eitaa logo
[𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲|سِلنِـہ‌]
1.6هزار دنبال‌کننده
4.1هزار عکس
3.4هزار ویدیو
27 فایل
﷽ سلنه/ 𝘚𝘦𝘭𝘦𝘯𝘦 الهه‌ی ماه🌙 {رمانی عاشقانه امنیتی در دل کودتای دی‌ماه🎀🤍} ناشناس برای نظراتتون✨💌 https://6w9.ir/Harf_11173826
مشاهده در ایتا
دانلود
نگاهم را از روی گوشی توی دستش برنمی‌دارم و لحنم را عمدا بی‌خیال و کش‌دار می‌کنم؛ همان لحنی که می‌دانم اعصابش را بیش‌تر به هم می‌ریزد. - حالا چرا اصرار داری با مامانم حرف بزنم نمیشه با یکی دیگه باشه؟ نکنه ماموریتت شده که منو از دنیا و آدماش جدا نگه داری؟ یاسین چشم‌هایش را ریز می‌کند و گوشی را کمی بالاتر می‌آورد، انگار می‌خواهد نشان بدهد حرفش کاملا جدی و عادی است. - چون فکر می‌کنم از صبح تا حالا یه نفس درست نکشیدی. چون آدم وقتی خسته‌ست، بهتره با یکی حرف بزنه که حالش رو بهتر کنه. پوزخند می‌زنم و سرم را کمی به یک سمت کج می‌کنم. - چه مهربون شدی یهویی! نکنه سید تو رو فرستاده نقش روانشناسِ جمع رو بازی کنی؟ کاری ام که نمیکنی جز آشپزی! لب گوشه‌اش تکان می‌خورد، اما خودش را نگه می‌دارد. - نه، من فقط دارم یه پیشنهاد ساده می‌دم. این‌قدر هم توش توهم توطئه نباشه. کف دستم را روی سینه‌ام می‌گذارم و با حالتِ نمایشی آه می‌کشم. - وای، ببین چقدر رسمی و محترمانه صحبت می‌کنه. آدم شک می‌کنه نکنه یه نسخه‌ی خیلی مودب از یاسین رو جلوی چشمش گذاشتن. نگاهش را از من نمی‌گیرد، اما از آن نگاه‌هاست که می‌خواهد هم جدی بماند هم می‌فهمد دارد کمی سرگرمم می‌کند. - خب؟ زنگ بزن دیگه. گوشی هم که هست. ابرو بالا می‌اندازم. - شاید من اصلا نخوام به مادرم زنگ بزنم. - چرا؟ - چون... مکث می‌کنم و با شیطنت یک لبخند ریز می‌زنم. - شاید دلم بخواد با یکی دیگه حرف بزنم. اخم‌هایش یک درجه در هم می‌رود، معلوم است هنوز نمی‌فهمد دارم کجا می‌زنم. - یکی دیگر یعنی کی؟ شانه بالا می‌اندازم و وانمود می‌کنم به فکر فرو رفته‌ام، بعد خیلی آرام و با وقاحتِ کنترل‌شده‌ای می‌گویم: - مثلا... دوست‌پسرم. حرف را که می‌زنم، چند ثانیه سکوت میوفتد، یاسین اول خیره نگاهم می‌کند، بعد ابروهایش بالا می‌رود، بعد خیلی آرام گوشی را پایین می‌آورد و به من زل می‌زند؛ جوری که انگار می‌خواهد مطمئن شود درست شنیده است. - دوست‌پسر؟ لبم را می‌جوم تا خنده‌ام لو نرود. - آره، چرا تعجب کردی؟ مگه عجیب بود؟ یا فکر کردی تو این دنیا فقط تو مرد زندگی منی؟ صدایش کمی جدی‌تر می‌شود، اما هنوز لحنش از آن عصبانیت‌های واقعی فاصله دارد. - من فقط می‌پرسم! پس چرا از اول نگفتی؟ میگفتی که محرم نشیم. کمی خودم را به عقب می‌کشم و با لحن دلخور ساختگی می‌گویم: - چون شماها که این‌جا هستین، اصلا قبلش از من نپرسیدید کسی توی زندگیم هست یانه، خودتون تصمیم گرفتید منم احترام گذاشتم. یاسین نفسش را از بینی بیرون می‌دهد و سرش را چند سانت عقب می‌برد، مشخص است دارد خودش را کنترل می‌کند که نخندد یا شاید هم فریاد نزند. - آوا، من دارم بهت می‌گم زنگ بزن، تو داری ازش یه پرونده‌ی عاشقانه درمیاری. با لحن کاملا جدی اما چشم‌هایی که از خنده برق می‌زنند، می‌گویم: - خب، شاید هم پرونده‌ی عاشقانه باشه، شاید هم معما که بخوام بدونم قبل از حرف زدن با دوست‌پسرم، یه مزاحم اتاق رو چطوری باید از محیط خارج کنم. این‌بار دیگر لبخندش می‌شکند، اما سریع جمعش می‌کند و همان خنده‌ی کوتاه را با سرفه‌ای ساختگی پنهان می‌کند. - مزاحم؟ سری تکان می‌دهم. - دقیقا. با انگشت اشاره به سمتش تکان می‌دهم. - شما این‌جا وایسادی، گوشی دستته، داری هی می‌گی زنگ بزن، زنگ بزن، خب این یعنی مزاحمت دیگه. من شاید بخوام یه مکالمه‌ی خصوصی داشته باشم. یاسین سرش را کمی کج می‌کند و با شیطنتی که حالا او هم وارد بازی‌اش شده، می‌گوید: - مکالمه‌ی خصوصی با دوست‌پسرت؟ تو؟ توی خونه‌ای که من شوهرتم؟ چشمانم را گرد می‌کنم. - بله. اتفاقا همین‌جا. چون شاید دوست داشته باشم صدای تو هم تو پس‌زمینه باشه که یه وقت حوصلش سر نره. پوزخندی میزند: - خیلی لطف داری. - تازه! با حالتی نمایشی دست‌هایم را باز می‌کنم. - شاید بخوام ازش بپرسم که آیا تو هم مثل دوست‌های فضول من، عادت داری وسط استراحت مردم سروکله‌ات پیدا بشه یا نه! یاسین این بار کاملا می‌خندد، ولی باز هم سعی می‌کند خودش را نگه دارد، خنده‌هایش جنس تمسخر دارد، بعد گوشی را روی میز میگذارد می‌گذارد و یک قدم به سمتم می‌آید. - خیلی پررو شدی، خانم! چانه‌ام را بالا می‌گیرم و به تخت تکیه می‌دهم. - من از اول هم همین بودم، تو تازه کشفم کردی. - نه، من تازه می‌فهمم تحمل‌کردن تو از انرژی‌ای که ماکروویو مصرف می‌کنه بیشتره. با شنیدن این جمله، خنده‌ام می‌گیرد، اما سریع خودم را جمع می‌کنم و با تظاهر به ناراحتی می‌گویم: - این چه تشبیهیه؟ دست‌کم من غذا رو گرم می‌کنم، تو فقط اعصاب آدم رو داغ می‌کنی. نگاهی به در می‌اندازد، بعد دوباره به من، انگار می‌فهمد اگر همین‌طور ادامه بدهد، این بحث مسخره تمام نمی‌شود. - خب باشه. من می‌رم بیرون. زنگ بزن به... هر کی که می‌خوای.
لحنش آن‌قدر پر از کنایه و خنده است که واضح می‌شود دارد تظاهر می‌کند که بی‌تفاوت است، من اما فرصت را از دست نمی‌دهم و بلافاصله می‌گویم: - آره، بهتره بری. شاید وقتی تو نباشی، منم بالاخره بتونم یه تماس عادی بگیرم. می‌چرخد که برود، اما دوباره می‌ایستد و نیم‌رخ برمی‌گرداند. - فقط یه سوال. پشت چشمی نازک می‌کنم: - بفرما، مزاحم محترم. نگاهش را باریک می‌کند. - واقعا دوست‌پسر داری یا داری از خودت میسازی؟ چند ثانیه بهش خیره می‌شوم و بعد با وقاحت کامل می‌گویم: - شاید... مکث می‌کنم، بعد شانه بالا می‌اندازم. - شاید نداشته باشم. ولی لازم نیست تو همه‌چیز رو بدونی به هرحال! انگار همین جمله آخر کافی است که کلافه شود، سرش را به نشانه‌ی تسلیم تکان می‌دهد، یک دستش را به پیشانی‌اش می‌زند و می‌گوید: - می‌دونی تو خیلی غیرقابل‌تحملی؟ بعد، قبل از اینکه فرصت کنم جواب دندان‌شکنی بدهم، در را باز می‌کند و عقب‌عقب بیرون می‌رود. - واقعا خیلی. کمی مکث می‌کند، لبخندش را جمع می‌کند و اضافه می‌کند: - و من نمی‌خوام بیش‌تر از این باهات بحث کنم. در را که پشت سرش می‌بندد، صدای قدم‌هایش در راهرو دور می‌شود، من همان‌جا روی تخت می‌مانم و چند ثانیه به در خیره می‌شوم، بعد خنده‌ام آرام از بین لب‌هایم بیرون می‌ریزد. گوشی را از اتاق بیرون نبرده، اما اعصابش را که خوب از کار انداخته‌ام. و این، برای من خسته و خواب‌آلود، از هر تماس واقعی‌ای سرگرم‌کننده‌تر است.
وقتی در اتاق پشت سر یاسین بسته می‌شود، چند ثانیه همان‌جا می‌مانم و به صدای دور شدن قدم‌هایش گوش می‌دهم. سکوت، اول مثل یک پتوی سنگین روی شانه‌هایم می‌افتد، اما بعد کم‌کم نرم‌تر می‌شود؛ دیگر از آن سکوت‌های بدجنس خفه‌کننده نیست، بیشتر شبیه خلایی است که آدم را مجبور می‌کند با خودش تنها بماند. گوشی را از روی میز برمی‌دارم و برای چند لحظه فقط به صفحه‌ی خاموشش نگاه می‌کنم، همان حرف‌های چند دقیقه پیش، همان دوست‌پسر ساختگی، همان اخم یاسین، هنوز گوشه‌ی ذهنم مانده‌اند و بی‌اجازه میان فکرهایم رژه می‌روند. لبخند خیلی کوچکی روی لبم می‌نشیند، نه از سر اینکه حرفم راست بوده، نه از سر اینکه واقعا قصد داشته‌ام چیزی را ثابت کنم؛ فقط از آن جنس لذت‌های کوچکی که وقتی یک نفر را از کوره درمی‌بری، ته دلت خندان می‌شوند. اما همان‌قدر که خنده‌دار است، یک گوشه‌ی دلم هم می‌فهمد چرا یاسین این‌قدر سریع واکنش نشان داده بود. شاید واقعا از لابه‌لای شوخی‌هایم چیزی را جدی گرفته بود، شاید هم فقط نمی‌خواست بگذارد این لجبازی من بیش‌تر از این کش پیدا کند. به هر حال، من هم خسته‌تر از آنم که بخواهم بیش‌تر از این ادامه‌اش بدهم. شماره‌ی مادرم را می‌گیرم، تماس که وصل می‌شود، صدای آشنایش، نرم و مهربان، از آن‌سوی خط می‌رسد و انگار همه‌چیز را کمی آرام‌تر می‌کند. - الو؟ آوا جان؟ نفس عمیقی می‌کشم و ناخودآگاه شانه‌هایم کمی پایین می‌افتند. - سلام مامان. - سلام مادر، قربون صدات برم، حالت خوبه؟ چرا این‌قدر آروم حرف می‌زنی؟ چشمانم را می‌بندم و یک لحظه صورتم را در بالش فرو می‌برم، مادر چرا به این اندازه مهربان شده است؟! - خوبم شما خوبین؟ فقط خسته‌م. کار داشتیم، یه‌کم شلوغ شد. - ماهم خوبیم، غذا خوردی؟ از سوال‌اش بیشتراز قبل تعجب می‌کنم، عادت ندارد این‌طور نگران من باشد و حیرت زده می‌گویم: - آره، یه چیزایی خوردم، حال بابا خوبه؟ از آن طرف خط، صدای باز شدن در آشپزخانه یا شاید جابه‌جا شدن چیزی می‌آید، احتمالا آزاده است. - باباهم خوبه عزیزم. فقط تو مواظب خودت باش. خواب درست‌وحسابی هم کردی؟ می‌خندم؛ خنده‌ای کوتاه و خسته، انگار مادر سرش ضربه خورده است! صادقانه می‌گویم: - نه خیلی، ولی الان می‌خوام بخوابم. - پس بخواب مادر. هر وقت بیدار شدی به من زنگ بزن، باشه؟ - باشه مامان. چند جمله‌ی ساده‌ی دیگر رد و بدل می‌شود؛ همان حرف‌های تکراری همیشگی، اما برای من در آن لحظه مثل چایِ داغی است که گلوی آدم را نرم می‌کند. دیدن این حرف‌ها از مادر مرا بیشتراز هروقتی متعجب می‌کند. او هم با همان لحن مادرانه‌اش سفارش می‌کند که بیشتر استراحت کنم، آب بخورم، زیاد فکر نکنم، و اگر چیزی شد خبرش کنم، اما مگر کاری از دستش برمیاید؟! هیچ چیز خاصی در این تماس نیست، ولی همین تماس کوتاه مثل نخ نازکی است که من را به خانه وصل می‌کند، به خودم،به چیزی امن‌تر از این اتاق نیمه‌ساکت! وقتی تماس را قطع می‌کنم، گوشی را کنارم می‌گذارم و برای چند ثانیه فقط به سقف نگاه می‌کنم. بدنم سنگین است، پلک‌هایم سنگین‌تر، دوباره همان خستگی بعد از شوخی و بیداری و فکر، روی تنم پهن می‌شود و این‌بار دیگر مقاومت نمی‌کنم. سرم را روی بالش می‌گذارم، پتو را تا زیر چانه بالا می‌کشم و خیلی زود همه‌چیز تار می‌شود. نمی‌دانم چقدر می‌گذرد. وقتی بیدار می‌شوم، اول فقط گرمای نور کم‌رنگی را حس می‌کنم که از لای پرده رد شده و روی گوشه‌ی اتاق افتاده. بعد صدای خیلی خفیفی از بیرون اتاق می‌شنوم؛ صدای ورق خوردنِ چیزی، شاید جابه‌جا شدن صندلی، یا حتی نفس‌های آرام کسی که در هال نشسته. چشم‌هایم را می‌مالم، چند بار پلک می‌زنم تا اتاق واضح‌تر شود، و بعد آرام از تخت بیرون می‌آیم. پاهایم هنوز کمی خواب‌رفته‌اند، آهسته در را باز می‌کنم و بیرون می‌روم، بنا بر احتیاط شال سر می‌کنم. هال ساکت است، حنانه و شوهرش نیستند؛ خانه حالت خلوت و خاموشی به خودش گرفته که باعث می‌شود هر صدا، هر حرکت، بزرگ‌تر از معمول به نظر برسد. نگاهم می‌چرخد و همان‌جا یاسین را می‌بینم، روی مبل نشسته، تکیه‌اش کمی عقب است، یک پا روی زمین و پای دیگر کمی جمع شده، دستش روی چیزی، شاید گوشی یا کنترل قرار دارد. اما چیزی که بیشتر از همه توی چشم می‌زند، صورتش است، نگاهش را که روی من می‌اندازد، فورا می‌فهمم چیزی در او عوض شده و از اثرات شیطنت‌هایم است! نه آن لبخندهای نیمه‌کاره‌ی شیطنت‌آمیز قبل، نه آن حالت ریلکس آدمی که می‌خواهد بازی را ادامه بدهد، این‌بار نگاهش سنگین است، ساکت است. کمی هم بسته! از همان نگاه‌هاست که آدم بی‌اختیار می‌فهمد طرف یک چیزی را در ذهنش بالا و پایین کرده و هنوز از دستش نینداخته.
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کاش آقا دعا میکردید همه فداتون بشیم...💔
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
[𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲|سِلنِـہ‌]
#زمستان_خونین #پلات_یکم (سرفصل اول: صف‌های روغن) - خانه - از این شانه به آن شانه می‌شوم، خنکای با
پارت اولمونه😍🍁 بزن رو پیوستن که قراره کلیی پارت هیجانییی داشته باشیمم🌾🫐 جوین شو زیبای من 🌷✨ .𔘓. 𓂃 .𔘓. 𓂃 .𔘓. 𓂃 .𔘓. 𓂃 .𔘓. 𓂃 .𔘓.