eitaa logo
[𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲|سِلنِـہ‌]
1.7هزار دنبال‌کننده
4.1هزار عکس
3.4هزار ویدیو
27 فایل
﷽ سلنه/ 𝘚𝘦𝘭𝘦𝘯𝘦 الهه‌ی ماه🌙 {رمانی عاشقانه امنیتی در دل کودتای دی‌ماه🎀🤍} ناشناس برای نظراتتون✨💌 https://6w9.ir/Harf_11173826
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
امیر خان هفت خطی که باشگاه دارههه اونم کجاااا؟! دقیقااا روبه روی یه دبیرستان دخترونههههه که زنشمم توش درس میخونههه♨️🔥😋 https://eitaa.com/joinchat/3909682755C656978bcc0 میره دنبال زنش که بقیه میبینن و...🤧
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
تا ساعت 17 بمونه🪵🍃 یه رب پست آخر باشه💆🏻‍♀ تبادلات گسترده لیلیوم🌸
بعد از چند سال برگشته بودم .مامان مهمونی گرفته بود .میدونستم میلاد هم هست ،وارد آشپزخونه شدم.برای امیرمهدی یه لیوان آب ریختم و خم شدم سمتش.— بفرما، قلب مامان. هنوز جمله‌م تموم نشده بود که یه صدا از پشت سرم اومد…— بارانه…؟ خشکم زد. اون صدا رو حتی بعد از این همه سال هم می‌شناختم. آروم برگشتم… میلاد بود. همون نگاه، همون ناباوری توی چشم‌هاش.قبل از اینکه چیزی بگه، سریع امیر مهدی رو پشت سرم کشیدم و قایمش کردم. نباید می‌فهمید… نباید می‌فهمید این بچه، پسر ماست. اما دیر شده بود.امیر مهدی سرشو از پشت من بیرون آورد، با همون شیطنت همیشگیش گفت:— مامان… مامان… می‌خوام برم بازی.نگاه میلاد روی صورت من ثابت موند… بعد آروم پایین اومد روی امیرمهدی چشم‌هاش گرد شده بود، انگار دنیا دور سرش می‌چرخید.چند قدم جلو اومد و با صدایی که می‌لرزید گفت: — باران… این بچه… چند سالشه…؟ قلبم داشت از سینه می‌زد بیرون. چون جواب این سؤال… همه‌چیز رو عوض می‌کرد… ❌😱🔥 :::https://eitaa.com/joinchat/3537765887C6244c2a2e0
میلاد ازدواج کرد. با دختری که آرزوی خونوادش بود نه آرزوی خودش. هر هفته جشن و مهمونی به پا میکردن. دختر حاج محمود خوشگل بود و پولدار. منم خوشگل بودم اما پولدار؟ نه اصلا.. زنش بو برده بود که بین من و میلاد قبلا خبری بود و هر روز بیشتر عذابم میداد من ازش بچه داشتم تا یه روزی و ... https://eitaa.com/joinchat/3537765887C6244c2a2e0 اگه دلت میخواد رمانی بخونی که نفهمی آخرش چی میشه جات اینجاست☝️🏻☝️🏻