هدایت شده از Challenge
@Stisal
به چشمانش خیره شدم ، غم را میدیدم ، نفرت را میدیدم ، هرگونه احساسات را میدیدم اما هیچگونه عشقی در آن چشمانِ سیاه رنگ پیدا نمیکردم ، در آغوش گرفتمش و بوسه ای روی گونه های سرخ شده اش گذاشتم ، کمی ترسناک بود اما دلنشین هم بود
با خود گفتم شاید همیشه چشم ها حقیقت را نمیگویند ، شاید گاهی آن ها هم دروغ میگویند
ساعت ها گذشت و آنقدر خسته بودم که نمیدانم چطور به خواب رفتم .
بیدار شدم و دیدم در آغوش ندارمش به سوی آشپزخانه رفتم و زیر پاهایم خیس شد ، نگاه کردم ، خون بود !
ترسیدم و به سویش دوییدم ، خداروشکر سالم بود ، نگران صورتش را به آرامی تکان دادم تا ببینم حالش خوب است یا خیر. .
یقه ام را گرفت و با صدایی لرزان گفت:
چطور میتونی دوسم داشته باشی با اینکه میدونی من یه جنایتکارم
لبخندی روی لبانم نشست ، محکم تر در آغوش گرفتمش :
همانطور که تو زمانی که جانِ کسی را میگیری چشم های سیاهت میدرخشند !