eitaa logo
[𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲|سِلنِـہ‌]
1.7هزار دنبال‌کننده
4.1هزار عکس
3.4هزار ویدیو
27 فایل
﷽ سلنه/ 𝘚𝘦𝘭𝘦𝘯𝘦 الهه‌ی ماه🌙 {رمانی عاشقانه امنیتی در دل کودتای دی‌ماه🎀🤍} ناشناس برای نظراتتون✨💌 https://6w9.ir/Harf_11173826
مشاهده در ایتا
دانلود
محرم هم آمد اما علمدار ایران از روز دهم رمضان است که نیامده...💔
صدایش نزدیک‌تر می‌شود، وقتی جواب نمی‌دهد، می‌فهمم ایستاده، احتمالا با همان نگاه سنگینش از پشت سر، منتظر است من برگردم. من اما با لجبازی، انگشت اشاره‌ام را روی جلد کتاب می‌کشم و آرام می‌گویم: - جالبه. تو حتی توی این کتابخونه هم انگار می‌خوای برای همه‌چیز قانون بذاری. این‌بار صدایش از پشت سرم می‌آید، پایین‌تر از قبل، کنترل‌شده‌تر، اما تیزتر: - چون توی این خونه، برای خیلی چیزا قانون هست. چشم‌هایم را می‌بندم و نفس کوتاهی می‌کشم، بعد آهسته به سمتش برمی‌گردم، حالا فاصله‌مان آن‌قدر کم است که می‌توانم صورت گرفته‌اش را ببینم، همان اخم همیشگی، همان نگاه خسته‌ای که انگار هیچ‌وقت کاملا ارام نمی‌شود. با شیطنتی که عمدا تحریکش می‌کند، می‌گویم: - و من هم لابد توی اون خیلی چیزا هستم، همسر اجباری عزیزم؟ برای یک لحظه، سکوت می‌افتد. همان‌قدر سنگین که بشود صدایش را شنید. یاسین چشم از صورتم برنمی‌دارد، مشخص است از این عنوان خوشش نیامده، از این‌که من این‌طوری و با چنین لحن بازیگوشی یادآوری‌اش می‌کنم. اما من عقب نمی‌کشم، اتاق زیرپله با کتاب‌های ساکت و دیوارهای کم‌نورش، حالا تبدیل شده به صحنه‌ی تازه‌ای از جنگ تمام نشدنی ما! سرم را به سمتش می‌چرخانم، حالا آن‌قدر نزدیک است که می‌توانم بوی تند عطر تلخش را حس کنم؛ عطری که با فضای گردگرفته و بوی کاغذ کتاب‌ها در تضاد است. با لبخند کجی که مطمئنم خونش را به جوش می‌آورد، کتاب را دوباره توی قفسه جا می‌دهم، یاسین کمی خودش را جمع‌وجور می‌کند. سرش را پایین می‌آورد و با صدایی که بیشتر شبیه غرش یک ببرخواب‌آلود است، می‌گوید: - همسر اجباری؟ این کلمات رو از کجا یاد گرفتی؟ شانه بالا می‌اندازم و دست‌هایم را به نشانه بی‌خیالی تکان می‌دهم: - خب چیه؟ اشتباه می‌گم؟ توی شناسنامه که نیستیم، توی دل هم که نیستیم، فقط یه صیغه‌نامه داریم که تاریخ انقضاش مثل شیر پاستوریزه‌ست! آخرش هم احتمالا یه بفرمایید بیرون از طرف تو، و یه خداحافظ خوشحال از طرف من هست! رگِ گردنش تیر می‌کشد، چشمانش ریز می‌شود و یک قدم دیگر به سمتم می‌آید. حالا بین من و قفسه‌های کتاب محصور شده‌ام. با لحنی سرد می‌گوید: - خیلی زبون‌دراز شدی آوا، بزار یک رو بگذره، فکر کردی چون توی خونه‌ی مادرمیم، دستم به جایی بند نیست؟ با همان لبخند شیطنت‌آمیز، دستم را می‌برم سمت موهایی که روی شانه‌ام هست است، دور انگشتم می‌چرخانمش و می‌گویم: - دستت بند نیست یا دلت نمی‌خواد بند باشه؟ یا شاید هم ترسیدی اگه با من لجباز درگیر بشی، اون پرستیژ نظامی‌ت توی این کتابخونه‌ی نقلی به فنا بره؟ یاسین دستش را می‌کوبد روی قفسه‌ی کتاب، درست کنار گوشم، صدای ضربه‌اش در فضای خفه اتاق می‌پیچد. می‌خواهم عقب بروم، اما جایی برای عقب‌نشینی نیست. او خم می‌شود؛ صورتمان فقط چند سانتی‌متر فاصله دارد. - پرستیژ من به هیچ چیز تو بستگی نداره، جز این‌که یاد بگیری وقتی بهت می‌گم کاری کن، انجامش بدی. اون شال رو سرت می‌کنی، چون دلم نمی‌خواد این موهات رو کسی جز خودم ببینه. دلم می‌خواهد بزنم زیر خنده! آن‌قدر این دیالوگ‌هایش فیلم‌هندی و در عین حال جدی است که نمی‌دانم گریه کنم یا بخندم؛ با همان لحن پررو، چشمکی می‌زنم: - اوه! پس موضوع حسادت آقای بازجوئه؟ فکر می‌کردم فقط دنبال شنود کردن منی، نگو دنبال شخصی‌سازی منی! نفسش در سینه‌اش حبس می‌شود، انگار خودش هم از این‌که چطور به بازی من کشیده شده، شوکه است. قبل از اینکه بتواند چیزی بگوید، با شیطنت ادامه می‌دهم: - راستی، اگه بخوام سرم کنم، باید قول بدی کتاب اصول برخورد با همسر سرکش رو از توی این قفسه‌ها پیدا کنی و بخونی، فکر کنم برای ازدواج موقت ما خیلی واجبه! یاسین با دستش پیشانی‌اش را ماساژ می‌دهد؛ انگار دارد با خودش کلنجار می‌رود که چطور با من دیوانه سر و کله بزند. بعد از چند ثانیه، نگاهش را می‌دزدد و با صدایی که سعی می‌کند دوباره جدی باشد، می‌گوید: - تو واقعا... غیرقابل‌تحملی. و بدون اینکه منتظر جواب من بماند، با همان صلابت ساختگی‌اش از اتاق بیرون می‌رود. من اما، پشت سرش نیشخندی می‌زنم، انگار این بازی، تازه دارد به من مزه می‌دهد.
- اشتباه ناخواسته - باورم نمی‌شد، واقعاً حس می‌کنم رگ‌های مغزم یکی‌یکی دارند از فشار این دختر ترک می‌خورند و اگر همین‌طور پیش برود، تا چند دقیقه دیگر یا من یا مغزم منفجر می‌شویم. اصلاً نمی‌فهمیدم باید با آوا چطور کنار بیایم، این دختر انگار آمده بود که روی تمام اعصاب من قدم بزند، با پا هم نه، با پاشنه! و آن‌قدر هم با اعتمادبه‌نفس این کار را می‌کرد که آدم حتی فرصت نمی‌کرد غر بزند. امروز از صبح تا حالا آن‌قدر دور سرم چرخیده بود که در نهایت کنترل زبانم از دستم در رفت و بعدش آن حرف اشتباهی را زدم. سرزنش وار مرور میکنم، اصلاً به من چه ربطی دارد که موهای او را چه کسی می‌بیند؟ به من چه ربطی دارد حجاب دارد یا ندارد؟ چرا باید آن جمله را می‌گفتم؟ چرا باید چیزی می‌گفتم که حتی خودم هم می‌دانستم می‌تواند برایش سوءبرداشت درست کند؟ من فقط می‌خواستم اعصابم را خالی کنم، نه این‌که خودم را بدتر درگیرش کنم. کلافه و عصبی به سمت پذیرایی برگشتم، هرچه بیشتر سعی می‌کردم از آوا فاصله بگیرم، انگار او با سماجت بیشتری وارد حریم فکری من می‌شد. این هم لابد یکی از همان قوانین نانوشته‌ی زندگی بود؛ هرچه بیشتر بخواهی از چیزی فرار کنی، سریع‌تر روی سرت میوفتد. ساعت‌ها به سختی می‌گذشتند تا پدر از راه رسید، ناهار خوردیم و من دقیقاً به محض این‌که جمع کردن میز تمام شد، نفس عمیقی کشیدم و با لحن دقیقه نودی گفتم: - آوا خانم، لباس بپوش باید بریم! آوا که آخرین سری ظرف‌ها را در دست داشت و راه آشپزخانه را در پیش گرفته بود، با همان آرامش اعصاب‌خُردکنش نیم‌نگاهی به من انداخت. بعد درست مثل کسی که من نه یک هم‌سفر، بلکه معشوقه‌ی هزارساله‌اش باشم، پشت چشمی نازک کرد و با خونسردی گفت: - صبر کن دو دقیقه بگذره، می‌ریم. و رفت، فقط رفت! انگار نه انگار من داشتم جلوی پدرم آب می‌شدم و من خشکم زده بود. این دختر واقعاً یا خیلی شجاع بود یا از جان خودش سیرشاید هم هر دو که اینطور لجبازی میکرد. پدر هنوز سر جایش روی صندلی غذاخوری نشسته بود و با لبخندی محو، ما را نگاه می‌کرد؛ لبخندی که به‌هیچ‌وجه شبیه حمایت پدرانه نبود، بیشتر شبیه این بود که از دیدن دعوای ما سرگرم شده باشد. من که دیدم آوا برای چند لحظه ناپدید شد، کلافه روی صندلی نشستم، از پارچ آب لیوانی پر کردم و یک‌نفس خوردم، انگار آب می‌توانست آتشی را که درونم روشن شده بود خاموش کند. پدر نگاهش را از من نگرفت، آن برق تأمل‌برانگیز در چشم‌هایش را خوب می‌دیدم؛ همان نگاهی که معمولاً قبل از شروع نصیحت‌های طولانی‌اش می‌آمد و حدسم درست بود. - مادرت میگه از دیشب تا حالا چند بار بحثتون شده. این‌طوری می‌خواید با هم کار کنید؟! از این‌که پدر و مادرم آن‌قدر سریع طرف آوا را گرفته بودند، حیرت زده‌ام، من انتظار داشتم حداقل کمی حق را به من بدهند، یا دست‌کم آن را طرد کنند اما نه! انگار در کمتر از یک روز آوا موفق شده بود دل خانه را هم به‌دست بیاورد و من فقط مانده بودم با اعصاب له‌شده‌ام. جوابش را ندادم، نمی‌دانستم چه بگویم فقط با انگشتانم لبه‌ی سفره را چنگ زدم و به‌هم بازی‌اش دادم. پدر دستش را آرام روی دست من گذاشت و زمزمه کرد: - یاسین بابا... اما قبل از آن‌که ادامه دهد، وسط حرفش پریدم، صدايم ناخواسته زیادی تند و عصبی شد، ولی واقعاً دیگر چیزی برای کنترل کردن نداشتم. - بابا جان، من بحث نمی‌کنم! اونه که زیاده‌روی می‌کنه. چرا باید منو ببوسه؟! چرا باید مرزهای بینمون رو رد کنه؟! این‌بار حتی خودم هم که حرفم را شنیدم، در دلم گفتم: «آفرین یاسین... خیلی مؤدبانه و بالغ توضیح دادی!» پدر لبخند کوچکی زد همان لبخند کم‌رنگ و بدجنسی که سعی می‌کرد پنهانش کند، اما من به‌خوبی می‌دیدم. سرش را پایین انداخت تا من نفهمم، ولی من لبخندش را از روی خط ریش و گوشه‌ی چشم‌هایش هم می‌فهمیدم. احتمالاً او هم مثل مادر می‌خواست کار آوا را توجیه کند، اما برای من این رفتارها توجیه‌پذیر نبود چون که برای آوا توضیح داده بودم. اصلاً از نظر من حتی اگر آوا روی پشت‌بام هم تصمیم می‌گرفت برای جلب توجه کارهای عجیب‌تری بکند، باز هم اصل ماجرا عوض نمی‌شد، او زیادی نزدیک می‌شد، و من از این نزدیکی کلافه هستم. سکوت بین من و پدر سنگین شده بود که صدای آوا از پشت سرم بلند شد: - یاسین، من آماده‌ام. سرم را برگرداندم. پالتویش را پوشیده بود و کیفش را هم دست گرفته بود، اما از چمدان خبری نبود. شانه‌ای بالا انداخت، دقیقاً با همان حالتی که انگار همین الان تازه به مهم‌ترین مسئله‌ی جهان فکر کرده و بعد نتیجه گرفته که چمدان اصلاً ارزش حمل ندارد. - انتظار نداری که چمدون به اون سنگینی رو من بیارم، نه؟! از این حاضر‌جوابی‌اش حرصم گرفت، نگاهم را با اعتراض سمت پدر چرخاندم، مثل کسی که می‌گوید: «ببین! ببین با من چکار می‌کنه!»
اما پاسخ پدر فقط همان لبخند بود، واقعا من در این خانه تنها هستم؛ تنها در برابر چهار نفر که انگار مأموریتشان این بود اعصاب مرا به آزمایشگاه کشف حد تحمل بفرستند. از روی صندلی بلند شدم و بی‌حوصله به سمت پله‌ها رفتم، چمدان آوا را از اتاق یلدا بیرون آوردم و در راهرو گذاشتم. بعد سراغ لباس‌های خودم رفتم تا عوض کنم. فکر هایم هنوز داشتند مرا به مرز جنون می‌رساندند که مادر وارد اتاق شد. - یاسین، مادر، مراقبش باش. مادرش با هزار امید اونو سپرده دست ما. بعدش هم بذار خودم چمدونتو جمع کنم، عصر بیا ببَر پسرم. لبخند کمرنگی روی لبم نشست، کافی بود مادر چیزی بگوید تا از آن حالت خشکی و عصبانیت بیرون بیایم. به سمتش قدمی برداشتم و گفتم: - اگه اذیت نکنه، منم مراقبش هستم. باشه، برای بردن لباس‌هام میام. با مهربانی سر تکان داد، مهر مادرانه‌اش از چشم‌هایش می‌بارید و عجیب بود که همین نگاه، دل آدم را نرم می‌کرد. چمدان آوا را از روی راه‌پله به پایین بردم، خداحافظی کوتاهی کردیم و همراه او از خانه بیرون آمدم. جلوی در که رسیدیم، آوا مثل دخترهایی که با هزار اعتمادبه‌نفس شکارشان را گرفته‌اند، با غرور قدم برمی‌داشت و من باید نقش مسئولیت‌پذیر این صحنه‌ی مسخره را بازی می‌کردم. - خب آقا یاسین، چطوری قراره بریم خونه؟! دست چپم را بالا آوردم و نگاهی به ساعت انداختم. - چند دقیقه صبر کنی، میان دنبالمون. آوا دست به سینه، به دیوار خانه تکیه داد و نگاهش را به نقطه‌ای دور دوخت؛ با آن حالت خونسرد و مغروری که آدم را هم عصبانی می‌کرد، هم، ناخواسته وادار می‌کرد بیشتر نگاهش کند. و من، با وجود تمام اعصاب‌خوردی‌ام، ناچار شدم اعتراف کنم که این دختر واقعاً بلد است چطور یک صحنه‌ی معمولی را تبدیل به میدان جنگی کند که وسطش آدم هم بخواهد دعوا کند، هم بخندد، هم گیج شود.
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
جنگ هم مثل عمر آدم بالاخره یک روز تموم میشه مهم اینه موقع رفتن، چی توی دستت باشه!🖐 -شهیدعلی‌هاشمی
ماشین هنوز نرسیده بود و آوا همان‌طور که دست به سینه به دیوار تکیه داده بود، انگار تمام دنیا را برای خودش کنار زده بود. باد سردی که از سر خیابان می‌آمد، چند رشته از موهایش را از زیر شال بیرون می‌کشید و او هر چند ثانیه یک‌بار با بی‌حوصلگی آن‌ها را کنار می‌زد. من اما، بی‌دلیل و با دلایلی که دوست نداشتم برای خودم هم بپذیرم، چشم از او برنمی‌داشتم، انگار باید رصدش می‌کردم. بالاخره صدای بوق کوتاهی آمد، سرم را بلند کردم و ماشین مشکی رنگی جلوی در ایستاد، راننده شیشه را پایین کشید و اسمم را صدا زد. آوا با همان حالت بی‌خیال از دیوار جدا شد و گفت: - بالاخره رسید؟ فکر کردم قراره شب رو همین‌جا بگذرونیم. چشم‌هایم را ریز کردم و سمت ماشین قدم برداشتم. - با این وضع حرف زدن، اگه لازم باشه همون‌جا می‌مونی. لبخند کجی زد، از آن لبخندهایی که آدم را بیشتر حرص می‌دهد تا آرام کند. چمدان‌ را در صندوق عقب گذاشتم و در عقب ماشین را برایش باز کردم، با نگاهی کوتاه و متعجب سوار شد، اما حتی حالا هم آن‌قدر مغرور بود که انگار نه من، بلکه ماشین دارد برایش تشریفات اجرا می‌کند. خودم هم عقب نشستم و در را بستم، ماشین آرام از خیابان خارج شد. هیچ‌کدام حرفی نمی‌زدیم، اما سکوت بین ما از جنس آرامش نبود؛ بیشتر شبیه مکث قبل از یک دعوای دیگر بود. آوا سرش را به شیشه تکیه داده بود و به بیرون نگاه می‌کرد، من هم به‌اجبار نگاه از او گرفتم و به خیابان دوختم، اما ذهنم مدام درگیر این بود که این دختر دقیقاً چه فکری درباره‌ی همه‌چیز می‌کند و قرار است چه بشود. چند دقیقه بعد ماشین وارد کوچه‌ای نسبتاً خلوت شد و جلوی یک ساختمان شش طبقه ایستاد. ساختمان نوساز بود، مرتب و تمیز با نمایی با آجرهای روشن و رگه‌های طوسی که به آن حالت شیک و ساده‌ای داده است. جلوی در، دو گلدان بزرگ شمعدانی گذاشته‌اند و پیاده‌ روی ورودی با گلدان‌های بزرگی که حالا خشک شده اند تزیین شده است. پیاده شدیم، من زودتر از اوا چمدان‌ را برداشتم و راننده هم خداحافظی کوتاهی کرد و رفت. آوا نگاهش را به ساختمان دوخت و ابروهایش بالا رفت. - اینجاست؟ سرم را تکان دادم. - آره. واحد چهارم طبقه‌ی سوم. به سمت آسانسور قدم برداشتیم و به دلیل خلوتی این ساعت از روز، زود وارد آن شدیم. راه‌رو‌ها بوی تمیزی می‌دادند؛ نه از آن بوی گچ و سیمان تازه، بیشتر شبیه ساختمانی که تازه تمیز شده و هنوز ساکت و بی‌صداست. صدای قدم‌هایمان توی سکوت راه‌رو پیچید، آوا هر از گاهی به دیوار سفید دست می‌کشید و زیر لب چیزی می‌گفت که نشنیدم. در طبقه سوم، درِ واحد روبه‌رویمان بود، کلید را در قفل چرخاندم و در را باز کردم. همان لحظه که در باز شد، بوی خانه‌ی تازه‌مرتب‌شده و وسایل نو در هوا پخش شد. آوا یک قدم داخل نرفت، فقط ایستاد و نگاهش را آرام از ورودی تا داخل چرخاند. خانه کوچک بود، اما جمع‌وجور و خوش‌چیدمان که یادم هست این خانه را برای ماموریت دیگری آماده کرده بودیم که انجام نشد. راهروی باریکی ورودی را به سالن وصل می‌کرد و سمت راست، آشپزخانه‌ی اُپن قرار داشت با کابینت‌هایی کلاسیک چوبی روشن که نور لامپ‌های زیر کابینت، سطح تمیز و براقشان را بیشتر نشان می‌داد. روی پیشخوان، چند ظرف پایه‌دار شیشه‌ای، یک گلدان کوچک سبز و یک قهوه‌ساز تازه‌خریده شده گذاشته بودند، یادم هست که این قهوه ساز سفارش امیرعلی بود و حالا او خودش در میان ما نیست. سالن درست روبه‌رو است، یک مبل راحتی طوسی سه‌نفره، دو مبل تک‌نفره کرم، و یک فرش روشن ساده که فضای خانه را از سردی درمی‌آورد. کاغذ دیواری‌ها روشن‌اند، اما یکی از دیوارها را با قاب‌های هنری مینیمال تزئین کرده ‌اند؛ چند تصویر سیاه‌وسفید از شهر، یک قاب با طرح گل‌های خشک، و یک ساعت دیواری مشکی ساده وجود دارد. زیر تلویزیون دیواری هم یک میز چوبی کم‌ارتفاع بود که چند کتاب، یک شمع معطر و یک سبد حصیری رویش چیده شده است. پنجره‌ی بزرگ سالن پرده‌های حریر شیری دارد و نور ظهر از لای آن‌ها وارد می‌شود و روی زمین سایه‌ی نرم و قشنگی می‌اندازد. سمت چپ سالن، یک میز ناهارخوری کوچک چهار نفره قرار داشت با صندلی‌های چوبی ساده و در انتهای خانه، راهرویی کوتاه به دو اتاق و سرویس بهداشتی می‌رسید. آوا هنوز ساکت بود، آن‌قدر ساکت که برای چند ثانیه شک کردم نکند چیزی شده. 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
چمدان را کنار دیوار گذاشتم و با لحن عادی‌ای که کاملاً عادی هم نبود گفتم: - خب اینم خونه، جمع‌وجوره، ولی تازه چیده شده. وسایل اصلیش هم هست اگه چیزی کم داشت بعدا می‌شه اضافه کرد. او آرام برگشت و با چشمانی که حالا واقعاً از تعجب برق می‌زد به من نگاه کرد. - اینجا برای ماست؟ اخمم کمی باز شد. - نه، برای مهمون ناخونده‌ی شبانه‌ست که اتفاقی اینجا زندگی می‌کنه. اخم کوتاهی کرد، اما این‌بار از آن اخم‌هایی نبود که از عصبانیت بیاید، بیشتر شبیه کسی بود که نمی‌داند باید چه حسی داشته باشد. - من فکر می‌کردم یه جای معمولی باشه، مثل بازداشتگاه نه این‌قدر مرتب و تمیز مثل خونه‌ی تازه عروس دوماد! شانه بالا انداختم، پوزخندی در ذهنم نقش بست، خانه‌ی تازه عروس و داماد! - فکر کردی می‌ذاریم بری یه جایی که نصفش در حال فرو ریختنه؟ نگاهش سریع از آشپزخانه به سالن و بعد به پنجره‌ها رفت و بعد آرام لب زد: - اینجا... خیلی قشنگه یاسین! همین یک جمله را گفت، اما آن‌قدر صادقانه بود که برای لحظه‌ای چیزی در سینه‌ام تکان خورد. نه از سر هیجان، از آن حس عجیبی که آدم نمی‌فهمد چرا از تعریف کسی خوشش می‌آید، وقتی چند دقیقه قبل فقط می‌خواسته او را ساکت کند. برای این‌که آن حس لوس نشود، سریع گفتم: - قشنگه که هست. ولی این یعنی از فردا باید یاد بگیری وسایلت رو جمع‌وجور نگه داری. اینجا خونه‌ست، نه میدون جنگ خانم. آوا برگشت طرفم و لبش کج شد. - یعنی تو فکر می‌کنی من شلوغم؟ با خونسردی نگاهش کردم. - من فکر نمی‌کنم، من مطمئنم، همه‌ی دخترا هستند مثل تو وَ یلدا! چشمانش گرد شد و بعد، درست در همان لحظه‌ای که انتظار داشتم دعوای جدیدی شروع شود، خندید. نه از آن خنده‌های بلند؛ یک خنده‌ی کوتاه و بی‌اختیار که بیشتر به دل نشست تا به گوش وَ راستش، دیدن خنده‌اش بیشتر از حرف زدنش من را غافلگیر کرد. او دوباره نگاهی به خانه انداخت و با صدای آرام‌تری گفت: - واقعاً خودت چیدیش؟ خیلی جدی پاسخ دادم: - نه. کمی مکث کردم و بعد با یادآوری آن عملیات انجام نشده اضافه کردم: - ولی توی انتخابش دخیل بودم. - پس یعنی سلیقه‌ات این‌قدر، قابل قبوله؟ ابرو بالا انداختم، سلیقه‌ام قابل قبول هست که دلم پیش خواهرش جای خودش گیر افتاده و هنوز گاهی قلبم از آن حس درد می‌گیرد. - این‌قدر جسارتت رو تحسین می‌کنم که هنوز توی روز اول، زنده موندی و داری منو نقد می‌کنی. لبخندش عمیق‌تر شد، کیفش را از شانه برداشت و روی مبل گذاشت، بعد آرام وسط سالن چرخید، انگار می‌خواست با نگاهش همه‌چیز را ثبت کند. من هم بی‌اختیار نگاهش می‌کردم؛ نه چون چیزی برای دیدن کم بود، بلکه چون واکنش واقعی‌اش برایم مهم شده بود. از آن مهم شدن‌های ناخواسته که آدم بعداً به خودش بد و بیراه می‌گوید، آوا جلوی پنجره ایستاد و دستش را به شیشه‌ی سرد گرفت. - اینجا... حس خونه واقعی می‌ده. این‌بار دیگر چیزی نگفتم، فقط به پشت سرش نگاه کردم و برای اولین بار از وقتی وارد این ماجرا شده بود، حس کردم شاید این خانه فقط برای او آماده نشده، شاید قرار بود چیزی بیشتر از یک واحد مرتب و تمیز باشد. و این فکر، بیشتر از هر بحثی، بیشتر از هر بوسه‌ی مزاحم و هر اخم و چشم‌غره‌ای، من را به هم ریخت. 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
یک تصویر کلی برای تصور خونه✨🦋 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲