eitaa logo
[𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲|سِلنِـہ‌]
1.7هزار دنبال‌کننده
4.1هزار عکس
3.4هزار ویدیو
27 فایل
﷽ سلنه/ 𝘚𝘦𝘭𝘦𝘯𝘦 الهه‌ی ماه🌙 {رمانی عاشقانه امنیتی در دل کودتای دی‌ماه🎀🤍} ناشناس برای نظراتتون✨💌 https://6w9.ir/Harf_11173826
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
تا ساعت 12 بمونه🪵🍃 یه رب پست آخر باشه💆🏻‍♀ تبادلات گسترده لیلیوم🌸
دستش داخل کشو می‌لغزد، اما ناگهان متوقف می‌شود، انگار سرمای فلزی کشو او را به خود آورده باشد. دستش را عقب می‌کشد و با حالتی که نمی‌توانم بفهمم پشیمانی است یا ترس، قفل کشو را با یک حرکت محکم می‌بندد. فریاد می‌زنم: - آوا! داری چیکار می‌کنی؟ گفتم اون اطلاعات رو بده! او به دیوار تکیه می‌دهد، نفسش نامنظم است. نگاهش را به پنجره می‌دوزد و دیگر حتی نگاهم نمی‌کند. - گفتم که یاسین... اگه الان ببینی، دیگه راه برگشتی نداری. من این بار سنگین رو تنهایی به دوش می‌کشم، اما نمی‌ذارم تو هم توش غرق بشی، هروقت فهمیدم میتونی ازش محافظت کنی بهت میدمشون. سعی می‌کنم به سمتش هجوم ببرم، اما او با خشونتی غیرمنتظره به سمتم برمی‌گردد و تیزی نگاهش در چشمانم فرو می‌رود، راهش را به سمت در کج می‌کند. پیش از آنکه بتوانم کلمه‌ای دیگر بگویم، از اتاق خارج می‌شود، این محافظت کردن را درک نمی‌کنم، صدای برخورد در با چارچوب، لرزه‌ای به جانِ اتاق می‌اندازد. تنها می‌مانم، در میان چهاردیواری‌ای که حالا مثل قفس تنگ شده است، گیجی، مثل دودی غلیظ در مغزم می‌پیچد. آوا معتقد است من نتوانسته ام از اطلاعات محافظت بکنم، اما حتی اگر حالا من اطلاعات را داشته باشم بدون رمزگشایی نمی‌شود کاری کرد. سینا... دوستی که سال‌ها شانه به شانه‌ی هم کار کرده‌ایم، کسی که در سخت‌ترین شب‌ها کنارم بوده، آیا ممکن است تمام این سال‌ها، تمام این اعتمادها، نقشه‌ی یک بازی کثیف باشد؟ مگر می‌شود یک شخص این‌طور عوض شود. نگاهم به میزِ او می‌افتد، دست‌هایم را مشت می‌کنم و به لبه‌ی میز می‌کوبم. «نه...» زیر لب می‌گویم، اما صدایم در اتاق می‌لرزد. «این غیرممکنه.» در همین لحظه، گوشی‌ام در جیبم به لرزه می‌افتد. نام سید روی صفحه می‌درخشد. تماس را وصل می‌کنم و جواب می‌دهم، اما هنوز ذهنم درگیر کنایه‌های آواست، درگیر حرف‌هایی که گفته نشد. صدای سید، مثل همیشه نگرانی دارد، اما امروز لحنش یک‌جای کار می‌لنگد، انگار ترسیده است. - یاسین، کجایی؟ - خونه‌ام. اتفاقی افتاده؟ صدای نفس‌کشیدنش را از آن‌سوی خط می‌شنوم، مکثی طولانی می‌کند که ضربان قلبم را به شماره می‌اندازد. - یاسین، همین الان از سیستم مرکزی گزارش دادن، تمامی فایل‌هایی که دیشب رمزگشایی کردید... همه‌ش پاک شده. سرم گیج می‌رود، تکیه‌ام را به دیوار می‌دهم تا زمین نخورم نمی‌توانم باور کنم که هرچه که شنیده ام دروغ بوده باشد. - یعنی چی پاک شده؟ چطور ممکنه؟ مگه سرورها بک‌آپ ندارن؟ صدای او نگران‌تر می‌شود: - مسئله همینه، نه تنها فایل‌ها پاک شدن، بلکه انگار اصلاً از اول وجود نداشتن. هیچ ردپایی از دسترسی غیرمجاز نیست، هیچ لاگی ثبت نشده. انگار یکی از داخل... یکی که کاملاً به سیستم اشراف داشته، همه‌چیز رو با یک کلیک جارو کرده، هم من هم سینا نگرانیم. سرم را به دیوار تکیه‌میدهم. «یکی از داخل...» کلمات آوا در ذهنم مثل پتک می‌کوبد. «از کسی که همیشه درست سرِ وقت پیداش می‌شه...» و سید می‌گوید سینا نگران است؟! اگر حرف آوا درست باشد، اگر واقعا سینا اطلاعات را پاک کرده باشد چه کاری می‌شود کرد؟! شاید اطلاعات از سیستم اداره حذف شده باشد، اما نسخه‌ای از آن باید پیش ما باشد، همان نسخه‌ای که آوا رمزگشایی کرده است. - یاسین؟ صدامو می‌شنوی؟ بچه‌ها دارن پیگیری می‌کنن، اما بعید می‌دونم چیزی دست‌گیرشون بشه. این اطلاعات دیگه وجود خارجی نداره، مگه پیش شما! گوشی از دستم لیز می‌خورد و روی فرش می‌افتد. به سقف اتاق خیره می‌شوم. حالا دیگر فقط شک نیست؛ حالا وحشت است که در رگ‌هایم می‌دود. سینا... دیشب که این‌جا بود، کسی بود که دسترسی کامل به سیستم داشت. کسی که به قول آوا، همیشه زودتر از همه می‌رسید. اتاق می‌چرخد. انگار تمام دنیایم، تمام آن چیزی که بهش ایمان داشتم، در کسری از ثانیه دود شده و به هوا رفته است. من با دست‌های خودم، سرنخ‌ها را به کسی داده بودم که شاید... شاید همان کسی باشد که امروز باید زنجیرها را به دستش می‌بستم. خلاء عجیبی در سینه‌ام دهان باز می‌کند. دشمن، غریبه نیست؛ دشمن، همان کسی است که با او چای می‌خورم و به او اعتماد کرده‌ام. و من... من احمقانه‌ترین بازی عمرم را باخته‌ام. نگاهم خیره به در اتاق باقی می‌ماند که آرام روی پاشنه می‌چرخد و آوا با ماگی که در دست دارد داخل می‌شود. کنجکاو به چشمانم نگاه می‌کند که سرم را پایین می‌اندازم و می‌گویم: - آوا اطلاعاتی که رمزگشایی کردی از سیستم مرکزی پاک شده! هیچ ردی ازش نمونده. دهانش باز می‌ماند و لبش را به دندان می‌گیرد، چند ثانیه از حرفم نمی‌گذرد که حنانه پشت سر آوا ظاهر می‌شود و وحشت زده نگاهم می‌کند.
part1 از استرس رد تماسهای امیروالا در حال جان دادنم که با حرف مامان نگاه ناباورم را به چشمهایش میدوزم تا بگوید حرفش دروغ یا یک شوخی بی مزه است! اما دروغ نیست! من رکب خورده‌ام.. آن هم‌ از پسردایی به ظاهر عاشق پیشه‌م - آیه جان‌ امشب خواستگاری امیروالاس داییت زنگ زد که ما هم بریم! این همه نامردی حق من‌نیست! چطور والا تونست؟ اشک درون چشمام‌حلقه بسته. اما‌ نمیخوام مادرم رو ناراحت کنم.هنوزدوست دارم این موضوع یک بازی مسخره باشه!امانیست.. حقیقت محضه! رسوایی امیروالاست. با شنیدن صدای زنگ گوشیم و ساره‌ای که پشت خطه،رو به مامان ببخشیدی گفته و دکمه ی اتصال رو میزنم. دلم میخواد با بهترین دوستم دردودل کنم‌، امادوباره با شنیدن حرف‌های ساره، سیلی محکمتری به صورتم برخورد میکنه. - وای آیه اگه بدونی چه حالیم. امشب که حتما میای؟ مگه قراره امشب من کجا برم؟ به سختی بغـ.ض صدا و لرزشش را مخـ.فی کرده و میگم: سلام ساره جان کجا قراره بیام؟ - وایعنی نمیخوای تومراسم‌نامزدی بهترین دوستت با تک پسرداییت شرکت کنی؟ مگه خواستگاری نبود؟ پس چه نامزدی؟ تا عضو*یتش راایگان شده بزن رو لیـ.نک رمان عاشقانه و واقعی بخون😋❌😜 https://eitaa.com/joinchat/4161930896C49fbbc2112 فکر کن بفهمی پسری که سال‌ها دوستش داشتی، قراره با بهترین دوستت ازدواج کنه...💔
چه حسی داری وقتی بفهمی پسری که سال‌ها عاشقانه دوستت داشته، قراره با بهترین دوستت ازدواج کنه؟! آیه هنوز باور نمی‌کنه... هنوز منتظره یکی بهش بگه همه‌چی یه سوءتفاهمه! اما وقتی از زبان مادرش و بعد بهترین دوستش حقیقت رو می‌شنوه، دنیایی که برای خودش ساخته بود، جلوی چشماش فرو می‌ریزه... امیروالا چرا این کار رو کرد؟ چه رازی پشت این تصمیم ناگهانی پنهان شده؟ و آیه بعد از این ضر،به‌ی بزرگ چه واکنشی نشون می‌ده؟ اگر عاشق رمان‌های احساسی، پر از راز، عشق، دلخوری و اتفاقات غیرمنتظره هستی، این داستان رو از دست نده... ❤️ https://eitaa.com/joinchat/4161930896C49fbbc2112
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
- دخترا روت کراش میزنن امیر ـ اخمی کرد: + خب باشگاهم روبه روی دبیرستانته، نمیشه نرم سر کار خوشگلم. غر زدم؛ - هزارتا مربی هست. لازمه خودتم بری اونجا؟ کلافه گفت: + صاحب اون باشگاه منم چطور نرم؟ پر غیض گفتم: - بار بعد یه دختر از دبیرستانمون روت کراش بزنه ط/لاقمو ازت میگیرم امیر فهمیدی؟ 🤧♨️🔥 https://eitaa.com/joinchat/3909682755C656978bcc0 یکی از دخترای دبیرستانشون خبر ندارههه و رو شوهرش کراش میزنههه🤣❌️
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
امیر خان هفت خطی که باشگاه دارههه اونم کجاااا؟! دقیقااا روبه روی یه دبیرستان دخترونههههه که زنشمم توش درس میخونههه♨️🔥😋 https://eitaa.com/joinchat/3909682755C656978bcc0 میره دنبال زنش که بقیه میبینن و...🤧
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
تا ساعت 17 بمونه🪵🍃 یه رب پست آخر باشه💆🏻‍♀ تبادلات گسترده لیلیوم🌸
بعد از چند سال برگشته بودم .مامان مهمونی گرفته بود .میدونستم میلاد هم هست ،وارد آشپزخونه شدم.برای امیرمهدی یه لیوان آب ریختم و خم شدم سمتش.— بفرما، قلب مامان. هنوز جمله‌م تموم نشده بود که یه صدا از پشت سرم اومد…— بارانه…؟ خشکم زد. اون صدا رو حتی بعد از این همه سال هم می‌شناختم. آروم برگشتم… میلاد بود. همون نگاه، همون ناباوری توی چشم‌هاش.قبل از اینکه چیزی بگه، سریع امیر مهدی رو پشت سرم کشیدم و قایمش کردم. نباید می‌فهمید… نباید می‌فهمید این بچه، پسر ماست. اما دیر شده بود.امیر مهدی سرشو از پشت من بیرون آورد، با همون شیطنت همیشگیش گفت:— مامان… مامان… می‌خوام برم بازی.نگاه میلاد روی صورت من ثابت موند… بعد آروم پایین اومد روی امیرمهدی چشم‌هاش گرد شده بود، انگار دنیا دور سرش می‌چرخید.چند قدم جلو اومد و با صدایی که می‌لرزید گفت: — باران… این بچه… چند سالشه…؟ قلبم داشت از سینه می‌زد بیرون. چون جواب این سؤال… همه‌چیز رو عوض می‌کرد… ❌😱🔥 :::https://eitaa.com/joinchat/3537765887C6244c2a2e0
میلاد ازدواج کرد. با دختری که آرزوی خونوادش بود نه آرزوی خودش. هر هفته جشن و مهمونی به پا میکردن. دختر حاج محمود خوشگل بود و پولدار. منم خوشگل بودم اما پولدار؟ نه اصلا.. زنش بو برده بود که بین من و میلاد قبلا خبری بود و هر روز بیشتر عذابم میداد من ازش بچه داشتم تا یه روزی و ... https://eitaa.com/joinchat/3537765887C6244c2a2e0 اگه دلت میخواد رمانی بخونی که نفهمی آخرش چی میشه جات اینجاست☝️🏻☝️🏻