#زمستان_خونین
#پلات_صد_ودوازدهم
- اشتباه ناخواسته -
باورم نمیشد، واقعاً حس میکنم رگهای مغزم یکییکی دارند از فشار این دختر ترک میخورند و اگر همینطور پیش برود، تا چند دقیقه دیگر یا من یا مغزم منفجر میشویم.
اصلاً نمیفهمیدم باید با آوا چطور کنار بیایم، این دختر انگار آمده بود که روی تمام اعصاب من قدم بزند، با پا هم نه، با پاشنه! و آنقدر هم با اعتمادبهنفس این کار را میکرد که آدم حتی فرصت نمیکرد غر بزند.
امروز از صبح تا حالا آنقدر دور سرم چرخیده بود که در نهایت کنترل زبانم از دستم در رفت و بعدش آن حرف اشتباهی را زدم.
سرزنش وار مرور میکنم، اصلاً به من چه ربطی دارد که موهای او را چه کسی میبیند؟ به من چه ربطی دارد حجاب دارد یا ندارد؟ چرا باید آن جمله را میگفتم؟ چرا باید چیزی میگفتم که حتی خودم هم میدانستم میتواند برایش سوءبرداشت درست کند؟
من فقط میخواستم اعصابم را خالی کنم، نه اینکه خودم را بدتر درگیرش کنم.
کلافه و عصبی به سمت پذیرایی برگشتم، هرچه بیشتر سعی میکردم از آوا فاصله بگیرم، انگار او با سماجت بیشتری وارد حریم فکری من میشد.
این هم لابد یکی از همان قوانین نانوشتهی زندگی بود؛ هرچه بیشتر بخواهی از چیزی فرار کنی، سریعتر روی سرت میوفتد.
ساعتها به سختی میگذشتند تا پدر از راه رسید، ناهار خوردیم و من دقیقاً به محض اینکه جمع کردن میز تمام شد، نفس عمیقی کشیدم و با لحن دقیقه نودی گفتم:
- آوا خانم، لباس بپوش باید بریم!
آوا که آخرین سری ظرفها را در دست داشت و راه آشپزخانه را در پیش گرفته بود، با همان آرامش اعصابخُردکنش نیمنگاهی به من انداخت.
بعد درست مثل کسی که من نه یک همسفر، بلکه معشوقهی هزارسالهاش باشم، پشت چشمی نازک کرد و با خونسردی گفت:
- صبر کن دو دقیقه بگذره، میریم.
و رفت، فقط رفت! انگار نه انگار من داشتم جلوی پدرم آب میشدم و من خشکم زده بود.
این دختر واقعاً یا خیلی شجاع بود یا از جان خودش سیرشاید هم هر دو که اینطور لجبازی میکرد.
پدر هنوز سر جایش روی صندلی غذاخوری نشسته بود و با لبخندی محو، ما را نگاه میکرد؛ لبخندی که بههیچوجه شبیه حمایت پدرانه نبود، بیشتر شبیه این بود که از دیدن دعوای ما سرگرم شده باشد.
من که دیدم آوا برای چند لحظه ناپدید شد، کلافه روی صندلی نشستم، از پارچ آب لیوانی پر کردم و یکنفس خوردم، انگار آب میتوانست آتشی را که درونم روشن شده بود خاموش کند.
پدر نگاهش را از من نگرفت، آن برق تأملبرانگیز در چشمهایش را خوب میدیدم؛ همان نگاهی که معمولاً قبل از شروع نصیحتهای طولانیاش میآمد و حدسم درست بود.
- مادرت میگه از دیشب تا حالا چند بار بحثتون شده. اینطوری میخواید با هم کار کنید؟!
از اینکه پدر و مادرم آنقدر سریع طرف آوا را گرفته بودند، حیرت زدهام، من انتظار داشتم حداقل کمی حق را به من بدهند، یا دستکم آن را طرد کنند اما نه! انگار در کمتر از یک روز آوا موفق شده بود دل خانه را هم بهدست بیاورد و من فقط مانده بودم با اعصاب لهشدهام.
جوابش را ندادم، نمیدانستم چه بگویم فقط با انگشتانم لبهی سفره را چنگ زدم و بههم بازیاش دادم.
پدر دستش را آرام روی دست من گذاشت و زمزمه کرد:
- یاسین بابا...
اما قبل از آنکه ادامه دهد، وسط حرفش پریدم، صدايم ناخواسته زیادی تند و عصبی شد، ولی واقعاً دیگر چیزی برای کنترل کردن نداشتم.
- بابا جان، من بحث نمیکنم! اونه که زیادهروی میکنه. چرا باید منو ببوسه؟! چرا باید مرزهای بینمون رو رد کنه؟!
اینبار حتی خودم هم که حرفم را شنیدم، در دلم گفتم:
«آفرین یاسین... خیلی مؤدبانه و بالغ توضیح دادی!»
پدر لبخند کوچکی زد همان لبخند کمرنگ و بدجنسی که سعی میکرد پنهانش کند، اما من بهخوبی میدیدم.
سرش را پایین انداخت تا من نفهمم، ولی من لبخندش را از روی خط ریش و گوشهی چشمهایش هم میفهمیدم.
احتمالاً او هم مثل مادر میخواست کار آوا را توجیه کند، اما برای من این رفتارها توجیهپذیر نبود چون که برای آوا توضیح داده بودم.
اصلاً از نظر من حتی اگر آوا روی پشتبام هم تصمیم میگرفت برای جلب توجه کارهای عجیبتری بکند، باز هم اصل ماجرا عوض نمیشد، او زیادی نزدیک میشد، و من از این نزدیکی کلافه هستم.
سکوت بین من و پدر سنگین شده بود که صدای آوا از پشت سرم بلند شد:
- یاسین، من آمادهام.
سرم را برگرداندم.
پالتویش را پوشیده بود و کیفش را هم دست گرفته بود، اما از چمدان خبری نبود.
شانهای بالا انداخت، دقیقاً با همان حالتی که انگار همین الان تازه به مهمترین مسئلهی جهان فکر کرده و بعد نتیجه گرفته که چمدان اصلاً ارزش حمل ندارد.
- انتظار نداری که چمدون به اون سنگینی رو من بیارم، نه؟!
از این حاضرجوابیاش حرصم گرفت، نگاهم را با اعتراض سمت پدر چرخاندم، مثل کسی که میگوید:
«ببین! ببین با من چکار میکنه!»
اما پاسخ پدر فقط همان لبخند بود، واقعا من در این خانه تنها هستم؛ تنها در برابر چهار نفر که انگار مأموریتشان این بود اعصاب مرا به آزمایشگاه کشف حد تحمل بفرستند.
از روی صندلی بلند شدم و بیحوصله به سمت پلهها رفتم، چمدان آوا را از اتاق یلدا بیرون آوردم و در راهرو گذاشتم. بعد سراغ لباسهای خودم رفتم تا عوض کنم.
فکر هایم هنوز داشتند مرا به مرز جنون میرساندند که مادر وارد اتاق شد.
- یاسین، مادر، مراقبش باش. مادرش با هزار امید اونو سپرده دست ما. بعدش هم بذار خودم چمدونتو جمع کنم، عصر بیا ببَر پسرم.
لبخند کمرنگی روی لبم نشست، کافی بود مادر چیزی بگوید تا از آن حالت خشکی و عصبانیت بیرون بیایم.
به سمتش قدمی برداشتم و گفتم:
- اگه اذیت نکنه، منم مراقبش هستم. باشه، برای بردن لباسهام میام.
با مهربانی سر تکان داد، مهر مادرانهاش از چشمهایش میبارید و عجیب بود که همین نگاه، دل آدم را نرم میکرد.
چمدان آوا را از روی راهپله به پایین بردم، خداحافظی کوتاهی کردیم و همراه او از خانه بیرون آمدم.
جلوی در که رسیدیم، آوا مثل دخترهایی که با هزار اعتمادبهنفس شکارشان را گرفتهاند، با غرور قدم برمیداشت و من باید نقش مسئولیتپذیر این صحنهی مسخره را بازی میکردم.
- خب آقا یاسین، چطوری قراره بریم خونه؟!
دست چپم را بالا آوردم و نگاهی به ساعت انداختم.
- چند دقیقه صبر کنی، میان دنبالمون.
آوا دست به سینه، به دیوار خانه تکیه داد و نگاهش را به نقطهای دور دوخت؛ با آن حالت خونسرد و مغروری که آدم را هم عصبانی میکرد، هم، ناخواسته وادار میکرد بیشتر نگاهش کند.
و من، با وجود تمام اعصابخوردیام، ناچار شدم اعتراف کنم که این دختر واقعاً بلد است چطور یک صحنهی معمولی را تبدیل به میدان جنگی کند که وسطش آدم هم بخواهد دعوا کند، هم بخندد، هم گیج شود.
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
جنگ هم مثل عمر آدم بالاخره یک روز تموم میشه
مهم اینه موقع رفتن، چی توی دستت باشه!🖐
-شهیدعلیهاشمی
#زمستان_خونین
#پلات_صد_وسیزدهم
ماشین هنوز نرسیده بود و آوا همانطور که دست به سینه به دیوار تکیه داده بود، انگار تمام دنیا را برای خودش کنار زده بود.
باد سردی که از سر خیابان میآمد، چند رشته از موهایش را از زیر شال بیرون میکشید و او هر چند ثانیه یکبار با بیحوصلگی آنها را کنار میزد.
من اما، بیدلیل و با دلایلی که دوست نداشتم برای خودم هم بپذیرم، چشم از او برنمیداشتم، انگار باید رصدش میکردم.
بالاخره صدای بوق کوتاهی آمد، سرم را بلند کردم و ماشین مشکی رنگی جلوی در ایستاد، راننده شیشه را پایین کشید و اسمم را صدا زد.
آوا با همان حالت بیخیال از دیوار جدا شد و گفت:
- بالاخره رسید؟ فکر کردم قراره شب رو همینجا بگذرونیم.
چشمهایم را ریز کردم و سمت ماشین قدم برداشتم.
- با این وضع حرف زدن، اگه لازم باشه همونجا میمونی.
لبخند کجی زد، از آن لبخندهایی که آدم را بیشتر حرص میدهد تا آرام کند.
چمدان را در صندوق عقب گذاشتم و در عقب ماشین را برایش باز کردم، با نگاهی کوتاه و متعجب سوار شد، اما حتی حالا هم آنقدر مغرور بود که انگار نه من، بلکه ماشین دارد برایش تشریفات اجرا میکند.
خودم هم عقب نشستم و در را بستم، ماشین آرام از خیابان خارج شد.
هیچکدام حرفی نمیزدیم، اما سکوت بین ما از جنس آرامش نبود؛ بیشتر شبیه مکث قبل از یک دعوای دیگر بود.
آوا سرش را به شیشه تکیه داده بود و به بیرون نگاه میکرد، من هم بهاجبار نگاه از او گرفتم و به خیابان دوختم، اما ذهنم مدام درگیر این بود که این دختر دقیقاً چه فکری دربارهی همهچیز میکند و قرار است چه بشود.
چند دقیقه بعد ماشین وارد کوچهای نسبتاً خلوت شد و جلوی یک ساختمان شش طبقه ایستاد.
ساختمان نوساز بود، مرتب و تمیز با نمایی با آجرهای روشن و رگههای طوسی که به آن حالت شیک و سادهای داده است.
جلوی در، دو گلدان بزرگ شمعدانی گذاشتهاند و پیاده روی ورودی با گلدانهای بزرگی که حالا خشک شده اند تزیین شده است.
پیاده شدیم، من زودتر از اوا چمدان را برداشتم و راننده هم خداحافظی کوتاهی کرد و رفت.
آوا نگاهش را به ساختمان دوخت و ابروهایش بالا رفت.
- اینجاست؟
سرم را تکان دادم.
- آره. واحد چهارم طبقهی سوم.
به سمت آسانسور قدم برداشتیم و به دلیل خلوتی این ساعت از روز، زود وارد آن شدیم.
راهروها بوی تمیزی میدادند؛ نه از آن بوی گچ و سیمان تازه، بیشتر شبیه ساختمانی که تازه تمیز شده و هنوز ساکت و بیصداست.
صدای قدمهایمان توی سکوت راهرو پیچید، آوا هر از گاهی به دیوار سفید دست میکشید و زیر لب چیزی میگفت که نشنیدم.
در طبقه سوم، درِ واحد روبهرویمان بود، کلید را در قفل چرخاندم و در را باز کردم.
همان لحظه که در باز شد، بوی خانهی تازهمرتبشده و وسایل نو در هوا پخش شد.
آوا یک قدم داخل نرفت، فقط ایستاد و نگاهش را آرام از ورودی تا داخل چرخاند.
خانه کوچک بود، اما جمعوجور و خوشچیدمان که یادم هست این خانه را برای ماموریت دیگری آماده کرده بودیم که انجام نشد.
راهروی باریکی ورودی را به سالن وصل میکرد و سمت راست، آشپزخانهی اُپن قرار داشت با کابینتهایی کلاسیک چوبی روشن که نور لامپهای زیر کابینت، سطح تمیز و براقشان را بیشتر نشان میداد.
روی پیشخوان، چند ظرف پایهدار شیشهای، یک گلدان کوچک سبز و یک قهوهساز تازهخریده شده گذاشته بودند، یادم هست که این قهوه ساز سفارش امیرعلی بود و حالا او خودش در میان ما نیست.
سالن درست روبهرو است، یک مبل راحتی طوسی سهنفره، دو مبل تکنفره کرم، و یک فرش روشن ساده که فضای خانه را از سردی درمیآورد.
کاغذ دیواریها روشناند، اما یکی از دیوارها را با قابهای هنری مینیمال تزئین کرده اند؛ چند تصویر سیاهوسفید از شهر، یک قاب با طرح گلهای خشک، و یک ساعت دیواری مشکی ساده وجود دارد.
زیر تلویزیون دیواری هم یک میز چوبی کمارتفاع بود که چند کتاب، یک شمع معطر و یک سبد حصیری رویش چیده شده است.
پنجرهی بزرگ سالن پردههای حریر شیری دارد و نور ظهر از لای آنها وارد میشود و روی زمین سایهی نرم و قشنگی میاندازد.
سمت چپ سالن، یک میز ناهارخوری کوچک چهار نفره قرار داشت با صندلیهای چوبی ساده و در انتهای خانه، راهرویی کوتاه به دو اتاق و سرویس بهداشتی میرسید.
آوا هنوز ساکت بود، آنقدر ساکت که برای چند ثانیه شک کردم نکند چیزی شده.
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
#زمستان_خونین
#پلات_صد_وچهاردهم
چمدان را کنار دیوار گذاشتم و با لحن عادیای که کاملاً عادی هم نبود گفتم:
- خب اینم خونه، جمعوجوره، ولی تازه چیده شده. وسایل اصلیش هم هست اگه چیزی کم داشت بعدا میشه اضافه کرد.
او آرام برگشت و با چشمانی که حالا واقعاً از تعجب برق میزد به من نگاه کرد.
- اینجا برای ماست؟
اخمم کمی باز شد.
- نه، برای مهمون ناخوندهی شبانهست که اتفاقی اینجا زندگی میکنه.
اخم کوتاهی کرد، اما اینبار از آن اخمهایی نبود که از عصبانیت بیاید، بیشتر شبیه کسی بود که نمیداند باید چه حسی داشته باشد.
- من فکر میکردم یه جای معمولی باشه، مثل بازداشتگاه نه اینقدر مرتب و تمیز مثل خونهی تازه عروس دوماد!
شانه بالا انداختم، پوزخندی در ذهنم نقش بست، خانهی تازه عروس و داماد!
- فکر کردی میذاریم بری یه جایی که نصفش در حال فرو ریختنه؟
نگاهش سریع از آشپزخانه به سالن و بعد به پنجرهها رفت و بعد آرام لب زد:
- اینجا... خیلی قشنگه یاسین!
همین یک جمله را گفت، اما آنقدر صادقانه بود که برای لحظهای چیزی در سینهام تکان خورد.
نه از سر هیجان، از آن حس عجیبی که آدم نمیفهمد چرا از تعریف کسی خوشش میآید، وقتی چند دقیقه قبل فقط میخواسته او را ساکت کند.
برای اینکه آن حس لوس نشود، سریع گفتم:
- قشنگه که هست. ولی این یعنی از فردا باید یاد بگیری وسایلت رو جمعوجور نگه داری. اینجا خونهست، نه میدون جنگ خانم.
آوا برگشت طرفم و لبش کج شد.
- یعنی تو فکر میکنی من شلوغم؟
با خونسردی نگاهش کردم.
- من فکر نمیکنم، من مطمئنم، همهی دخترا هستند مثل تو وَ یلدا!
چشمانش گرد شد و بعد، درست در همان لحظهای که انتظار داشتم دعوای جدیدی شروع شود، خندید.
نه از آن خندههای بلند؛ یک خندهی کوتاه و بیاختیار که بیشتر به دل نشست تا به گوش وَ راستش، دیدن خندهاش بیشتر از حرف زدنش من را غافلگیر کرد.
او دوباره نگاهی به خانه انداخت و با صدای آرامتری گفت:
- واقعاً خودت چیدیش؟
خیلی جدی پاسخ دادم:
- نه.
کمی مکث کردم و بعد با یادآوری آن عملیات انجام نشده اضافه کردم:
- ولی توی انتخابش دخیل بودم.
- پس یعنی سلیقهات اینقدر، قابل قبوله؟
ابرو بالا انداختم، سلیقهام قابل قبول هست که دلم پیش خواهرش جای خودش گیر افتاده و هنوز گاهی قلبم از آن حس درد میگیرد.
- اینقدر جسارتت رو تحسین میکنم که هنوز توی روز اول، زنده موندی و داری منو نقد میکنی.
لبخندش عمیقتر شد، کیفش را از شانه برداشت و روی مبل گذاشت، بعد آرام وسط سالن چرخید، انگار میخواست با نگاهش همهچیز را ثبت کند.
من هم بیاختیار نگاهش میکردم؛ نه چون چیزی برای دیدن کم بود، بلکه چون واکنش واقعیاش برایم مهم شده بود.
از آن مهم شدنهای ناخواسته که آدم بعداً به خودش بد و بیراه میگوید، آوا جلوی پنجره ایستاد و دستش را به شیشهی سرد گرفت.
- اینجا... حس خونه واقعی میده.
اینبار دیگر چیزی نگفتم، فقط به پشت سرش نگاه کردم و برای اولین بار از وقتی وارد این ماجرا شده بود، حس کردم شاید این خانه فقط برای او آماده نشده، شاید قرار بود چیزی بیشتر از یک واحد مرتب و تمیز باشد.
و این فکر، بیشتر از هر بحثی، بیشتر از هر بوسهی مزاحم و هر اخم و چشمغرهای، من را به هم ریخت.
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
#زمستان_خونین
#پلات_صد_وپانزدهم
هنوز داشتم با نگاهم در و دیوار را بررسی میکردم و مغزم خاطرات را یادآوری میکرد که آوا، انگار که صاحبخانهی دهسالهی اینجا باشد، بیمقدمه رفت سمت راهروی کوچکی که به اتاقها منتهی میشد و با صدایی بلند گفت:
- خب، کدوم اتاق برای منه؟
دنبالش رفتم، سه تا اتاق با اندازههای متفاوت تهِ راهرو هستند.
- سه تا اتاق داریم، ولی...
قبل از اینکه حرفم تمام شود، خودش مثل یک بازرس کارکشته وارد اتاق اول شد. کوچک بود، با یک پنجرهی قدی که رو به خیابان باز میشد.
- این کوچیکه، نورش هم کمه.
بدون اینکه من چیزی بگویم، سراغ اتاق دوم رفت. کمی بزرگتر بود، یک کمد دیواری سرتاسری داشت و کاغذدیواریاش طرح محوی از خطوط هندسی بود.
- این یکی بهتره، ولی... یاسین، چرا اینجا سه تا اتاق داره؟ مگه فقط قرار نبود من و تو باشیم؟
نفسم را با صدا بیرون دادم. میدانستم این لحظه دیر یا زود میرسد و از واکنش او میترسم، شاید نتواند کنار بیاید اما حضور شخص سوم و چهارم برای من و آوایی که نمیتواند سرکشی دخترانه اش را محدود کند از واجبات است.
- ببین، قرار بود بهت بگم، این واحد، خونهی یه پروژهی مشترکه، من و تو تنها نیستیم، دو نفر دیگه هم قراره بهمون اضافه بشن که زن و شوهر هستن.
آوا خشکش زد، برگشت و با چشمهایی که حالا از تعجب گرد شده بود، نگاهم کرد.
- چی؟ یعنی همخونهای داریم؟ اونم دو نفر دیگه؟ من فکر کردم قراره با هم... یعنی
لحنش یکدفعه از آن غرور همیشگی افتاد و به یک سردرگمی بامزه تبدیل شد، تصور اینکه با او بخواهم تنها بمانم برایم کابوس بوده اما او انگار سودای اذیت کردن مرا در سر داشته و حالا رکب خورده است.
- یعنی چی که دو نفر دیگه؟ من با تو هم به زور کنار میام، حالا فکر کن دو نفر دیگه هم باشن اونم مثل تو؛ خونهی پدرت میموندیم که بهتر بود.
خندهی کوتاهی کردم.
- اتفاقاً بودنشون لازمه، برای اینکه کمتر روی مخ هم راه بریم. اون اتاق بزرگ آخری که رو به حیاطه، اتاق اونهاست. دوتا اتاق کوچیکتر هم مال من و تو هست.
آوا با حرص نفسی بیرون داد و رفت سمت اتاق کوچکتر؛ همان که پنجرهاش رو به حیاط بود.
- خب، من این رو برمیدارم. حداقل اگه بقیه رو دیدم، بتونم از پنجره فرار کنم.
سرم را به نشانهی تاسف تکان دادم و نمکی گفتم:
- هرطور راحتی، خانمِ فراری!
به سمت پذیرایی بازگشتم.
- میدونی چی میچسبه؟!
به دیوار تکیهای داد و کنجکاو نگاهم کرد آرام خندیدم و به سمت آشپزخانه اشاره کردم.
- خب، قبل اومدن بچهها، یه چایی میچسبه!
نگاه آوا با تردید به سمت آشپزخانه رفت وبرای اثبات خودش هم شده، برای درست کردن چای پیشقدم شد.
روی مبل نشستم تا کمی از کلافگی و خستگی ذهنم کم کنم، اما صدایی که از آشپزخانه میآمد، بیشتر شبیه صدای افتادن بمب بود تا درست کردن چای ساده!
چند لحظه بعد، صدای بلند آوا را شنیدم:
- یاسین؟
کلافه پاسخ دادم:
- بله؟
- قوری کجاست؟
نقشهی چیدمان آشپزخانه را در ذهنم مرور کردم.
- توی کابینت سمت راسته.
دوباره صدای جابهجا شدن قابلمهها و برخورد فلز با فلز آمد، بعد سکوتی عجیب که نگران کننده بود، کنجکاوانه برخاستم و سمت آشپزخانه رفتم. صحنهای که دیدم، واقعاً دیدنی بود!
آوا ایستاده بود وسط آشپزخانه، در کتری را باز کرده بود و داشت با تعجب چای خشک نگاه میکرد، انگار که دارد یک شیء باستانی را بررسی میکند.
- یاسین... این چای که توش ریختنی نیست؟ مگه اینا رو نباید مثل دمنوش بندازم توی آب جوش؟
به پیشخوان تکیه دادم و با خنده گفتم:
- آوا خانم، تو تا حالا چای درست نکردی؟
صورتیاش کمی گل انداخت، اما هنوز سعی میکرد با اعتمادبهنفس رفتار کند و خودش را از تا نیاندازد.
- خب... همیشه یکی بوده که این کارا رو برام انجام بده. چای کیسهای که دیگه پرسیدن نداره ولی این کیسهای نیست.
نزدیکتر شدم، کتری را از دستش گرفتم و آب کردم.
- تو اگه بخوای با این وضعیت برای اون دو نفر همخونهای چای بیاری، احتمالا اولین روز ورودشون، حکم اخراجت رو امضا میکنن.
آوا نگاهی به کتری و بعد به من کرد، یکدفعه آن نگاه مغرورش تبدیل شد به یک لبخند کج و لوس و گفت:
- خب، اگه انقدر واردی، خودت یادم بدهقرار نیست که همه چیز رو بلد باشم، مگه نه همسر عزیزم؟
دستم را روی شانه کتری گذاشتم و به گاز اشاره کردم.
- نه، قرار نیست. ولی قرار هم نیست خونه رو به آتیش بکشی. ببین... اول شیر گاز، بعد کتری، بعد...
سرم را بلند کردم و دیدم با آن چشمهای درشتش، با دقت و کنجکاوی به دستهای من نگاه میکند. انگار نه انگار که پنج دقیقه پیش میخواست با من بجنگد.
سکوت عجیبی بینمان نشست؛ سکوتی که نه بوی دعوا میداد، نه بوی تنفر بوی چای ایرانی میداد... و شاید، کمی هم بوی یک شروع غیرمنتظره دو نفره!
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
#زمستان_خونین
#پلات_صد_شانزدهم
- فراتر از تصور -
هنوز در زیبایی خانه غرق بودم و با چشمهایم از دیوارهای روشن، پردههای مرتب و چیدمان تمیز و شیک خانه لذت میبردم که یاسین هوس چای کرد.
در دلم خندهام گرفت؛ واقعا در چنین لحظهای که هنوز دارم با فضای تازه آشنا میشوم، چای خواستن از من کار سادهای نبود.
اصلاً انگار از آن چیزهایی بود که آدم فقط در فیلمها میبیند؛ دختری در خانهای تازه، پسری روبهرویش و وظیفهای به ظاهر معمولی که ناگهان برای من تبدیل به معمایی پیچیده شد.
اولش همه چیز ساده به نظر میرسید، قوری همانجا بود، چای هم توی قوطی فلزی روی کابینت اما وقتی چشمم به آنها افتاد، هرچه در دانستههایم گشتم، چیزی که به کارم بیاید پیدا نکردم.
نه اینکه واقعا ندانم چای چگونه دم میشود، اما آن لحظه، آنقدر ذهنم درگیر فضای خانه، حضور یاسین و حس تازه و عجیبم نسبت به همهچیز بود که مغزم درست کار نمیکرد، انگار یک نفر دکمهی تمرکزم را برداشته بود.
آخر سر، زحمت دم کردن چای افتاد گردن خود یاسین و من، مثل کسی که بخواهد چیزی یاد بگیرد و در عین حال وانمود کند فقط نظارهگر معمولی است، چشم از حرکاتش برنداشتم.
به کابینت کناری تکیه زده و دست به سینه، نگاهش میکردم که با دقت استکانها را از داخل کابینت برمیداشت و در سینی میچید.
حرکاتش آنقدر طبیعی و بیتکلف بود که ناخودآگاه حس کردم انگار این خانه از قبل برای او آشنا بوده است، برای من اما نه من هنوز با هر گوشهاش غریبه بودم.
وقتی کارش تمام شد، استکانها را در سینی گذاشت و نگاهش را به سمت من چرخاند.
نگاهش مثل همیشه آرام بود، اما چیزی در ته آن میدرخشید؛ چیزی که نمیدانستم دقیقاً چیست، اما از جنس همان سکوتهای معناداری بود که آدم را بیدلیل مضطرب میکند.
- به چی انقدر با دقت نگاه میکنی؟!
شانهای بالا انداختم، سعی کردم عادی به نظر برسم، هرچند قلبم کمی تندتر از حد معمول میزد.
- هیچی... فقط چقدر توی کار خونه مهارت داری.
لبخند آرامی زد؛ از همان لبخندهایی که نه پررنگاند و نه نمایشی، اما عجیب روی دل مینشینند.
واکنشهایش از وقتی به این خانه آمده بودیم، عجیب و غریب شده بود، گاهی زیادی آرام، گاهی زیادی مراقب، گاهی هم به طرز غریبی صمیمی و همین بیشتر از هر چیز دیگری ذهنم را درگیر میکرد.
چند ثانیه بعد خودش هم به کابینتهای روبهروی من تکیه داد، حالا فاصلهمان آنقدر کم بود که میتوانستم بوی آشنای عطرش را حس کنم؛ بویی که به شکل عجیبی با فضای خانه آمیخته و ضربان دلم را نامنظمتر میکرد.
- وقتی پسر باشی و سربازی رفته، یه چایی دم کردن رو باید بلد باشی.
با شنیدن این حرف، ناخودآگاه به صورتش نگاه کردم، یعنی باید باور میکردم تمام این مهارتها فقط یادگاری سربازی است؟
نه از مادری به آن کدبانویی؟! بهطرز عجیبی بلد بود؛ انگار کارهای خانه برایش غریبه نبودند، انگار بارها و بارها اینجا بوده، وسط آشپزخانهای ایستاده و همین استکانها را چیده است.
با چشمهایی ریزشده و کمی مشکوک به صورتش خیره بودم که ناگهان صدای زنگ در توجه هر دوی ما را جلب کرد.
قلبم یک لحظه از حرکت ایستاد، نکند مهمانهای ناخوانده؟ یا شاید هم بهتر است بگویم همخانهایهایمان انقدر زود رسیدهاند؟
تکیهام را از کابینت برداشتم و مردد، نگاهم بین راهروی ورودی و یاسین چرخید، او بیدرنگ پیش رفت تا در را باز کند.
چند ثانیه بعد صدای خوشوبش کردنهایشان از ورودی خانه به گوش رسید؛ صداهایی که خبر از ورود چند غریبه به این فضای هنوز ناآشنا میداد.
پشت کانتر ایستادم، دستهایم را بیاختیار در هم گره زدم و با انگشتهایم بازی کردم.
نمیدانستم چرا، اما حس عجیبی زیر پوستم میدوید، چیزی شبیه اضطراب، چیزی شبیه کنجکاوی، و چیزی فراتر از همهشان شاید یک نوع دلشورهی نامشخص که نمیدانم از کجاست.
مردی وارد خانه شد؛ چند صندوق محافظتشده و کارتن بزرگ در دست داشت و نفسنفس میزد.
وقتی مرا دید، کارتنها را روی میز مقابل مبلها گذاشت و همانطور که نفسش را تنظیم میکرد، سلام داد، با زبانی که به سختی از هیجان یا خستگی میچرخید، جواب سلامش را دادم.
اما این تازه شروع ماجرا بود، بعد از او، سه مرد دیگر هم وارد شدند، هرکدامشان چیزی در بغل داشتند؛ از کارتنهای سنگین گرفته تا تجهیزات ریز و درشت، اما مهمترینشان کیسها و مانیتورهای کامپیوتر بود.
خانه، که تا همین چند دقیقه پیش آرام و خلوت بود، یکباره شبیه کارگاه راهاندازی شده بود.
سه مرد هنوز کامل داخل نشده بودند که یاسین همراه با یک خانم به جمعشان پیوست، نگاهم ناخودآگاه روی آن دختر ثابت ماند.
سنش کم به نظر میرسید، چادری است و شال کرمرنگی که از زیر چادرش پیداست، به چهرهاش حالتی مرتب و آرام داده است.
رفتارش آرام و حرفهای بود، اما چیزی در حضورش باعث شد من بیدلیل سفت شوم.
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲