#زمستان_خونین
#پلات_صد_وسی
هنوز از حرفهای آوا بیرون نیامدهام که بیشتر از قبل ذهنم درگیر میشود، نگاهش، آن پوزخند کوتاه و لحن عجیبش، مثل خاری زیر پوستم میماند. حس میکنم چیزی را میداند که من نمیدانم، یا بدتر از آن، چیزی را میبیند که من عمداً نمیخواهم ببینم.
دلم نمیخواهد قبول کنم این همه کنایه و طعنه فقط از سر لجبازیست. نه... آوا اینجوری حرف نمیزند مگر اینکه چیزی در دلش سنگینی کند.
چند ثانیه همینجا میمانم و به در اتاق نگاه میکنم، صدای نفسهای خودم را میشنوم و کلافگی در سینهام بالا و پایین میرود.
جواد و حنانه چیزی نمیگویند، سکوت بینمان آنقدر سنگین شده که انگار هر کلمهای که از دهانم بیرون بیاید، میتواند همهچیز را منفجر کند.
دیگر طاقت نمیآورم، از جا بلند میشوم صندلی با صدای کشیدهشدن روی زمین، اعتراض میکند.
بدون اینکه به کسی نگاه کنم، مستقیم سمت اتاق میروم، در را آرام باز میکنم و داخل میشوم.
اتاق نور کمجانِ بیرون از لای پردهها روی صورت آوا افتاده و سایهی صورتش را کشیدهتر از همیشه نشان میدهد.
کنار پنجره ایستاده و انگار اصلاً منتظر من بوده است، وقتی وارد میشوم، فقط سرش را کمی برمیگرداند؛ نه تعجب میکند، نه جا میخورد.
همین آرامش غیرعادیاش بیشتر از هر واکنش دیگری من را عصبی میکند.
در را پشت سرم میبندم و با صدایی که سعی میکنم کنترلش کنم، میگویم:
- آوا، بس کن، هرچی هست، همون الان بگو. من حوصلهی بازی ندارم.
لبخند کجی روی لبش مینشیند، اما لبخندش از آن جنسهای معمول نیست؛ بیشتر شبیه پردهایست روی چیزی که نمیخواهد رو شود.
- بازی نیست یاسین، اگه بازی بود، خیلی زودتر میفهمیدی.
اخم میکنم و یک قدم به سمتش برمیدارم.
- پس چیه؟ تو از وقتی بیدار شدی طوری حرف میزنی که انگار همهچیز رو میدونی، اگه چیزی هست، بگو منم بدونم.
نگاهش را از من میگیرد و به شیشهی پنجره میدوزد، انگار دارد از بیرون چیزی را تماشا میکند، یا شاید در ذهنش صحنهای را مرور میکند که من از آن بیخبرم. آرام میگوید:
- بعضی چیزها رو نمیشه گفت، مخصوصاً وقتی طرف مقابلت هنوز نمیخواد ببینه.
نفسم را با فشار بیرون میدهم.
- من دارم ازت اطلاعات میخوام، نه معما خانم!
آوا آه کوتاهی میکشد، اینبار به سمتم میچرخد و نگاهش مستقیم در چشمهایم فرو میرود، یک لحظه حس میکنم میخواهد از پشت این نگاه، چیزی را بیرون بکشد.
- تو واقعاً فکر میکنی همهی این اطلاعات دست هر کسی که زودتر بهش برسه، امن میمونه؟ اصلا چرا باید اون رو به یک شخص بدی؟
صدایم پایینتر میآید، اما تیزتر میشود:
- داری از کی حرف میزنی؟
کمی مکث میکند، انگار دارد مرز بین گفتن و نگفتن را میسنجد، تردید دارد برای گفتن و این را خوب احساس میکنم.
- از کسی که زیادی مطمئن به نظر میرسه، از کسی که همیشه درست سر وقت پیداش میشه، از کسی که بلده چطور خودش رو بیخطر نشون بده.
میدانم منظورش کیست، اما نمیخواهم بپذیرم، نه اینطور نیست! نه در حالی که سینا تا این حد در کارهایمان جلو آمده، نه وقتی که بارها به او اعتماد کردهام.
بیمقدمه میپرسم:
- منظورت سیناست؟
آوا چیزی نمیگوید، همین سکوتش از هر تأییدی بدتر است، فقط پلک میزند، آرام، و بعد خیلی آهسته میگوید:
- خودت بهتر میفهمی.
اخمهایم عمیقتر میشود.
- اگه چیزی میدونی، رک بگو. دور نزن.
آوا یک قدم از پنجره فاصله میگیرد و به میز نزدیک میشود، دستش را روی لبهی چوبی میز میگذارد، انگشتهایش را آرام روی سطح آن میکشد، انگار دارد زمان میخرد.
بعد با صدایی که اینبار تهش اضطراب پنهان شده، میگوید:
- یاسین... بعضی آدمها وقتی زیاد میخوان کمک کنن، بیشتر از همه آسیب میزنن.
همان جمله کافیست تا چیزی درونم فرو بریزد، اما هنوز مقاومت میکنم.
- سینا جزو اون آدمها نیست.
آوا نگاهم میکند، نگاهش نه تمسخر دارد، نه خشم فقط چیزی شبیه دلسوزی سرد در آن هست؛ دلسوزیای که بیشتر از هر توهینی ناراحتم میکند.
- مطمئنی؟
با عجله جواب نمیدهم، چون مطمئن نیستم. چون یک گوشهی ذهنم، از دیشب تا حالا، مدام دارد همان تصویرها را کنار هم میچیند و هر بار نتیجهای میدهد که دوست ندارم ببینم، میدانم حضورش در اتاق آوا اتفاقی نبوده است!
آوا ادامه میدهد:
- دیشب که اون اطلاعات رمزگشایی شد، خیلی عجیب بود که یه نفر انقدر سریع میفهمه باید کجا دنبالش بگرده. عجیبترش اینه که از همون اول انگار میدونست چی رو باید از بقیه مخفی کنه.
سرم را بالا میآورم.
- داری به چی اشاره میکنی؟
او لبخند محوی میزند.
- به اینکه بعضیها، قبل از اینکه دوستت بشن، یه چیز دیگه بودن.
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
دنبال بیو پروفای تـ..lگرامی میگردی و تو این شرایط قطعی پیدا نمیکنی؟
بیا این چنل پروفاش از دلِ تـ..lگرامه
https://eitaa.com/hittitkpis87918jhab
جوین بده تا پاک نشدهه🧘🏻♀🎀.
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
خسته شدی از فیلمای الکی؟ اگه دنبال یه جای دنج و خفن برای رسیدن به آرامشی واقعی هستی… 💫
کانال «𝐸𝒸𝒽𝑜 𝒮𝑜𝓊𝓁» دقیقا همون چیزیه که روحِ خستهات نیاز داره! سریع بیا اینجا: 👇
[https://eitaa.com/hittitkpis87918jhab]
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
تا ساعت 5 بمونه🪵🍃
یه رب پست آخر باشه💆🏻♀
تبادلات گسترده لیلیوم🌸
#زمستان_خونین
#پلات_صد_وسی_ویکم
قلبم یک ضربهی محکم میزند، اما هنوز نمیخواهم بپذیرم، دنیا دور سرم میچرخد و نمیتوانم حرفهای آوا را باور کنم، باید مدرکی داشته باشد و بر همین اساس میگویم:
- آوا، اگه میخوای چیزی رو ثابت کنی، باید مدرک داشته باشی، روی حدس و گمان نمیشه حرفت رو قبول کرد!
چشمهایش برای لحظهای تیره میشود، با لحنی مطمئن میگوید:
- مدرک؟ تو فکر میکنی من بیدلیل اینهمه وقت دارم باهات حرف میزنم؟ من که قرار بود اطلاعات رو بهتون بدم، و دادم! کسی که اشتباه کرد شما بودین نه من.
بعد دستش را به سمت کشوی میز میبرد، اما فقط انگشتهایش روی دستگیره میماند، مثل کسی که دارد خودش را برای تصمیمی سخت آماده میکند.
نمیدانم چرا به این میزان تردید دارد، نفسش کمی نامنظم میشود، میفهمم که چیزی درونش دارد میلرزد، چیزی فراتر از لجبازی همیشگیاش، احساس میکنم واقتا سعی دارد از اطلاعات محافظت کند.
- یاسین، من دارم سعی میکنم قبل از اینکه دیر بشه، بفهمونمت، اگه مستقیم بگم، همهچیز میپره هوا! من رو درک کن یاسین!
کلافه میشوم، گیج میشوم از این سردرگمی هایش با صدای گرفتهای میگویم:
- پس غیرمستقیم هم چیزی نفهموندی که به درد بخوره، من نمیدونم منظور تو چیه!
برای اولینبار، رنج کوتاهی در چهرهاش میدود، انگار از اینکه من هنوز نمیفهمم، هم ناراحت است هم ناامید اما بازهم میترسد!
- چون تو نمیخوای بفهمی.
این جمله مثل سیلی میخورد به صورتم، میخواهم بفهمم اما مثل همیشه حقیقت آنقدر ترسناک است که نمیتوانم آن را به درستی هضم کنم.
- نه. من نمیخوام بیدلیل به یکی که کنارم بوده شک کنم، نمیتونم به کسی که چند ساله همکار منه اتهام بزنم!
آوا نفس عمیقی میکشد، میدانم حرفهای مرا یک نخواستن تلقی میکند اما بازهم آرامتر از قبل میگوید:
- گاهی دقیقاً همون کسی که کنارته، خطرناکتر از بقیهست، همهی آدما شبیه گذشته شون باقی نمیمونن.
سکوت میکنم، چون جوابش را ندارم، چون صدای ذهنم میگوید ممکن است راست بگوید، و من از همین میترسم.
میترسم حرفهایش درست باشد، شاید هم نه همه چیز فقط یک حس دخترانه باشد.
آوا ادامه میدهد:
- تو فقط به این فکر کن که چرا سینا انقدر پیگیر اون اطلاعاته، چرا هر بار یه بخشی لو میره، قبل از همه خودش خبردار میشه.
چرا وقتی میرسه، انگار از قبل میدونه باید چی بگه و کی ساکت بمونه، یاسین چرا دیشب باید میومد سراغ من؟!
قدم بعدیاش را آرام برمیدارد و حالا فاصلهاش با من خیلی کم شده، حرفی که زده درست در نقطهی هدف نشسته است و اینبار گوشزد میکند:
- اینا اتفاقی نیست، یاسین، من چیزی برای از دست دادن ندارم! مستقیم نمیگم ولی بدون که آگاهت کردم.
نگاهم را از او میدزدم، ذهنم بین انکار و پذیرش گیر کرده است، سینا؟ جاسوس؟ نه... نه، این تصویر با همهی چیزهایی که دیدهام نمیخواند، یا شاید من فقط نمیخواهم بخواند.
گاهی واقعیت شبیه یک روایت روشن، مقابل چشمهایت وجود دارد، تو آن را میبینی، لمس میکنی، درک میکنی اما نمیخواهی آن را بپذیری!
چون نمیخواهی ذهنیتی که داری را، خراب کنی، شاید هم آن شخص آن قدر خاطرش عزیز هست که برای پذیرش ممانعت میکنی.
میگویم:
- اگه میدونی داره چیکار میکنه، چرا مستقیم نمیگی؟ چرا هنوز اطلاعات رو نگه داشتی؟
آوا مکث میکند، نگاهش برای لحظهای به در میرود، بعد دوباره برمیگردد روی من و میگوید:
- چون هنوز مطمئن نبودم تو کدوم طرف میایستی، خب یاسین تو دید خوبی به من نداری! منم گذشتهی خوبی ندارم، برعکس رفیقت گذشتهی خوبی پیشتون داره و الان خوب نیست.
این جواب، بیشتر از همه چیز مرا میلرزاند، دنیا دور سرم میچرخد و تعادلم لحظهای از دست میرود.
- یعنی چی؟
آرامتر میگوید:
- یعنی تا وقتی خودت نبینی، باور نمیکنی. و وقتی هم ببینی، شاید دیر شده باشه، شاید اونقدر دیر شده باشه که اطلاعات جای تو دست اونا باشه!
دستهایم را مشت میکنم، دیگر نمیدانم باید از او عصبانی باشم یا از خودم، یا اعتمادی که به همکارانم دارم، با این حرفها دیدهام نسبت به همه عوض شده است.
- اطلاعات رو بده آوا، اینطوری بهتره!
اینبار مستقیمتر، محکمتر میگویم:
- هرچی هست، الان بده به من. من باید بدونم.
آوا به جای جواب، چند لحظه طولانی نگاهم میکند، بعد خیلی آهسته به سمت میز میرود. انگار دارد بین اعتماد و تردید قدم میزند.
دستش روی چیزی درون کشو میلغزد، اما هنوز بیرونش نمیآورد.
- اگه اینو بهت بدم، دیگه نمیتونی مثل قبل بهش نگاه کنی، من نخوندمشون ولی میدونم مثل اطلاعات دیشب چیز خوبی نیست.
صدایم پایین میآید، اما از فشارش کم نمیشود:
- من الان هم مثل قبل بهش نگاه نمیکنم. فقط میخوام حقیقت رو بدونم.
آوا چشمهایش را میبندد و بعد باز میکند، همین چند ثانیه مکث، بیشتر از یک اعتراف مرا بیقرار میکند.
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آره عزیزم خونه هم میتونه عاقبت بخیر بشه...✨🦋
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲