#زمستان_خونین
#پلات_صد_وسی_ویکم
قلبم یک ضربهی محکم میزند، اما هنوز نمیخواهم بپذیرم، دنیا دور سرم میچرخد و نمیتوانم حرفهای آوا را باور کنم، باید مدرکی داشته باشد و بر همین اساس میگویم:
- آوا، اگه میخوای چیزی رو ثابت کنی، باید مدرک داشته باشی، روی حدس و گمان نمیشه حرفت رو قبول کرد!
چشمهایش برای لحظهای تیره میشود، با لحنی مطمئن میگوید:
- مدرک؟ تو فکر میکنی من بیدلیل اینهمه وقت دارم باهات حرف میزنم؟ من که قرار بود اطلاعات رو بهتون بدم، و دادم! کسی که اشتباه کرد شما بودین نه من.
بعد دستش را به سمت کشوی میز میبرد، اما فقط انگشتهایش روی دستگیره میماند، مثل کسی که دارد خودش را برای تصمیمی سخت آماده میکند.
نمیدانم چرا به این میزان تردید دارد، نفسش کمی نامنظم میشود، میفهمم که چیزی درونش دارد میلرزد، چیزی فراتر از لجبازی همیشگیاش، احساس میکنم واقتا سعی دارد از اطلاعات محافظت کند.
- یاسین، من دارم سعی میکنم قبل از اینکه دیر بشه، بفهمونمت، اگه مستقیم بگم، همهچیز میپره هوا! من رو درک کن یاسین!
کلافه میشوم، گیج میشوم از این سردرگمی هایش با صدای گرفتهای میگویم:
- پس غیرمستقیم هم چیزی نفهموندی که به درد بخوره، من نمیدونم منظور تو چیه!
برای اولینبار، رنج کوتاهی در چهرهاش میدود، انگار از اینکه من هنوز نمیفهمم، هم ناراحت است هم ناامید اما بازهم میترسد!
- چون تو نمیخوای بفهمی.
این جمله مثل سیلی میخورد به صورتم، میخواهم بفهمم اما مثل همیشه حقیقت آنقدر ترسناک است که نمیتوانم آن را به درستی هضم کنم.
- نه. من نمیخوام بیدلیل به یکی که کنارم بوده شک کنم، نمیتونم به کسی که چند ساله همکار منه اتهام بزنم!
آوا نفس عمیقی میکشد، میدانم حرفهای مرا یک نخواستن تلقی میکند اما بازهم آرامتر از قبل میگوید:
- گاهی دقیقاً همون کسی که کنارته، خطرناکتر از بقیهست، همهی آدما شبیه گذشته شون باقی نمیمونن.
سکوت میکنم، چون جوابش را ندارم، چون صدای ذهنم میگوید ممکن است راست بگوید، و من از همین میترسم.
میترسم حرفهایش درست باشد، شاید هم نه همه چیز فقط یک حس دخترانه باشد.
آوا ادامه میدهد:
- تو فقط به این فکر کن که چرا سینا انقدر پیگیر اون اطلاعاته، چرا هر بار یه بخشی لو میره، قبل از همه خودش خبردار میشه.
چرا وقتی میرسه، انگار از قبل میدونه باید چی بگه و کی ساکت بمونه، یاسین چرا دیشب باید میومد سراغ من؟!
قدم بعدیاش را آرام برمیدارد و حالا فاصلهاش با من خیلی کم شده، حرفی که زده درست در نقطهی هدف نشسته است و اینبار گوشزد میکند:
- اینا اتفاقی نیست، یاسین، من چیزی برای از دست دادن ندارم! مستقیم نمیگم ولی بدون که آگاهت کردم.
نگاهم را از او میدزدم، ذهنم بین انکار و پذیرش گیر کرده است، سینا؟ جاسوس؟ نه... نه، این تصویر با همهی چیزهایی که دیدهام نمیخواند، یا شاید من فقط نمیخواهم بخواند.
گاهی واقعیت شبیه یک روایت روشن، مقابل چشمهایت وجود دارد، تو آن را میبینی، لمس میکنی، درک میکنی اما نمیخواهی آن را بپذیری!
چون نمیخواهی ذهنیتی که داری را، خراب کنی، شاید هم آن شخص آن قدر خاطرش عزیز هست که برای پذیرش ممانعت میکنی.
میگویم:
- اگه میدونی داره چیکار میکنه، چرا مستقیم نمیگی؟ چرا هنوز اطلاعات رو نگه داشتی؟
آوا مکث میکند، نگاهش برای لحظهای به در میرود، بعد دوباره برمیگردد روی من و میگوید:
- چون هنوز مطمئن نبودم تو کدوم طرف میایستی، خب یاسین تو دید خوبی به من نداری! منم گذشتهی خوبی ندارم، برعکس رفیقت گذشتهی خوبی پیشتون داره و الان خوب نیست.
این جواب، بیشتر از همه چیز مرا میلرزاند، دنیا دور سرم میچرخد و تعادلم لحظهای از دست میرود.
- یعنی چی؟
آرامتر میگوید:
- یعنی تا وقتی خودت نبینی، باور نمیکنی. و وقتی هم ببینی، شاید دیر شده باشه، شاید اونقدر دیر شده باشه که اطلاعات جای تو دست اونا باشه!
دستهایم را مشت میکنم، دیگر نمیدانم باید از او عصبانی باشم یا از خودم، یا اعتمادی که به همکارانم دارم، با این حرفها دیدهام نسبت به همه عوض شده است.
- اطلاعات رو بده آوا، اینطوری بهتره!
اینبار مستقیمتر، محکمتر میگویم:
- هرچی هست، الان بده به من. من باید بدونم.
آوا به جای جواب، چند لحظه طولانی نگاهم میکند، بعد خیلی آهسته به سمت میز میرود. انگار دارد بین اعتماد و تردید قدم میزند.
دستش روی چیزی درون کشو میلغزد، اما هنوز بیرونش نمیآورد.
- اگه اینو بهت بدم، دیگه نمیتونی مثل قبل بهش نگاه کنی، من نخوندمشون ولی میدونم مثل اطلاعات دیشب چیز خوبی نیست.
صدایم پایین میآید، اما از فشارش کم نمیشود:
- من الان هم مثل قبل بهش نگاه نمیکنم. فقط میخوام حقیقت رو بدونم.
آوا چشمهایش را میبندد و بعد باز میکند، همین چند ثانیه مکث، بیشتر از یک اعتراف مرا بیقرار میکند.
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آره عزیزم خونه هم میتونه عاقبت بخیر بشه...✨🦋
𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
- یه دختره رو امروز بردن انفرادی سرهنگ!
میگن انقدر خوشگله که مامورا برای دیدنش پشته در انفرادی صف میکشن.
اینم عکسشه! اسمش هم میگن نگار...
با شنیدن اسمش و دیدنه عکسش خشمگین یقشو گرفتم و غریدم:
- زنمهههه لعنتی...🙈❌🌱
https://eitaa.com/joinchat/3909682755C656978bcc0
سرهنگ بیاعصابی که زنه 19 سالش رو برای یه مدت ول میکنه که یه روز میفهمه دستگیر شده و...😝🙊
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
سرهنگ بی اعصاب و بیرحمی که دل/شو به دخترک دل/بری میبازه که کلا 19 سالشه و زندانیشه بخاطر آزاد کردن اون دخترک دل/بر مجبور میشه یه روز...⁉️🌸🌶
https://eitaa.com/joinchat/3909682755C656978bcc0
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
تا ساعت 12 بمونه🪵🍃
یه رب پست آخر باشه💆🏻♀
تبادلات گسترده لیلیوم🌸
#زمستان_خونین
#پلات_صد_وسی_ودوم
دستش داخل کشو میلغزد، اما ناگهان متوقف میشود، انگار سرمای فلزی کشو او را به خود آورده باشد.
دستش را عقب میکشد و با حالتی که نمیتوانم بفهمم پشیمانی است یا ترس، قفل کشو را با یک حرکت محکم میبندد.
فریاد میزنم:
- آوا! داری چیکار میکنی؟ گفتم اون اطلاعات رو بده!
او به دیوار تکیه میدهد، نفسش نامنظم است. نگاهش را به پنجره میدوزد و دیگر حتی نگاهم نمیکند.
- گفتم که یاسین... اگه الان ببینی، دیگه راه برگشتی نداری. من این بار سنگین رو تنهایی به دوش میکشم، اما نمیذارم تو هم توش غرق بشی، هروقت فهمیدم میتونی ازش محافظت کنی بهت میدمشون.
سعی میکنم به سمتش هجوم ببرم، اما او با خشونتی غیرمنتظره به سمتم برمیگردد و تیزی نگاهش در چشمانم فرو میرود، راهش را به سمت در کج میکند. پیش از آنکه بتوانم کلمهای دیگر بگویم، از اتاق خارج میشود، این محافظت کردن را درک نمیکنم، صدای برخورد در با چارچوب، لرزهای به جانِ اتاق میاندازد.
تنها میمانم، در میان چهاردیواریای که حالا مثل قفس تنگ شده است، گیجی، مثل دودی غلیظ در مغزم میپیچد.
آوا معتقد است من نتوانسته ام از اطلاعات محافظت بکنم، اما حتی اگر حالا من اطلاعات را داشته باشم بدون رمزگشایی نمیشود کاری کرد.
سینا... دوستی که سالها شانه به شانهی هم کار کردهایم، کسی که در سختترین شبها کنارم بوده، آیا ممکن است تمام این سالها، تمام این اعتمادها، نقشهی یک بازی کثیف باشد؟
مگر میشود یک شخص اینطور عوض شود.
نگاهم به میزِ او میافتد، دستهایم را مشت میکنم و به لبهی میز میکوبم. «نه...» زیر لب میگویم، اما صدایم در اتاق میلرزد. «این غیرممکنه.»
در همین لحظه، گوشیام در جیبم به لرزه میافتد. نام سید روی صفحه میدرخشد. تماس را وصل میکنم و جواب میدهم، اما هنوز ذهنم درگیر کنایههای آواست، درگیر حرفهایی که گفته نشد.
صدای سید، مثل همیشه نگرانی دارد، اما امروز لحنش یکجای کار میلنگد، انگار ترسیده است.
- یاسین، کجایی؟
- خونهام. اتفاقی افتاده؟
صدای نفسکشیدنش را از آنسوی خط میشنوم، مکثی طولانی میکند که ضربان قلبم را به شماره میاندازد.
- یاسین، همین الان از سیستم مرکزی گزارش دادن، تمامی فایلهایی که دیشب رمزگشایی کردید... همهش پاک شده.
سرم گیج میرود، تکیهام را به دیوار میدهم تا زمین نخورم نمیتوانم باور کنم که هرچه که شنیده ام دروغ بوده باشد.
- یعنی چی پاک شده؟ چطور ممکنه؟ مگه سرورها بکآپ ندارن؟
صدای او نگرانتر میشود:
- مسئله همینه، نه تنها فایلها پاک شدن، بلکه انگار اصلاً از اول وجود نداشتن. هیچ ردپایی از دسترسی غیرمجاز نیست، هیچ لاگی ثبت نشده. انگار یکی از داخل... یکی که کاملاً به سیستم اشراف داشته، همهچیز رو با یک کلیک جارو کرده، هم من هم سینا نگرانیم.
سرم را به دیوار تکیهمیدهم. «یکی از داخل...» کلمات آوا در ذهنم مثل پتک میکوبد. «از کسی که همیشه درست سرِ وقت پیداش میشه...»
و سید میگوید سینا نگران است؟! اگر حرف آوا درست باشد، اگر واقعا سینا اطلاعات را پاک کرده باشد چه کاری میشود کرد؟!
شاید اطلاعات از سیستم اداره حذف شده باشد، اما نسخهای از آن باید پیش ما باشد، همان نسخهای که آوا رمزگشایی کرده است.
- یاسین؟ صدامو میشنوی؟ بچهها دارن پیگیری میکنن، اما بعید میدونم چیزی دستگیرشون بشه. این اطلاعات دیگه وجود خارجی نداره، مگه پیش شما!
گوشی از دستم لیز میخورد و روی فرش میافتد. به سقف اتاق خیره میشوم. حالا دیگر فقط شک نیست؛ حالا وحشت است که در رگهایم میدود. سینا... دیشب که اینجا بود، کسی بود که دسترسی کامل به سیستم داشت. کسی که به قول آوا، همیشه زودتر از همه میرسید.
اتاق میچرخد. انگار تمام دنیایم، تمام آن چیزی که بهش ایمان داشتم، در کسری از ثانیه دود شده و به هوا رفته است.
من با دستهای خودم، سرنخها را به کسی داده بودم که شاید... شاید همان کسی باشد که امروز باید زنجیرها را به دستش میبستم.
خلاء عجیبی در سینهام دهان باز میکند. دشمن، غریبه نیست؛ دشمن، همان کسی است که با او چای میخورم و به او اعتماد کردهام. و من... من احمقانهترین بازی عمرم را باختهام.
نگاهم خیره به در اتاق باقی میماند که آرام روی پاشنه میچرخد و آوا با ماگی که در دست دارد داخل میشود.
کنجکاو به چشمانم نگاه میکند که سرم را پایین میاندازم و میگویم:
- آوا اطلاعاتی که رمزگشایی کردی از سیستم مرکزی پاک شده! هیچ ردی ازش نمونده.
دهانش باز میماند و لبش را به دندان میگیرد، چند ثانیه از حرفم نمیگذرد که حنانه پشت سر آوا ظاهر میشود و وحشت زده نگاهم میکند.
part1
از استرس رد تماسهای امیروالا در حال جان دادنم که با حرف مامان نگاه ناباورم را به چشمهایش میدوزم تا بگوید حرفش دروغ یا یک شوخی بی مزه است! اما دروغ نیست! من رکب خوردهام..
آن هم از پسردایی به ظاهر عاشق پیشهم
- آیه جان امشب خواستگاری امیروالاس داییت زنگ زد که ما هم بریم!
این همه نامردی حق مننیست!
چطور والا تونست؟
اشک درون چشمامحلقه بسته. اما نمیخوام مادرم رو ناراحت کنم.هنوزدوست دارم این موضوع یک بازی مسخره باشه!امانیست.. حقیقت محضه! رسوایی امیروالاست.
با شنیدن صدای زنگ گوشیم و سارهای که پشت خطه،رو به مامان ببخشیدی گفته و دکمه ی اتصال رو میزنم. دلم میخواد با بهترین دوستم دردودل کنم، امادوباره با شنیدن حرفهای ساره، سیلی محکمتری به صورتم برخورد میکنه.
- وای آیه اگه بدونی چه حالیم. امشب که حتما میای؟
مگه قراره امشب من کجا برم؟
به سختی بغـ.ض صدا و لرزشش را مخـ.فی کرده و میگم: سلام ساره جان کجا قراره بیام؟
- وایعنی نمیخوای تومراسمنامزدی بهترین دوستت با تک پسرداییت شرکت کنی؟
مگه خواستگاری نبود؟ پس چه نامزدی؟
تا عضو*یتش راایگان شده بزن رو لیـ.نک رمان عاشقانه و واقعی بخون😋❌😜
https://eitaa.com/joinchat/4161930896C49fbbc2112
فکر کن بفهمی پسری که سالها دوستش داشتی، قراره با بهترین دوستت ازدواج کنه...💔
چه حسی داری وقتی بفهمی پسری که سالها عاشقانه دوستت داشته، قراره با بهترین دوستت ازدواج کنه؟!
آیه هنوز باور نمیکنه...
هنوز منتظره یکی بهش بگه همهچی یه سوءتفاهمه!
اما وقتی از زبان مادرش و بعد بهترین دوستش حقیقت رو میشنوه، دنیایی که برای خودش ساخته بود، جلوی چشماش فرو میریزه...
امیروالا چرا این کار رو کرد؟
چه رازی پشت این تصمیم ناگهانی پنهان شده؟
و آیه بعد از این ضر،بهی بزرگ چه واکنشی نشون میده؟
اگر عاشق رمانهای احساسی، پر از راز، عشق، دلخوری و اتفاقات غیرمنتظره هستی، این داستان رو از دست نده... ❤️
https://eitaa.com/joinchat/4161930896C49fbbc2112