در زیر درخت زیتون نشسته بود و با چشمانی که انعاس درخت در آن به زیبایی میدرخشید به دفترش رو به رویش باز بود خیره نگاه میکرد باد خنکی که می وزید آرام آرام موهای لخت طلایی شانه شده اش را نوازش میداد
به موضوع ادبیات امروز فکر میکرد
ماه ها بود لای دفترش را باز نکرده و حتی نگاهی به آن نیانداخته بود
دفترش را از روی چمن ها برداشت و بالا آورد بوی کاغذ مستش کرده بود هوای نوشتن به سرش زد مداد را دست گرفت اما... به جای نوشتن دوباره در فکر فرو رفت
صدایی که نزدیک و نزدیک تر میشد آرامشش را از او گرفت... بوی باروت در مشامش پیچید... باید میرفت ولی نمیتوانست حتی از جایش بلند شود......
صدای مادرش را میشنید که میگفت درنگ نکن فرار کن
صدای هولناک نزدیک و نزدیک تر میشد
اما انگار در گوش او مانند صدای وز وز زنبوری می ماند...
انگار نمیتوانست پای فرار نداشت..
ناگهان تعادلش را از دست داد و همین او را دوباره به حال هدایت کرد ... صدایی شنید ...
برگشت پایش به سنگی گیر کرده و به زمان حال برگشته بود صدای پایش بود که او را به زیر درخت زیتون هدایت کرده بود ... حالا اطراف را با دقت بیشتری مینگریست ساختمان های سوخته و فرو ریخته
عروسک هایی
همانطور که قدم بر میداشت امیدش قوی تر میشد مطمئن بود که بر میگردد به عقب بر نمیگشت ولی آینده را میساخت و مبارزه میکرد ...
پس قدم هایش را محکم تر برداشت و پایش را بر زمین کوبید و فریاد زد: "یک نفر مانده از این قوم که بر میگردد."
«جبرُ الله قلوباً لا یعلم بکسرها سواه»
خدا بند بزند دلهایی را که هیچکس
جز خودش از شکسته بودنشان خبر ندارد.
«خسروی»
@farsitweets
حس جدا شدن از بچم رو دارم
لطفا بچم رو بهم برگردونید دلم براش تنگ شده(حالا من همونیم که میگفتم حالم از ریخت و قیافه ش داره بهم میخوره از بس دیده بودمش حالت تهوع گرفته بودم)