هدایت شده از 𝙂𝙝𝙤𝙨𝙩 𝙀𝙙𝙞𝙩
خـانـواده نمـیزارناینـستاو تیـکتـاک بریـزی⁉️
برای دیدن ادیت های خفن 𝘊𝘭𝘪𝘤𝘬 کن👀
هدایت شده از Íncomparable
این نامه را در اتاقی مینویسم که پنجرههایش رو به حیاطی بسته و فرسوده باز میشوند.
درختان پیر همانجا ایستادهاند،شاخههایشان خمیده و خسته، و باد هر از گاهی برگهایی خشک را روی کف چوبی میریزد. نور خورشید به سختی وارد اتاق میشود و روی میز کهنهای که نامه را رویش گذاشتهام، سایه میاندازد.
تمام روز گذشته را نشستهام و به سکوت نگاه کردهام. سکوت مثل آینهای است که آدم را مجبور میکند همهی چیزهایی را که پنهان کرده، ببیند: خستگیها، اشتباهها، امیدهایی که بیش از حد شکننده بودند. در این اتاق، هیچکس نمیآید و هیچکس نمیپرسد؛ این فضا فقط میشنود.
زندگی مرا به اینجا رسانده: میان چهار دیوار، با خاطرههایی که هر روز سبکتر میشوند، و آدمهایی که فقط در ذهنم باقی ماندهاند. یادم میآید روزهایی را که با تمام وجود میخواستم خودم را به دنیا ثابت کنم، فقط برای این که کسی ببیند و بداند که هستم. اما دنیا خیلی بزرگ بود و من خیلی کوچک.
من این نامه را نمینویسم که بخواهم توضیح بدهم، نه که شکایت کنم، و نه حتی که کسی بفهمد. من آنقدر حرف زدهام که دیگر چیزی نمانده. این نامه تنها میخواهد بگوید: روزی، کسی اینجا نفس میکشیده است. کسی که دوست داشته، اشتباه کرده، و تحمل کرده تا جای ممکن. کسی که تلاش کرده واقعی باشد، حتی وقتی جهان بیتفاوت بود.
اگر روزی این نوشته را خواندی، لازم نیست چیزی بگویی یا کاری بکنی. شاید فقط کافی باشد بدانی که بودن من، حتی در سکوت، اثری داشته است. شاید همین چند خط، همان چیزی باشد که از من مانده؛ رد پای یک انسان در گوشهای از جهان، کوچک و ناپیدا، اما واقعی.
از پنجره، خورشید به آرامی پایین میرود و سایههای درختان روی زمین کشیده میشوند. شاید فردا هم هیچکس این اتاق را نبیند. شاید این نامه همانجا بماند، تا زمانی که کسی پیدا شود و بفهمد که من اینجا بودهام.
این آخرین چیزی است که از من مانده ، اتاقی کوچک با پنجرهای رو به حیاطی فرسوده،
و نامهای که تنها میخواست گفته شود.
https://eitaa.com/Starswilldie