شد چنان از تف دل کام سخنور تشنه
که ردیف سخنش آمده یک سر تشنه
خشک گردید هم از دود دل و دیده دوات
خامه با سوز رقم کرد به دفتر تشنه
آه و افسوس از آن روز که در دشت بلا
بود آن خسروی بیلشکر و یاور تشنه
با لب خشک و دل سوخته و دیده ی تر
غرقه بحر بلا بود در آن بر تشنه
همچو ماهی که فتد ز آب برون آل نبی
میتپیدی دلشان سوخته در بر تشنه
آل احمد همه عطشان ز بزرگ و کوچک
نسل حیدر همه از اکبر و اصغر تشنه
تشنه لب کشته شود در لب شط از چه گناه؟
آن سیراب کند در لب کوثر تشنه
برد عباس جوان ره چو سوی آب فرات
ماند بر یاد حسین تا صف محشر تشنه
گشت از کلک فدایی چو دلش دود بلند
بر ورق کرد رقم بس که مکرر تشنه
_فدایی مازندرانی
https://eitaa.com/101962851/2251
وای آره خیلی قشنگ بود مال هشتمه فکر کنم شعر اصلی بیتاش خیلیییی زیاده
♡♡
آره🥹، بلندترین قصیده ی عاشوراییه
نمیدونم چرا انگار اولین باره که دارم با واقعه عاشورا و اتفاقات و شخصیتاش آشنا میشم حس عجیبی داره انگار تازه فهمیدم