و کنترل اجباری ست. یاسین با همان اخم همیشگی‌اش می‌گوید: - لازم نیست گوشی شخصی باشه، وقتی بریم خونه‌ی مشخص تلفن ثابت برای تماس گرفتن هست، نگران نباش. تلفن ثابتی که او ازش حرف می‌زند، برای من معنی دیگری دارد؛ یعنی خطی که احتمالا خودشان به آن دسترسی دارند، یعنی تماس‌هایی که شاید شنود می‌شود، یعنی باز هم یک زندان تمیزتر و رسمی‌تریست. زیر لب چیزی غر می‌زنم؛ آن‌قدر آرام که بیشتر شبیه اعتراض از سر لجبازی باشد تا حرفی واقعی ولی همین هم کافی است که یاسین سرش را سمتم بچرخاند، نگاهش تیزتر از قبل می‌شود و با صدایی که تهش پر از اخطار است، می‌گوید: - آوا انقدر غر نزن! اصلاً تو چرا بدون روسری نشستی توی این خونه؟! الان بابا درو باز کنه بیاد داخل اصلاً خوشش نمیاد از این وضعیتت ها. لحنش شبیه همان مادرهای خسته و عصبی است که به خواسته‌شان نرسیده‌اند و حالا می‌خواهند از هر ایراد کوچکی، یک دعوای تازه بسازند. کلماتش توی سرم می‌نشینند و یک لحظه نگاهم را از صورتش نمی‌دزدم، می‌خواهم چیزی بگویم، چیزی تندتر از او، اما قبل از آن‌که فرصت کنم، صدای زینب‌سادات از آشپزخانه بلند می‌شود؛ صدایی که با یک جمله، تمام فضای بین من و یاسین را عوض می‌کند: - یاسین اگه تو بهش محرمی، پدرت محرم‌تره! تازه محرمیت تو با آوا موقتیه، محرمیت باهاش برای ابد و یک روزه. این‌که خانم سادات این‌طور پشت من درمی‌آید، گرمای خوشایندی زیر پوستم می‌دواند. لبخندی شیطنت‌آمیز، خیلی کوتاه و پنهانی، روی لب‌هایم می‌نشیند، به یاسین خیره می‌شوم؛ انگار که حالا نوبت اوست که جواب این حمایت را بدهد. دندان‌هایش را روی هم می‌ساید، رگ کنار فکش مشخص‌تر می‌شود و با صدایی که سعی دارد محکم بماند، اما کلافگی‌اش از آن بیرون می‌زند، می‌گوید: - باشه، ولی من نمی‌خوام جلوی من شال سرش نباشه. پاشو شال سرت کن. دیگر دارد از مرز زورگویی رد می‌شود، من دختری نیستم که بتواند همین‌طور جلویم بایستد و انتظار سکوت داشته باشد. اگر قرار باشد کسی زور بگوید، من هم بلد‌م جلو بروم؛ حتی شاید از او بیشتر! نگاهم را تیز می‌کنم، اما به جای این‌که این‌بار دعوا را ادامه بدهم، از روی پله با حرص بلند می‌شوم. ترجیح می‌دهم فعلا از این فضای سنگین و خفه‌کننده فاصله بگیرم، از پذیرایی‌ای که هر ثانیه‌اش با نگاه و کلمه‌های او روی اعصابم راه می‌رود. سمت اتاق زیرپله‌ای می‌روم که زینب‌سادات گفته بود می‌توانم آن‌جا باشم. در را باز می‌کنم و با رد شدن از آستانه‌ی آن فضا، انگار از فشار نگاه یاسین هم فرار می‌کنم. هوای داخل کمی خنک‌تر است، ساکت‌تر است و از همه مهم‌تر، خبری از آن اقتدار کوبنده‌ای که در پذیرایی جریان داشت، نیست. کنار کتابخانه قدم برمی‌دارم، قفسه‌ها چیده شده‌اند و کتاب‌ها با دقتی غیرمنتظره مرتب شده‌اند؛ بعضی‌شان نو به نظر می‌رسند، بعضی‌ها انگار بارها ورق خورده‌اند. با کنجکاوی اسم کتاب‌ها را یکی‌یکی می‌خوانم، انگشت‌هایم آرام روی جلدها می‌لغزد؛ روی زبری و نرمی‌هایشان. این‌جا، برخلاف بقیه‌ی خانه، چیزی از یاسین را نمی‌شود پنهان کرد، از لابه‌لای عنوان‌ها می‌شود فهمید که اهل خواندن است، یا دست‌کم دوست دارد این‌طور به نظر برسد. کتاب‌های تاریخی، چند جلد مذهبی و نظامی، چند کتاب قطور و سنگین، و میانشان چند کتابی که از روی ظاهرشان حدس می‌زنم کمتر به چشم می‌آیند. این تضاد، عجیب توجه‌ام را جلب می‌کند. یکی از کتاب‌ها را آرام از جایش بیرون می‌کشم، فقط چند سانت. هنوز کامل برنداشته‌ام که صدای پای یاسین پشت سرم می‌آید. - قرار بود شالت رو سر کنی، نه این‌که بری کتابخونه رو بگردی. بی‌اختیار لبم کج می‌شود، کتاب را نگه می‌دارم، اما برنمی‌گردم. فقط می‌گویم: - یعنی حتی این‌جا هم باید طبق دستور تو حرکت کنم؟
محرم هم آمد اما علمدار ایران از روز دهم رمضان است که نیامده...💔
صدایش نزدیک‌تر می‌شود، وقتی جواب نمی‌دهد، می‌فهمم ایستاده، احتمالا با همان نگاه سنگینش از پشت سر، منتظر است من برگردم. من اما با لجبازی، انگشت اشاره‌ام را روی جلد کتاب می‌کشم و آرام می‌گویم: - جالبه. تو حتی توی این کتابخونه هم انگار می‌خوای برای همه‌چیز قانون بذاری. این‌بار صدایش از پشت سرم می‌آید، پایین‌تر از قبل، کنترل‌شده‌تر، اما تیزتر: - چون توی این خونه، برای خیلی چیزا قانون هست. چشم‌هایم را می‌بندم و نفس کوتاهی می‌کشم، بعد آهسته به سمتش برمی‌گردم، حالا فاصله‌مان آن‌قدر کم است که می‌توانم صورت گرفته‌اش را ببینم، همان اخم همیشگی، همان نگاه خسته‌ای که انگار هیچ‌وقت کاملا ارام نمی‌شود. با شیطنتی که عمدا تحریکش می‌کند، می‌گویم: - و من هم لابد توی اون خیلی چیزا هستم، همسر اجباری عزیزم؟ برای یک لحظه، سکوت می‌افتد. همان‌قدر سنگین که بشود صدایش را شنید. یاسین چشم از صورتم برنمی‌دارد، مشخص است از این عنوان خوشش نیامده، از این‌که من این‌طوری و با چنین لحن بازیگوشی یادآوری‌اش می‌کنم. اما من عقب نمی‌کشم، اتاق زیرپله با کتاب‌های ساکت و دیوارهای کم‌نورش، حالا تبدیل شده به صحنه‌ی تازه‌ای از جنگ تمام نشدنی ما! سرم را به سمتش می‌چرخانم، حالا آن‌قدر نزدیک است که می‌توانم بوی تند عطر تلخش را حس کنم؛ عطری که با فضای گردگرفته و بوی کاغذ کتاب‌ها در تضاد است. با لبخند کجی که مطمئنم خونش را به جوش می‌آورد، کتاب را دوباره توی قفسه جا می‌دهم، یاسین کمی خودش را جمع‌وجور می‌کند. سرش را پایین می‌آورد و با صدایی که بیشتر شبیه غرش یک ببرخواب‌آلود است، می‌گوید: - همسر اجباری؟ این کلمات رو از کجا یاد گرفتی؟ شانه بالا می‌اندازم و دست‌هایم را به نشانه بی‌خیالی تکان می‌دهم: - خب چیه؟ اشتباه می‌گم؟ توی شناسنامه که نیستیم، توی دل هم که نیستیم، فقط یه صیغه‌نامه داریم که تاریخ انقضاش مثل شیر پاستوریزه‌ست! آخرش هم احتمالا یه بفرمایید بیرون از طرف تو، و یه خداحافظ خوشحال از طرف من هست! رگِ گردنش تیر می‌کشد، چشمانش ریز می‌شود و یک قدم دیگر به سمتم می‌آید. حالا بین من و قفسه‌های کتاب محصور شده‌ام. با لحنی سرد می‌گوید: - خیلی زبون‌دراز شدی آوا، بزار یک رو بگذره، فکر کردی چون توی خونه‌ی مادرمیم، دستم به جایی بند نیست؟ با همان لبخند شیطنت‌آمیز، دستم را می‌برم سمت موهایی که روی شانه‌ام هست است، دور انگشتم می‌چرخانمش و می‌گویم: - دستت بند نیست یا دلت نمی‌خواد بند باشه؟ یا شاید هم ترسیدی اگه با من لجباز درگیر بشی، اون پرستیژ نظامی‌ت توی این کتابخونه‌ی نقلی به فنا بره؟ یاسین دستش را می‌کوبد روی قفسه‌ی کتاب، درست کنار گوشم، صدای ضربه‌اش در فضای خفه اتاق می‌پیچد. می‌خواهم عقب بروم، اما جایی برای عقب‌نشینی نیست. او خم می‌شود؛ صورتمان فقط چند سانتی‌متر فاصله دارد. - پرستیژ من به هیچ چیز تو بستگی نداره، جز این‌که یاد بگیری وقتی بهت می‌گم کاری کن، انجامش بدی. اون شال رو سرت می‌کنی، چون دلم نمی‌خواد این موهات رو کسی جز خودم ببینه. دلم می‌خواهد بزنم زیر خنده! آن‌قدر این دیالوگ‌هایش فیلم‌هندی و در عین حال جدی است که نمی‌دانم گریه کنم یا بخندم؛ با همان لحن پررو، چشمکی می‌زنم: - اوه! پس موضوع حسادت آقای بازجوئه؟ فکر می‌کردم فقط دنبال شنود کردن منی، نگو دنبال شخصی‌سازی منی! نفسش در سینه‌اش حبس می‌شود، انگار خودش هم از این‌که چطور به بازی من کشیده شده، شوکه است. قبل از اینکه بتواند چیزی بگوید، با شیطنت ادامه می‌دهم: - راستی، اگه بخوام سرم کنم، باید قول بدی کتاب اصول برخورد با همسر سرکش رو از توی این قفسه‌ها پیدا کنی و بخونی، فکر کنم برای ازدواج موقت ما خیلی واجبه! یاسین با دستش پیشانی‌اش را ماساژ می‌دهد؛ انگار دارد با خودش کلنجار می‌رود که چطور با من دیوانه سر و کله بزند. بعد از چند ثانیه، نگاهش را می‌دزدد و با صدایی که سعی می‌کند دوباره جدی باشد، می‌گوید: - تو واقعا... غیرقابل‌تحملی. و بدون اینکه منتظر جواب من بماند، با همان صلابت ساختگی‌اش از اتاق بیرون می‌رود. من اما، پشت سرش نیشخندی می‌زنم، انگار این بازی، تازه دارد به من مزه می‌دهد.
- اشتباه ناخواسته - باورم نمی‌شد، واقعاً حس می‌کنم رگ‌های مغزم یکی‌یکی دارند از فشار این دختر ترک می‌خورند و اگر همین‌طور پیش برود، تا چند دقیقه دیگر یا من یا مغزم منفجر می‌شویم. اصلاً نمی‌فهمیدم باید با آوا چطور کنار بیایم، این دختر انگار آمده بود که روی تمام اعصاب من قدم بزند، با پا هم نه، با پاشنه! و آن‌قدر هم با اعتمادبه‌نفس این کار را می‌کرد که آدم حتی فرصت نمی‌کرد غر بزند. امروز از صبح تا حالا آن‌قدر دور سرم چرخیده بود که در نهایت کنترل زبانم از دستم در رفت و بعدش آن حرف اشتباهی را زدم. سرزنش وار مرور میکنم، اصلاً به من چه ربطی دارد که موهای او را چه کسی می‌بیند؟ به من چه ربطی دارد حجاب دارد یا ندارد؟ چرا باید آن جمله را می‌گفتم؟ چرا باید چیزی می‌گفتم که حتی خودم هم می‌دانستم می‌تواند برایش سوءبرداشت درست کند؟ من فقط می‌خواستم اعصابم را خالی کنم، نه این‌که خودم را بدتر درگیرش کنم. کلافه و عصبی به سمت پذیرایی برگشتم، هرچه بیشتر سعی می‌کردم از آوا فاصله بگیرم، انگار او با سماجت بیشتری وارد حریم فکری من می‌شد. این هم لابد یکی از همان قوانین نانوشته‌ی زندگی بود؛ هرچه بیشتر بخواهی از چیزی فرار کنی، سریع‌تر روی سرت میوفتد. ساعت‌ها به سختی می‌گذشتند تا پدر از راه رسید، ناهار خوردیم و من دقیقاً به محض این‌که جمع کردن میز تمام شد، نفس عمیقی کشیدم و با لحن دقیقه نودی گفتم: - آوا خانم، لباس بپوش باید بریم! آوا که آخرین سری ظرف‌ها را در دست داشت و راه آشپزخانه را در پیش گرفته بود، با همان آرامش اعصاب‌خُردکنش نیم‌نگاهی به من انداخت. بعد درست مثل کسی که من نه یک هم‌سفر، بلکه معشوقه‌ی هزارساله‌اش باشم، پشت چشمی نازک کرد و با خونسردی گفت: - صبر کن دو دقیقه بگذره، می‌ریم. و رفت، فقط رفت! انگار نه انگار من داشتم جلوی پدرم آب می‌شدم و من خشکم زده بود. این دختر واقعاً یا خیلی شجاع بود یا از جان خودش سیرشاید هم هر دو که اینطور لجبازی میکرد. پدر هنوز سر جایش روی صندلی غذاخوری نشسته بود و با لبخندی محو، ما را نگاه می‌کرد؛ لبخندی که به‌هیچ‌وجه شبیه حمایت پدرانه نبود، بیشتر شبیه این بود که از دیدن دعوای ما سرگرم شده باشد. من که دیدم آوا برای چند لحظه ناپدید شد، کلافه روی صندلی نشستم، از پارچ آب لیوانی پر کردم و یک‌نفس خوردم، انگار آب می‌توانست آتشی را که درونم روشن شده بود خاموش کند. پدر نگاهش را از من نگرفت، آن برق تأمل‌برانگیز در چشم‌هایش را خوب می‌دیدم؛ همان نگاهی که معمولاً قبل از شروع نصیحت‌های طولانی‌اش می‌آمد و حدسم درست بود. - مادرت میگه از دیشب تا حالا چند بار بحثتون شده. این‌طوری می‌خواید با هم کار کنید؟! از این‌که پدر و مادرم آن‌قدر سریع طرف آوا را گرفته بودند، حیرت زده‌ام، من انتظار داشتم حداقل کمی حق را به من بدهند، یا دست‌کم آن را طرد کنند اما نه! انگار در کمتر از یک روز آوا موفق شده بود دل خانه را هم به‌دست بیاورد و من فقط مانده بودم با اعصاب له‌شده‌ام. جوابش را ندادم، نمی‌دانستم چه بگویم فقط با انگشتانم لبه‌ی سفره را چنگ زدم و به‌هم بازی‌اش دادم. پدر دستش را آرام روی دست من گذاشت و زمزمه کرد: - یاسین بابا... اما قبل از آن‌که ادامه دهد، وسط حرفش پریدم، صدايم ناخواسته زیادی تند و عصبی شد، ولی واقعاً دیگر چیزی برای کنترل کردن نداشتم. - بابا جان، من بحث نمی‌کنم! اونه که زیاده‌روی می‌کنه. چرا باید منو ببوسه؟! چرا باید مرزهای بینمون رو رد کنه؟! این‌بار حتی خودم هم که حرفم را شنیدم، در دلم گفتم: «آفرین یاسین... خیلی مؤدبانه و بالغ توضیح دادی!» پدر لبخند کوچکی زد همان لبخند کم‌رنگ و بدجنسی که سعی می‌کرد پنهانش کند، اما من به‌خوبی می‌دیدم. سرش را پایین انداخت تا من نفهمم، ولی من لبخندش را از روی خط ریش و گوشه‌ی چشم‌هایش هم می‌فهمیدم. احتمالاً او هم مثل مادر می‌خواست کار آوا را توجیه کند، اما برای من این رفتارها توجیه‌پذیر نبود چون که برای آوا توضیح داده بودم. اصلاً از نظر من حتی اگر آوا روی پشت‌بام هم تصمیم می‌گرفت برای جلب توجه کارهای عجیب‌تری بکند، باز هم اصل ماجرا عوض نمی‌شد، او زیادی نزدیک می‌شد، و من از این نزدیکی کلافه هستم. سکوت بین من و پدر سنگین شده بود که صدای آوا از پشت سرم بلند شد: - یاسین، من آماده‌ام. سرم را برگرداندم. پالتویش را پوشیده بود و کیفش را هم دست گرفته بود، اما از چمدان خبری نبود. شانه‌ای بالا انداخت، دقیقاً با همان حالتی که انگار همین الان تازه به مهم‌ترین مسئله‌ی جهان فکر کرده و بعد نتیجه گرفته که چمدان اصلاً ارزش حمل ندارد. - انتظار نداری که چمدون به اون سنگینی رو من بیارم، نه؟! از این حاضر‌جوابی‌اش حرصم گرفت، نگاهم را با اعتراض سمت پدر چرخاندم، مثل کسی که می‌گوید: «ببین! ببین با من چکار می‌کنه!»
اما پاسخ پدر فقط همان لبخند بود، واقعا من در این خانه تنها هستم؛ تنها در برابر چهار نفر که انگار مأموریتشان این بود اعصاب مرا به آزمایشگاه کشف حد تحمل بفرستند. از روی صندلی بلند شدم و بی‌حوصله به سمت پله‌ها رفتم، چمدان آوا را از اتاق یلدا بیرون آوردم و در راهرو گذاشتم. بعد سراغ لباس‌های خودم رفتم تا عوض کنم. فکر هایم هنوز داشتند مرا به مرز جنون می‌رساندند که مادر وارد اتاق شد. - یاسین، مادر، مراقبش باش. مادرش با هزار امید اونو سپرده دست ما. بعدش هم بذار خودم چمدونتو جمع کنم، عصر بیا ببَر پسرم. لبخند کمرنگی روی لبم نشست، کافی بود مادر چیزی بگوید تا از آن حالت خشکی و عصبانیت بیرون بیایم. به سمتش قدمی برداشتم و گفتم: - اگه اذیت نکنه، منم مراقبش هستم. باشه، برای بردن لباس‌هام میام. با مهربانی سر تکان داد، مهر مادرانه‌اش از چشم‌هایش می‌بارید و عجیب بود که همین نگاه، دل آدم را نرم می‌کرد. چمدان آوا را از روی راه‌پله به پایین بردم، خداحافظی کوتاهی کردیم و همراه او از خانه بیرون آمدم. جلوی در که رسیدیم، آوا مثل دخترهایی که با هزار اعتمادبه‌نفس شکارشان را گرفته‌اند، با غرور قدم برمی‌داشت و من باید نقش مسئولیت‌پذیر این صحنه‌ی مسخره را بازی می‌کردم. - خب آقا یاسین، چطوری قراره بریم خونه؟! دست چپم را بالا آوردم و نگاهی به ساعت انداختم. - چند دقیقه صبر کنی، میان دنبالمون. آوا دست به سینه، به دیوار خانه تکیه داد و نگاهش را به نقطه‌ای دور دوخت؛ با آن حالت خونسرد و مغروری که آدم را هم عصبانی می‌کرد، هم، ناخواسته وادار می‌کرد بیشتر نگاهش کند. و من، با وجود تمام اعصاب‌خوردی‌ام، ناچار شدم اعتراف کنم که این دختر واقعاً بلد است چطور یک صحنه‌ی معمولی را تبدیل به میدان جنگی کند که وسطش آدم هم بخواهد دعوا کند، هم بخندد، هم گیج شود.
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
جنگ هم مثل عمر آدم بالاخره یک روز تموم میشه مهم اینه موقع رفتن، چی توی دستت باشه!🖐 -شهیدعلی‌هاشمی
ماشین هنوز نرسیده بود و آوا همان‌طور که دست به سینه به دیوار تکیه داده بود، انگار تمام دنیا را برای خودش کنار زده بود. باد سردی که از سر خیابان می‌آمد، چند رشته از موهایش را از زیر شال بیرون می‌کشید و او هر چند ثانیه یک‌بار با بی‌حوصلگی آن‌ها را کنار می‌زد. من اما، بی‌دلیل و با دلایلی که دوست نداشتم برای خودم هم بپذیرم، چشم از او برنمی‌داشتم، انگار باید رصدش می‌کردم. بالاخره صدای بوق کوتاهی آمد، سرم را بلند کردم و ماشین مشکی رنگی جلوی در ایستاد، راننده شیشه را پایین کشید و اسمم را صدا زد. آوا با همان حالت بی‌خیال از دیوار جدا شد و گفت: - بالاخره رسید؟ فکر کردم قراره شب رو همین‌جا بگذرونیم. چشم‌هایم را ریز کردم و سمت ماشین قدم برداشتم. - با این وضع حرف زدن، اگه لازم باشه همون‌جا می‌مونی. لبخند کجی زد، از آن لبخندهایی که آدم را بیشتر حرص می‌دهد تا آرام کند. چمدان‌ را در صندوق عقب گذاشتم و در عقب ماشین را برایش باز کردم، با نگاهی کوتاه و متعجب سوار شد، اما حتی حالا هم آن‌قدر مغرور بود که انگار نه من، بلکه ماشین دارد برایش تشریفات اجرا می‌کند. خودم هم عقب نشستم و در را بستم، ماشین آرام از خیابان خارج شد. هیچ‌کدام حرفی نمی‌زدیم، اما سکوت بین ما از جنس آرامش نبود؛ بیشتر شبیه مکث قبل از یک دعوای دیگر بود. آوا سرش را به شیشه تکیه داده بود و به بیرون نگاه می‌کرد، من هم به‌اجبار نگاه از او گرفتم و به خیابان دوختم، اما ذهنم مدام درگیر این بود که این دختر دقیقاً چه فکری درباره‌ی همه‌چیز می‌کند و قرار است چه بشود. چند دقیقه بعد ماشین وارد کوچه‌ای نسبتاً خلوت شد و جلوی یک ساختمان شش طبقه ایستاد. ساختمان نوساز بود، مرتب و تمیز با نمایی با آجرهای روشن و رگه‌های طوسی که به آن حالت شیک و ساده‌ای داده است. جلوی در، دو گلدان بزرگ شمعدانی گذاشته‌اند و پیاده‌ روی ورودی با گلدان‌های بزرگی که حالا خشک شده اند تزیین شده است. پیاده شدیم، من زودتر از اوا چمدان‌ را برداشتم و راننده هم خداحافظی کوتاهی کرد و رفت. آوا نگاهش را به ساختمان دوخت و ابروهایش بالا رفت. - اینجاست؟ سرم را تکان دادم. - آره. واحد چهارم طبقه‌ی سوم. به سمت آسانسور قدم برداشتیم و به دلیل خلوتی این ساعت از روز، زود وارد آن شدیم. راه‌رو‌ها بوی تمیزی می‌دادند؛ نه از آن بوی گچ و سیمان تازه، بیشتر شبیه ساختمانی که تازه تمیز شده و هنوز ساکت و بی‌صداست. صدای قدم‌هایمان توی سکوت راه‌رو پیچید، آوا هر از گاهی به دیوار سفید دست می‌کشید و زیر لب چیزی می‌گفت که نشنیدم. در طبقه سوم، درِ واحد روبه‌رویمان بود، کلید را در قفل چرخاندم و در را باز کردم. همان لحظه که در باز شد، بوی خانه‌ی تازه‌مرتب‌شده و وسایل نو در هوا پخش شد. آوا یک قدم داخل نرفت، فقط ایستاد و نگاهش را آرام از ورودی تا داخل چرخاند. خانه کوچک بود، اما جمع‌وجور و خوش‌چیدمان که یادم هست این خانه را برای ماموریت دیگری آماده کرده بودیم که انجام نشد. راهروی باریکی ورودی را به سالن وصل می‌کرد و سمت راست، آشپزخانه‌ی اُپن قرار داشت با کابینت‌هایی کلاسیک چوبی روشن که نور لامپ‌های زیر کابینت، سطح تمیز و براقشان را بیشتر نشان می‌داد. روی پیشخوان، چند ظرف پایه‌دار شیشه‌ای، یک گلدان کوچک سبز و یک قهوه‌ساز تازه‌خریده شده گذاشته بودند، یادم هست که این قهوه ساز سفارش امیرعلی بود و حالا او خودش در میان ما نیست. سالن درست روبه‌رو است، یک مبل راحتی طوسی سه‌نفره، دو مبل تک‌نفره کرم، و یک فرش روشن ساده که فضای خانه را از سردی درمی‌آورد. کاغذ دیواری‌ها روشن‌اند، اما یکی از دیوارها را با قاب‌های هنری مینیمال تزئین کرده ‌اند؛ چند تصویر سیاه‌وسفید از شهر، یک قاب با طرح گل‌های خشک، و یک ساعت دیواری مشکی ساده وجود دارد. زیر تلویزیون دیواری هم یک میز چوبی کم‌ارتفاع بود که چند کتاب، یک شمع معطر و یک سبد حصیری رویش چیده شده است. پنجره‌ی بزرگ سالن پرده‌های حریر شیری دارد و نور ظهر از لای آن‌ها وارد می‌شود و روی زمین سایه‌ی نرم و قشنگی می‌اندازد. سمت چپ سالن، یک میز ناهارخوری کوچک چهار نفره قرار داشت با صندلی‌های چوبی ساده و در انتهای خانه، راهرویی کوتاه به دو اتاق و سرویس بهداشتی می‌رسید. آوا هنوز ساکت بود، آن‌قدر ساکت که برای چند ثانیه شک کردم نکند چیزی شده. 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲